يكشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۴ -
Sun, Jun 12, 2005
جوان
شماره ۳۱۵۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
در حاشيه خرداد و فوتبال
هفته هفت روزه
در حاشيه خرداد و فوتبال
پاريس ، تهران
و يك خواب طلايى
215565.jpg
على راضى

هواى پاريس هنوز گرم نشده ، صبح يك نم بارانى روى زمين هست و عطرى از بعضى گل هاى خوشبو كنار سوت و سرعت مترو ، عجله ايستگاه ها و آدم ها با نوازندگان دوره گرد ... بعد آفتاب از سمت چپ مى تابد تا ظهر. شايد بعدازظهر از بخار رود سن كمى هوا دم كند و عصر كه صورت ها زرد مى شوند ، هوا زرد مى شود و...
مثل هميشه روزها پر از عكس است كه چند تايى شان شوق بر مى انگيزند و روزگار كه گاهى او هم عكس مى شود ...
مطبوعات اينجا به انتخابات رياست جمهورى ايران اهميت مى دهند ولى هنوز به روى جلد خودشان نمى آورند از ترس اين كه مبادا بازى بخورند يا كه دوربين را جاى غلطى بگذارند...كليك ...باغ لوكزامبورگ بهار كه مى آيد روى نرده هايش نمايشگاه عكس دارد. هر روز عصر مسيرم را طورى تنظيم مى كنم كه از جلوى اين نمايشگاه خيابانى بگذرم . حالا امسال عكس هاى عكاسان بدون مرزروى نرده هاست كه بايد جايى جدا در مورد آنها بنويسم و دوباره از اهميت عكس...هر روز چند دقيقه اى كنار يكى از عكس ها تأمل مى كنم. اينجا گوش هايم بيشتر كار مى كند.مى خواهم بشنوم رهگذرانى كه عكس ها را مى بينند در مورد اين يكى چه مى گويند؛» اينجا ايرانه،پايتختش تهرانه.مى بينى زير عكس نوشته چون اونجا مردم نمى تونن تو خيابون برقصن جوونا مى رن كوه هاى اطراف شهر مى رقصن.» ...»آهان ايران،عربى حرف مى زنن...نه عربى حرف نمى زنن...پس چه زبانى دارن؟»...ژاپنى ها كه هميشه در حال تعجب كردن هستند و عكس گرفتن،آمريكايى ها با بستنى ايتاليايى و...كليك...رئيس جديد دولت فرانسه شعر مى نويسد.خانمش هم اهل شعر است،چند وقت پيش ايران بود و حالا در خانه شان دكور ايرانى دارند.دوويلپن چند شعر پاريسى درجه يك دارد وقتى از پياده روهاى پاريس مى گويد كه باريك تر بوده اند و آدم ها بيشتر چشم شان توى چشم هم مى افتاده...ما نزديكى همين روزها با رئيس جمهور شاعر مسلكمان خداحافظى مى كنيم و فرانسوى ها بعد ازنه به قانون اساسى اروپا دوويلپن را سر كار آورده اند. زمان اين بار براى ما چگونه خواهد گذشت؟ در زمان ايرانى زمان دراماتيك طولانى تر از زمان فيزيكى است. به ديدن فيلم هايى مى ماند كه در دو ساعت زندگى يك آدم را مى بينيم. اين هشت سال گذشته براى نسلى و جمعى از ايران حكم دو ساعتى را دارد كه در آن اندازه يك عمر ماجرا ديده اند . اين هشت سال گذشته،هشت سال هاى گذشته و هر چه كه از هشت در ذهن ما مى ماند و روزى تهران به آن گواهى خواهد داد. به مانند شهرى با پيچ و تاب ها و مردهاى مبهم ، دچار تصورى چند چهره پاى برف ها و آفتاب خاور ميانه...ايران ،تهران ۱۸، خرداد ۸۴... آنجا ساعت هفت بعد از ظهر است اينجا دو ساعت و نيم عقب تر و همه ما دوباره دچار يك نود دقيقه بنفش ديگرشده ايم. نود دقيقه و افسانه رستم،پهلوانى ،دماوند،غرور ملى و ...كه فرو مى شود در اين دقيقه ها ، ياد نامرادى شبى در چهار سال پيش كه بحرين با پرچم برادران عربش رقصيد و همه قرارهاى شادى ماسيد روى صورت مردم امشب از ذهن ما پاك خواهد شد؟ فيلسوفى مى گويد انسان در هر رود فقط يك بار شنا مى كند...كليك...خانه فرهنگ ايران در پاريس...ساختمان قرمزى كه واقعاً امروز جاى سوزن انداختن هم ندارد.طبقه آخر كه كتابخانه و سالن نمايش هفتگى فيلم هاى ايرانى است كاملاً پر شده.همه بيشتر دوست دارند آنجا باشند تا بازى را روى پرده ببينند ولى ديگر جا نيست.باقى مردم از تلويزيون بازى ايران و بحرين را مى بينند.سياوش ده سالش است.فارسى خوب حرف نمى زند.با لهجه مى گويد ايران يك بر صفر خواهد برد.خيلى هاى ديگر هم پيش بينى مى كنند.دوازده نفر مى گويند ايران يك بر صفر برنده مى شود.از سياوش ده ساله با مادر فرانسوى اش تا مرد هفتاد ساله ايرانى همه بر سر صحنه مشترك فوتبال جمع شده اند و جالب اين كه از قشر هاى مختلف ايرانى كه شايد اينجا با هم در يك برنامه شركت نكنند.فوتبال شادى همه است و نيز غم شان...باور كنيد ساختمان چند بار از بالا و پايين پريدن مردم لرزيد.فرانسوى هاى رهگذر مى پرسيدند چه خبر است...مى خنديدند.تبريك مى گفتند.همه دارند مى خندند.با نشانه اى از ايران...جايى كه به آن وصل مى شويم.وقتى همه بازيكن هاى تيم ملى دويدند تا محمد نصرتى را در آغوش بگيرند مردم داشتند پا مى كوبيدند.وقتى آزادى نور باران شد همه مى خنديدند...امروز از بهار همه مى خندند؛آقاى دوويلپن روى صفحه اول روزنامه،دوازده نفرى كه جايزه پيش بينى خانه فرهنگ را برده اند،كانديداهاى رياست جمهورى ايران روى سايت ها و ديوارها،چند جوان ايرانى توى عكسى روى نرده باغ لوكزامبورگ و چشم هايى در گذر از پياده روى روبرويى توى يك شعر...محمد نصرتى گفته بود شب قبل از بازى خواب ديده گل مى زند...ما حالا تهران هستيم ، مردم در خيابان مى رقصند با خواب هاى طلايى..
هفته هفت روزه
مشترك مورد نظر در دسترس نيست!
سحر طلوعى
قرار بود هفته هفت روزه را شنبه ها بخوانيد. اما رو زهاى انتخابات است و نوشتن درباره آن از همه چيز واجب تر. قول مى دهيم هفته ديگر شنبه اين ستون را بخوانيد.
خيلى سخت است، مى دانم. اين گرماى هوا، امتحان دادن، كلنجار رفتن با سؤال هاى يكجورى معلم هاى و منت بغل دستى را كشيدن براى رساندن امداد غيبى و ناز كردن طرف (حتى يادآورى ساندويچ ها و لواشك هايى كه زنگ هاى تفريح خرجش كرده ايد هم گره گشا نيست، اينجور مواقع نه تنها مشترك مورد نظر در دسترس نيست كه اصلاً در شبكه موجود نمى باشد!) كلاً حال آدم را مى گيرد. ولى خب، ديگر هفته آخر است و بالاخره از شرش خلاص مى شويد. تا شما باشيد در طول سال يك نگاهى به كتابهايتان بيندازيد و نان بازوى خودتان را استاد كنيد. اما بيچاره اين كنكورى ها؛ تا آخر تير مهمان قرنطينه هاى اجبارى، انواع و اقسام تست ها به روايت مؤسسات گوناگون آموزشى و چشم غره هاى پدر و مادر هستند و فعالاً خلاصى ندارند. دانشجوها هم كه براى خودشان خوش اند. جزوه هاى ناقص و يكى در ميان كه كامل نشدند، هيچ مطمئنم آنها در پى يك دكتر (پزشك) آشنا هستند تا يك برگ استعلاجى تر و تميز برايشان بنويسد و با خيان راحت حذف پزشكى كنند. ما كه اهل نصيحت و مادربزرگ بازى نيستيم. بد نيست آقايان دانشجو حواسشان باشد يك موقع مهر پزشك زنان و زايمان پاى برگ استعلاجى شان نخورد! از ما گفتن. و اما بعد از ابراز همدردى، اعلام مى كنيم بالاخره دود اسفند كار خودش را كرد و تيم ملى فوتسال ايران براى هفتمين بار قهرمان آسيا شد!
و اينك مشروح اخبار:
شغل ؟ دانشجو!
روزنامه هاى صبح، ظهر و شب، نه! ببخشيد (با قرص هاى مادربزرگم قاطى شد) روزنامه هاى صبح و عصر كشور را دور و برم پهن كرده ام و هر چند وقت يكبار يكى شان را ورق مى زنم. تا اينكه مى رسم به اين خبر جديد، تازه، داغ و تنورى! البته از آن لحاظ! ملاحظه بفرماييد: «مهمترين دغدغه فارغ التحصيلان دانشگاهى بيكارى است!» واقعاً داغ بود! و من مى دانم كه شما الان ۱۲۵ لازم شده ايد! باور كنيد آدم وقتى حرف تازه اى ندارد، مجبور است حرف هايى را كه يك دهه قبل زده و همه گفته اند، تكرار كند. و اما يك مسأله دقيقاً اينجا (همين جايى كه من الآن انگشتم را روى آن گذاشته ام) وجود دارد كه متأسفانه هيچ كس به  آن توجهى نمى كند. من البته خيلى به مخم (كلمه مخ را كمرنگ نوشتم تا سردبير محترم نبيند و آن سؤال معروف را نپرسد!) فشار آوردم تا اين نكته مهم را كشف كنم و آن اين است كه بد نيست بدانيم اصلاً بسيارى از جوانان براى فرار از بى كارى است كه دانشگاه مى روند. وگرنه خدا را شكر انسان ها معمولاً با ماخلق الله بى عيب و نقص به دنيا مى آيند. و تازه از آن مهم تر اينكه، اين جوانان هى ادامه تحصيل مى دهند و هى مدت تحصيلشان را طولانى تر مى كنند تا به روى خودشان نياورند بى كارند. اصلاً تازگى ها تحصيل كردن و دانشجو بودن يك جور شغل است!
يك مشكل و چندين راه حل
همين طور كه روزنامه ها را از دور و برم بر مى دارم و ورق مى زنم، مى رسم به اين خبر جالب كه از طرف معاون فرهنگى سازمان زندان ها نقل شده است: «بيشتر زندانيان تحصيلات زير ديپلم دارند!». جمله را كه مى خوانم، هيچى! چيز خاصى نمى خواهم بگويم. جمله را دوباره مى خوانم ولى اين بار ديگر يك چيزى مى خواهم بگويم. شايد هم چند چيز، مطمئن نيستم!
الف) سالى ۵۰ درصد از فارغ التحصيلان بى كار دانشگاه ها را زندانى كنيم تا هم نگرانى معاونت فرهنگى سازمان زندان برطرف شود و هم مشكل دغدغه فارغ التحصيلان بيكار مرتفع گردد!
ب) دانشگاه را به زندان يا زندان را به دانشگاه منتقل كنيم و يك رشته جديد به نام خلافولوژى راه بينداريم و به همه خلافجويان عزيز، ليسانس، فوق ليسانس و دكتراى خلافكارى بدهيم تا ديگر بيشتر زندانيانمان تحصيلات زير ديپلم نداشته باشند!
ج) سالى ۵۰ درصد زندانيان زير ديپلم را با ۵۰ درصد فارغ التحصيلان بى كار دانشگاه  ها تاخت بزنيم . ير به ير تا هيچ حرف و حديثى تويش نباشد!
د) همه موارد!
يك اسپرى بى بو اما با خاصيت!
اين بار روزنامه را به هواى پيدا كردن يك خبر مسرت بخش ورق ميزنم. راستش كمى مسرت خونم آمده پايين. در همين راستا ناگهان خبرى مى خوانم كه بد نيست شما هم بخوانيد. منتها شما ناگهان نخوانيد كه دچار overdose مصرف مى شويد و كار دست خودتان و ما مى دهيد. پژوهشگران سوئيسى دور هم جمع شده اند و اسپرى اى ساخته اند كه اگر از راه درستش كه همانا سوراخ هاى بينى است، استفاده شود، اعتماد را افزايش مى دهد. روش كار بدين شرح است: اسپرى مزبور را برداشته، به سمت جفت سوراخ هاى بينى فرد مورد نظر نشانه مى رويد، با كمى فشار محتويات داخل قوطى را به درون سوراخ ها راهنمايى مى كنيد. نتيجه اش اين است كه طرف مقابلتان طى يك جهش ۱۸۰ درجه اى به شما اطمينان مى كند. من هى مى خواهم روى موارد كاربردى اين اسپرى فكر نكنم ولى چه كار كنم كه جريان سيال ذهن! امانم نمى دهد. (سردبير محترم آنقدر مشغول كار هستند كه متوجه نمى شوند من چه مى گويم!). البته تا رسيدن اين اسپرى به ايران خيلى وقت داريم. پس بهتر است روى موارد كاربردى آن بحث كنيم:
۱- در مجالس خواستگارى (يكبار استفاده براى پدر، مادر و دختر) به خصوص آن زمانى كه حرف از امكانات مى شود!
۲- در اتاق گزينش استخدام اداره و شركت بخصوص وقتى كه جواب سؤال را فراموش كرده ايد!
۳- سر جلسات امتحان براى جلب اعتماد مراقب.
۴- بس است ديگر، كاربردش كه زياد شود، گندش در مى آيد!
بدون شرح!
«در بلفاست اتفاق افتاد؛ يك ميمون بعد از مشاجره با پدرش از باغ وحش فرار كرد!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |