چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۴ -
Wed, Jun 15, 2005
جوان
شماره ۳۱۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
داستان تو
گزارشى از يك كار خبرى و گروهى
يخچال فرنگى
زيرنظر : داريوش منزوى - انوشيروان پناهنده
يك لطيفه معجزه گرانه
اين مكالمه در مطب آقاى دكتر (...) متخصص معروف امور گوارشى اتفاق افتاده است.
- الو، دكتر؟
- بله، بفرماييد. خودم هستم.
- مى خواستم براى آن نسخه اى كه دادين، ازتون صميمانه تشكر كنم. واقعاً معجزه كرد.
- خيلى ممنونم، البته وظيفه ام بوده، ايشالا مفيد واقع شده باشه.
- واقع شد آقاى دكتر، چه جور هم واقع شد.
- چند تا از اون قرصها رو خوردين؟
- خودم هيچ چى، ولى عموى ثروتمندم كه من تنها وارثش بودم چهارتاش رو خورد!
يك لطيفه منطقيانه
اما اين يكى لطيفه را واقعاً باور كنيد، چون خودمان به گوش خودمان شنيديم كه دو تا آقاى مسن داشتند توى پارك با هم از قديم و نديم ها مى گفتند. برخلاف انتظار، موضوع بحث آنها «شهريور۲۰»، «كودتاى ۲۸مرداد» و «انتخابات» نبود. يكى شان به آن يكى مى گفت: «هى روزگار! يه زمانى بود كه من دو تا زن داشتم ولى الآن تنهاى تنها هستم.»
نفر ديگر پرسيد: «چرا؟»
اولى جواب داد: «يكى شان بر اثر خوردن قارچ سمى عمرش را بخشيد به شما و ديگرى هم بر اثر شكستگى جمجمه به آسمانها پرواز كرد.»
دومى كه انگار فقط يك كلمه در زندگانى اش بلد بود، دوباره پرسيد: «چرا؟»
اولى گفت: «آخه او نمى خواست قارچ هاى سمى را كه برايش تهيه كرده بودم، بخورد.»
يك لطيفه ناوانه
از يك دانشجوى دانشكده نيروى دريايى قرار بود آزمايش روانى به عمل بيايد، دكتر روانشناس پرسيد:
- در باغتان نشسته ايد. يك ناو جنگى مى گذرد، چه مى كنيد؟
دانشجو فوراً پاسخ داد:
- غرقش مى كنيم.
دكتر پرسيد:
- اژدر از كجا مى آوريد؟
- از همان جايى كه شما ناو جنگى مى آوريد!
يك لطيفه ژاپنانه
درباره ادب ژاپنى ها خيلى داستانها گفته اند و نوشته اند، اما اين يكى كه راوى آن معتقد است داستان نيست و عين واقعيت است، به نظر ما كمى غيرواقعى مى آيد، اما چون راوى آن قسم مان داده كه نقلش كنيم، اين كار را مى كنيم.
يكى از كارگردان هاى كشورمان كه براى چند روز به توكيو رفته بود، چند پيراهن را كه همه آنها آبى بوده، به خشكشويى هتل مى سپارد كه برايش بشويند. وقتى پيراهن ها را برايش مى آورند، كارگردان معروف اين يادداشت را هم روى بسته پيراهن ها پيدا مى كند:
«خيلى خيلى بايد ما را ببخشيد كه نتوانسته ايم پيراهن هايتان را تميز كنيم. باور كنيد كه آنها را شش بار پشت سر هم با آب ژاول شستيم، ولى موفق نشديم رنگ آبى آنها را از بين ببريم.»
نكته اى كه ما را مشكوك مى كند كه كارگردان مربوطه گفته، اين است كه مى دانم ايشان خواندن و نوشتن فارسى را هم به زور بلدند، چه رسد به اينكه بتوانند يادداشتى را به ژاپنى بخوانند.
يك لطيفه انحرافانه
پزشك يكى از آسايشگاههاى روانى، ضمن بازديد از محل كارش، متوجه شد كه حال يكى از ديوانه هاى تحت معالجه خيلى خوب به نظر مى رسد. هر سؤالى كه از او كرد، بيمار سابق به روشنى و دقت به آن جواب داد.
پزشك كه نزديك بود ورقه صحت و سلامت ديوانه سابق را امضا كند، متوسل به آخرين آزمايش شد و گفت: «ديروز كه جمعه بود، در يكى از جاده هاى منتهى به شهر موتورسوارى را ديدم كه به شدت با اتومبيلى تصادف كرد و شدت تصادف به حدى بود كه سر موتورسوار جا به جا قطع شد و افتاد وسط جاده، اما موتوسيكلت سوار بى آنكه روحيه اش را ببازد، سرش را برداشت و دوان دوان برد به نزديكترين داروخانه و آنجا سرش را روى گردنش گذاشتند و دوا زدند و خوب شد. حالا مى توانى بگويى كجاى اين ماجرا درست نيست؟»
بيمار سابق كه ناراحت شده بود و خون به صورتش دويده بود گفت: «آقاى دكتر! شما فكر مى كنيد من ديوانه ام يا احمق؟ معلوم است كه توى اين شهر روزهاى جمعه داروخانه ها تعطيل است.»
يك لطيفه به دردخورانه
بيتا و نازنين توى پارك آشنا شده بودند و داشتند درباره مسائل مهمى نظير خانواده شوهران گرامى شان و همچنين تبليغات انتخاباتى صحبت مى كردند كه ناگهان هواپيمايى سينه آسمان را شكافت و عبور كرد.
نازنين آهى كشيدو گفت:
- من هر وقت هواپيما مى بينم ياد شوهرم مى افتم.
- مگه شوهر تو خلبانه؟
نازنين مجدداً آهى كشيد و گفت:
- نه، ولى اون هم روى زمين به هيچ دردى نمى خوره.
يك لطيفه تعارفانه
اين پيرمردها هم گاهى انتظارات عجيب و غريبى از نسل جوان دارند. از جمله مثلاً جمشيدخان كه هفته پيش برخلاف هميشه با چهره عبوس آمد تو و نرسيده شروع كرد به گله كردن از زمانه:
- واقعاً چه دوره اى شده. ديگه زن جماعت ظرافت و نزاكت سرش نمى شه.
الآن كه مى آمدم، توى مينى بوس جام رو تعارف كردم به يه خانوم جوون. ولى يارو چنان زد توى ذوقم كه تا ابد از اين كار پشيمونم كرد...
همه رفقا ابراز تأسف كردند و جمشيدخان ادامه داد.
- البته اون نشسته بود و من ايستاده بودم.
دنبال چه مى گردى؟
- دنبال كسى هستم كه با من همراز باشد.
باران - بيست ساله
Baran 390@ yahoo.com
- مريم ريوندى اسم كسى است كه دنبالش مى گردم. بهترين دوست دوران ابتدايى و به خصوص راهنمايى من است. ابتدايى مدرسه زينب و راهنمايى مدرسه الزهرا، منطقه هشت بوديم. بعد از دوران راهنمايى ديگه نديدمت. آدرس خانه قديمى ات در خيابان گل سرخ هنوز يادم هست ولى ديگر در آنجا نيستى. الآن مدتهاست كه دنبالت مى گردم. بايد ديگر ۲۳ ساله شده باشى. واقعاً دلم برايت تنگ شده و مى خواهم هرچه زودتر پيدايت كنم. اگر اين نوشته را ديدى حتماً به اين آدرس اى ميل بزن. آرزوى ديدارت را دارم و منتظرت هستم.
الهام محمدى
zahramg@ yahoo.com
- من دنبال دوستى به اسم سجاد خدامرادى مى گردم. ممنون مى شوم اگر ازش خبردارين بهم اى ميل بزنيد.
سامان سروش
Tez- Marko @ yahoo.com
- خبرنگار روزنامه افسانه از شيراز هستم. دنبال همكار پايه مى گردم. هركه مياد بسم الله...
مليحه فريدفر
@ m- faridfar2002
yahoo .com
- من دنبال سه نفر از دوستان زمان خدمت سربازى، سال ۱۳۶۸ در منطقه دشت عباس دهلران به نام آقايان بهمن ابياضى، بيژن گودرزى، سروش كشيشيان مى گردم.
حميد سلطانى
Bandar hamid @ yahoo.com
- سلام. من دانشجوى زبان انگليسى هستم و دنبال كسى مى گردم كه با هم نامه نگارى به زبان انگليسى داشته باشيم و به اين زبان با هم چت كنيم. خوشحال مى شوم به من اى ميل بزنيد.
Far- dej@ yahoo.com
داستان تو
پشت پرده ها
216024.jpg
دوباره نوبت قصه هاى شماست. مى توانيد داستان هايتان را از طريق پست به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) برايمان بفرستيد. فراموش نكنيد روى يك طرف كاغذ و با خط خوانا بنويسيد. خوشحال مى شويم اگر يك بيوگرافى جمع وجور هم ضميمه داستانتان كنيد.
