يكشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۴ -
Sun, Jun 12, 2005
ماجرا
شماره ۳۱۵۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
صندلى خالى
برق گرفتگى
برق گرفتگى مى تواند از يك منبع برق با ولتاز بالا يا پايين باشد.
علايم و عوارض:
علايم برق گرفتگى مى تواند بسيار شديد و عميق و شامل سوختگى مختصر تا شديد پوست و ساير بافت هاى بدن و احشا، مورمور شدن بدن، نامنظمى يا ايست ضربان قلب، ايست تنفس، كاهش سطح هوشيارى، تشنج، نارسايى كليوى، شكستگى و دررفتگى استخوان ها و مفاصل و ... باشد.
اقدامات اوليه:
در مواجهه با فردى كه دچار برق گرفتگى شده است ابتدا منبع برق را قطع كنيد. مثلاً دوشاخه را از برق بكشيد يا برق را از كنتور قطع نماييد و يا به كمك يك شىء پلاستيكى يا يك تكه چوب خشك تماس مصدوم را با منبع برق قطع كنيد. فرد امدادگر بايد مواظب باشد خود دچار برق گرفتگى نشود. هر سيم بدون پوشش را در محل حادثه داراى برق فرض نماييد حتى اگر سيم آنتن يا تلفن باشد. هر گونه شعله اى در لباس مصدوم را خاموش كرده، لباس هاى سوخته و نيمه سوخته را از بدن خارج نماييد و چنانچه ضربان قلب مصدوم متوقف شده باشد فوراً عمليات احيا را شروع كنيد ناحيه سوخته بدن را با گاز استريل و يا يك تكه پارچه تميز پوشانده هر گونه شكستگى اندام ها را آتل بندى كنيد. توجه كنيد در فرد دچار برق گرفتگى احتمال آسيب مهره هاى گردنى و متعاقباً فلج اندام ها بسيار زياد است. پس در حمل و نقل مصدوم تلاش كنيد هيچگونه حركتى به سر و گردن وى داده نشود. مصدومين فوق بايد پس از كمك  هاى اوليه حتماً به بيمارستان منتقل شوند چرا كه برق گرفتگى مى تواند عوارض تأخيرى خطرناكى داشته باشد.
نكته:
جريان برق با ولتاژ بالاى كابل هاى صنعتى مى تواند تا چندين متر قوس الكتريكى داشته باشد. بنابراين به قربانيان اين نوع برق گرفتگى نبايد نزديك شد مگر اين كه به طور رسمى اطلاع داده شود كه برق قطع شده است. لازم به ذكر است عمليات نجات در فردى كه دچار صاعقه زدگى شده است مشابه حالت برق گرفتگى است.
صندلى خالى
خودكشى و مرگ عابر
215601.jpg
ديگر طاقت نداشت تا كى مى شد زندگى را با اين شرايط تحمل كرد. به ياد زنش زهره افتاد. دو سالى مى شد كه با زهره ازدواج كرده بودند. زندگى شان پر از سختى بود. وقتى به ياد آورد كه با چه بدبختى پدر زهره دست دخترش را در دست او گذاشته بود، گريه اش گرفت. چقدر هر روز مادر خدابيامرزش راهى خانه پدرزهره شده بود و پاشنه آنجا را از پا درآورده بود. هزارقول و وعده داده بود تا پدر زهره حاضر شده بود دخترش را به دست آدم يك لاقبايى مثل او بدهد. از شوق اين ازدواج به هركسى كه مى شناخت رو زده بود و بالاخره پولى جمع و جور كرده بود و بساط عروسى را راه انداخته بود.
زهره دختر قانعى بود. از زندگى توقعى نداشت. همين كه مرد زندگى اش لقمه اى حلال به خانه مى آورد برايش كفايت مى كرد.
- ناصر! ظهر شده بلندشو. در رختخواب دراز كشيده و سيگار مى كشى كه چى؟
ناصر به طرف زنش برگشت نگاهى به او كرد. شكم برجسته زنش او را به ياد مسافر كوچكشان انداخت.
- بلند شو ناصر! براى ظهر چيزى نداريم كه درست كنم.
ناصر بلندشد. كارى نداشت. درآمدى نداشت. كسى نمانده بود كه از او قرض كند و به پاى زن و بچه اش بريزد. با اين حال به عشق زهره و مسافر كوچولو از جا بلندشد. تا شب توانست با بردن بار براى چندنفر، كمى پول به دست آورد. با اين پول چه چيزى مى توانست بخرد كه زهره را خوشحال كند؟
تا خانه راه زيادى بود. براى همين هرچه زودتر بايد راه مى افتاد. بين راه كمى گوشت و برنج خريد و با يك پاكت كوچك ميوه تمام آنچه را كه مى توانست به همسرش ببخشد، تدارك ديد.
به خانه كه رسيد زهره در خانه نبود. كمى تعجب كرد و بعد هم چاره اى جز انتظار كشيدن نديد شايد زهره به خانه يكى از همسايه ها رفته بود.
نيم ساعت بعد زهره به خانه برگشت. در چشمانش حسرت و اندوه موج مى زد.
- كجا بودى زهره؟
- همسايه روبرويى گفت بروم و سيسمونى عروس اش را ببينم. آخر عروس اش باردار است.
- خب چه خبر بود؟
- هيچى! عروس اش از هر چيزى كه فكرش را بكنى در سيسمونى اش داشت. ولى فكر نكنم پدرم براى من از اين كارها بكند. خودت كه خوب مى دانى پدرم باتو لج كرده است. مى گويد نتوانسته اى به قول و وعده هايى كه داده اى عمل كنى. مى گويد كه آبرويش را جلوى فاميل و آشنا برده اى و از اينطور حرفها.
مرد به دهان زهره خيره شده بود و با ناباورى اين حرفها را مى شنيد. اولين بارى بود كه زنش اين حرفها را به او مى زد. زهره معلوم بود كه ديگر طاقت ندارد اينطور زندگى كند. معلوم بود كه كارد به استخوانش رسيده است.
ناصر براى اينكه خودى نشان بدهد گفت:
- بس است ديگر خانم! هر پدرى كه سيسمونى مى دهد به خاطر دخترش مى دهد نه به خاطر دامادش! كجا شنيدى كه سيسمونى مال داماد است. پدر تو اين بهانه ها را مى آورد كه به تو چيزى ندهد. حالا هم اين حرفها را بس كن و بلندشو براى شام فكرى بكن.
زن ديگر حرفى نزد و به طرف آشپزخانه رفت. ناصر هم به حرفهاى زنش و زندگى شان فكر مى كرد. چقدر بايد غصه اين زندگى را مى خورد. چقدر بايد با اين شرايط مى سوخت و مى ساخت؟ اگر بچه به دنيا مى آمد بايد براى هزينه زن و بچه اش چه مى كرد؟ اگر از فردا مثل امروز كار مى كرد با همين كارگرى و حمالى شايد كمى پول پس انداز مى كرد و خجالت زهره را نمى كشيد.
چندروزى بود كه ناصر پاى از خانه بيرون مى گذاشت و غروب به خانه مى رفت. خستگى امانش را بريده بود ديگر تاب و توان برايش نمانده بود ولى چاره اى هم نداشت.
زهره هر روز كه ناصر مى آمد انگار هراسان مى شد. ناصر به رفتار زنش مشكوك شده بود. انگار او حقيقتى را از شوهرش پنهان مى كرد. ناصر هرطور بود بايد سر از كار زن درمى آورد.
- يك سر برو خانه همسايه روبرويى ببين سيسمونى را از كجا خريده اند.
- فردا مى روم.
- نه همين الآن مى روى.
- نمى شود!
زهره از رفتن امتناع مى كرد. ناصر با خشونت به طرف زنش رفت. دستش را كشيد و گفت:
- همين الآن بايد بروى.
زن دستى به كمرش گرفت.
- نمى توانم!
- اينجا چه چيزى پنهان كرده اى؟!
زهره مقاومت كرده بود و ناصر براى اينكه حقيقت را متوجه شود او را به جلو هل داده بود. ناصر زيركمد جز چند لباس كوچك دست دوز زنش چيزى پيدا نكرده بود. زهره براى بچه شان لباس دوخته بود. ناصر به طرف عقب نگاه كرد. زن در چارچوب در بيهوش افتاده بود. با دست به سرش كوبيد و...
زهره روى تخت بيمارستان چشم باز كرد. رنگ به چهره نداشت. صدايش پر از اندوه بود. چشم به ناصر دوخت.
- اگر آن كار را نمى كردى الآن بچه مان زنده بود. مى خواستم وقتى تمام لباس ها را دوختم به تو نشان بدهم.
ناصر ديگر تاب ماندن در بيمارستان را نداشت. ديگر نمى توانست از شرم به چشمان خسته و اندوهناك زنش نگاه كند. قدم زنان مى رفت بدون اينكه بداند به كجا مى رود. نمى توانست خودش را ببخشد. به خانه رفت. هزار بار كارى كه كرده بود جلوى چشمانش آمد. آهى كشيد و تصميم خودش را گرفت.
از خانه بيرون زد. به طرف جايى راه افتاد كه قبلاً هزاربار جلوى آن ايستاده بود و فكر كرده بود. بايد خودش را از شر اين فكر و خيال راحت مى كرد. براى او مردن بهتر از اينگونه زنده ماندن بود. به ياد حرف هاى مادرش افتاد.
- پسرم آدم بايد اول مرد باشد بعد پدر و شوهر شود.
اشك در چشمانش حلقه زد چقدر از مردانگى دورافتاده بود. مطمئن نبود زهره بعد از اين كه از بيمارستان بيايد تن به زندگى با او بدهد. اگر زهره او را نمى خواست چه بايد مى كرد؟ سرش بشدت درد مى كرد. چشمانش را براى يك لحظه بست و بعد به همه چيز پايان داد. ناصر از بالاى ساختمان بلند نيمه كاره سقوط كرد. صداى فرياد مردى در كوچه پيچيد كه توجه چند عابر را جلب كرد.
- آقا يكى خودش را از آن بالا پرت كرد پايين. بيچاره اين پيرمرد كه داشت از زير ساختمان رد مى شد. آن مرد از آن بالا افتاد روى سرش.
پسرى جوان بالاى سر پيرمرد حاضر شده بود.
- اين آقا پدر من است. حالش چطور است؟
پرستار نگاهى به پسرجوان كرد.
- بردند اتاق عمل. بايد صبر كنيد تا همه چيز روشن شود.
نيم ساعت بعد پيرمرد در اتاق عمل جان داده بود.
پسر جوان در حالى كه اشك مى ريخت به دنبال كسى بود كه بفهمد چه بايد بكند.
- پدر من چه مى شود؟ چه كسى جوابگوى ما است؟ عامل مرگ او كيست؟ ديه اش را چه كسى بايد بدهد. آن مرد كه خودكشى كرده، كه مرده است. من بايد به چه كسى مراجعه كنم تا بفهمم از نظر قانونى چه راهى دارم؟

كارشناس ماجرا


در قانون مجازات اسلامى قتل نفس را سه نوع تقسيم بندى كرده اند. قتل عمد، شبه عمد و خطايى. مرگ عابر پياده كه از حوادث نادر سالهاى اخير بوده از نوع خطاى محض است، يعنى مردى كه قصد خودكشى داشته در انجام رفتار خود قصد آگاهى كامل داشته و قطعاً نتيجه عملش را كه غير از خودكشى خودش مرگ فرد ديگرى را به دنبال داشته خواستار نبوده است و نتيجه اى كه رخ داده مد نظر وى نبوده است. ماده ۳۲۳ قانون مجازات اسلامى مى گويد هر گاه كسى در حال خواب براثر حركت و غلتيدن موجب تلف يا نقص عضو ديگرى شود جنايت او به منزله خطاى محض بوده و عاقله او عهده دار خواهد بود. عاقله هم مطابق تعريف ماده ۳۰۷ همين قانون عبارتند از بستگان ذكور نسبى پدر و مادرى يا پدرى به ترتيب طبقات ارث، بنابراين از آنجايى كه مردى كه قصد خودكشى داشته با عمل خود علاوه بر مرگ خويش باعث از بين رفتن فرد ديگرى نيز شده است، لذا با توضيحاتى كه داده شد قتل اتفاق افتاده از نوع خطاى محض بوده و عاقله فرد مزبور بايستى ديه مقتول را پرداخت كنند. حال اگر اين فرد عاقله نداشت يا عاقله او نتوانستند ديه را پرداخت كنند بايستى مطابق ماده ۳۱۲ قانون مجازات اسلامى ديه وى از بيت المال پرداخت شود.
عبدالصمد خرمشاهى
حقوقدان و وكيل دادگسترى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |