|
|
|
شبيه زندگى ديدار با نازنين كشاورزى پرستار
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
حرف دل
قدردانى از مترجم اخيراً كتابى خواندم از نويسنده شهير فرانسوى، اميل زولا با عنوان «ژرمينال» و با ترجمه زيبا و روان جناب آقاى ابوالفتح امام. اين ترجمه خوب و شورانگيز مرا با دنياى كتاب آشتى داد. به طورى كه هنوز با شخصيت هاى اين رمان زندگى مى كنم و اغلب دلتنگ آنها مى شوم. ضمن قدردانى از اين مترجم گرامى، براى ايشان آرزوى پيروزى و سربلندى مى نمايم. سايه مستغاثى از اصفهان چهارفصل امروز روز خوبى بود، مى دانم. بهار، تابستان، پاييز، زمستان و باز... هميشه و هميشه اين چهارفصل وجود دارد. آيا ما هم وجود خواهيم داشت؟ پس چرا... اين انسان آنقدر موجود پيچيده اى است؟ چرا...؟ افسانه طباطبايى مدنى زندگى چك چك باران رويش گل سرخ سرخى گونه ها درخشش چشم ها چشم هاى پرراز باجواب وبى جواب || غرش برق قطره هاى اشك گره چشم ها اتصال قلب ها رويش فصل ها || زوزه بادها ريزش برگ ها اعتصاب ايام خنده فصل مرگ زندگى چيست؟ چه بود؟ رازهاى پرمهر با جواب و بى جواب حجت عرفانيان پور
|
|
|
|
|
شبيه زندگى ديدار با نازنين كشاورزى پرستار
سندروم كمك كردن
|
|
|
سام فرزانه شوخى نيست. اما يك دكتر خوش اخلاق مى تواند سرنوشت يك آدم را عوض كند. مثلاً اگر اولين دكترى كه نازنين كشاورزى به عمرش ديده بود، بعد از تزريق واكسن به او شكلات نمى داد او الان پرستار نشده بود. نازنين كوچك به شوق همان شكلات بغضش را در مطب دكتر فروخورده بود تا به خانه رسيده بودند و حسابى زده بود زير گريه! تصديق مى كنيد كه اين كار نازنين در متن يك خانواده ايرانى كاملاً قابل قبول است. اخلاق ايرانى مى گويد كه جلوى مردم آبرودارى كنيد، توى خانه تا دلتان خواست هوار بزنيد. بعد از آن روز نازنين به خودش قول داد كه پرستار شود. شايد به خاطر آنكه در آن روز به خصوص كه شرح خاطره اش را داديم، هيچ پرستارى وجود ندارد. در عوض به خاطر همان رفتار خوش آقاى دكتر، ايشان از رشته پزشكى هيچ خوشش نمى آيد. چه اين طور بوده باشد و چه نباشد، او حالا يك پرستار است كه دوره طرح خود را مى گذراند. همين روزها روز پرستار است و براى اولين بار در عمرش در اين روز خاص پرستار است. كمك كن حرفه اى پرستارى يكى از رشته هاى دانشگاهى است كه بعد از تحصيل در رشته علوم تجربى در دبيرستان مى توان وارد آن رشته شد. فارغ التحصيلان پرستارى نيز مانند فارغ التحصيلان پزشكى، پس از گذراندن واحدهاى درسى و موفقيت در آنها بايد دو سال طرح بگذرانند. اين دوره طرح براى همه اجبارى است و بعد از آن مى توانند براى ادامه كار در اين رشته تصميم بگيرند. كشاورزى تنها شش ماه است كه دوره طرح را مى گذراند: «هنوز كلى وقت دارم تا ببينم مى خواهم در اين رشته ادامه كار بدهم يا نه.» بچه هاى پرستارى معمولاً تا آخرين روزهاى دوره طرحشان نظرشان درباره كار كردن در اين رشته عوض مى شود. چرا؟ «هر كس كه اولش براى طرح به بيمارستان مى آيد، دلش مى خواهد كه در اين رشته ادامه كار دهد اما بعد از دو سال كمتر دلشان مى خواهد كه به پرستارى بپردازند. به خاطر شرايط كارى، مالى و سيستم... ادامه نمى دهند.» البته مسائل مادى را از اول مى دانستند كه چنگى به دل نمى زند: «از اولش هم مى دانستم كه اين كار معنوى است.» نازنين كشاورزى مطمئن است كه تا آخرين روز از سى امين سال خدمتش از اين شغل پشيمان نمى شود: «من كمك كردن را خيلى دوست دارم. براى همين در اين رشته مى مانم. از بچگى به همه كمك مى كردم. پترس بودم.» البته حتماً او روش هايى بهتر از روش پترس براى كمك كردن به مردم در بيمارستان استفاده مى كند. در كارنامه كمك هاى او مى توان به عبور دادن چند نابينا از عرض خيابان نيز اشاره كرد. كه هيچ به ياد نمى آورد آيا آنها خيال عبور از خيابان را داشته اند يا نه. «اصلاً اين طور نبود كه من يك روز شنبه يا يكشنبه به خودم بيايم و بخواهم كه به مردم كمك كنم. من در زندگى روزمره ام هم دوست دارم كه به مردم كمك كنم. نمى توانم بى تفاوت باشم.» او هرچند علاقه فراوانى به كمك كردن به مردم دارد اما جوانى اش باعث نمى شود كه از آزار دادن مردم خوشحال نشود و آتش نسوزاند. نمونه برخى از اين كارها هم در علامت هاى متعدد شكستگى روى پيشانى اش نمايان است. بعد از آنكه تحصيل در رشته پرستارى تمام شود، فارغ التحصيلان بايد اعلام كنند كه دوست دارند در كدام يك از شهرهاى ايران به گذراندن دوره طرح خود بپردازند. ارادت به قلب در رشته پرستارى همه دروس عمومى هستند، يعنى فارغ التحصيلان كارشناسى درباره همه بيمارى ها و جراحى هاى همه آنها درس هايى مى خوانند: «ما در دانشگاه درباره همه بخش هايى كه شما در بيمارستان مى بينيد ما چيزهايى مى خوانيم.» بعد از آنكه براى گذراندن دوره طرح وارد بيمارستانى شدند، آن وقت بنا به نياز بيمارستان ها است كه آنها براى كار در بيمارستان هاى مختلف انتخاب مى شوند. «من خودم بخش قلب را دوست دارم اصلاً به قلب و سيستم قلب ارادت خاصى از زمان دانشجويى دارم اما در اين بيمارستان در بخش زنان - زايمان كار مى كنم.» (من قول دادم كه اسم اين بيمارستان را نياورم، اما اين بيمارستان كه تنها به بيماران زن اختصاص دارد، نام يكى از مردان نامى تاريخ ايران را به دنبال دارد كه اتفاقاً محاسن بسيارى نيز داشته است.) نازنين قبول دارد كه بخش زنان - زايمان از بخش هاى خوشايند بيمارستان است: «مرگ و مير در اين بخش كمتر از بقيه بخش ها است. اما من باز هم مى گويم كه به قلب علاقه دارم.» خب خانم مى رفتى دكتر قلب مى شدى از اين همه علاقه پرستار به قلب به وجد آمده و گفتم خب مى رفتيد و پزشكى مى خوانديد در رشته قلب. «اصلاً پزشكى دوست ندارم. حتى در انتخاب هاى دانشگاهم پزشكى را انتخاب نكردم. فقط پرستارى و مامايى زدم و مهندسى هايى كه به رشته هاى علوم تجربى مربوط مى شود.» اگر در كودكى آن واكسن را يك پرستار به او تزريق كرده بود شما خوانندگان روزنامه ايران هم اكنون مشغول خواندن مصاحبه با يك پزشك بوديد. باور كنيد كه به همين راحتى سرنوشت نازنين كشاورزى و شما خوانندگان روزنامه رقم مى خورد. بايد ادوارى باشيم... ادوارى اگر داشته باشيد مى توانيد در بيمارستان هاى دولتى استخدام شويد و در بخشى كه علاقه داريد وارد كار شويد. اگر هم كه نخواهيد كارمند دولت باشيد مى توانيد با داشتن مدرك پرستارى از دانشگاه به سراغ يكى از بيمارستان هاى خصوصى برويد و در آنجا استخدام شويد. «اگر شانس بياوريم بعد از استخدام رسمى در بيمارستان مى توانيم به بخشى كه دوست داريم برويم. مثلاً من كه قلب دوست دارم اگر به بيمارستان رجايى بروم مى توانم در همه بخش ها كه به قلب ربط دارند كار كنم.» براى پرستار شدن راهى به غير از تحصيل در رشته دانشگاهى نيست و براى رسيدن به بيمارستان هاى دولتى نيز راهى به غير از ادوارى نيست. ادوارى امتحانى است كه براى استخدام دولت از متقاضيان گرفته مى شود. بيمارستان هاى دولتى به پرستارانى كه در استخدام دارند، كارانه مى دهند. اما با همه اينها حقوقش به قول كشاورزى «چنگى به دل نمى زند و فقط به درد دوره مجردى مى خورد.» پرستارى در ايران مقطع كارشناسى ارشد و دكترا نيز دارد. كشاورزى مى گويد كه فارغ التحصيلان مقطع كارشناسى ارشد نيز گاهى به خاطر علاقه اى كه دارند مى توانند در بخش هاى بيمارستانى كار كنند و نيازى نيست كه حتماً به كارهاى مديريتى بروند. پرستارها در هر مقطعى كه تحصيل كنند، بايد همان دوسال را براى طرح بگذرانند. «من هم دوست دارم كه تا كارشناسى ارشد اين رشته را ادامه بدهم اما ترجيح دادم كه كمى درس خواندن را كنار بگذارم، خستگى در كنم تا دوباره درس خواندن را شروع كنم.» لباس سرمه اى (پرستارهاى مرد به چه دردى مى خورند) در بيمارستانى كه كشاورزى كار مى كند، پرستاران لباس هاى سرمه اى به تن دارند و در بيمارستان هاى ديگر آنها لباس هايى به رنگ ديگرى مى پوشند. مثلاً در برخى از بيمارستان ها پرستاران لباس هاى سفيد دارند با نوارهاى سورمه اى. «من سورمه اى را ترجيح مى دهم.» مردهاى پرستار نيز بايد همين رنگ و نوع لباس را بپوشند. «پرستارها بيشتر خانم هستند. اما در برخى از جاها مردها بهتر از خانم ها كار مى كنند. مثلاً در بخش اورژانس كه يك دفعه يك نفر را با وزن زياد مى آورند و بايد او را از روى زمين بلند كنيم، مردها بيشتر به درد مى خورند.» مى خواستم با دو تا سؤال كليدى در بياورم كه چقدر پرستارها از دست پزشك ها حرص مى خورند. يا چقدر پرستارها را اذيت مى كنند. خلاصه مى خواستم سر غيبت را باز كنم كه نشد: «منظورتان از اذيت چيه؟ بسته به ذات آدم ها است كه همديگر را چقدر اذيت مى كنند.» صحنه هاى بد «براى اولين بيمارى كه داشتم و فوت كرد، گريه كردم. در اورژانس بود.» معمولاً در بخش اورژانس فرصت براى نزديك شدن به بيمار وجود ندارد. براى همين كم پيش مى آيد كه گروه پزشكى براى فوت كردن بيمارى در اورژانس گريه كنند. «اما من گريه كردم. گاهى آدم با ديدن بيمارى ياد يكى از عزيزان خود مى افتد و كنترلش را از دست مى دهد. من در دوره دانشجويى در بخش اورژانس بيمارستانى بودم كه يك دانشجو را آوردند كه مرا به ياد برادر كوچكم مى انداخت. وقتى مرد من نمى توانستم جلوى گريه خودم را بگيرم.» او يك بار ديگر نيز با تلف شدن نوزادى در همين بيمارستان گريه كرده بود. «اينكه مى گويند مرگ براى پرستارها عادى مى شود، دروغ است. ما ياد مى گيريم كه همه مسائل را پشت سر بگذاريم و به خانه برويم.» اوايل كه در اين رشته تحصيل مى كرده، بيشتر اتفاقات مربوط به بيماران را براى اعضاى خانواده تعريف مى كرده است. اما حالا ديگر خانواده تحمل شنيدن اوضاع و احوال بيماران را ندارند: «حالا براى دوست هايم تعريف مى كنم.» صحنه هاى خوب مردها هميشه پشت در اتاقى كه همسرشان مى خواهد زايمان كند، راه نمى روند. باورتان مى شود؟ تصويرى كه در همه فيلم هاى سينمايى و تلويزيونى مى بينيم و در آن مردهاى منتظر به دنيا آمدن فرزند مدام راه مى روند، در چند درصد موارد خلاف واقع است. «برخى از مردها خوشحال هستند و بعضى ها هم بى تفاوت. ما بيشتر از آنها براى به دنيا آمدن بچه هاى آنها خوشحال مى شويم.» در خانواده هم از اينكه مى توانم به اعضاى خانواده كمك كنم خوشحال مى شوم: «معمولاً هم به من زنگ مى زنند و مى پرسند كه براى بيمارى هايشان چه بايد بكنند.» دست سبك بعضى از پرستارها به اصطلاح دستشان سبك است. يعنى اگر به شما آمپولى تزريق كنند، زياد هوارتان به آسمان نمى رود. اما برخى كارى با شما مى كنند كه تا چند روز لنگ بزنيد. نازنين اولين آمپول خود را به يكى از همكلاس هايش در خوابگاه زده است. گويا طرف هم خيلى راضى بوده است. (راست و دروغش با ما نيست.) با اين حال نمى داند كه چه فرقى بين آمپول زدن خوب و بد وجود دارد. شما مى دانيد؟
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
بعداز حادثه يازدهم سپتامبر و فروريختن برج هاى تجارت جهانى، عكس هاى بسيارى بر روى اينترنت آمدند كه تصوير شيطان را از لابه لاى دودها بيرون كشيده بودند. اين تنهانمونه اى ساده از آن عكس هاست. گويى عده اى نوارهاى ويديويى حادثه را بارها و بارها و نما به نما ديده بودند تا بتوانند چهره شيطان را از درون يكى از آنها شكار كنند. عكس هايى نظير اين در جهان طرفداران زيادى دارند. مردم بسيارى حاضرند براى اين گونه تصاوير ماورايى كه «نشانه هاى آشكار خداوند در طبيعت» هستند پول هم بدهند. چندماه پيش در انگليس يك قطعه پيتزا كه تصوير عيسى بر پنير آن نقش بسته بود،چندهزار دلار فروش رفت. تى شرت هايى هم كه با عكس اين برش پيتزا روانه بازار شدند، فروش خوبى داشتند. از اين به بعد به دنياى اطرافتان دقت بيشترى كنيد. طرحواره اتفاقى چهره يك قديس بر رگه هاى چوب يك تخته ممكن است شما را ثروتمند كند!
|
|
|
|
|
يخچال فرنگى
زيرنظر : داريوش منزوى - انوشيروان پناهنده يك لطيفه چترانه اين لطيفه توأم با ژست است و در همين هفته گذشته كه باران مى آمد در اتوبوسى شلوغ در تهران اتفاق افتاد. (انگشت سبابه را قلاب كنيد و در دهان بگذاريد و لبها را با فشار به سمت راست بكشيد و در همان حال بگوييد:) - آقا، ببخشيد ، ممكنه دسته چترتون رو يه جاى ديگه بذارين؟ (با همان انگشت لبها را اين دفعه به سمت چپ بكشيد و بگوييد: ) - ممنونم قربان
يك لطيفه تاريخى كلفت پير بتهوون مى آيد جلوى او ، جارو را مى گذارد روى زمين و پيش بند را هم باز مى كند ، روسرى اش را جلو مى كشد و مى گويد: «آقاجون، اومدم بگم كه من ديگه نمى تونم تو خونه شما بند شم. از همين حالا مى خوام برم.» بتهوون مى گويد: «اى بابا! كجا مى خواهى برى؟ مگر من حرفى به شما زده ام؟» - نه آقا، شما حرفى نزدين ولى كار اين خونه زياده، از عهده من پيرزن ساخته نيست. بتهوون مى گويد : «عاقل باش جانم، تو براى من خيلى با ارزشى، نه تنها كه بانوى آشپزخانه منى ، بلكه الهام بخش موسيقى من هستى.» كلفت خانه مى گويد: « من مايه الهام شما هستم؟» و بعد مى زند زير خنده: « ها، ها، ها، ها.» (صداى خنده كلفت بتهوون را بايد با آهنگ چهار نت معروف شروع سمفونى پنجم ادا كنيد.)
يك لطيفه آقازاده اى يكى از آقايان، آقازاده گلش را براى تحصيلات فرستاده بود به انگلستان و مدتى بود كه از او خبرى نرسيده بود. آقاجان دلش شور زد و توسط منشى محترمش براى آقازاده يك ميل فرستاد به اين شرح: «پسرجان! حالت خوب است؟» اما آقازاده كه گفته مى شود در انگلستان به شدت درگير درس خواندن(!) بود،ميل را پس از پانزده روز باز كرد و در پاسخ آقاجان نوشت: «بله!» اين جواب كوتاه بهانه اى شد تا آقاى مذكور توسط منشى محترمشان مجدداً ميلى ارسال فرمايند و بپرسند: « بله، چى ؟» و آقازاده جواب داد: « بله، آقاجان!» يك لطيفه ميليونرانه آقاى معلم از بچه ها خواست كه شغل آينده خود را روى كاغذ نقاشى كنند. يك نفر عكس يك هواپيما با خلبان را كشيد، يكى عكس دكترى را با گوشى طبى كشيد،ديگرى عكس آچار و چكش را رسم كرد و خلاصه هركس چيزى كشيد جز يكى از بچه ها كه همين جور نشسته بود و فكر مى كردو بالاخره هم زد زير گريه. معلم با مهربانى رفت جلو و گفت: « گريه نكن عزيزم، بگو وقتى بزرگ شدى مى خواى چه كاره بشى تا كمكت كنم.» بچه دماغش را بالا كشيد و گريه كنان جواب داد: «من مى خواهم شوهر يه بيوه زن پير ميليونر بشم، اما نمى دونم چه جورى بايد عكسش رو كشيد؟»
يك لطيفه كت و شلوارانه آقاى سبزه وند به همكارش آقاى مهاجر گفت: «مهاجرجون، اگه تو سه تا ماشين داشتى ، يكى شو به من مى دادى؟» مهاجر جواب داد: «معلومه كه مى دادم.» - اگه سه تا آپارتمان داشتى چى؟ يكى شو مى دادى؟ - البته ، چاكرت هم بودم. - اگه سه دست كت و شلوار داشتى چطور؟ - ابداً. - زكى ! عجب آدم خلى هستى تو، از يه طرف اونقدر احساس رفاقت مى كنى كه حاضرى يه خونه و يه ماشين بهم ببخشى، از يه طرف يه دست كت و شلوار رو حاضر نيستى بهم بدى! - دليل داره عزيز من ! ماشين و خونه رو ندارم ولى سه تا كت وشلوار رو دارم.
يك لطيفه شرطانه سه تا از هموطنان ما كه نمى دونيم كجايى بودند ولى خيلى خسيس بودند،داشتند دم يك رودخانه اى قدم مى زدند كه يك دفعه يكى شان (يعنى حسن آقا) قلبش بيخود و بى جهت گرفت و افتاد و خلاصه عمرش رو داد به شما (البته بعداً معلوم شد فردا صبح چندتايى چك داشته و حسابش خالى بوده) خلاصه اون دوتاى ديگه مونده بودن كه چه جورى به زن بدبختش خبر بدهند. هرجور بود خانه اش را پيدا كردند و در زدند. زن حسن آقا آمد دم در: - ببخشيد، خانوم! اينجا منزل حسن آقاست؟ - بله. - شما زن خدابيامرزحسن آقا هستين؟ - من زن حسن آقام نه زن خدابيامرز حسن آقا! اون دوتا بدون هيچ هماهنگى و تنها از روى غريزه با هم ديگه گفتند: - شرط چند مى بندين؟
يك لطيفه تابوتانه «مظفر» يكى از تابوت فروش هاى تهران است و چنان زرنگ است كه مى تواند مشترى را متقاعد كند بهترين هديه براى جشن تولد يا حتى روز والنتاين يك تابوت است . چندوقت پيش يك مشترى آمد كه تابوت قيمت كنه . مظفر انواع و اقسام تابوت ها را نشان مى داد: - اين تابوت صدهزارتومنه، اين يكى هفتاد تومنه، اين پنجاه و پنج تومنه، يه نوع هم داريم پونزده هزار تومنه. - ببخشين آقامظفر، ممكنه بفرمايين اين دوتا كه يه جورن چرا هشتاد و پنج تومن با هم اختلاف دارن؟ - اختيار دارى آقا جون! از تو كه مشترى فهميده و باشعورى هستى توقع نداشتم يه همچين حرفى بزنى. تو برو توى اون پونزده تومنى يه ، يه دقيقه دراز بكش ، اگه تونستى دست و پات رو تكون بدى، بعد هرچى خواستى بگو!
|
|
|
|
|
از عشق گفتن
|
|
|
اين هفته در ستون از عشق گفتن، عاشقانه اى از فدريكو گارسيالوركا برايتان انتخاب كرده ايم. دوستداران تئاتر حتماً با نمايشنامه هاى او ازجمله «عروسى خون»، «يرما»، «خانه برنارد آلبا» و... آشنا هستند و علاقه مندان به شعر هم، حتماً تا به حال اشعار زيادى از او خوانده اند. شعرهاى اين هفته از كتاب «مرغ عشق ميان دندان هاى تو» به ترجمه احمد پورى برگزيده شده است. اين كتاب را نشر چشمه، منتشركرده است: همچنان... هر ترانه تالابى است از عشق. هر ستاره تالابى است از زمان. زمان بسته در يك گره. هرآه تالابى است از يك فرياد. غزل براى عشقى نامنتظره هرگز كسى پى نبرد به عطر مرموز ماگنوليا درتن تو. هرگز كسى نديد مرغ ميناى عشق درميان دندان هاى تو. در مهتابى ابروانت هزار ماديان پارسى خفته اند زمانى كه چهار شب تمام كمر تو، اين دشمن برف را دربرمى گيرم. دو دختر جوان لولا دخترك زير درخت نارنج رخت مى شويد سبز چشمانش بنفش صدايش آى عشق زير درخت نارنج پرشكوفه. آب قنات جارى است سرشار از آفتاب، در باغ كوچك زيتون پرستويى نغمه سرداده است. آى عشق زير درخت نارنج پرشكوفه. وقتى لولا صابونش را تمام مى كند گاوبازان جوان سرمى رسند. آى عشق زيردرخت نارنج پرشكوفه
|
|
|
|