پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۴ -
Thu, Jun 9, 2005
فرهنگ و انديشه
شماره ۳۱۵۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
بزرگان انديشه (۶۸)
مارتين لينگز
اعتقادات كهن و خرافه هاى مدرن
215127.jpg
حميدرضا فرزاد
افلاطون از ما مى خواهد كه غارى بزرگ را تصور كنيم كه زندانيانى از كودكى در آن محبوس اند و آنان را واداشته اند كه در رديفى طولانى در مقابل ديوارهاى غار بنشينند. پشت شان آتشى افروخته شده كه بر ديوار مقابل آنان نور مى افكند و بين آنان و آتش، بازيچه هاى خيمه شب بازى كه به شكل همه نوع موجودات زمينى جاندار و بى جان ساخته شده اند، حمل مى شود.
اما آنها چون قادر نيستند سرشان را به عقب برگردانند، تنها مى توانند به سايه هايى كه آن بازيچه ها بدين ترتيب بر ديوار مقابلشان مى اندازند، نگاه كنند.
سپس افلاطون به ما مى گويد تصور كنيم كه يكى از زندانيان از زنجيرهايش رهايى مى يابد. او در ابتدا اين توانايى را دارد كه سرش را به اطراف بچرخاند و خود بازيچه ها را ببيند. سپس از غار مى گريزد و به دنياى بيرون مى رود، جايى كه همه آن موجوداتى كه بازيچه ها به شكل آنها ساخته شده است، وجود دارد. او در آغاز فقط قادر است به سايه ها و انعكاس آنها در آب بنگرد، اول با نور ماه و بعد با نور آفتاب. سپس اين توانايى را پيدا مى كند كه به خود چيزها بنگرد و عاقبت قادر مى شود به آفتاب نظر كند.
غار اين دنيا است و زندانيان موجودات فانى در حيات زمينى شان. آنها به سبب فقدان بصيرت ژرف بين و معرفت عينى و يقينى برآمده از پيشداورى و سستى و كم تعقلى نمى توانند حتى بازيچه ها يعنى موجودات اين جهان را به روشنى ببينند. فقط مى توانند سايه اى مبهم از آنها را ببينند. دنياى خارج جهان آخرت است كه واقعيتهاى روحانى را - كه موجودات اين جهان رمزها و نمادهاى آنها هستند - در بر دارد... اگر لحظه اى بر تمثيل غار افلاطون دقت و تأمل كنيم، پى خواهيم برد كه برجسته ترين كسانى كه از غار مى گريزند و باز براى رهايى ديگران به آن باز مى گردند، رسولان الهى، بنيانگذاران اديان اند كه برخى از آنان هرگز در زمره زندانيان نبوده اند، بلكه از عالم بالا فرو فرستاده شدند. در هر حال پيام آنان حقايق مربوط به جهان خارج را بازگو مى كند و واقعيت غار را آشكار مى سازد.
در اين ميان، عده اى از زندانيان با اشتياق به سخنانشان دل مى سپارند و شوق و جذبه رستگارى و رهايى از عالم سايه ها به عالم واقعى جانشان را سيراب مى كند، اما بسيارى از آنان در خشم مى شوند و گمان خود را چنين بيان مى كنند كه پيامبران و پيام آوران الهى در بند جنون يا رؤيابينى اند و اينكه سايه ها و اشباح بازيچه ها، عالى ترين واقعيتهاى موجود هستند.
در پرتو اين تمثيل مى توان ديد كه تفاوت ميان مؤمن و شكاك از نوع تفاوت ميان انسان محبوس و انسان آزاد نيست، بلكه تفاوتى است ميان دو زندانى: يكى از آنان مى داند كه زندانى است، درحالى كه آن ديگرى از پذيرفتن اين كه اين جهان يك زندان است، سر باز مى زند. چون افكارش محدود به ديوارهاى زندان اش است و چيزى فراتر از آن در افق ديدش نيست.
مارتين لينگز (Martin Lings) در سال ۱۹۰۹ در لنكاشر انگلستان به دنيا آمد. پس از اخذ مدرك در رشته زبان و ادبيات انگليسى در سال ۱۹۳۲ از دانشگاه آكسفورد، يك سال را در لهستان به تدريس دروس انگليسى گذراند و سپس در دانشگاه كاوناس در ليتوانى استاد زبان انگليسى آنگلوساكسن و ميانه شد. در سال ۱۹۳۸ به اسلام گرويد و نام جديد «ابوبكر سراج الدين» را براى خود برگزيد. پس از ۴ سال به مصر رفت و در دانشگاه قاهره به تدريس زبان و ادبيات انگليسى بويژه آثار شكسپير پرداخت. در ۱۹۵۲ به انگلستان بازگشت و يك بار ديگر به اخذ مدرك ليسانس نايل آمد و اين بار در رشته زبان و ادبيات عربى. از ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۴ مسؤول نگهدارى نسخه هاى خطى و كتب چاپى شرق در موزه بريتانيا شد. از سال ۱۹۵۵ متصدى ويژه نسخ خطى و كتب چاپى عربى و اسلامى شد. لينگز مشاور جشنواره جهان اسلام در سال ۱۹۷۶ بود. او درباره اسلام و موضوعات پيرامون آن آثار بسيارى به رشته تحرير درآورده، به كشورهاى مختلف اسلامى سفرهاى فراوان كرده و در كنفرانس هاى اسلامى متعددى شركت داشته است. وى همچنين سال ها عضو انجمن سلطنتى آسيايى و عضو شوراى اين انجمن و نيز عضو انجمن موزه بريتانيا بوده است. وى در سال ۲۰۰۵ درگذشت.
آثار لينگز عبارتند از: كتاب يقين (آموزه هاى صوفيانه در باب ايمان، حكمت و عرفان، ۱۹۵۲ ، ۱۹۹۲)، عارفى مسلمان در قرن بيستم (۱۹۶۱ ، ۱۹۷۱ ، ۱۹۷۳ ، ،۱۹۸۱ ۱۹۸۲ و ۱۹۹۳) اين كتاب به زبان هاى مختلفى چون عربى، فرانسه، فارسى و اردو ترجمه شده است. عنوان ترجمه فارسى به قلم روان نصرالله پورجوادى «عارفى از الجزاير» است. اين كتاب تأثير و حس و حال معنوى غريبى دارد. اعتقادات كهن و خرافه هاى مدرن (۱۹۶۴ ، ۱۹۸۰ ، ۱۹۸۸ و ۱۹۹۱)، شكسپير در پرتو هنر مقدس (۱۹۶۶)، مجموعه اشعار (۱۹۶۷ و ۱۹۷۰)، تصوف چيست؟ (۱۹۷۵ ، ۱۹۷۷ ، ۱۹۸۱ و ۱۹۹۳) اين كتاب به فارسى ترجمه شده است. راز شكسپير (۱۹۸۴)، هنر خط و تذهيب قرآن (۱۹۷۶ ، ۱۹۷۸ و ۱۹۸۷)، به فارسى ترجمه شده است. ساعت يازدهم، بحران معنوى دنياى مدرن در پرتو سنت و رسالت نبوى (۱۹۸۹)، رمزها و الگوهاى كهن: پژوهشى در معناى وجود (۱۹۹۱). لينگز همچنين براى دايرة المعارف اسلام و دايرة المعارف بريتانيكا و كتاب دين در خاورميانه (چاپ دانشگاه كمبريج) و تاريخ ادبيات عرب كمبريج و نيز براى نشرياتى مانند مطالعات مقايسه اى اديان و فصلنامه اسلامى مقالات متعددى در تصوف و عرفان اسلامى و شعر و ادبيات عرب به رشته تحرير درآورده است. كتاب «محمد(ص): زندگى پيامبر اسلام بر اساس كهن ترين منابع» (۱۹۸۳ ، ۱۹۸۵ و ۱۹۹۱) از معروف ترين كتاب هاى اوست و آن را يكى از بهترين زندگينامه هاى پيامبر(ص) به زبان انگليسى ارزيابى كرده اند. آخرين كتاب مارتين لينگز Answers to Questions نام دارد كه او در آن به پرسش هايى كه از وى راجع به اسلام و معنويت به طور كلى شده است پاسخ مى دهد. اين كتاب را انتشارات Fons Vitae در سال ۲۰۰۵ در دست انتشار دارد.
سير صعودى و تعالى جويى انسان: به اعتقاد مارتين لينگز در گذشته، كوشش هايى براى اختراع وسايلى به منظور بالا بردن بدن در هوا و صعود به آسمان همانند پرواز پرندگان به خرج داده مى شد، اما تا آنجا كه مى دانيم فقط امروزه است كه پيشرفت هايى در اين زمينه حاصل شده و از «فتح فضا» و «سفر به ماه» سخن رفته است. صعود به اورست و صعودهاى مشابه آن نيز با انگيزه هاى مشابهى انجام مى شود. لينگز تصريح مى كند كه در اين نوع فعاليت ها علاوه بر انگيزه هاى متداول مربوط به كنجكاوى و سرگرمى چه بسا انگيزه اى وجود داشته باشد براى تعالى روح و باز رسيدن به همان حالتى كه انسان پيش از هبوط (Fall) داشته است. «يكى از وجوه بارز و مشخص انسان در روزگاران پيشين اين بود كه اعتقاد داشت علاوه بر طبيعت انسانى، يك طبيعت فوق انسانى (Superhuman) نيز دارد. آدمى همچنان در ژرفاى وجود خويش ميل و تمناى فرارفتن از طبيعت انسانى اش و حركتى رو به بالا برخلاف جريان عادى و مألوف داشت. او مى كوشيد پيوند ميان نفس (Soul) كه انسانى است و قلب (Heart) كه الهى است را از نو استقرار بخشد.
خورشيد عقل شهودى:لينگز مى نويسد خلقت (Creation) به معناى جدايى از خداوند است و در ميان مخلوقات، اين انسان است كه با برخوردارى از آزادى (Freedom) و اختيار (Free will) مى تواند بالاترين تجليگاه خالق باشد. ملكوت خداوند هم در درون و باطن است و هم فراسوى عالم طبيعت و مركز تلاقى اين دو، كه متمايز از مركز بدن است همان چيزى است كه اكثر اديان آن را قلب يا دل مى نامند. قلب آدمى جايگاه و اورنگ عقل شهودى (Intellect) است همان كه در قرون وسطى Intellectus خوانده مى شد، يعنى قوه اى «خورشيد» (Solar) كه برخلاف قواى قمرى (Lunar) عقل عادى (Reason)، حافظه و تخيل كه بازتاب هاى متمايزى از عقل شهودى هستند حقايق معنوى و روحانى را مستقيماً درك مى كند. به ديد لينگز قواى انسانى و الهى انسان در روزگار پيشين در تعادل و هماهنگى با يكديگر بودند و نفس و روح انسان در همه قوا و فضايلش منعكس كننده اوصاف الهى بود و «بيانگر اين حقيقت كه انسان بر صورت خداوند آفريده شده است و خليفه و نماينده او در زمين است.» حقيقتى كه در دوره مدرن مورد غفلت يا انكار قرار گرفت.
نقد دنياى مدرن: نقد دنياى مدرن يكى از وجوه مشترك اساسى همه سنت گرايان است. لينگز هم در اين قاعده مى گنجد اما او چنانكه خود در مقاله راجع به رنه گنون خاطرنشان مى كند، طرد و انكار همه جانبه و نفى يكسره عقل مدرن را نمى پذيرد. اما در عين حال نقدهاى كلانى وارد مى سازد فى المثل در جايى مى نويسد كه تفكر غربى طى ۴۰۰ سال گذشته در سيطره مذهب اصالت بشر يا انسان محورى (humanism) بوده است كه به زعم وى محور آن نه «انسان حقيقى» بلكه «انسان همان گونه كه ما آن را به صورت عادى مى شناسيم» است، يعنى بالاترين عضو قلمرو حيوانات. لينگز با بيانى تأمل برانگيز مى نويسد اومانيسم يا مذهب اصالت بشر كه ادعا داشت بالاترين جايگاه و منزلت را به انسان داده است با ناديده گرفتن و انكار ابعاد فوق انسانى و معنوى بشر عملاً انديشه بسيارى از انسانها را از امكانات نهفته آنان براى سير صعودى و تعالى به افق هاى برتر وجود تهى كرده است. به گمان لينگز فلسفه معاصر نيز به مراتب عالى تر هستى، بى علاقه است و اظهار شگفتى مى كند كه ممكن است در دوره مدرن، انسانى بخش اعظم زندگى اش را در فعاليت هاى يكسره ضد عقلى (عقل به معناى شهودى و تعالى جويانه آن، (intellectual) گذرانده باشد و معتقد باشد كه چيزى فراتر از نفس انسان وجود ندارد و با اين حال «يكى از روشنفكران (intellectual) پيشرو زمان ما» خوانده شود.
لينگز برهمين اساس به نقد «انديشه پيشرفت» در دوره جديد مى پردازد. او اين گمان را كه انسان جديد به صورت خطى مسير پيشرفت و ترقى را براى نيل به رهايى و نجات (Redemption) طى مى نمايد بى اساس مى شمرد و عقيده دارد كه نجات و رستگارى چنان كه در قرون وسطى و روزگاران پيشين كاملاً بدان اعتقاد داشتند حاصل فضل و عنايت الهى (pure Grace) است.
هدف دين: بنابر نگرش لينگز علت اصلى و اساسى ضعف آدمى از دست رفتن پيوند مستقيمى است كه در درون او بين دنيا و آخرت وجود داشت كه نتيجه آن فقدان حساسيت و توجه نفس به جاذبه الهى قلب بوده است. در اين ميان هدف دين، به طور كلى، آن است كه همه اجزاى پراكنده وجود آدمى را محوريت بخشد و آنها را حول مركز وجود جهت دهد. لينگز هنر قدسى يا مقدس (Sacred art) را نيز داراى همين نقش مى داند يعنى معتقد است كه هنر قدسى مى تواند قوا و اجزاى پراكنده روان انسان را جهتى نو به سمت مركز ببخشد و آنها را از تباه شدن در غبار غفلت و بادهاى ضلالت مصون دارد.
تعدد اديان: اما با كثرت و تعدد اديان چه بايد كرد؟ كثرت گرايى دينى، شمول گرايى، حقانيت انحصارى يا انحصارگرايى، تكامل تدريجى اديان و نسبت پيشرفت تاريخى ميان آنها و فقدان حقانيت همه آنان جزو پاسخ هاى عمده اى اند كه به مسأله كثرت و تعدد اديان داده شده است. سنت گرايان به ويژه به تأسى از ديدگاه شوآن درباره «وحدت متعالى اديان» كوشيده اند با غور در سنت هاى دينى مختلف جهان وجوه مشترك اساسى آنها را تبيين و توصيف كنند گرچه در اين ميان به اسلام توجه ويژه دارند. لينگز هم ضمن نقد و رد «دين سازى هاى جديد» از نقش مهم و اساسى «اديان بزرگ» ياد مى كند و گرچه ذكر نام اين اديان بزرگ را ضرورى نمى داند اما فى المثل در جايى به صورت مشخص از بودا، عيسى و حضرت محمد به عنوان چهره هاى برجسته دينى ياد مى كند. نكته جالب توجهى كه لينگز در اينجا خاطرنشان مى كند آن است كه قدما از وجود اديان ديگر بى خبر نبودند، اما چون از نور بسيارى كه بر آنان مى تابيد برخوردار بودند، «نورهاى ديگرى» كه از افق هاى (دينى) ديگر به آنان مى رسيد مضطربشان نمى ساخت و مشكلى ايجاد نمى كرد اما امروزه چون آن نورهاى راستين مستقيم در ميان نيست اين افق هاى ديگر لاجرم اضطراب انگيز مى شود و دشوارى هايى پديد مى آورد. لينگز تصريح مى كند كه براى برخى از آنان كه ايمان به دين شان را از دست داده اند شناخت اديان ديگر مى تواند راهى براى درك بهتر و بازگشت به دينشان باشد. او معتقد است كه اديان بزرگ گرچه ممكن است در آداب و مناسك بيرونى شان از هم فاصله داشته باشند و متمايز به نظر آيند در هسته هاى عرفانى شان بسيار به هم نزديك مى شوند و به حقيقت يگانه و واحدى راه مى نمايند.
ايمان، اميد و محبت: مارتين لينگز ايمان و اميد و محبت را سه حالت متفاوت ميل و دلبستگى انسان به عالم ديگر، جهان آخرت مى داند و در اين ميان براى اميد، نقش ويژه اى قائل است. «فضيلت اميد بدين معناست كه زندگى انسان را سفرى بدانيم كه به (حقيقت) نامتناهى و رضايت مندى ابدى مى انجامد بدين شرط كه امكاناتى كه در توانايى ماست تحقق يابد. بدين غايت نه فقط پس از مرگ بلكه در همين زندگى مى توان دست يافت گرچه در دوره كنونى زندگى بشر، تنها عده اندكى در همين جهان بدان وصول مى يابند...»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |