پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۴ -
Thu, Jun 16, 2005
ماجرا
شماره ۳۱۶۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
جاده
بازخوانى
جاده
شيشه راننده بايد كمى پايين باشد
216120.jpg
در فصل زمستان كه هوا سرد است و تابستان كه كولر ماشين شما روشن است حتماً شيشه ها كاملاً بسته هستند كه راحت تر رانندگى كنيد.
وسايل نقليه از هر نوع كه باشد مانند هواپيما نيستند كه تمام قطعات و لوازم آن دستگاه نشان دهنده و اعلام خطر داشته باشد. راننده بايد دائم از وضع بيرون خودرو مطلع باشد اگر يكى از لاستيك ها پنچر باشد راننده چه طور متوجه خواهد شد؟
براى خيلى از رانندگان اتفاق افتاده است كه يك مرتبه يك چرخ كاميون، و تريلر و خودروشان يا قطعات آن از محور جدا شده خطرات ناگوارى را به بار آورده و باعث تصادف هم شده است.  و يا زياد مشاهده شده است كه شيشه هاى كاميون يا تريلر در حاليكه بسته هستند، راننده به صورت دنده عقب در حال حركت است.
اگر مشكلى پيش آمد و كسى فرياد زد يا خودروى ديگرى بوق زد، با سر و صداى كاميون راننده متوجه مى شود؟
اگر شيشه سمت راننده پايين باشد تمام اين مشكلات حل خواهد شد.
حمايت هاى روانى از آسيب ديدگان سوانح
216132.jpg
مقدمه
درجريان حوادث و سوانح بزرگ جمعى و فراگير علاوه بر مشكلات جسمى، مسائل روانى نيز بازماندگان و آسيب ديدگان، امدادگران و عموم مردم را تحت تأثير قرارمى دهد و به ويژه افرادى كه درمحل سانحه حضور داشته اند اكثراً دچار درجاتى از اختلال روانى خواهندگرديد كه ممكن است تا پايان عمر اثرات آن روان فرد و حتى زندگى وى را مختل نمايد.
برخورد صحيح با موضوع رخداد سوانح طبيعى و پيامدهاى آن و برخورد مناسب با آسيب ديدگان مى تواند شدت اختلالات روانى ثانويه به سانحه را به حداقل برساند.
براى حمايت روانى آسيب ديدگان سوانح ايجاد ارتباط مناسب با آنها ضرورى است كه رعايت نكات زير دراين خصوص الزامى مى باشد.
۱- خود را معرفى كنيد.
۲- اشتياق و ميل خود را براى همدلى با او به شكل كلامى و غيركلامى نشان دهيد.
۳- موقعيت آسيب ديدگى را براى او شرح دهيد و بگوييد كه دقيقاً براى او چه مى خواهيد بكنيد.
۴- با زبان ساده با او صحبت كنيد. به خاطر نفهميدن موضوع توسط آسيب ديده او را تحقير نكنيد.
۵- با علاقه به او گوش دهيد و صحبت هاى او را قطع نكنيد و وقت كافى بگذاريد.
۶- مصاحبه با او را جدى بگيريد و با هدف پيش برويد، سعى كنيد اگر متوجه حرفهاى شما نمى شود توضيح بيشتر بدهيد.
۷- سعى كنيد بفهمد كه احساس او را درك مى كنيد ولى لازم نيست احساسى مثل او از خود نشان دهيد.
۸- مانع بيان احساسات او مثل گريه كردن و... نشويد.
۹- فرد آسيب ديده را با بستگان خود مقايسه نكنيد.
۱۰- اگر اميد واقعى براى كمك بيشتر به او وجوددارد به او بگوييد ولى از دادن اميد بى خود و گفتن دروغ براى دلدارى خوددارى كنيد.
۱۱- درحريم شخصى و مسائل خصوصى آسيب ديده دخالت نكنيد تا اگر خود تمايل داشت صحبت كند.
۱۲- از زور و اجبار درمقابل او استفاده نكنيد و صحبت كردن درمورد مسائل را به خود او واگذاركنيد.
۱۳- با قضاوت شخصى خود با ديگران برخورد نكنيد و بيش از حد هم از آنها طرفدارى نكنيد.
۱۴- به آنها نخنديد ولى مى توانيد اگر آنها خنديدند با آنها بخنديد.
۱۵- اصطلاحات تكرارى مثل غصه نخور، درست مى شود و... به كار نبريد.
۱۶- مانع از ايجاد وابستگى بين خود و آسيب ديده شويد.