اين هفته برايتان داستان كوتاهى از عليرضا مصرپور انتخاب كرده ايم. او متولد سال ۶۳ در شهر تبريز است و تا به حال چند فيلم كوتاه هم از جمله غروب دلتنگ، كوچه هاى بى حصار، ضيافت يك تصوير و ... ساخته است . داستان «پشت پرده ها» را از او مى خوانيم:
* * * 
ننه در گوشه حياط مشغول پاك كردن پشم هاى لحاف جهازى فاطى بود.
صداى گريه معصومه از داخل اتاق به گوش مى رسيد. عمو در گوشه ديگر روى چهارپايه كوچكى نشسته و مشغول خوردن چاى بود.
ننه هى از من به عمو بد مى گفت و چغلى منو مى كرد. عموكلاه شاپوى سياه رنگش را مى تكاند و به حرفهاى مادر فكر مى كرد. شاخ و برگ بيد مجنون كه سقف حياط را پر كرده بود با وزش نسيم خنك تابستانى به اين ور و آن ور مى رفت گويى درخت هم حرفهاى ننه را تأييد مى كرد.
از وقتى كه آقاجون از پيش ما رفت ننه غير از من كسى رو نداشت كه سرش دادو بيداد بكشد... تاز گى ها به سفارش عمو از صبح زود تا دم غروب مى رم كارگاه آقايدالله، قالى بافى، ظهرها كه از داخل بازار سرپوشيده و تو در تو ميام ناهار خونه از زير استوانه هاى نور كه قرقر از سوراخهاى سقف مى ريزن زمين مى گذرم و راهم را به سمت گورستان كج مى  كنم. سر مزار آقاجون مى نشينم تا يه وقت خيلى تنها نمونه، بچه هاى محله بالا كنار گورستان با توپ پلاستيكى كه روزى هزار دفعه مى افته توى كانال فاضلاب، به سروكله هم مى زنن و دنبالش به اين طرف و آن طرف مى دوند.
قبلاً منم عين اونا بودم، هيچ چى به خيالم نبود، روزهاى تابستون تو كوچه ها ول معطل بودم و شبهاش هم با فاطى جامون رو مى انداختيم پشت بام و تا صبح با ستاره هاى بالاى سرمون به زوال مى رفتيم... ولى حالا چى، با اين قد فسقليم شدم مرد خونه و نون آور يه ننه مريض و يه خواهر دم بخت و يه خواهر معلول... توى اين فكرها بودم كه با آه بلند، سردى دست عمو را روى شانه ام احساس كردم، عمو مرا بلند كرد مثل هميشه ساكت بود ولى اين بار چشمهايش پر بود، آرام دستم را در دستهاى بزرگش گرفت و از انگشتم كه امروز بريده بودم و نخ قرمز رنگى روى آن پيچيده بودم بوسيد، من كه يادگرفته بودم هميشه از عمو بترسم از اين كارش خيلى خجالت زده شدم.
با عمو تا خانه آمديم، عمو راه مى رفت و من براى اينكه از او عقب نمانم دنبالش مى دويدم. تو كوچه و بازار هركى او را مى ديد از دور با او احوالپرسى مى كرد... توى اين در به درى ها هم واسه فاطى خواستگار پيدا شده بود. و دست از سر ما بر نمى  داشتن، رسول پسر خادم مسجد كه توى يه نجارى كار مى كرد به عمو گفته بود كه به هر نحوى كه شده فاطى رو خوشبخت مى كنه، ولى من اصلاً نمى خواستم فاطى بره. اما فاطى بدش هم نمى اومد كه بره خونه بخت. فكر مى كرد با اين كار به ما كمك مى كنه. ولى اينطورى نبود. از روزى كه فاطى رفت صفاى اون خونه هم رفت. رسول آدم بدى نبود ولى فاطى رو يك ماه به يك ماه هم به خونه ما نمى آورد.
نزديكى هاى پاييز ننه مريضى اش حاد شده بود. شبها تا صبح سرفه مى كرد، دو سه بار با عمو برديمش دكتر و بيمارستان ولى توفيقى نداشت.
ديگه نمى تونستم هم كار كنم هم درس بخونم، سر كلاس از خستگى خوابم مى گرفت، ديگه مدرسه را ول كردم. صبح تا شب توى كارگاه بودم و وقتى خونه ميامدم باديدن مادر مريض و يه خواهر هفت ساله كه مثل يه نوزاد دو ماهه روى زمين دست و پاشو تكان مى ده و جيغ مى كشه غم دلم سنگين تر مى شد. بعضى وقتها تو مزار پدر داد و بيداد مى كشيدم كه چرا زود مارو تنها گذاشت.
آن شب، يه شب پاييزى بود، فاطى با رسول حرفش شده بود و با قهر مهمون خونه ما بود. بى شرف كلى فاطى رو كتك زده بود. منتظر صبح بودم كه با اين دستام خفه اش كنم.
آن شب ننه حالش خيلى بد بود. نيمه شب با صداى گريه فاطى بلند شدم. فاطى پشت پرده ايستاده بود و آرام گريه مى كرد. وقتى منو ديد ديگه نخواست اشك هايش را قايم كنه، بى اختيار نگاهى به رختخواب ننه كردم، ننه خيلى معصوم و آرام براى هميشه خوابيده بود. موهاى بدنم سيخ شده بودند مثل اينكه آب داغى را روى سرم ريختن.
بغض شورى تمام وجودم را مى فشرد، بى اختيار با پاهاى سستم به ايوان رفتم، صداى گريه فاطى تمام خانه را پر كرده بود، حالا من مانده بودم و اين همه غصه، دستم را روى ستون گذاشتم و به آسمان خيره شدم، كاش مى توانستم اين همه غم و درد را با اشكهايم بيرون بريزم، كاش مى توانستم سكوت تلخ اين همه سال رابشكنم.
دلم مى خواست سر خدا داد بكشم ولى صداى اذان صبح بود كه به من آرامش دوباره داد، آرامشى براى صبور بودن...
گزارشى از يك كار خبرى و گروهى
باهم، پشت ماكوهه
215988.jpg
*ساناز اقتصاد نيا
همه چيز از يك كارت كوچك و ساده شروع  شد. پرس وجو مى كرد براى فراخوان جشنواره هاى بين المللى. بعد از گذشت شش ماه، نا اميد و بى نتيجه تصميم گرفت ديگر فيلم كوتاه نسازد.
تا اينكه به يكى از نمايش هاى عمومى فيلم كوتاهى كه دوستش ساخته مى رود. روى ميزى كه دم در سالن گذاشته اند، بروشورهاى فيلم است و چند كارت تبليغاتى مختلف. يكى را برمى دارد. روى آن نوشته : «پايگاه خبرى فيلم كوتاه، نخستين پايگاه خبرى سينماى مستند و فيلم كوتاه ايران. اينجا تنها يك click با دنياى سينماى مستند و فيلم كوتاه فاصله داريد.»
خانه كه مى رسد، كامپيوترش را روشن مى كند و بالاى صفحه مونيتور تايپ مى كند: www.shortfilmnews.com
انگار وارد دنياى جديدى مى شود. درياى اطلاعات در زمينه فيلم كوتاه و مستند. فراخوان تمام جشنواره هاى داخلى و خارجى، آدرس سايت هاى مختلف جشنواره ها و كلى اطلاعات ديگر و اطلاعاتى كه مدت ها دنبالش مى گشت و همه از او دريغ مى كردند. اى ميلى مى زند و از اينكه بعد از كلى دردسر اين همه اطلاعات را يكجا به او داده اند، تشكر مى كند.
***
وقتى به سراغ مرجان رياحى، مدير پايگاه خبرى سينماى مستند و فيلم كوتاه ايران رفتيم، از تمام دردسرهايى گفت كه منجر به تأسيس سايت شده است.
مرجان و مرضيه رياحى خواهرهاى جوانى هستند كه بعد از افتادن در گودال چراهاى بزرگ، تصميم به تأسيس اين پايگاه خبرى گرفته اند.
روح برادران لومير شاد
قصه از بن بستى شروع شد كه مرجان با ساختن اولين فيلم مستند خود «مادران هميشه» به همراهى خواهرش مقابل آن قرار گرفت.
«پروژه سختى بود. چون به حقوقمان آگاه نبوديم، تهيه كننده خيلى اذيتمان كرد و هيچ كس هم هيچ آگاهى بهمان نداد.»
مرضيه مى گويد: « اين تازه اول ماجرا بود. وقتى فيلم آماده شد و خواستيم آن را به جشنواره هاى خارجى بفرستيم، فهميديم چه مافيايى در كار است حتى برادر هم به برادر رحم نمى كند.»
آنها با فيلمسازان معروفى ارتباط برقرار كردند، بلكه بتوانند از طريقشان فراخوان جشنواره ها را به دست آورند: «اما همه آنها حتى آدرس سايت جشنواره ها را هم از آدم قايم مى كردند.»
مرجان كه خبرنگار هم هست و با مطبوعات سينمايى رابطه دارد، از دلايل ديگرى هم براى انگيزه تأسيس پايگاه خبرى مى گويد: «اول اينكه مهجورترين صفحه و ستون در روزنامه ها و مجلات سينمايى ما، مطالب مربوط به فيلم كوتاه و مستند است. هر موقع بخواهند چيزى را از نشريه حذف كنند، اول سراغ صفحه فيلم كوتاه و مستند مى روند اما من به واسطه ستونى كه در يكى از روزنامه ها داشتم، متوجه شدم كه همسن و سالان ما در دورافتاده ترين جاهاى ايران چه فيلم هاى خوبى مى سازند كه هيچ كس از آنها خبر ندارد. من خواستم از خود بچه هاى شهرستان كمك بگيرم تا همديگر را معرفى كنند اما آنها هم حاضر به معرفى و تعريف از كار دوستانشان نمى شدند. خيلى مسخره است كه آدم در عصر ارتباطات و اينترنت، از همه چيز بى خبر باشد.»
و در ميان تمام اين رقابت هاى عجيب و غريب و حسادت هاى نابجا، خواهران رياحى تصميم مى گيرند با كمك دوستانشان، اسم خود را كنار برادران لومير، برادران واچفسكى، برادران كوئن و خيلى برادرهاى ديگر ثبت كنند. نه كنار آنها، بلكه جايى متفاوت تر از نام برادران، چون تا به حال نام هيچ دو خواهرى در اين قبيل عرصه ها ثبت نشده است. مرجان مى خندد : «قطعاً روح برادران لومير، از اينكه ما به هنرى كه آنها پايه گذار آن بودند، كمك كرده ايم، شاد است.»
پول تو جيبى و اندكى هم پس انداز
اولين قدم با دريافت يك وام برداشته شد و مقدارى پس انداز مرجان و پول تو جيبى مرضيه. با يكى از دوستان جوانشان كه طراح سايت است (نويد خادم) جلسه گذاشتند و كار در مهرماه ۸۳ كليد خورد: «الحق كه نويد در مسائل مالى خيلى با ما راه آمد. هنوز هم كلى از مشكلات مربوط به سايت را برايمان حل مى كند.» قدم بعدى، درخواست كمك از مديرعامل انجمن سينماى جوان آن سال و مديرعامل مركز گسترش سينماى مستند و تجربى بود.
«از آقاى ... خواستيم در جشنواره فيلم كوتاه تهران روى ما حساب كند و ما به ازاى اطلاع رسانى كه براى جشنواره انجام مى دهيم، دستمزد بگيريم. اما آقاى ... ترجيح داد با دوستان ديگرى كه در خبرگزارى هاى معروف دولتى كار مى كنند، همكاى كند و از امكانات آن خبرگزارى ها - كه احتمالاً مديرانشان از كار خبرنگارانشان بى خبر بودند - استفاده كند و البته هزينه بيشترى هم بپردازد.»
مرضيه مى گويد: «اميدواريم آقاى مجتبى اقدامى (مديرعامل جديد) تحول تازه اى در سيستم مديريتى انجمن ايجاد كنند، چون شنيده ايم ايشان اعتقاد زيادى به اينترنت دارند.»
آنها هرچند معتقدند مشكلات مالى زيادى دارند و هر ماه سيصد هزار تومان براى سايتى هزينه مى كنند كه تا به حال برگشت مالى چندانى نداشته است اما به اعتقاد خودشان، حاضر نيستند زيرمجموعه هيچ ارگان خصوصى يا دولتى قرار بگيرند، چون: «... باعث مى شود آزادى عمل از ما گرفته شود و با اعتقادات ما جور درنمى آيد.»
مى گويند ياد گرفته اند به آنها كه قصد سوء استفاده داشته اند، يك «نه» بزرگ بگويند و خيال خودشان را راحت كنند.
مورچه چيه كه كله پاچه اش؟
يكى ديگر از عواملى كه انگيزه آنها را براى برپايى اين پايگاه تقويت كرده است ناباورى ديگران و هر از گاهى مسخره كردن آنها بوده : «ما با خيلى ها مشورت كرديم. بيشترشان پوزخند مى زدند و مى گفتند مورچه چيه كه كله پاچه اش چى باشه؟ يعنى فيلم كوتاه و مستند چى هست كه شما مى خواهيد برايش پايگاه خبرى درست كنيد؟»
آنها پيش خودشان حساب كرده اند در سال حدود سه هزار فيلم كوتاه و مستند ساخته مى شود كه اگر در هر گروه هفت نفر باشند و از اين هفت نفر، فقط سه نفر با اينترنت در تماس باشند، آنها بايد حدود نه هزار نفر مخاطب داشته باشند. اگر چه كاربران آنها در حال حاضر سه هزار نفر هستند و تا نه هزار نفر،فاصله دارند اما حاضر نيستند كوتاه بيايند.
مرجان و مرضيه مى گويند از ابتدا روى كمك دوستان و همكارانشان خيلى حساب كرده اند. روزنامه هاى مختلف از آنها حمايت كرده اند و نويسنده ها و منتقدان سينمايى هم اگر چه پولى بابت نوشته هايشان دريافت نكرده اند اما آنها را تنها در اين وادى رها نكرده اند. اما خواهران رياحى از كمك هاى على مصلح حيدرزاده، جور ديگرى مى گويند: «على مدير اجرايى سايت است. علاوه بر اين اخبار مربوط به سينماى جهان را هم برايمان ترجمه مى كند. حضورش در پايگاه خبرى ما خيلى مؤثر است و با همكارى مداومش كمك بزرگى به ما كرده.»
آنها همچنين از كمك هاى مديران جشنواره ها، به خصوص كامران شيردل مدير جشنواره فيلم هاى مستند كيش و زاون قوكاسيان، مدير جشنواره فيلم كوتاه اصفهان مى گويند: « شيردل تنها مديرى بود كه فهميد اطلاع رسانى اينترنتى چيه و مثل يك پدر در اين راه به ما كمك كرد. ما از طريق او با مديران جشنواره هاى مختلف خارجى آشنا شديم و الآن با هم تبادل اطلاعات داريم. با زاون قوكاسيان هم رابطه كارى خوبى داريم و در زمينه اطلاع رسانى خيلى به هم كمك مى كنيم.»
مهرداد اسكويى، فيلمساز ديگرى است كه مرجان و مرضيه از كمك هاى او به پايگاه خبرى مى گويند: «او كار ما را باور داشت و در مسافرت هاى داخلى و خارجى خودش تا آنجا كه توانست، سايت ما را به ديگران معرفى كرد.» آنها معتقدند تا زمانى كه با هم و به عنوان يك گروه و تيم جوان فعاليت مى كنند، هيچ چيزى و حتى مشكلات مالى هم نمى تواند آنها را از پا در بياورد. اين جوان ها كليد مقاومتشان را «با هم بودن» و «با هم كار كردن» مى دانند.
تحريريه اى به وسعت تمام دنيا
اتاق مستطيل كوچكى است با يك كتابخانه پر از كتاب هايى درباره سينماى مستند و فيلم كوتاه، يك قاليچه قرمز، يك فكس با مارك Brother و يك كامپيوتر پنتيوم چهار.
اما اين تحريريه پايگاه خبرى سينماى مستند و فيلم كوتاه ايران نيست: [جوان ها معمولاً خجالت مى كشند بگويند دفتر كار ندارند. اما ما خوشحاليم از اينكه هر كسى در هر جاى دنيا وقتى پشت كامپيوترش مى نشيند با وارد كردن يك كد مى تواند جزو تحريريه ما مى شود. تحريريه ما به وسعت تمام دنياست. به وسعت تمام آنها كه عاشق فيلم كوتاه و مستندند.»]
آنها خوشحالند به خاطر تحريريه اى كه ندارند و پولى كه عايدشان نمى شود: «ما خوشحاليم به خاطر اينكه توانستيم يك اتفاق راه بيندازيم. بعد از تأسيس پايگاه خبرى ما، خبرگزارى ها و مطبوعات سهم بيشترى به فيلم كوتاه و مستند داده اند. سينمايى كه آرام آرام داشت حذف مى شد. ما احساس مى كنيم توانستيم يك رقابت شيرين ايجاد كنيم. درسته كه درآمدى نداريم اما همين قدر كه تلنگر زده ايم، خوشحاليم.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |