يكشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۴ -
Sun, Jun 19, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۱۶۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
ميزگرد «ايران» با حضورغلامعباس توسلى سارا شريعتى
محمدامين قانعى راد
تصويرى از «شريعتى جامعه شناس»
216615.jpg
هيچ يك از تعبيرها و تأويل هايى كه درباره على شريعتى (۱۳۵۶-۱۳۱۲) عرضه شده است نتوانسته نام او را از تاريخ فرهنگ معاصر ايران حذف كند. به اين اعتبار، شريعتى هنوز براى جامعه ايرانى يك «مسأله» است، با همه تأثيرگذارى ها و الهام بخشى ها و نيز همه ضعف ها و نقدهايش. تاكنون ابعاد و زواياى گوناگونى از انديشه و شخصيت اين متفكر پرآوازه، محل كاوش و كنكاش اصحاب فكر بوده است اما جلوه جامعه شناسانه او هنوز آن گونه كه شايسته است به عرصه تحليل و محك نقد درنيامده است. آنچه از پى مى گذرد درنگى است بر وجه جامعه شناسانه شخصيت دكتر شريعتى تا براى اين پرسش مقدر، پاسخى بيابد كه «آيا مى توان وى را يك جامعه شناس به معناى آكادميك و دانشگاهى به شمار آورد يا نه؟» گو اينكه تصوير شريعتى در آيينه ذهن فرهنگ ايران، مقرون به صفت جامعه شناس هم هست اما كم نيستند كسانى كه ضعيف ترين پاره شخصيتى و فكرى او را وجه جامعه شناسانه اش مى دانند. در ميزگرد حاضر دكتر غلامعباس توسلى، دكتر سارا شريعتى و دكتر محمدامين قانعى راد در معرض چنين پرسشى قرار گرفته اند. «ايران» در اين ميزگرد كه در محل « انجمن جامعه شناسى ايران » برگزار گرديد، كوشيد جاى خالى منتقدين شريعتى را خود پر كند و در مقام طرح سؤال، بيش از آنكه به علايق خود نظر داشته باشد به نقد بى محابا و بى پرواى منتقدان تمسك كند تا از اين طريق، پاسخ همدلان و همفكران شريعتى را به پرسش هاى برهنه منتقدين دريافت نمايد.
• گروه انديشه

از شريعتى تاكنون تصويرهاى متعددى عرضه شده است: معلم انقلاب و شهادت، معلم ايدئولوژى، مرد كويريات و... اما هيچ وقت او را يك معلم جامعه شناسى ندانسته اند. آيا اين به معناى آن است كه كسى او را به عنوان يك جامعه شناس دانشگاهى قبول ندارد؟
توسلى: اشتباه محض است اگر كسى تصور كند كه شريعتى در حوزه جامعه شناسى ايران جايگاهى ندارد. اما بايد توجه داشت كه جامعه شناسى او از جنس يك نوع جامعه شناسى خاص است كه در محافل رسمى، توجه چندانى به آن نمى كنند. اين نوع خاص جامعه شناسى، «جامعه شناسى بينشى» است. شايد بتوان آن را يك جامعه شناسى غيررسمى به حساب آورد. در عين حال اين نوع جامعه شناسى، نوعى ابتكارى و بسيار مؤثر است...
اين جامعه شناسى غيررسمى، يك شاخه شناخته شده در علم جامعه شناسى است يا اصطلاحى است كه خود شما وضع مى كنيد؟
توسلى: جامعه شناسى بينشى يك گرايش شناخته شده در جامعه شناسى است. مثلاً سى رايت ميلز معتقد است كه يك جامعه شناس بايد علاوه بر دانش جامعه شناسى، يك بينش جامعه شناختى هم داشته باشد كه مافوق دانش است. در اين شاخه، مسائل و جايگاه كلى مسائل، تشخيص داده مى شود و يك جامعه شناس بايد فراتر از مسائل جامعه شناسى برود و تحت تأثير آنها نباشد. براى جامعه شناس رسمى، خود مسائل اهميت دارد در حالى كه جامعه شناس غيررسمى از بيرون به مسائل نگاه مى كند و در حقيقت مى كوشد به مسائل جامعه شناسى به شكل ابژه نگاه كند و جايگاه آنها را در جامعه معين كند. البته تعداد جامعه شناسان بينشى كم است اما به هر حال نزد اين جامعه شناسان، دانش هيچ گاه حجاب بينش نخواهد بود. مى توان جامعه شناسانى را يافت كه در دانش مانده اند ولى به بينش جامعه شناختى راه نيافته اند...
خود دكتر شريعتى هيچ گاه در مجموعه آثارش به اين تفكيك اشاره كرده است؟ و آيا صراحتاً خود را از حلقه جامعه شناسان بينشى معرفى كرده است؟
توسلى: من به وضوح و به صراحت در آثار دكتر شريعتى اين تقسيم بندى را نديده ام. اما به هر تقدير شريعتى مى خواست از دو الگوى جامعه شناسى پوزيتيويستى و ماركسيستى فراتر برود و به يك بينش جامعه شناختى متناسب با وضعيت ايران دست پيدا كند.
اگر بخواهيد چهره هاى بزرگ جامعه شناسى بينشى را نام ببريد به چه كسانى اشاره مى كنيد؟
توسلى: كسى مثل هابرماس از اين جمله است. اساساً هر متفكرى كه مبدع و مبتكر است از حوزه دانش فراتر مى رود و به عرصه بينش مى رسد. شريعتى هم همين طور است.
با اين تفاصيل آيا مى توان شريعتى را همچنان يك جامعه شناس به معناى متعارف آن دانست؟
توسلى: من فكر مى كنم دكتر شريعتى براى جامعه ايرانى يك تيپ ايده آل جامعه شناسى است چون با تحليل فرهنگ اجتماعى ايران سر و كار دارد و به مؤلفه هاى اصلى فرهنگ ايران مثل دين، روحانيت، زنان، تاريخ، سنت، روشنفكران، سلاطين و تكنولوژى مى پردازد. پاسخ هاى او فقط از جنس دانش هاى جامعه شناسى نيست بلكه نوعى بينش مافوق جامعه شناسى است. اين بينش مافوق جامعه شناسى، شامل ايدئولوژى، انسان شناسى، تاريخ، اقتصاد، اسطوره، دين و... است و جامعه شناسى ابزارى مى شود در خدمت تحليل فرهنگ ايران.
برخى منتقدان مى گويند كه اين تحليل، جامعه شناسى را از بى طرفى خارج مى كند و هر دانشى كه از بى طرفى خارج شود اساساً از علم بودن خارج است.
توسلى: شريعتى صريحاً گفته است كه در جهان سوم اساساً نمى توان جامعه شناسى بى طرفانه داشت. به گمان او يك جامعه شناسى متناسب با وضعيت ايران، حتماً بايد جهت گيرى داشته باشد. مكتب فرانكفورت هم معتقد بود كه منظور از دانش، «رهايى» است.
آيا مى توان پذيرفت كه گنجيدن شريعتى در ذيل جامعه شناسان غيررسمى و بينشى، به معناى ضعف او در حوزه دانش جامعه شناسى است؟
سارا شريعتى: من تفكيك جامعه شناسى به رسمى و نهادينه و غيررسمى را مى پذيرم. شريعتى هم در آثارش بارها به تفكيك امور رسمى از غيررسمى مى پردازد. او عميقاً معتقد است كه تحولات اجتماعى در حاشيه و در خارج از نهادهاى رسمى است كه به وجود مى آيد. به همين دليل شريعتى همواره حاشيه ها را برگزيد، چه در عرصه سياست و به اين دليل تعلق حزبى نپذيرفت و چه در عرصه فكر و از اين رو حركت خود را خارج از آكادمى ادامه داد. در حوزه جامعه شناسى هم، مى توان گفت كه از سلك جامعه شناسان غيررسمى به شمار مى آمد. اما در حاشيه قرار داشتن به معناى به حاشيه رانده شدن نيست بلكه حاشيه را برگزيدن است. مى دانيد كه سنت جامعه شناسى حاشيه اى، سابقه اى دراز دارد.آقاى دكتر توسلى به ميلز اشاره كردند و من نيز مى توانم به جامعه شناسان بسيار ديگرى چون كنت كه واضع اين كلمه بود و يا زيمل ارجاع دهم كه در اين موقعيت حاشيه اى وغير رسمى كار كردند و از جمله موفق ترين ها نيز هستند. يكى از نقدهايى كه در اين حوزه به شريعتى وارد مى شود و با طرح جامعه شناسى بينشى نيز شايد تقويت شود، رويكرد ايدئولوژيك او به مسائل است به اين معنا كه تحليل وى معطوف به ارزش و هدف عملى است و از اينرو غير علمى است. البته اين بحث، بحث قديمى اى در حوزه جامعه شناسى است كه با ماكس وبر آغاز شد. ماكس وبر و ورنر سومبارت از پايه گذاران جامعه جامعه شناسى در آلمان، در سالهاى ۱۹۰۰ طى مقاله اى بر ضرورت تفكيك امر ارزشى و امر واقع، يا دانش و ارزش، تأكيد كردند و ميان «مسائل اجتماعى» و «سياست اجتماعى» تفكيك قائل شدند و وظيفه جامعه شناس را صرفاً بسط معرفت جامعه شناسانه دانستند. انعكاس اين ديدگاه را مى توان در كتاب معروف ماكس وبر تحت عنوان «سياستمدار ودانشمند» يافت. در آلمان آن روزگار، اتحاديه اى وجود داشت تحت عنوان «اتحاديه براى سياست اجتماعى» اين اتحاديه از وبر وسومبارت دعوت كرد تا در آنجا به طرح ديدگاهشان بپردازند. اتحاديه مزبور معتقد بود كه از دل علوم اجتماعى بايد يك سياست اجتماعى هم استخراج شود، يعنى جامعه شناسى بايد معطوف به يك هدف عملى باشد. وبر و سومبارت البته مخالف اين نظر بودند و به تفكيك دو امر ارزشى و امر واقع عقيده داشتند. ميان آنها و برخى از اعضاى اتحاديه بحثى درگرفت كه از آن به عنوان «جنگ ارزشى» در آلمان ياد مى كنند. اين بحث در حوزه علوم اجتماعى تاكنون ادامه دارد. همين گرايش در جامعه شناسى آلمان غلبه يافت و باعث شد كه جامعه شناسى تدريجاً به سمت رويكردهاى پوزيتيويستى و فونكسيوناليستى سوق پيدا كند و فى المثل شما امروز اين تفكيك را كاملاً بديهى بدانيد و مسلم قلمداد كنيد، درحالى كه الزاماً چنين نيست. در برابر اين ديدگاه، مى توان به نظر دوركهيم هم اشاره كرد كه در مقدمه تقسيم كار مى گويد جامعه شناسى اگر صرفاً دغدغه هاى نظرى داشته باشد يكساعت وقت هم نبايد صرفش كرد.
حالا با اين پيش زمينه تاريخى كه ذكر كرديد چطور شد شريعتى به جامعه شناسى بينشى توجه پيدا كرد؟
سارا شريعتى: از دوره اى به بعد، رويكردها ى پوزيتيويستى ديگر پاسخگو نبود. دقيقاً در دوره اى كه شريعتى در غرب است (سالهاى ۶۰ ميلادى) در اروپا نوعى وجدان راديكال تولد يافت. اين دوره، دوره جنبشهاى ضد استعمارى، دوره نه گفتن به جنگ ويتنام و مشخصاً، دوره جنبش دانشجويى در مه ۱۹۶۸ است. جنبش دانشجويى كه در آلمان اين گرايش در جامعه شناسى را آماج انتقاد خود قرارداد و مى پرسيد: «جامعه شناس به چه درد مى خورد؟» متفكران مسلط اين دوره، در فرانسه چهره هايى چون سارتر وماركوزه و در حوزه جامعه شناسى چهره اى چون پى ير بورديو هستند. اين دوره، دوره «اخلاق نفى» و توجه به طردشدگان تاريخ است. جامعه شناسى در اين دوره بايد تكليف خود را مشخص مى كرد و از محدوده توصيف و تحليل واقعيت اجتماعى فراتر مى رفت. چرا كه رويكردهاى گذشته كاستى هاى خود را نشان داده بودند. به همين دليل است كه مثلاً درنزاع ميان ريمون آرون وژان پل سارتر، بسيارى از دانشجويان مى گفتند: «ما ترجيح مى دهيم با سارتر اشتباه كنيم تا با آرون حق داشته باشيم » چون  سارتر واقعيت را آنگونه كه بايد باشد بيان مى كند و آرون آنگونه كه هست درحالى كه واقعيت موجود پذيرفتنى نيست.
در اين شرايط است كه نوعى «جامعه شناسى انتقادى» شكل مى گيرد. شريعتى تحت تأثير اين فضا به جامعه شناسى رو مى كند و از اينرو رويكرد وى مشخصاً انتقادى و معطوف به تغيير و دگرگونى اجتماعى است و نه ثبات و نظم اجتماعى. در نتيجه مى توان گفت كه روايت شريعتى از جامعه شناسى بينشى فقط به خاطر وضعيت بومى ايران نبود...
در واقع جريان جهانى ومسلط بود.
سارا شريعتى : همين طور است...
در اين واقعيت ترديدنيست. اما با اين صورتبندى مرز ميان جامعه شناسان ورهبران ايدئولوژيك مخدوش مى شود. وجه فارق اين دوتيپ اين است كه يك جامعه شناس ابتدا به دانش اجتماعى «تجهيز» شود آنگاه به نظريه معطوف به عمل بپردازد. حرف منتقدين اين است كه شريعتى اساساً به دانش جامعه شناسى مجهز نبود.
قانعى راد: شريعتى يك اكتيويست - ساينتيست بود يعنى هم يك كنشگر اجتماعى بود و هم يك دانشمند. خود او معتقد است كه مى توان حوزه اسلاميات را از اجتماعيات وكويريات جدا كرد اما انصافاً در بسيارى از آثار اواين حوزه ها در هم آميخته است. مثلاً كتاب هايى مثل تاريخ تمدن يا بازشناسى هويت ايرانى - اسلامى و يا كتاب انسان، داراى مباحث مشخص جامعه شناسى است. يعنى مباحث از جنس روش و دانش متعارف جامعه شناسى در آنها موج مى زند...
اگر بخواهيم به تصوير شريعتى از خلال آثار به جاى مانده اش وفادار باشيم آيا مى توان حكم كرد كه او به طور كلى به جامعه شناسى بينشى نظر داشت و از علم متعارف جامعه شناسى به دور بود؟
توسلى: ذكر اين نكته كه شريعتى به جامعه شناسى بينشى تعلق داشت به معناى آن نيست كه حجم دانش جامعه شناسى اواندك بود.
قانعى راد: شريعتى بارها خود را روشنفكر حاشيه اى و غيررسمى معرفى كرده است. او هميشه در جست وجوى يك «راه سوم» بود. تعلق به راه سوم هم همواره در معرض بدفهمى بوده است.اين بدفهمى نسبت به شريعتى هم در عرصه نظريه اجتماعى او بوده است هم در نظريه دينى او و هم در حوزه نظريه اصلاح او. در هر سه زمينه او به راه سوم عقيده داشت اما در هر سه مورد هم مورد بدفهمى قرار گرفت. شريعتى هميشه در حاشيه بود امادر همان حاشيه، خيلى چيزها را آفريد. حضور در حاشيه به او فرصتى داد تا انديشه هايى متفاوت از ساير انديشه ها عرضه كند. اگر او در قطب هاى معمول و موجود مى گنجيد قطعاً اثر گذارى او تا اين حد نبود...
سؤال ساده من اين است كه شريعتى چقدر دانش جامعه شناسى را بلد بود؟!
قانعى راد: شريعتى هم به نظريه ها وعلم جامعه شناسى مجهز بود و هم مهم تر اينكه جامعه شناسى را درايران آفريد و ايجاد كرد. البته سؤال شما نوعى برخورد شىء انگارانه با جامعه شناسى است و اين با رويكرد شريعتى متفاوت است. او معتقد بود كه ما با توجه به حيثيت و جايگاه فرهنگى و تاريخى خود، بايد نظريه اجتماعى ويژه خود را در ضمن پراكسيس بيافرينيم.
به عبارت ديگر شريعتى درحين فعاليت در عرصه اجتماعى، آثار و نظرات خود راشكل مى داد و اصلاح مى كرد. بنابراين شريعتى در فرايند حركت اجتماعى خود، نظرياتى را آفريد كه به نظر او با شرايط خاص جامعه ما مرتبط بود.
پس شما معتقديد كه شريعتى، علم جامعه شناسى را كاملاً مى شناخت و به زواياى نظريات اين علم به خوبى مسلط بود؟
قانعى راد: به گواهى آثار او مى توان حكم كرد كه به آرا و نظرات بنيانگذاران و معماران كلاسيك جامعه شناسى آشناست. البته او با انگيزه به سراغ جامعه شناسى رفت و فقط به عنوان يك دانشجو با اين علم مواجهه نمى كرد. انگيزه هاى عملگرايانه او باعث مى شد كه درك ويژه اى از نظريات جامعه شناسى داشته باشد، حتى مى توان نشان داد كه شريعتى با آخرين دستاوردهاى علم جامعه شناسى هم آشنا بود و حتى در آفرينش آن نظريات مشاركت داشت...
يعنى ما مى توانيم مطمئن باشيم كه روايت شريعتى از افرادى چون وبر، ماركس،گورويچ، دوركهيم، ماركوزه و... روايتى درست و دقيق و دانشگاهى بود؟
قانعى راد: شريعتى گفته است من بدون آنكه كتاب «انسان تك ساحتى» ماركوزه را خوانده باشم ميان خود و او نوعى توازى احساس مى كنم.
شايد فضاى فرهنگى و فكرى حاكم بر اروپاى آن روز باعث اين قرابت باشد. اما شريعتى بارها و بارها نظرات چهره هاى كلاسيك جامعه شناسى را نقل و نقد كرده است. نقدهاى شريعتى بر آثار كلاسيك جامعه شناسى ويژگى هاى منحصر به فردى دارد كه حتماً بايد يك وقتى به آن توجه شود.
ولى با تمام اين توصيفات هنوز كه هنوز است شريعتى در جامعه ايران به هرچيزى شناخته شود به جامعه شناس بودن و معلم علم الاجتماع  بودن شناخته نمى شود.
قانعى راد: دلايل متعددى دارد. شايد مهمترين دليل آن اين باشد كه شريعتى هميشه در حاشيه دانشگاه بود. درست است كه خود يك دانشگاهى بود اما هميشه به عنوان يك فرد بيرون از دانشگاه شناخته مى شد. در غرب چنين افرادى فراوانند. مثلاً گئورگ زيمل ازجمله چنين افرادى بود. او هم با اينكه بسيار دانشمند بود اما هيچ وقت به عنوان يك استاد تمام وقت دانشگاه پذيرفته نشد. ماركس، وبر و حتى دوركهيم هم از حيث نظرى در حاشيه دانشگاه ماندند، چرا كه فهميده بودند كه نظريه درتعامل جامعه با دانشگاه ساخته مى شود.
توسلى: البته من هم اين نكته را اضافه كنم كه شريعتى درعين حال كه دركنار و درحاشيه دانشگاه بود اما مخاطبان او عمدتاً دانشجويان و دانشگاهيان بودند. مطالب او هميشه مورد اعتنا و توجه دانشجويان بود. وقتى كه در مشهد بود ساواك سعى مى كرد درس هايى به شريعتى داده شود كه جنبه بينشى نداشته باشد. مثلاً درس هايى مثل تاريخ قديم ايران به او مى دادند. اما شريعتى اين توان را داشت كه اين درس هايى را كه نوعى حاشيه به حساب مى آمدند به متن تبديل كند. بنابراين شريعتى از حاشيه شروع كرد اما به متن دانشگاه آمد و مخاطبان او متن دانشگاهيان بودند.
قانعى راد: ولى آقاى دكتر توسلى! انديشه هاى شريعتى در سنت دانشگاهى ادغام نشد.
توسلى: نه تنها ادغام نشد بلكه مورد مخالفت هم قرارگرفت. هم سنت گراها و هم لائيك ها در برابر انديشه هاى علمى شريعتى موضع گرفتند.
سارا شريعتى: يك چيزى كه در اين تحليلها نبايد مورد غفلت واقع شود، منطق عرضه و تقاضاى اجتماعى است. «تقاضا»ى اجتماعى همواره از عرضه ها گزينش مى كند. در آن دوره  يك قرائت انقلابى و راديكال از انديشه شريعتى اهميت پيداكرد. در دوره اى ديگر به كار آگاهى بخش و فرهنگى درازمدت از فكر شريعتى رسيدند. در اين دوره  هم قرائت رمانتيك و عاطفى از آثار بسط يافته است. امروز ما هم به نوبه خود مى كوشيم قرائتى جامعه شناسانه از مجموعه آثار او ارائه دهيم. بنابراين بايد به ديالكتيك عرضه و تقاضا همواره توجه كرد. به عنوان نمونه در آن سالها شريعتى مى نويسد: از هواپيما بايد پرواز را آموخت و براى پرواز به دو بال احتياج داريم و او از ابوذر و مولانا به عنوان اين دو بال نام مى برد. اما اين متن در زمانى نگاشته شد كه جامعه به ابوذر نياز داشت و از اينرو ابوذر را در متن آثار شريعتى خواند و مولانا را فراموش كرد. و امروز مى بينيم كه درست بالعكس، مولانا انتخاب مى شود و ابوذر نخوانده مى ماند. بحث در نتيجه در اين نيست كه در آثار شريعتى وجوه نظرى، علمى و دانش جامعه شناسى غايب است،اما جامعه بر اساس تقاضاى آن زمان عمدتاً وجوه ارزشى، اهداف عملى و سياست اجتماعى را مورد نظر داشت و بدان اهميت مى داد.
نكته اى كه شما مى گوييد خيلى مهم است اما به هرحال بايد ديد كه كميت و كيفيت آثار شريعتى نهايتاً او را يك جامعه شناس معرفى مى كند يا نه؟
سارا شريعتى: قبول دارم كه بايد به معيارهاى درون متنى انديشه شريعتى هم توجه داشت، اما خصوصا ً با رويكردى جامعه شناسانه نبايد صرفاً به اين معيار بسنده كرد و از دريافت اجتماعى و كاركردهاى آن غافل ماند.
قانعى راد: شايد يكى از دلايلى كه شريعتى امروز هنوز به جايگاهى كه شايسته او در عرصه جامعه شناسى است دست نيافته نوعى نااميدى نسبت به تجربه بومى گرايى در ايران است. نمونه اين نگاه انتقادى و نااميدانه، برخورد دكتر سروش با شريعتى است.
من قبلاً هم گفته ام كه دكتر سروش مشكلى را كه در جامعه وجود دارد بر بالاى ديواركوتاه شريعتى نقد مى كند. يعنى چيزهايى را كه نمى شد نقد كرد دكتر سروش با نقد شريعتى، غيرمستقيم به نقد آنها پرداخت. عامل ديگر، روش روشنفكران ما در نقد سنت هاى پيشين است كه نوعى نقد كلنگى است. يعنى هركسى كه بخواهد چيزى و كسى را نقد كند با كلنگ به تخريب آن مى پردازد.
يكى از نكاتى كه درباره شريعتى گفته مى شود اين است كه غربت و ضعف علم جامعه شناسى در ايران عمدتاً به خاطر روايت ويژه اى است كه شريعتى از جامعه شناسى عرضه كرد. اگر شريعتى روايتى ديگرگون از جامعه شناسى به دانشگاهها مى آموخت شايد پايه و بنياد اين علم مستحكم تر مى شد. شما چقدر ضعف جامعه شناسى ايرانى را معلول شريعتى مى دانيد؟
توسلى: اين تفكر صحيحى نيست. ما در دوره شريعتى مؤسسات پژوهشى زيادى داشتيم مثل مؤسسه تحقيقات اجتماعى كه در عرصه جامعه شناسى كاربردى كار زيادى مى كرد اما هيچ يك از اين مؤسسات نهايتاً به يك سنتز خاص نظرى درمورد ايران دست پيدا نكردند و فقط در حد همان مفهوم توسعه محدود ماندند. درحالى كه جامعه شناسى شريعتى به عمق تاريخ و روابط اجتماعى ايران رسوخ و نفوذ كرد.
از طرف ديگر شريعتى، جامعه شناسى را فقط بخشى از پروژه عظيم خودمى دانست كه فقط مى تواند سهم محدودى در پروژه او داشته باشد. هرم هندسى او علاوه بر جامعه شناسى، داراى دو ركن انسان شناسى و تاريخ هم هست و لذا جامعه شناسى به تنهايى براى او كفايت نمى كند و لذا نبايد اساساً انتظار يك جامعه شناس كلاسيك را از او داشت. جامعه شناسان بزرگ جهان همه اين طور بودند. ماكس وبر در مرز تاريخ، اقتصاد، جامعه شناسى و حقوق حركت مى كرد. ماركس هم همين طور است. چهره هاى جديد مثل پارسونز هم همين طورند.
يعنى مى گوييد جامعه شناسى براى شريعتى، اولويت و محوريت نداشت؟
توسلى: به هيچ وجه منظورم اين نيست. جامعه شناسى براى شريعتى، محوريت داشت. اما دغدغه او جامعه شناسى كلاسيك نبود بلكه مى خواست جامعه شناسى در مسير تحولات اجتماعى قرار گيرد و به ابزار كار تبديل شود و لذا روايت و تعبيرى كه از نظريات جامعه شناسى عرضه مى كرد، باعث شد درك ما از آن نظريات متحول شود.
من بالاخره نفهميدم كه شأن شريعتى به عنوان يك جامعه شناس تاكجاست و شأن او به عنوان يك فعال اجتماعى و ايدئولوگ تا كجا؟!
سارا شريعتى: اصل اين نوع صورتبندى مسأله، قابل ترديداست. شما تنها يك نظريه و يك الگوى خاص در جامعه شناسى را مبنا قرار مى دهيد و براساس آن، طرح مسأله مى كنيد. اين بحث به نوعى يادآور بحث علماى دين و سياستمداران حرفه اى با جامعه شناسان است كه با همين نوع استدلال، جامعه شناسى را نمى پذيرفتند و از جمله مى گفتند مگر كار جامعه شناس، غيراز توصيف واقعيت هاى اجتماعى است؟ خب شما هم بياييد واقعيت هاى اجتماعى را توصيف كنيد. اينكه ارزشگذارى كنيد و راه حل ارائه دهيد، خروج از جامعه شناسى است و ديگر كار شما نيست بلكه كار پيامبران است و كار سياستمداران. ماركس، تو صيف و تحليلى از جامعه صنعتى ارائه مى داد، تا اين جا كارش درست است اما اينكه بد و خوب مى كند و از جنگ طبقاتى و سخن از محتوميت پيروزى طبقه كارگر مى گويد ديگر در حوزه وظايف او به عنوان يك جامعه شناس نيست. در مورد «اخلاق مدنى» دوركهيم، «دين بشريت» آگوست كنت و «مسيحيت جديد» سن سيمون هم همين را مى گفتند. و به نوعى قائل به يك ارتودكسى بودند و تنوع رويكردها برايشان غير قابل قبول بود. نتيجه اينكه از همان آغاز، جامعه شناسى از جانب بسيارى در مظان اين اتهام بود كه كار ايدئولوژيك و پيامبرانه مى كند و پا را فراتراز گليم خودكه توصيف واقعيت هاى اجتماعى است مى گذارد. و خصوصاً بعداز آن جنگ ارزشى كه توسط ماكس وبر راه افتاد گويا همه ديگر بديهى مى دانستند كه ميان كار سياستمدارو دانشمند خندق عظيمى وجود دارد و كار جامعه شناس بايد عارى از هرگونه سياست عملى و هدف گذارى عينى باشد. اما اين نظر را نبايد به عنوان يك داده مسلم گرفت و بديهى دانست. با اساس قرار دادن اين رويكرد، عملاً يك تك الگويى و يك ديكتات را بر جامعه شناسى حاكم خواهيم كرد كه با منطق كار جامعه شناس از اساس در تضاد است. و رويكردهاى مطرح و معتبر ديگر در عرصه نظريات جامعه شناسى را بى اعتبار معرفى خواهدكرد و عملاً نظريات برخى از كلاسيكهاى جامعه شناسى نيز كه درباره سياست اجتماعى انديشيده اند و اهداف عملى ارائه كرده اند نيز خروج از جامعه شناسى قلمداد خواهد شد. به نظر من نبايد اين تفكيك را يك آموزه قاطع و راسخ و يك ارتدوكسى قلمداد كنيم.در حالى كه آنچه كه به يك بحث ، اعتبار علمى مى بخشد نه الزاماً بى طرفى آن بلكه روش تحقيق و تحليل است. هر كار بى طرفا نه اى، علمى نيست و هر كار علمى اى، ضرورتاً بى طرفانه نيست. مهم اين است كه جهتگيرى ارزشى بعد از توصيف و تحليل مقيد به متد ارائه شود.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |