پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۴ -
Thu, Jun 9, 2005
ماجرا
شماره ۳۱۵۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
بازخوانى
يك پرونده جنايى
جاده
خاطره هاى سياه زيورآلات زرد
موضوع سرقت طلاجات اطفال بويژه دختران اين روزها در حالى بخشى از اخبار حوادث را به خود اختصاص داده است كه در جاى خود از درجه اهميت بالايى برخوردار است و هر چند كه به گفته مسؤولان انتظامى كمتر مواردى بوده است كه دزدى طلاجات دختر بچه ها منجر به مرگ آنها شده، اما پرونده هاى مطروحه در اين باره در آگاهى تهران بزرگ شايد محدود به ۲۰ پرونده سرقت در سال باشد.
سرقت تكه اى طلا كمتر از چهار ماه پيش در شيراز منجر به شكافته شدن سينه دخترك چهار ساله اى با ضربات متعدد چاقو شد و شكارچى بى رحم، گوشواره هاى طلا را به قيمت زندگى نازنين به دست آورد.
با وجود انعكاس وسيع اين حادثه تلخ كه تنها به خاطر چند تكه طلا رخ داد، باز هم والدين غافل از خطرات متعدد آويختن زيورآلات به دختران و عدم توجه به هشدارهاى مكرر پليس، براحتى فرزندانشان را طعمه شكارچيان كردند و در حادثه اى ديگر «طاووس طلادزد» سارق زن ۴۸ ساله اى با اغفال دختربچه هاى خرد سال به بهانه خريد بستنى و عروسك، آنها را به چند خيابان پايين تر از محل سكونت برد و رها  كرد.
در اين حوادث شايد خطر اصلى براى كودكان فقط رها شدن در چند خيابان آن طرف تر بود، اما خاطره سياه دزديده شدن و ترس دايم از آنچه روى داده، سال ها با ذهن كودكان همراه خواهد بود.
براستى آيا آويختن چند تكه طلا براى آراستن و زينت دادن كودكان زيبا ارزش پذيرش چنين خطراتى را دارد؟
معاون جنايى آگاهى تهران بزرگ بى توجهى به هشدارها را از علل اصلى دزدى زيورآلات دختران دانست و اظهار كرد: وقوع اين نوع جرم صرف نظر از ارزش مادى مال از دست رفته، تأثيرات نامطلوبى را بر روحيه آينده سازان جامعه مى گذارد.
سرهنگ سيد جواد كشفى افزود: سرقت طلاجات اطفال معمولاً توسط افراد ضعيف النفس و يا زنانى كه قادر به سرقت با روش هاى ديگرى نيستند و اغلب از سوى زوجين سارق صورت مى گيرد.
سرهنگ كشفى، محل ها و كوچه هاى خلوت، پارك ها ، اماكن عمومى و مجالس جشن و سوگوارى را مهمترين محل هاى وقوع اين نوع سرقتها عنوان و تصريح كرد: بر اين اساس، عاملان به نحو مقتضى به كودك نزديك شده و با دادن وعده هاى دروغ مانند خريد دوست داشتنى هاى كودكان، اعتماد طفل را نسبت به خود جلب و در فرصتى مناسب طلاجات وى را سرقت مى كنند.
وى گفت: اين سارقان همچنين ممكن است از طريق انواع وسيله نقليه (اتومبيل، موتوسيكلت، و دوچرخه) به بهانه سوار كردن سوژه مورد نظر خود را به طفل نزديك كرده و در فرصتى مناسب طلاجات وى را سرقت كنند.
معاون جنايى آگاهى تهران بزرگ افزود: در برخى موارد مشاهده شده كه سارقان با نشان دادن وسايل رنگى و تزئينى كم يا بى ارزش با كودك وارد معامله شده و سپس طلاجات طفل را گرفته و متوارى مى شوند.
به گفته وى در مراسم جشن يا سوگوارى نيز مرتكبين سرقت در كنار مادر كودك نشسته و سر صحبت را با وى باز مى كنند و در همين حين طفل را در بغل گرفته و در فرصت مناسب با زيركى خاصى، طلاجات مورد نظر را به سرقت مى برند.
سرهنگ كشفى در خصوص ابزار سارقين طلاجات توضيح داد: معمولاً در اين نوع جرايم ابزار سارقين، قيچى است؛ لذا پس از بريدن النگو و بعضاً گوشواره طفل، آن را سرقت مى كنند.
وى به خانواده ها هشدار داد: از آنجا كه اين دسته سارقين طعمه خود را در ميان كودكانى كه از ديد والدين خود دور مى شوند انتخاب كرده و آنها را به محلى خلوت انتقال مى دهند، بسيار مشاهده شده كه پس از سرقت، طفل گم شده است.
سرهنگ كشفى، خارج كردن النگو، باز كردن گوشواره و ساير زيورآلات كودكان به هنگام خروج از منزل به قصد بازى در كوچه را بهترين روش پيشگيرى دانست و به ايسنا گفت: نظارت مستمر والدين بر اطفال به ويژه حين بازى آنها در كوچه يا پارك از درجه اهميتى بالايى برخوردار است.
وى تصريح كرد: از آنجا كه اين دسته از سارقان معمولاً زنان و يا افراد ضعيف النفس هستند بسيار مشاهده شده كه پس از دستگيرى توسط شهروندان و يا ديگر سازمان ها، با انگيزه دلسوزى و ترحم رها شده اند و عملاً موجبات ادامه اعمال مجرمانه آنها مهيا شده است.
سرهنگ كشفى از شهروندان خواست در صورت دستگيرى اين گونه مجرمان، وى را به نزديك ترين يگان انتظامى معرفى كنند تا در خصوص كشف ساير جرايم آنها اقدامات پليسى صورت گيرد.
همچنين بعضاً اولياى كودكانى كه اموال فرزندشان ربوده شده است به لحاظ كم بها بودن ارزش مادى مال مسروقه از تشكيل پرونده امتناع مى كنند؛ درحالى كه نداشتن سوابق براى عاملين اين جرم امتياز است؛ از اين رو افراد به محض وقوع ا۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ينگونه جرايم، موضوع را فوراً به كلانترى محل اطلاع دهند.
معاون جنايى آگاهى تهران بزرگ در پايان اطمينان داد: پليس آگاهى تهران بزرگ از آنجا كه سرقت از كودكان را باعث جريحه دار شدن احساسات مردمى مى داند، پيگيرى جدى اين گونه پرونده ها را در دستور كار خود قرار داده است.
بازخوانى
يك پرونده جنايى
عشق كور
215094.jpg
روزها يكى بعد از ديگرى مى آمدند و مى رفتند. «آرش» هيچ غمى در دل نداشت. روزگار بر وفق مرادش بود و زندگى از آغاز كودكى تا حالا كه به نوجوانى ۱۶ سالگى رسيده بود به خوبى و خوشى مى گذشت.
سالها بود كه هر روز عصر وقتى پدر با چهره اى خندان به خانه بر مى گشت، شادى را به قلب و روح او هديه مى كرد و صداى گرم و شيرين مادر او را از خواب شيرين صبح بيدار كرده و راهى مدرسه مى كرد.
آرش هيچ وقت نفهميده بود كه خطوط روى چهره پدر و مادر كم كم زياد مى شوند، او هيچ دقت در عمق نگاه آنها دقت نكرده بود و رنج و غم و پيرى شان را حس نكرده بود. نديده بود كه موهاى سياه شان كم كم سفيد مى شود و آنها را به لبه مرگ نزديك مى كند. تا آنكه حادثه اى روى داد و آرش رااز عالم رؤيا وخوابى كه درآن سپرى مى كرد بيدار كرد و به قدر روزهاى آسايش و شاد گذشته پى برد.
از مدرسه كه برگشت وارد خيابانى شد كه مغازه پدرش آنجا بود. او هر روز بر سر راه مدرسه به مغازه پدر مى رفت. سلامى مى كرد و پولى مى گرفت و چيزى مى خريد، اما آن روز در نهايت تعجب ديد كه در مغازه بسته است. در آن ساعت از روز سابقه نداشت كه پدر در مغازه را ببندد و براى استراحت به خانه برود. در مغازه قفل بود و اين نشان مى داد كه پدر به اين زودى ها بر نمى گردد. يك لحظه ترس و وحشت وجودش را پر كرد. نكند اتفاقى افتاده باشد. به سرعت به طرف خانه راهش را كج كرد. در حاليكه نفس نفس مى زد به خانه رسيد. مادر مثل هميشه منتظرش بود.
- مادر سلام! پدر كجاست؟
مادر بى خبر از همه جا بود.
- شايد جنسى برايش نرسيده و رفته بانك يا شايد... نگران نباش! هرجا باشد تا چند ساعت ديگر سروكله اش پيدا مى شود.
روز به كندى گذشت. خورشيد خود را براى پنهان شدن پشت كوهها آمده كرده بود. ساعت نزديك ۹ شب شده بود. كوچه ها خلوت شده بودند و هياهوى خيابانها مى رفت كه كم و كمتر شود.
زن چشم به تاريكى كوچه دوخته بود و در ميان ظلمات در پى شوهر مى گشت.
- يعنى بابا كجا رفته است؟
- نمى دانم مادر! ولى من از تو نگران تر هستم.
- بايد كارى كرد. نمى شود كه فقط انتظار كشيد.
مادر دستى به شانه پسرش زده بود.
- بد به دلت راه نده. هنوز خيلى دير نشده است. مرد است ديگر شايد كارى برايش پيش آمده باشد.
آن شب خيلى طول كشيد تا صبح شد. زن با آرش و ديگر اقوام هرجايى را كه فكر مى كردند براى پيدا كردن پدر زير و رو كردند، اما از او هيچ خبرى نبود.
عباس مرد كار و زندگى يكدفعه غيبش زده بود. نه دربيمارستان ،نه در زندان ونه در كلانترى و پزشكى قانونى، ردى از او پيدا نشد.
يك هفته از ناپديد شدن عباس گذشته بود كه زن متوجه شد او چند روز قبل از ناپديد شدن به هركس بدهى داشته پرداخت كرده و حساب و كتاب هايش را درست كرده است. از هركس طلبى داشته گرفته است و بعد يكدفعه در مغازه اش را قفل كرده و رفته است. زن از اقوام خواست تا در مغازه شوهرش را باز كنند.وقتى قفل را شكستند و وارد مغازه شدند متوجه شدند مغازه خالى است. هيچ جنسى درمغازه نبود. فقط دفترى كه عباس ريز بدهى و طلب ها و جنس ها را مى نوشت روى ميز كنار مغازه بود.
زن به بانك رفت ولى متوجه شد شوهرش چندروز قبل تمام حسابش را خالى كرده است.
آرش و مادر ديگر تنها شده بودند، هركدام از فاميل پس از چند روز يا چند هفته تلاش و همدردى با آنها به سر زندگى خود رفته بودند. سه ماهى مى شد كه عباس زن و بچه اش را رها كرده بود.
زن هرچه فكر مى كرد عقلش به جايى قد نمى داد. چه شده بود كه عباس پس از سالها زندگى صادقانه او و پسرش را رها كرده بود. نكند مشكلى پيش آمده بود كه عباس از آن ترسيده بود.
صداى زنگ تلفن زن را از عالم خيال بيرون كشاند.
- سلام عمه !
زن صداى برادر زاده اش را شنيد. او در يكى ازشهرهاى غربى كشور دانشجو بود.
- مى خواهم خبرى به شما بدهم. نمى دانم اين خبر شما را خوشحال يا ناراحت مى كند.
- نكند مربوط به عباس است؟
- بله! امروز او را ديدم.
- كجا؟ سالم است؟ ناراحت نيست؟
- توى يك مغازه كار مى كند.
- چى!
- فكر كنم مغازه باز كرده است. مى خواستم بروم و با او حرف بزنم ولى گفتم اول به شما بگويم هرچه شما صلاح بدانيد همان كار را بكنم.
- نه نرو.تو را به خدا از دور او را زير نظر بگير. همين الآن راه مى افتم.
زن در حاليكه اشك شوق مى ريخت گوشى را قطع كرد و راهى كرمانشاه شد.
نزديك صبح بود كه به آنجا رسيد و مستقيم به طرف خوابگاه رفت.
- عصر بود. از دور مغازه اش را زير نظر گرفته بودم وقتى مغازه اش را بست طورى كه متوجه نشود تعقيبش كردم. از چند كوچه و خيابان گذشت و بعد وارد كوچه بن بستى شد و با كليد قفل در خانه اى را باز كرد و وارد شد.
آدرس آنجا را بلد هستم. مى خواهيد به آنجا برويم؟
زن به همراه برادرزاده اش ، خود را به نزديك مغازه رساند.عباس در حال تميز كردن مغازه بود. زن با اينكه خيلى عصبى و ناراحت بود، خودش را كنترل مى كرد. به سفارش برادرزاده اش به طرف خانه اى كه عباس به آنجا رفته بود حركت كردند. زن در زد و صبر كرد تا كسى در را به روى او باز كند. قلبش چون كبوترى اسير بر سينه اش مى كوبيد.چند دقيقه طول كشيد تا زنى جوان در را به روى او باز كند.
- ببخشيد اينجا خانه آقا عباس است؟
- بله! كارى داريد؟
- تنها زندگى مى كند يا اينكه با كسى زندگى مى كند؟ چند وقت است اينجا آمده است؟
- به شما چه مربوط است خانم! مگر شما پليس هستى كه سؤال مى كنى؟
- حتماً هستم. بيكار نبوده ام كه بيايم و از تو سؤال كنم. من از راه دور و درازى خودم را به اينجا رسانده ام. تو چكاره اى كه شده اى پشتيبان عباس!
- حرف دهنت را بفهم. عباس شوهر من است.تو چكاره اى؟
- شوهر تو؟! از كى شوهرت شده؟
- چند ماه است. ولى اين حرف ها به تو چه مربوط است.
زن با هووى جوان خود درگير شد.صداى درگيرى شان آنقدر بالا گرفت كه اهل محل براى جداكردن شان به كوچه ريختند. زن ديگر در حال و هواى خودش نبود و چيزى نمى فهميد. پس ازدقايقى چشمانش سياهى رفت و بيهوش شد.
وقتى به هوش آمد از اينكه مى ديد در اين مدت براى سلامتى شوهرش چقدر نذر و نيازكرده است، از خودش دلگير مى شد. در آن لحظات سخت زندگى آرش به دنبال هوس زندگى با زنى ديگر بود.بدون اينكه لحظه اى به زن و زندگى و فرزندان خود فكر كند. به سالهايى كه زن با ندارى اش ساخته بود و خون دل خورده بود.
زن به سختى از جا بلند شد.بايد تا مغازه عباس مى رفت؛ كسى كه درتمام سالها ادعاى جوانمردى كرده بود و نشان داده بود سرش به زن و زندگى اش گرم است.
عباس در حال جابجا كردن اجناس جديد بود.
- سلام ! آقاى كاسب...
عباس وقتى با صداى آشنا سر را بلند كرد و زن را ديد از شرم چشمانش را به زمين دوخت
- چى شده؟ چرا ساكت شدى؟ بيا جلو ببين كلفت سالهاى زندگى ات در چه وضعى است، مگر چه بى وفايى كرده بودم كه بايد اين طور تاوانش را بدهم؟
مرد زير لب گفت:
- برو . كار خلاف كه نكردم. زن گرفتم. كاسبى ام خوب نبود آمدم اينجا كاسبى كنم.
- چرا بى خبر و پنهانى؟ طلاقم مى دادى. از زندگى ات مى رفتم و او را بالاى سر بچه هايت مى آوردى.
- خرج بچه ها را مى دهم. اينجا بدون زن كه نمى توانستم زندگى كنم.
- تو نه انسان هستى و نه مرد!
زن با عباس درگير شد.صداى گريه اش محله را گرفت و بعد به قهر به تهران برگشت. عباس بى توجه زن و بچه هايش ، دل در گرو زن جديد و جوان بست. زن به گذشته كه فكر مى كرد مى ديد شوهرش چندماه قبل از ترك آنها چقدر به مسافرت مى رفت، مى گفت به اصفهان و تبريز و شيراز مى رود ولى خدا مى دانسته كه كجاها مى رود و چه مى كرده است.
زن براى اولين بار به سراغ كمد و وسايل شخصى عباس رفت.نامه هايى را پيدا كه زنى به نام شهره براى شوهرش فرستاده بود. از آنچه كه در نامه ها خواند متوجه شد قبل از اينكه او با عباس ازدواج كند، اين زن و عباس دل در گرو عشق هم بسته بودند ولى به خاطر دخالت اطرافيان ناچار از هم جدا شده بودند. زن نمى دانست چطور شهره دوباره عباس را پيدا كرده و پاى به زندگى او گذاشته است.
سالها گذشت. زن گاهى به گذشته فكر مى كرد و تنهاى تنها بار زندگى را به دوش مى كشيد. زندگى رد سخت و محنت بار خود را به او نشان داده بود. هيچ خبرى از عباس نبود زن در اين سالها به سكوت و فقر و ندارى عادت كرده بود. خوب مى دانست با اينكه حق و حقوقى دارد نمى تواند جنجال به راه بيندازد، نه دل داشت كه بچه ها را رها كند و نه مى توانست زندگى را بر هوو و شوهرش تلخ كند.آرش ديگر براى خودش جوانى شده بود. بدون اينكه مادر بداند كليد مغازه را برداشت آن را آب و جارو كرد. مدرسه را رها كرد و از چندتن از آشنايان پدر كه از بى وفايى اش خبر داشتند، كمك گرفت و مغازه را به راه انداخت.بعداز چندسال رنج و سختى با تلاش آرش زندگى شان سر و وضع بهترى گرفته بود. ديگر نام و ياد عباس از ذهن آنها پاك شده بود. خواهر و برادرهاى آرش بزرگ و بزرگتر مى شدند وزن موهايش روز به روز سفيدتر مى شد.
عباس و شهره زندگى شان را ادامه مى دادند بدون اينكه نورى به زندگى شان بتابد. خانه شان خلوت بود در اين سالها با اينكه شهره خيلى دوا و درمان كرده بود ولى صاحب فرزندى نشده بودند. عباس پس از چندسال زندگى احساس كرد كه شهره در پى اين است كه از كنار او سرمايه اى پس انداز كند. زن روزبه روز بر سر و وضع خود و طلا و جواهراتش اضافه مى كرد. خيلى وقتها دست در جيب شوهر مى كرد و از پولهاى او برمى داشت، عباس با اينكه متوجه اين قضيه شده بود زياد به روى خودش نمى آورد. آن روز يكدفعه احساس دلشوره كرد. به خانه تلفن زد ولى شهره گوشى را جواب نداد. به سرعت از مغازه بيرون زد و اطراف خانه را زير نظر گرفت، زنش در يك بنگاه املاك بود. او بر سر خريد خانه اى در حال معامله بود. بالاخره خانه را قولنامه كرد و براى فروش خانه ديگرش وارد معامله ديگرى شد.
عباس خوب مى دانست كه زن تمام اين چيزها را از او دارد. حالا ديگر او مطمئن بود كه اين زن يار و ياور روزهاى سخت زندگى اش نخواهد بود. زنى كه از زندگى بدزدد و پنهانى خريد و فروش كند به درد مردى مثل او نمى خورد. زن هنوز جوان بود واو سالها بود كه به مرز پيرى نزديك شده بود.عباس با ناراحتى به خانه برگشت. خانه را به هم ريخت. چند دفترچه حساب بانكى و بسته اسكناس و سند مالكيت پيدا كرد. در يك لحظه ياد زن و آرش افتاد. به ياد حرفهاى زنش افتاد.
- چقدر براى پيدا كردن ردى از تو به پزشكى قانونى و بيمارستان ... رفتم. ۱۰سال مى شد كه در حق آنها نامردى كرده بود. ۱۰سال بود كه نه پولى برايشان فرستاده بود و نه سراغشان را گرفته بود. به ياد آخرين لحظه اى افتاد كه با خشم و مشت و لگد زن را از مغازه اش بيرون كرده بود. ديگر توان ماندن نداشت. همانطور كه آمده بود، همانطور رفت. به شهره هيچ خبرى نداد. اصلاً نپرسيد كه چرا اين كار را كرده است.
سوار اتوبوس شد و به تهران برگشت. به نزديك مغازه اش رسيد، جايى كه سالهاى سال در آنجا كار كرده بود. جايى كه اسم او اعتبارش بود. پشت ويترين برايش هنوز آشنا بود. همه برايش آشنا بودند. هيچ كس عوض نشده بود. اين تنها او بود كه اين قدر از آدمها و معرفت و وجدان فاصله گرفته بود. چند لحظه صبر كرد. دنبال مغازه اش گشت. مغازه ها هنوز اكثراً بسته بودند. كركره آنها پايين بود و قفل ها بر درشان خودنمايى مى كردند. تنها مغازه ابراهيم آقا باز بود. وارد آنجا شد سلام داد و صبر كرد. ابراهيم از دوستان قديمى اش بود. بعداز چندلحظه او را شناخت و در آغوش اش گرفت.
- اى بى وفا كجا بودى اين سالها؟
- خطا كردم. اشتباه كردم و حالا از ديدن روى همه شرم دارم.
- بيا بيا كه دلم برايت خيلى تنگ شده بود.
- نه ديدم مغازه ام قفل است هنوز. حالا هم تا بقيه مغازه دارها نيامده اند بايد بروم.
- پسرت آرش مغازه را رو به راه كرده است. اوايل كارش خوب بود و مغازه اش خوب مى چرخيد ولى وقتى بقيه بچه ها بزرگتر شدند و خرج و مخارج شان بيشتر شد آرش دست به چند معامله بزرگ زد به اين اميد كه سود بيشترى به دست بياورد و چرخ زندگى را بهتر بچرخاند ولى بد آورد.
چاه خانه ات ريخت و كلى خرج روى دستش گذاشت. سرمايه اندكش بر باد رفت. زنت هم همان روزها به سختى بيمار شد و چند ماهى است كه توى بيمارستان است.حالا هم طلبكارها دنبال پسرت هستند.عباس از شنيدن اين حرفها مى سوخت. احساس كردم كمرش خم شد و شانه هايش به درد نشست، از اينكه مى ديد سالهاى سال بچه هايش را بى پناه رها كرده و سر بر بالش آسايش نهاده است، از خودش بيزار شد.از مغازه ابراهيم بيرون زد. تاكسى گرفت و خودش را به خانه اش رساند، خانه اى كه ۱۰سال از آن غافل بود. از خجالت سرش را زير انداخته بود. نمى توانست سربلند كند مبادا چشمش در نگاه همسايه اى يا آشنايى بيفتد. دور خانه اش شلوغ بود. به سختى از ميان جمعيت براى خودش راه باز كرد.
- اى نامرد!  حالا من با اين بچه كوچك چه كنم؟ چرا اين كار را كردى...
از ميان جمعيت نگاهش به كف حياط افتاد. جسد مردى غرق در خون در آنجا افتاده بود. جلوتر رفت و به مرد كه در خون دست و پا مى زد نگاه كرد. او را نمى شناخت. اين مرد كه بود و چرا اينجا كشته شده بود.زن جوانى با بى تابى بر سر و روى خود مى زد. در يك لحظه همه چيز به هم ريخت، زنى با فرياد به طرف همه حمله كرد. عباس چشم در چشم زن دوخت. اين زن كه به او حمله مى كرد زن خودش بود. خودش را بين زنش و زن جوان قرار داد. چندضربه محكم سر و صورت او را خون آلود كرده بود.
- صبور باش زن!
عباس در چهره زنش خيره شد. زن بى تاب و خسته بود ،دو دختر جوان كنارش از ترس مى لرزيدند. عباس با دستمال خونهاى صورت زنش را پاك كرد.
- چى شده طاهره؟ اين كيه كه كشته شده است؟
- بالاخره آمدى؟
- اين مرد كيه؟
- مستأجرمان. بعد از رفتن ات ناچار شدم بخشى از خانه را اجاره بدهم. دو دختر با تعجب به مادرشان نگاه مى كردند.
- پدرتان است. پدر بى وفاى شما. همو كه اين همه سال ما را در آتش هوس خودش سوزاند. عباس خيلى زود فهميد كه مرد مستأجر آدمى عصبانى بوده است. او براى آزار دادن مالك خانه از هيچ كارى فروگذار نكرده بود. آرش هر طور كه شده بود با او صحبت كرده بود. او را به آرامش دعوت كرده بود. خواسته بود نيمه شب سر و صدا راه نيندازد. گفته بود مادرم مريض است و خواهرانم دانش آموز ولى انگار مستأجر هيچ حرفى به گوش اش نمى رفت، از اينكه آنها را آزار مى داد لذت مى برد. آرش از وقتى كه چكهايش برگشت خورده بود، ناچار براى پنهان ماندن از دست طلبكارها در خانه مى ماند همين باعث شده بود كه بيشتر متوجه آزارهاى مستأجرشان شود. در اين مدت آن دو چند بار با هم دست به يقه شده بودند. اهالى محل آشتى شان داده بودند ولى چند روز قبل وقتى طلبكارها با مأمور آمده بودند تا آرش را بازداشت كنند مادر گفته بود كه آرش در خانه نيست ولى مستأجر به آرامى خودش را به يكى از طلبكارها رسانده و در گوش او حرف زده بود. يكى از همسايه ها بعد از رفتن طلبكارها گفته بود:
- خودم شنيدم كه به مأمور كلانترى مى گفت آرش خانه است، بياييد تو و دستگيرش كنيد. آرش از اين برخورد مستأجرشان خيلى ناراحت شده بود. همان لحظه دوباره مستأجر موتورش را در حياط روشن كرده و شروع به گاز دادن كرده بود. آرش دنبالش كرده بود ولى او فرار كرده بود. آرش براى انتقام دست از پا نمى شناخت، كمين كرده بود تا او برگشته بود. درگيرى شان زياد طول نكشيده بود. آرش اول با چاقوى مستأجر زخمى شده بود و بعد با گرفتن چاقو از دست او ضرباتى به مستأجر وارد كرده بود و بعد فرار كرده بود.
عباس با شنيدن ماجرا سردرگم شده بود. زنش غرق در خون بود. ضربه هايى كه زن مستأجر بر سر و روى او واردكرده بود باعث شكستگى صورتش شده بود. زنش را به بيمارستان برد. بچه هايش از او فاصله مى گرفتند، فاصله اى كه در طول ۱۰سال خودش ايجاد كرده بود.شب به نيمه رسيده بود كه خبر دستگيرى آرش به گوش عباس رسيد. عباس براى ديدن آرش انتظار سختى را مى كشيد. آرش سربلند كرد و با بغض به پدر نگاه كرد و چند لحظه بعد گفت:
- آمدى؟ حالا ديگر مادرم تنها نيست؟
خيلى طول كشيد تا عباس توانست رضايت خانواده مقتول را بگيرد. در اين مدت خودش را به همسر و بچه هايش نزديك كرده بود. او براى جبران زندگى خزان زده اش تا آخرين لحظات تلاش كرد، مى خواست مثل شمع بسوزد و آب شود ولى آنها را سرپا نگه دارد.
جاده
بوق زدن در شب
و جاده
215103.jpg
بوق زدن شرايط خاصى دارد.
متأسفانه هر روز بوق ها زياد و صداى آنهاهم زيادتر مى شود واعصاب و روان مردم را ناراحت مى كند.
آيا رانندگان بايد هربوقى كه صداى بيشترى توليد مى كند روى وسيله نقليه خود نصب كنند؟
متأسفانه بعضى از رانندگان بيمار بوق هستند و عادت كرده اند دايم در شهرها، جاده ها و حتى محل سكونت مردم بوق بزنند.
بوق زدن نا بجا و ناگهانى آن هم با صداى بلند باعث آلودگى صوتى و ناراحتى اعصاب و عصبانى شدن مردم و ديگر رانندگان مى شود و حتى باعث بيماريهاى قلبى هم مى شود.
يكى از منابع آلوده كننده و آزاردهنده بوق زدنهاى بى مورد و نامناسب بامحيط شهرى توسط بعضى از رانندگان است.
بايد بدانيد كه بوق وسيله اعلام خبر ياخطر در مواقع ضرورى است، نه وسيله اى براى سلام و احوالپرسى و خداحافظى و ... بايد بتوانيم و ياد بگيريم كه محيط زندگى خود را از اين آلودگى هاى صوتى نجات دهيم.
آيين نامه راهنمايى و رانندگى نصب بوق هاى شيپورى و بوق هاى با صداى بلند و ناهنجار و غيرعادى و بوق زدنهاى ممتد يا غيرضرورى و مكرر را درمحل هايى كه اين عمل به وسيله علامت منع شده ممنوع كرده است. بوق زدن نابجا درشب آرامش و سكوت شهر را مى شكند.
گرمازدگى
گرمازدگى اكثراً درشرايطى كه فرد درمحيطى گرم بوده گرماى بدن نتواند دفع شود، به خصوص در شرايطى كه فردفعاليت بدنى زياد دارد رخ مى دهد.
علائم:
فرد گرمازده اغلب خسته و گيج مى شود و ممكن است برخى علائم از قبيل سردرد، گرفتگى عضلات، پوست خشك ، داغ ، تنفس آهسته ويا تنفس تند وعميق ، تهوع واستفراغ، ضعف شديد، افت فشار خون ودرموارد پيشرفته، عدم هوشيارى كه در صورت عدم رسيدگى به بيمار مى تواند كشنده باشند.
اقدامات اوليه:
جهت كمك به فردى كه دچار گرمازدگى شده است وى را به مكانى خنك مثل سايه بان يا اتاق ببريد و لباس هاى وى را از بدن خارج كنيد. يك ملحفه نازك مرطوب روى بدن وى بكشيد هرچند دقيقه به آن رطوبت اضافه كنيد و يا لباس هاى وى را مرطوب كنيد تا به تدريج بدنش خنك شود. مى توانيد مصدوم را داخل وان آب نيمه سرد قرار دهيد.
به او مايعات خنك خورانده تا رسيدن دماى بدن به حدود دماى طبيعى مرطوب كردن ملحفه و بدن راادامه دهيد.
در صورت بروز شوك اقدامات را انجام دهيد.
پس از انجام كمك هاى اوليه فرد مصدوم را به مركز فوريت هاى پزشكى برسانيد.
براى جلوگيرى از گرمازدگى موارد زير را رعايت كنيد:
۱ - در فصول گرما از پوشيدن لباس ضخيم و غيرقابل نفوذ كه مانع تبخير عرق و دفع گرما مى شود خوددارى كنيد.
۲ - هنگام فعاليت شديد بدنى به قدر كافى مايعات بنوشيد.
۳ - جهت عادت كردن بدن به گرما فعاليت بدنى را در مناطق داراى آب و هواى گرم به تدريج طى ۳ يا ۴ هفته افزايش دهيد.
۴ - در فعاليت هاى ورزشى گروهى گرمازدگى يكى از افراد به معناى درخطر بودن ديگران است و بايد اقدامات احتياطى را براى بقيه افراد در نظر داشت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |