|
پيكره داريوش هخامنشى بى سر و سينه در گوشه اى از تهران
راز تنديس آريايى ها
|
|
|
هومن كواكبى - وفا شمس بوق ممتد ماشين ها ! يكى داد مى زند؛ «لعنتى برو كنار». چراغ قرمز مى شود. صداى مترو از زير زمين مى آيد. اينجا درست نزديك ميدانى كه قبلاً توپخانه نام داشت، پسرك چشم در چشمت مى دوزد؛ «آقا آدامس بخر. ترا خدا... فقط يكى . بخر، بخر، بخر». تهران توى دود غوطه مى خورد. ماشين ها مثل مداد رنگى هستند، مى آيند، بوق مى زنند و بعد گاز مى دهند. درعروسى سرب و مونواكسيد كربن بازار ابزار و يراق فروشان داغ است. كسى چه مى داند به فاصله چند متر آن طرف تر ، درون ساختمانى كه نبش خيابان سى تير قرار دارد پيكره اى سنگى از چه دنيايى آمده است. به فاصله فقط چند متر كفش هاى «پيكره» مارك معروف اروپايى يا ترك ندارند. لباسش نيز همينطور . آدم ها، تند تند از كنار ساختمان موزه ايران باستان رد مى شوند.مرد در گرماى اواخر بهار تهران با كت و شلوار توى گوشى موبايلش داد مى زند تا از آخرين قيمت زمين مطلع شود. پسرك حالا يكى از آدامس ها را باز مى كند و خودش مى جود. پيكره ، درون موزه ساكت است. چيزى براى گفتن ندارد چون همان زمان كه كشف شد سر نداشت. باستان شناسان نتوانستند از قسمت شش ها به بعد او را پيدا كنند. يعنى هنوز نتوانسته اند در قلب اين هياهوى زندگى دود آلود شهرنشينى و در كنار هياهوى ماشين هايى كه راننده هايشان آدم ها را به اين سو و آن سو مى برند تا زندگى روزمره بچرخد تنديس داريوش، پادشاه هخامنشى، با قدمتى بيش از دو هزار سال، شاخه گل نيلوفرى را در دستانش فشار مى دهد. تنديسى راز آلود كه باستان شناسان هنوز اميدوارند بتوانند تكه هاى گمشده اش از ويرانه هاى شوش و كاخ آپادانا را به دست آورند. بى چشم، بى گوش ، بى قلب پيكره، در منتهى اليه ساختمان موزه ايران باستان قرار دارد. حفاظت از تنديس داريوش برعهده زنجيرى نازك گذاشته شده. خانواده اى بى تفاوت از كنارش رد مى شوند و پدر مى گويد:« اينهم كه يه تيكه سنگه! بريم ببينيم ديگه چى اينجا پيدا مى شه». دانشجويان رشته هاى تاريخ و باستانشناسى كنجكاوتر هستند. آنها براى مطابقت آنچه خوانده اند با آنچه وجود دارد به مجسمه نزديك شده، آن را به راحتى لمس مى كنند وسعى دارند نوشته ها را بخوانند. و اين يعنى خطرى بزرگ براى پيكره اى كه توسط خشايارشا از مصر به شوش آورده شد. پيكره اى كه حالا چشمى براى نگاه كردن به بازديد كنندگانش ندارد. اهميت اين مجسمه چنان است كه حوادث بخشى از تاريخ ايران باستان را به وضوح مشخص مى كند. از فرمانروايى ايرانيان بر مصر تا وسواسى كه داريوش در رعايت حقوق مساوى ميان تمام ملتهاى زير مجموعه حكومتش داشت. گفته مى شود قرار است بدلى از اين پيكره ارزشمند ساخته شود تا تماس مستقيم دانشجويان با آن منجر به آسيب هاى جدى نگردد. اما قبل از آن، چه بايد كرد؟ از بيرون موزه صداى خرد شدن چيزى مى آيد و بعد صداى دو ايرانى كه هرچه از كودكى ياد گرفته اند نثار هم مى كنند و بعد يكى، گونه ديگرى را با انگشتان قوى گره كرده نوازش مى دهد.اما پكيره هيچ چيز نمى شنود. او گوشهايش را مانند چشم ها در گوشه اى از تاريخ شوش باستان جا گذاشته است! مرد پارسى مصر را دراختيار دارد «ژان پدو» ، (باستان شناس فرانسوى) و هيأت همراه او در زمستان ۱۳۵۱ ، تنديسى را در حفاريهاى شوش كشف كردند كه از محل دنده ها به بالاى آن وجود نداشت و از ناحيه زانو نيز تقريباً به دو نيم شده بود. زمان زيادى طول نكشيد تا ماهيت اين پيكره عظيم بى سر سنگى مشخص شود. در كتيبه سنگى پايه مجسمه اين جملات رمزگشايى شد:« اين پيكره سنگى به دستور داريوش شاه در مصر ساخته شد تا هر كه آنرا ببيند بداند مرد پارسى كه مصر را در اختيار دارد. خانم و آقاى تيليا و همراهان ايرانى كه در تخت جمشيد كار مى كردند با رد كردن ميله هاى فولادى مجسمه را مجدداً وصل كردند تا پيكره داريوش پس از قرنها بار ديگر و اين بار در گوشه اى ديگر از سرزمين پارس روى پاهاى خود بايستد. تنديس چند سال زير ايوان ورودى موزه ايران باستان قرار داشت تا آنكه بعد از انقلاب به داخل موزه انتقال داده شد. دكتر شاهرخ رزمجو، سرپرست مركز پژوهشهاى هخامنشى در موزه ملى ايران مى گويد: «سنگ استفاده شده در اين پيكره از جنس گرانيت و مربوط به وادى حمامات در جنوب مصر است». در زمان حكومت داريوش «۴۸۶ تا ۵۲۲ پ . م » مصر جزئى از ايران بود و تنديسى كه اينك، آرام وخاموش در گوشه اى از تهران برجاى ايستاده ثابت مى كند پارسيان چنان قدرتى داشتند كه در مصر و آفريقا حكومت كنند. اشاره رزمجو مى تواند جالب توجه باشد. «با آنكه پيكره توسط هنرمندان مصرى ساخته شد ولى تأكيد زيادى بر پارسى بودن آن صورت گرفته، پوشاكى كه بر تن پيكره حجارى شده از پوشاك سلطنتى پارس است كه در آن تلفيقى از هنر ايرانى و مصرى به چشم مى خورد. جلوى پايه مجسمه نقش مصر عليا و سفلى به چشم مى خورد كه با هم متحد شده و تحت سلطه داريوش هستند». دردو طرف پايه تنديس ، ۲۴ نقش برجسته اقوام مختلف به چشم مى خورد (هر طرف ۱۲ نقش ) كه نماد مليتهاى تابع حكومت ايران هستند. جالب آنكه يكى از اين ۲۴ نقش متعلق به قوم پارسى است. رزمجو دليل اين امر را چنين توضيح مى دهد:« نخواسته تا بين ملتها تفاوت گذاشته شود. تمام ملتها چه حكومتگر، چه تحت تسلط در يك حكومت واحد و مشترك سهيم هستند». اين درحالى است كه براساس مدارك متعدد به دست آمده با وجود حكومت مشترك، تمام ملتها در زبان، دين، فرهنگ و آداب و رسوم آزاد بودند و حتى پادشاهان هخامنشى اين چندگانگى را تشويق مى كردند. بررسى ها نشان مى دهد داريوش قصد داشته نقشى را در يكى از معابد مصر ترسيم كند ولى كاهنان معبد به دليل وجود نقشى ديگر از افراد مورد احترام خود قبول نكردند. داريوش مى توانست به سياق فرمانروايان زمان خود با استفاده از زور، طرح خود را اجرا كند. ولى چنين نكرد. آثار زخم اسكندر روى پيكره اى در تهران پيكره اى كه اكنون در موزه ايران باستان و در كنار صدها نمونه تاريخى ديگر بى سر و صدا به زندگى سنگى خود ادامه مى دهد، روزهاى عجيبى را پشت سر گذاشته. اسم هر يك از اقوام نقش بسته برپايه مجسمه به صورت قابى بيضى شكل و به خط هيروگليف مصرى آمده است. اقوامى مانند هندى ها، مصريها، اتيوپيايى ها، ايونى ها (يونانى هاى آسياى صغير) ، مادها ، آشوريها، ايلامى ها، بابلى ها، عربها. رزمجو در مورد تفكيك قوميت مصرى ها و عرب ها در نوشته هاى روى تنديس چنين توضيح مى دهد؛ «مصرى ها عرب نيستند و پس از حمله اعراب زبانشان به عربى تغيير يافت». ۴ خط و زبان روى مجسمه و پايه آن به چشم مى خورد كه شامل نوشته هاى فارسى باستان (ايلامى، بابلى، ميخى) و هيروگليف مصرى است. مخاطبان نوشته هاى ميخى بيشتر پارسيان هستند ولى در متن هيروگليف قضيه فرق مى كند. ايرانيان سلسله بيست و هفتم مصر بودند. حتى از داريوش به عنوان يك خداى گونه ياد مى كردند. پيكره احتمالاً در معبد هليو پوليس نگهدارى مى شده و سپس توسط خشايارشا ازطريق كانالى كه داريوش درمصر ايجاد كرده بود و مديترانه را ازطريق نيل به درياى سرخ و درنهايت خليج فارس متصل مى كرد، به ايران منتقل شد. ژان پرو و همكارانش، پيكره را مقابل دروازه اصلى كاخ شاهى در شوش كشف كردند. درحالى كه شكل تعبيه آن نشان مى داد روبه داخل شهر نصب شده است. اما براى آن چه اتفاقى افتاد؟ آيا حمله گروهى مهاجم تنديس شاه هخامنشى را به صورتى درآورد كه اكنون و در سال ۲۰۰۵ ميلادى در موزه مى بينيم؟ كاوشگران براى يافتن پاسخ اين پرسش ها تلاش زيادى كرده اند. ايرانى ها به هنر قرينه سازى علاقه زيادى داشتند. رزمجو مى گويد: قرينه اين مجسمه از جنس سنگ آهك رگه دار كوههاى زاگرس ساخته شد تا دركنار تنديس اصلى و در ضلع ديگر در اصلى قرارگيرد. اين مجسمه تا زمان سقوط شوش به دست سربازان اسكندر مقدونى وجودداشته است. آثارى كه روى بدنه مجسمه اصلى وجوددارد نشان مى دهد كه به آن حمله شده و مهاجمان سعى در شكستنش را داشته اند. پيكره مصرى به خاطر مرغوبيت سنگ سالمتر مى ماند ولى مجسمه دوم مى شكند و از بين مى رود. بازديدكنندگانى كه به دقت پيكره داريوش را نگاه مى كنند به راحتى مى توانند جاى ضربه هاى سربازان اسكندرمقدونى برروى آن را مشاهده كنند؛ حمله اى كه به طور مستقيم به تاريخ ايران صورت گرفته. در ابتداى كاوش فرانسويان قطعه اى از سر و صورت پيكره پيداشد. آيا اين قطعه متعلق به پيكره اصلى داريوش بود؟ پاسخ خيلى زود مشخص شد. جنس قطعه يافت شده از جنس تنديس اصلى نبود اما مشخص شد باستان شناسان به قطعه اى از تنديس ساخته شده در ايران دست يافته اند. براى ديدن اين قطعه بايد به پاريس برويد چون موزه لوور فرانسه ميزبان آن است. با نيلوفرى شكسته در دست اما اين پايان ماجرا نيست. قطعات ديگرى از مجسمه هاى ديگر با همين ابعاد پيداشد كه نشان مى داد مجسمه هاى بزرگى جز اين دو پيكره وجود داشته اند كه خردشده اند. خراشيدگى ها و پريدگى هاى روى تنديس اصلى نشان مى دهد مهاجمان با تيروكمان و نيزه هاى كوچك آن را هدف قرارداده اند. ميرعابدين كابلى، در حفارى هايى كه در شوش انجام داد تعدادى از آنها را پيداكرد. هنوز نمى توان درخصوص سرنوشت رازآلود سروسينه پيكره اصلى اظهارنظر نمود. يك سوم مجسمه اى كه ۳ متر ارتفاع داشته اكنون ناپيدا است. اگرچه برخى معتقدند بخش هايى از مجسمه ها درطول زمان و در مصارف ساختمانى به كاررفته اند ولى سرپرست مركز پژوهشهاى هخامنشى در موزه ملى ايران مى گويد: احتمال بروز چنين سرنوشتى براى سروسينه پيكره داريوش كم است. چون سنگ به كاررفته در آن كمتر مصارف ساختمانى داشت چون سنگ آهك نيست. داريوش ۳چيز را دشمن اصلى مى دانست: ۱- دشمن ۲- خشكسالى ۳- دروغ. دركتيبه هاى به دست آمده به جمله جالبى از داريوش برمى خوريم: «دروغگو را كيفر دهيد.» بررسى ها نشان مى دهد داريوش ضريب هوشى بالايى داشته است. در زمان وى مادران از حقوق زايمان و نيز حق اولاد استفاده مى كردند. دستمزد كارگرانى كه دريافت متفاوتى داشتند با جيره هاى ويژه تنظيم مى شد. گاه برخى زنان به عنوان سرپرست تا سه برابر مردان حقوق دريافت مى كردند. بقاياى گل نيلوفرى كه در دست پيكره ديده مى شود مى تواند اشاره به نقاط مختلفى داشته باشد. مى تواند نماد شاهى يا قدرت قلمداد شود. مطالعات نشان مى دهد شكستگى مجسمه توسط انسان انجام نشده، بلكه براساس فشارى به وجود آمده كه از بالا و پشت بر پيكره واردآمده. رزمجو مى گويد: چنين فشارسنگينى را هيچ چيز نمى توانست ايجادكند مگر حجم ريزش سنگين آوار ساختمان دروازه برروى پيكره. سؤال ديگرى كه اين كارشناس به آن پاسخ مى دهد به موضوع خطر آسيب ديدن مجسمه در اثر تماسهاى پى درپى برمى گردد. متوجه شده ايم كه نوعى رنگ روى تنديس وجوددارد و تماسهاى پى درپى مى تواند به آن آسيب برساند. لذا تصميم گرفته شده يك كپى يك به يك از روى آن توسط هيأتى آلمانى ساخته شود. كارشناسان خارجى فراوانى هرسال از پيكره داريوش ديدن مى كنند. جالب آنكه توريستها نيز علاقه خاصى به آن نشان مى دهند. اين سالمترين مجسمه بزرگى است كه از دوران هخامنشيان به دست آمده و به اين دليل ارزش غيرقابل تصورى دارد. آيا سر و سينه داريوش هنوز در شوش هستند؟ بوق ممتد ماشين ها! يكى داد مى زند: «لعنتى بروكنار.» چراغ قرمز مى شود. صداى مترو از زيرزمين مى آيد و تنديس داريوش درهمان حوالى ميدان توپخانه قديم سروسينه اى براى شنيدن اين هياهو ندارد. آيا مى توان اميدوار بود روزى مجسمه ها را به سمت يافتن اعضاى گمشده بدن خود هدايت كند؟ رزمجو مى گويد: در باستان شناسى همه چيز روى احتمال است چون نبايد متهم به خيالپردازى شويم. شايد سروسينه پيكره جايى همان نزديكى، در شوش باشد. ... شايد اكنون منتظر است باستان شناسان آن را بيابند تا پس از قرن ها دوباره سرجاى اصلى خودش قرارگيرد. شايد هم...! آيا اين اتفاق خواهدافتاد. شايد هم در هياهوى خيابانهاى تهران كه فضاى اطراف موزه را پراز دود كرده، سروسينه پيكره سنگى داريوش درگوشه اى از آپادانا، در شوش، آرام و ساكت افتاده است.
|