|
زنى با يك دنيا اشك و لبخند
|
|
|
عصازنان آمد. سرحال تر از هميشه. حاضر نمى شد نه اسمى و نه عكسى از او بيايد. مى گويد: از سال۵۱ كه مؤسسه خيريه كهريزك در يك محوطه كوچك به وسيله مرحوم دكتر حكيم زاده و خانم بهادرزاده راه افتاد او هم به وسيله دوستانش معرفى شد و از همان ابتدا به شست و شوى معلولين جسمى مشغول شد. از عروسى هاى كهريزك مى گويد و در اين ميان مرتب ازخانمهاى نيكوكارى كه مى خواهد با آنها آشنا شويم. مى گويد آدم اينجا كه مى آيد همه دردها و مريضى هاى خودش را كوچك مى بيند. خدا را شكر مى كند كه دست و پاى سالم دارد، زبان و چشم دارد و زمينگير و اسير تختخواب نيست. الآن ۲۰سال است كه به سرطان مبتلا شده، بارها پايش شكسته ، يك بار وقتى ديد دو بچه در خط اتوبوس در خطر تصادف و مرگ هستند خودش را روى آنها انداخت، اتوبوس به او زد و او دو پايش شكست، حالا هم مى گويد از سه سال پيش كه باز پايم شكست به كمك پيچ و مهره راه مى روم به همين خاطر ديگر نتوانستم در حمام كار كنم. فقط نظارت مى كنم كه نكند معلولى با زخم بستر، چسبى يا باندى بعد از حمام به بدنش چسبيده باشد، مى گويد چهارشنبه ها در بخش درمان كار مى كنم. از همه بخشها ناراحت كننده تر است. كهريزك ۱۲بخش زنان دارد و ۵بخش مردان؛ اما همه مريض هاى بدحال كه تنى مجروح دارند به درمانگاه مى آيند و شست وشويشان روى ويلچر يا برانكارد در آنجا به وسيله افراد نيكوكار انجام مى شود. «امروز ليلا روى برانكارد شروع كرد به گريه كردن، زبان نداشت كه بگويد ناراحتى اش چيست. گفتم: مادر جاييت درد مى كند؟ سرش را عقب برد. هر كار كردم ساكت نشد. بعد با قورى كوچك آبخورى كم كم بهش آب دادم ساكت شد؛ فهميدم تشنه بوده است.» «گاهى وقتها ناخن مريضى را كه مى گيرم كتكم مى زند يا نيشگون مى گيرد. مى فهمم كه كسل است، دلش گرفته، دلش هواى بچه هايش را كرده يا خلاصه ناراحت است، بعد مى گويم: چه چشمهاى قشنگى دارى، چقدر خانمى، معلوم است جوان بودى خيلى زيبا بودى و از اين قبيل حرفها و يا شوخى مى كنم تا كمى دلش شاد شود.» بعضى ها كه مى توانند حرف بزنند گاهى فقط به دوتا گوش تو احتياج دارند تا درددلشان را بگويند، بعضى ها جوان ترند و سختگيرتر و به آنها طور ديگرى بايد محبت كرد. خلاصه در جواب همه كارها مى گويد: پرستار معلول فقط بايد مهربان باشد، محبت كند و به دل مريض راه بيابد. اين خانم نيكوكار از خاطرات سالهاى كهريزك نشينيش مى گويد:«سوسن» و «نصرالله» هر دو زلزله زده بودند.سوسن را از زير آوار بوئين زهرا بيرون آورده بودندكه معلول شده بود و نصرالله را هم از زير خاك خانه ديگرى. چند سالى گذشت كه با هم عروسى كردند. سوسن را خودم آرايش كردم. بعد باردار شد. پسرى به دنيا آورد. به آنها خانه اى در همين كهريزك دادند. سوسن مشغول بچه دارى شد؛ اما نتوانست بچه اش را خودش بزرگ كند. اين بود كه او را به مادربزرگش در شهرستان دادند، حالا هم او بزرگ شده و همين جا در همين آسايشگاه كار مى كند. ۲۲ساله است و مى خواهد زن بگيرد. او از خانمهاى نيكوكار مى گويد كه بنابر وضع جسمى و توانايى شان در حمام، آشپزخانه يا خياط خانه كار مى كنند. - اين خانمها از شنبه تا چهارشنبه تعطيل و غير تعطيل مى آيند و به محروم ترين قشر اجتماع خدمت مى كنند. او مى گويد: چند نفر را خودش بى سرپرست و بى كس و كار پيدا كرده از گوشه خيابان، انبار، گاراژ يا.. كه با استشهاد محلى آورده به كهريزك و قبولشان كردند و از بى خانمانى درآمدند. - در بخش يك آدمهاى سالم بى سرپرست هستند. سالم هستند ولى كس و كارى ندارند و گاهى غم دلشان از همه بيشتر است. مرحوم دكتر «حكيم زاده» كه در سالهاى دهه ۴۰ و ۵۰ در بيمارستان فيروزآبادى شهر رى طبابت مى كرد مى ديد مريضهاى بى سرپرستى را كه در حياط بيمارستان افتاده اند و نه پولى دارند و نه سرپرستى ؛ براى همين تصميم گرفت آسايشگاه خيريه اى در جنوب تهران تأسيس كند تا مريضهاى بى درآمد و يا افراد بى سرپرست در آن نگهدارى و از گوشه خيابانها جمع شوند. اين مراكز اوايل وضع بد و فلاكت بارى داشت تاكم كم مردم شناختندش و با كمكهاى مردمى پا گرفت. اينجا هيچ كمكى از دولت نمى گيرد فقط با كمك مردم سر پاست. پيش از انقلاب كمك دولتى مى شد ولى بعد از انقلاب نه. او كه همه «داروى آرامبخش» و «منبع روحيه» مى دانندش وقتى به سرطان مبتلا شد ، ۴ -۳ ماه شيمى درمانى را كهريزك نرفت تا اينكه از گوشه و كنار پيغام مى رسيد كه مريضها تو را مى خواهند. وقتى صبحها بالشش را تكان مى داد تا موهاى ريخته شده اش را فرزندان يتيمش نبينند، در حياط خانه اشك مى ريخت؛ فكر نمى كرد خدا او را براى التيام دردهاى بى شمار بندگانش نگه مى دارد. او مرگ و زندگى را هميشه در دست خدا دانسته و هرگز از پاهاى دردناك شكسته اش يا قلب بيمارش و از سرطان بى درمانش كه هنوز قرصهاى شيمى درمانى آن را مى خورد ناراضى نبوده. او عاشقانه خدا را صدا مى زند و با او درد دل مى كند، مثل يك دوست مهربان كه هميشه دركنارش هست. سال ۶۴ سرطان تمام بدنش را گرفته بود كه او را دوباره درمحوطه اى ايزوله تحت درمانهاى قوى قرار دادند. مى گويد: ۲۲نفر بوديم درمحوطه اى بسته. غذايمان را از پشت در مى گذاشتند روى زمين و مى رفتند. در اين روزهاكه اشعه درمانى مى شديم هيچكس ما را نمى ديد. آنروزها بدترين روزهاى زندگى اش بوده. چون حركت و خدمت را از او مى گرفت. مى گويد: براى درمان به فرانسه رفتم. آنجا به من گفتند مى توانيم با عمل جراحى تمام مفاصلت را پروتز بگذاريم تا تومورهاى سرطانى از بين بروند. اين را كه شنيدم به پسرم گفتم اگر مى خواهيد زودتر مرا بكشيد، اين كار را بكنيد. چون من اگر بى حركت روى صندلى بنشينم و نتوانم دنبال كار مردم بروم مى ميرم. نمى گذارد به كودكى و نوجوانى و جوانى اش سر بزنيم. مى گويد چيزى براى گفتن ندارم؛ اما يكى از دوستانش مى گويد: بچه بود كه از مادر جدا شد و همراه خواهرش با نامادرى بزرگ شد؛ ولى نامادرى مهربان بود و او را خيلى دوست داشت. ۱۵ساله بود كه به ازدواج مرد ۲۸ساله اى درآمد. ۲۴-۲۳ ساله بود كه همسرش را در اثر سرطان از دست داد و ۵ بچه يتيم را با اشك و آه بزرگ كرد. از يك سو حرف مردم، سرزنش ها ، پچ پچ ها و نيش زبانهاى فاميل، از يك سو بى همسرى. از يك سو جوانى و پنج بچه يتيم و بعد هم فوت يكى از اين بچه ها خوراكى جز گريه و غصه برايش نگذاشته بود. الآن ۶۸ ساله است و سالها از آن روزهاى بى كسى و تنهايى و درد و رنجش مى گذرد. او مى گويد: پرستار مريض بايد گذشت و صفا داشته باشد. بايد حال مريضش را بفهمد و با او همراهى كند. عصر و شبها، از بيمار ديگرى پرستارى مى كند. از يك خانم مسن مبتلا به پاركينسون. مى گويد: گاهى خانم دلش مى گيرد، برايش آژانس مى گيرم، باويلچر مى برمش، سوارش مى كنم، بعد با هم به پارك يا امامزاده صالح(ع) يا جاى ديگرى كه او دوست دارد مى رويم. هرچه مى خواهد به دلش راه مى آيم و بعد كه سرحال و آرام شد برش مى گردانم. بخصوص مريضهاى برتخت نشين يا زمينگير و سرطانى را مى گويد بايد به دلشان راه آمد. آنها را به گردش برد. غذاى مورد علاقه شان را به آنها داد. حرفهاى اميدبخش بايد به آنها زد و آنها را در جريان زندگى واردكرد، چون آنها خودشان دلتنگند و احتياج به رسيدگى و زندگى دارند. دوباره از عروسى حرف مى زند . «صفرعلى » و «پروين». يا «فيروزه» و «حسين» كه هردو از كمر به پايين فلج بودند. حسين دوچرخه سوار بود و در مسابقه برنده شد. او هنوز هم صندوقدار كهريزك است. كار خدا، فيروزه صاحب چهار پسر شد. بچه هايشان را هم من مى شستم. حالا پسر بزرگشان كه دانشجو هم هست داماد شده، عروسى هاى شيرين كهريزك دهان هركسى را شيرين مى كند. «صفرعلى » و «پروين» هم هنوز ساكن كهريزكند. صفرعلى در اطلاعات كار مى كند و پروين مثل همه زنهاى غيرتى كهريزك مشغول خانه دارى است. آنها ديگر از وقتى كه بچه دار مى شوند همه كارها را خودشان انجام مى دهند و پرستارى ندارند. او همه را دعوت مى كند كه روزهايى از زندگى را در دنياى كهريزك درهمين نزديكى ها بگذرانيم. كهريزك دنياى اشكها ولبخندهاست و زنان نيكوكار بارش رحمت بر اين گندمزار.
|