۱۷- اطلاعات مربوط به مرگ بستگان، خرابى منزل و... را درست به او بدهيد و دروغ نگوييد.
۱۸- افراد را از ديدن جنازه عزيزانشان به هيچوجه محروم نكنيد.
۱۹- از باورها و اعتقادات دينى افراد براى آرامش بخشيدن به آنها كمك بگيريد.
۲۰- افراد را به شركت در مراسم تشييع جنازه و نمازميت تشويق كنيد.
۲۱- افراد را به زور ازمحل سكونت خود دور نكنيد.
۲۲- مانع تجمع داغ ديدگان دور يكديگر نشويد.
۲۳- افراد را در فعاليت هاى اجتماعى - ورزشى و بازسازى شركت دهيد.
۲۴- درصورت وقوع درگيرى افراد را از هم جداكنيد و از ادامه بحث و جدل خوددارى كنيد.
۲۵- درصورت شديدبودن علائم در فرد حتماً از تيم متخصص حمايت روانى (روانپزشك، روانشناس، مددكار) كمك بگيريد.
۲۶- كودكان را از والدين خود جدانكنيد و اگر مادر يا كودك جراحتى دارند كه مى توانند دركنار هم باشند حتماً دركنار يكديگر بمانند درغيراين صورت كودك را به يكى از بستگان نزديك بسپاريد تا مراقب او باشد و او را مورد نوازش قراردهند.
اگر پدر يا مادر كودك فوت كرده اند بستگان نزديك از او حمايت كنند و چيزى كه از فرد متوفى باقى است مثل روسرى، تسبيح و... كه كودك با آنها آشناست دراختيار كودك بگذارند.
۲۷- از جابه جايى محل اقامت كودك حتى الامكان خوددارى كنيد و به تغذيه و بهداشت او رسيدگى كنيد.
۲۸- امكانات بازى و سرگرمى براى كودك فراهم كنيد و سعى كنيد او را شاد نگه داريد.
بازخوانى
يك پرونده جنايى تنها يك ضربه
216186.jpg
روز سختى را گذرانده بود. دقايق و لحظات براى او به سختى مى گذشت. هوا دم كرده و دلگير بود و گرما كلافه اش كرده بود. به آسمان نگاه كرد. تمام اين سختى ها به خاطر ابرهايى بود كه سراسر آسمان را فرا گرفته بودند. عصر شده بود. از محل كارش خارج شد. چند دقيقه ديگر مهدكودك تعطيل مى شد، هر طور بود هرچه سريع تر بايد خودش را به آنجا مى رساند. دفترش را از مهد كودك گرفت و پياده به طرف خانه راه افتاد.
سر راه جلوى نانوايى ايستاد. چند نان تازه خريد و به طرف خانه راه افتاد. آپارتمان شان با اين كه كوچك بود ولى بالكن باصفايى داشت. از اين بالكن درختان سر سبز و بلند سرو را به خوبى مى شد ديد. او و شوهرش يوسف هر روز عصرها در بالكن مى نشستند و از هواى تازه و نسيم خنكى كه مى وزيد لذت مى بردند. سارا آن لحظات را خيلى دوست داشت.
به ياد آخرين دعوا با شوهرش على افتاد. وقتى كه بگو مگوى شان بالا گرفته بود و او نتوانسته بود كنترل اعصابش را داشته باشد. آن وقت بود كه او و على با هم گلاويز شده بودند و بعد ضربات مشت و لگد على بر سر و صورت او باريده بود. حالا كه فكر مى كرد مى ديد علت دعوايشان خيلى بى جهت بوده است. دخترشان ندا آن روز از مهد كودك مداد برداشته بود و بعد هر روز چيز ديگرى به خانه آورده بود. اين كار را چند روز تكرار كرده بود هرچه سارا به او تذكر داده بودفايده اى نكرده بود. سارا تحمل اين كار دخترش را نداشت براى همين دخترك را حسابى تنبيه كرده بود و ندا به خاطر اين تنبيه مريض شده بود. على، ندا را خيلى دوست داشت وقتى ديده بود دخترك به آن حال و روز افتاده با زنش درگير شده بود. سارا قهر كرده و رفته بود. على مانده بود و ندا و....
چند روزى گذشته بود. زن و شوهر خشمشان كمرنگ تر شده بود و خاموش شده بودند و در ميان سكوت به رفتارى كه از آنها سرزده بود فكر كرده بودند و دست آخر به ياد روزهاى پر از محبت و گرمى كه با هم داشتند، از رفتارشان شرمنده بودند.
بالاخره يكى از دوستان كه شرايط را ديده بود واسطه گرى كرده بود تا سارا به خانه برگردد و دوباره عشق و صفا به جاى كدورت ها خانه شان را پرصفا كرد.
از آن روز به بعد بود كه سارا بيشتر به فكر حفظ خانه و خانواده اش بود به ياد روزهايى افتاد كه پس از قهر در خانه پدر چقدر كنايه شنيده بود. هر كس حرفى مى زد يكى مى گفت برو پول و طلاهايت را بياور. يكى مى گفت نكند كه جهيزيه ات را بفروشد و يكى مى گفت بايد از على طلاق بگيرى. سارا، على را خوب مى شناخت. او مرد زندگى بود. تنها مشكلى كه داشتند علاقه زياد و غيرمنطقى او به دخترشان بود.
سارا خوشحال بود. مى خواست هر طور شده آنقدر زرنگى كند كه زندگى اش را حفظ كند. مى خواست هرطور شده زندگى اش را با حرف هاى اين و آن خراب نكند. ندا از بودن مادر خوشحال بود. دست او را محكم گرفته بود. چند شب مى شد كه يك لحظه هم از او جدا نمى شد. خودش را حتى در خواب هم از مادر جدا نمى كرد مى ترسيد كه مبادا دوباره مادرش از خانه برود. در خانه هيچ كس نبود. سكوت تمام فضاى خانه شان را پر كرده بود. خيلى احساس خستگى مى كرد نگاهش به روى مبل افتاد، لباس هايى كه على صبح پوشيده بود روى مبل افتاده بود. معلوم بود كه على از اداره برگشته لباس هايش را عوض كرده و بعد ماشين را برداشته تا با سوار كردن چند مسافر لقمه نانى براى آنها در بياورد. يك لحظه دلش لرزيد. چقدر على براى او و ندا زحمت مى كشيد. با خودش فكر كرد فداكارى و محبت را بايد با محبت جواب داد. اين بود كه با وجود خستگى تصميم گرفت شام مورد علاقه شوهرش را درست كند.
دخترك با رسيدن به خانه آزادى اش را به دست آورده بود. از اين طرف به آن طرف مى دويد بازى مى كرد و گاهى هم سراغ پدر را مى گرفت.
با صداى زنگ در سارا دست از كار كشيد. به طرف در رفت. مردى ناشناس پشت در ايستاده بود.
- منزل على آقا اينجاست؟
- بله! چى شده، چكار داريد؟
- از طرف او پيغام دارم.
- چى؟
- آخه او...
- آقا حرفتان را بزنيد.
- او سوييچ ماشين را داد كه براى شما بياورم.
- خودش كجاست؟
- راستش تصادف كرده.
سارا شروع به گريه كرد.
- ببخشيد خانم. واقعاً شرمنده ام. او در بيمارستان بسترى شده. ماشين تان توى خيابان پارك شده اين تلفن من اگر كارى داشتيد حتماً تماس بگيريد.
مرد رفت. سارا تنها ماند با يك دنيا دلتنگى و فكر و خيال. دست دختركش را گرفت و به سرعت به طرف بيمارستان راه افتاد. ساعت نزديك ۹ شب بود كه به بيمارستان رسيد. خودش را به بخش اورژانس رساند.
- ببخشيد شوهرم را اينجا آوردن.
پرستارى نگاهش كرد و گفت:
- اسمش چيه!
- على...
- راننده پيكان؟!
- بله بله!
سارا شروع به التماس كرد.
- تو را به خدا بگذاريد او را ببينم.
پرستارى، سارا را آرام كرد و پرستارى ديگر ندا را پيش خودش نگه داشت. تا سارا را بالاى سر همسرش ببرند. زياد طول نكشيد از داخل يك راهرو باريك گذشتند و وارد اتاقى شدند روى تخت كسى بود كه پارچه سفيدى روى او كشيده بودند. پرستار پارچه را از روى صورت على كنار زد.
- همين است؟
سارا جيغى كشيد و از هوش رفت. وقتى به هوش آمد هنوز باور نمى كرد كه على مرده باشد چقدر زود همه چيز تمام شده بود. حالا مى فهميد كه چه شوهر خوبى را از دست داده است وقتى به كلانترى رسيد هنوز ندا نمى دانست كه ديگر هيچ وقت پدر به خانه بر نمى گردد سارا جريان را براى افسر نگهبان تعريف كرد. افسر پليس گزارش كوتاهى از حرف هاى او تهيه كرد و جريان به بازپرس ويژه قتل گزارش شد.
- شوهرم صبح ها به اداره مى رفت. عصرها هم مسافركشى مى كرد. غروب وقتى به خانه آمدم ديدم مثل هميشه در خانه نيست. فهميدم براى مسافركشى رفته است. مردى ناشناس سوئيچ ماشينمان را آورد و جريان را به من گفت. آنجا بود كه جسد شوهرم را ديدم شما را به خدا نگذاريد خون او هدر برود. نگذاريد من و اين طفل معصوم...
شروع به گريه كرد. بازپرس ويژه قتل دستور داد تا تحقيقات لازم شروع شود. يك پژو كنار خيابان متوقف بود. روى بدنه آن آثار تصادف سخت به چشم نمى خورد. غير ممكن بود كه با اين ضربه تصادف كسى كشته شود. جسد على در بيمارستان معاينه شد. پيراهن اش با ضربات شيئى تيز مثل چاقو پاره شده بود. سر تا پاى بدنش خون آلود بود با توجه به وضعيت ظاهرى جسد معلوم بود كه مرگ بر اثر تصادف نبوده است و احتمالاً درگيرى بوده است.
سارا وقتى متوجه سرنخ هاى اوليه شد به ياد كاغذى افتاد كه مرد ناشناس به او داده بود. روى كاغذ يك تلفن و يك اسم نوشته شده بود.
با شماره تلفن بلافاصله تماس گرفته شد. زنى با صدايى خواب آلود گوشى را برداشت.
- آقا حامد تشريف دارند.
- ما حامد نداريم.
- اما خودشان اين شماره را داده اند.
- او كه تلفن ندارد. شما هم مزاحم نشويد.
- مگر ايشان را مى شناسيد.
- بله همسايه ايم. تلفن ما را گرفته هر وقت كار مهمى پيش آمد برايش زنگ بزنند و ما صدايش كنيم نه اين وقت شب.
- از كلانترى تلفن مى زنيم. مسأله مهمى است. بايد هرطور شده حامد را صدا كنيد يا آدرس خانه اش را بدهيد.
زن آدرس را داد و گوشى را قطع كرد. بلافاصله يك اكيپ از مأموران براى تحقيق به دستور بازپرس ويژه قتل به محل اعزام شدند. اما هرچه در زدند كسى در را به روى آنها باز نكرد. ناچار دوباره با تلفن زن تماس گرفته و معلوم شد كه زن و بچه حامد به مسافرت رفته اند و خودش هم يك نانوايى دارد و صبح به اين زودى احتمالاً به محل كارش رفته است.
نانوايى حامد بلافاصله شناسايى شد ولى در نانوايى قفل و چراغ ها خاموش بود. مأموران احتمال دادند حامد از خانه خارج شده و هنوز به نانوايى نرسيده است. همانجا منتظرماندند. ساعت نزديك سه بامداد بود كه مردى كليدى را در قفل در نانوايى كرد. مأموران وقتى حامد وارد نانوايى شد، به طرف او رفتند. سارا بلافاصله حامد را شناسايى كرد.
- خودش است همان كسى كه سوييچ را آ ورد.
- اين خانم مى گويند كه شما سوييچ خودرو شوهرشان را به در خانه اش برده ايد.
- بله درست است.
- شما گفتيد كه على تصادف كرده؟
- بله ناچار بودم نمى خواستم ناراحتش كنم.
- شما چطور در جريان قرار گرفتيد.
- من شاهد جريان بودم.
- تعريف كن.
- عصر بود. از خانه بيرون زده بودم. حوصله نداشتم. من خميرگيرى مى كنم از صبح تا ظهر كارم طول مى كشد. بعد به خانه مى آيم و استراحت مى كنم. وقتى بيدار شدم چون زن و بچه ام مسافرت هستند،حوصله ام در خانه سر رفت. آمدم بيرون كه متوجه صداى زد و خورد شدم. ديدم يك موتوسيكلت با يك پژو تصادف كرده آنها و راننده پژو به خاطر تصادف عصبانى بودند و بعد از بگومگو با هم درگير شدند . مردم آمدند جلو و آنهارا جدا كردند. راننده پژو وقتى متوجه خطى شد كه سرنشين هاى موتوسيكلت روى ماشين اش انداخته بودند به طرف آنها رفت و اين بار دعوا بيشتر بالا گرفت. راننده موتوسيكلت اين بار با چاقو به طرف راننده ماشين حمله كرد چند ضربه زد و بعد فرار كرد. با كمك يك نفر راننده ماشين را به بيمارستان رسانديم. خون زيادى از بدنش مى رفت. او در آخرين لحظات سوييچ و آدرس خانه اش را به من داد و اسم بچه اش را تكرار كرد وبعد...
مرد سكوت كرد و به زن نگاه كرد.
- من كار دارم اگر اجازه بدهيد بايد بروم.
- كسى كه چاقو زد را مى شناختى؟
حامد سكوت كرد.
- من فقط مى خواستم كمك كنم. حوصله درگيرى ندارم. هرچه را هم مى دانستم گفتم. سارا با چشمانى اشكبار به حامد خيره شد.
- شما را به خدا نگذاريد خون او پايمال شود.
حامد سرش را زير انداخت.
- اسمش را نمى دانم. ولى يكى از سرنشين هاى موتوسيكلت را مى شناسم. حاضرم كمكتان كنم.
از صبح زود مأموران كنار در مغازه قصابى كمين كرده بودندو منتظر آمدن شاگرد قصابى بودند. چنددقيقه بعد صاحب قصابى آمد.
- شاگردت كجاست؟
- من فقط يك شاگرد دارم. آن هم پسر خودم است. اگر خطايى كرده خودم معرفى اش مى كنم. بعد هم با مأموران به طرف خانه اش راه افتاد. در كوچه جلوى پسرى جوان را گرفت.
- اين پسر من است. ببينيد چه كرده است.
حامد به محض ديدن پسر جوان گفت:
- اين همان پسر است. پشت سر او نشسته بود.
- بله من بودم ولى من كه كارى نكردم. خودت هم شاهد بودى.
پسر جوان شروع به تعريف كردن ماجرا كرد.
- از مغازه پدرم بيرون آمدم. حوصله ام سر رفته بود كه يك دفعه امير را ديدم. او از بچه هاى محل است. از من خواست براى انجام كارى سوار موتورش شوم و با او بروم من هم قبول كردم. عجله داشت به سرعت حركت مى كرد. به او گفتم آرامتر برو ولى امير خنديد و گفت كورس مى گذارم تا ببينى كه من چه قدرتى دارم و همه را اگر اراده كنم جا مى گذارم.
سر پيچ بود كه با خودرو پژو تصادف كرد. جر و بحث مان بالا گرفت و بعد امير با زدن چند ضربه چاقو به او فرار كرد.
- كجا كار مى كند؟
- كارخاصى ندارد. قبلاً در يك كفاشى كار مى كرد ولى از آنجا مدتى است كه بيرون آمده است.
- خانه اش كجاست؟
- حتماً به شما مى گويم.
مأموران بلافاصله وارد خانه شدند. موتور امير در حياط بود.
- امير كجاست؟
مادرش گفت:
- ديشب موتورش را آورد گذاشت و با دوستانش رفت و از شب هم برنگشته است.
دوستان امير شناسايى شدند. همه مى گفتند كه خيلى پريشان است و امروز هم در خانه يكى از دوستان قديمى اش پنهان شده است. امير دستگير شد.
او در مورد زندگى اش گفت:دوران راهنمايى بودم كه با چندنفر دوست شدم همين دوستى باعث شد كه روز به روز از درس و مدرسه فاصله بگيرم و ولگردى كنم. خانواده ام هم چيزى به من نمى گفتند انگار همه سرشان به كارهاى خودشان گرم بود و كارى به كار من نداشتند وقتى به خودم آمدم ديدم چندسال است كه مردود مى شوم و در مدرسه درجا مى زنم ناچار درس و مدرسه را رها كردم و در يك كارگاه شروع به كار كردم اما آنجا هم زياد دوام نياوردم. همان موقعها بود كه افتادم در خط موتور و كورس و دوستان ديگرى. آن روز هم با پدرم جر و بحث كرده بودم. پدرم مى گفت: بايدبه فكر كارى براى خودم باشم اما من حوصله نصيحت و اين حرفها را نداشتم. عصبى بودم از خانه بيرون زدم. از شانس بد با راننده ماشين دعوايم شد و كنترلم را از دست دادم و دست آخر هم با چاقو گذاشتم وسط سينه اش.
وقتى امير فهميد كه راننده با همان يك ضربه به قتل رسيده است، دنيا در برابر چشمانش تيره و تار شد.
پسر مرد قصاب وقتى از كلانترى بيرون آمد با خودش عهد بست كه ديگر دنبال دوستان ناباب نرود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |