|
گفت وگوبا دكتر مريم رسوليان روانپزشك
خطر خودشيفته ها
|
|
|
فريال طهماسبى خودشيفتگى يا (Narcissism) بيشتر از آنكه بار روانى به دنبال داشته باشد، يك ويژگى شخصيتى است كه ازدوران كودكى به طور طبيعى در ساختار شخصيت فرد شكل مى گيرد. اعم از اينكه نيازهاى كودك درخانواده ارضا شود يا دچار محروميت باشد، حال آن كه آنچه بطور طبيعى بايد اتفاق بيفتد اين است كه طى رشد فرد از اين گذر عبور كرده و به مرحله بلوغ اجتماعى و عاطفى قدم گذارد تا بتواند غير از خود، ديگران را نيز ببيند، تحمل انتقاد نسبت به خويش را پيداكند، تفاوت ديدگاهها را درك كند و با افراد جامعه خواه موافق يا مخالف او، رابطه برقراركند. در جامعه با آدمهايى روبه رو مى شويم كه فى الواقع اينگونه رفتارنمى كنند، نه انتقادى به خود مى پذيرند و نه تحمل آراى مخالف دارند، فقط خود را مى بينند و درك مى كنند. تنها افرادى كه آنها را تأييد مى كنند گويى درهمان مرحله خودشيفتگى كودكى شان باقى مانده اند. دكتر مريم رسوليان، روانپزشك و روان درمانگر معتقداست يك نوع خودشيفتگى جمعى در جامعه ما وجوددارد و هرزمان اين تفكر كه هركس با من نيست، برمن است، درجامعه رواج يابد، ظهور جامعه اى خودشيفته پيش بينى مى شود. لذا بنا به اهميت موضوع، محور مصاحبه را شرح و بسط مفهوم خودشيفتگى فردى و اجتماعى برگزيديم كه درپى مى آيد: اغلب تصورمى شود كه مفهوم خودشيفتگى يك مفهوم از بيمارى هاى روانى است. به نظر شما ماهيت خودشيفتگى چيست و چگونه آن را تعريف مى كنيد؟ خودشيفتگى يا (Narcissism) مفاهيم مختلفى دارد. خودشيفتگى مى تواند يك صفت شخصيتى باشد، يك صفت نرمال شخصيتى يا يك صفت بيمارگونه شخصيتى. درتعاريفى كه از رفتار سالم يا شخصيت سالم وجوددارد، حتماً مقاديرى از خودشيفتگى نيز وجوددارد. رابطه ميزان خودشيفتگى و شدت آسيبهاى روانى، يك منحنى U شكل است. بدين معنا كه اگر ميزان خودشيفتگى خيلى كم باشد، آسيبهاى روانى افزايش مى يابد و اگر خودشيفتگى به يك حدمتوسط برسد، شخصيت فرد نرمال (سالم) است. و از طرف ديگر با زيادشدن ميزان خودشيفتگى در فرد، آسيبها نيز افزايش مى يابند. يعنى درواقع ميزان متعادل خودشيفتگى براى يك شخصيت سالم، ضرورى است و ميزان كم و زياد آن بيمارگونه است كه البته ضرر خودشيفتگى كم براى جامعه خيلى كمتر از ميزان زياد آن است. يعنى افرادى كه خودشيفتگى (اعتمادبه نفس) كمى دارند، طبعاً تأثيرات زيادى برروى جامعه نمى گذارند. زيرا اعتمادبه نفس پايين داشته و واردعرصه اجتماعى نمى شوند و مشكلات آنها در سطح خانوادگى اثرگذار است. ولى كسانى كه خودشيفتگى زيادى دارند، كسانى هستند كه وارد اجتماع شده و به عبارتى در سطوح مديريتى يا سطوح بالا، در جامعه تأثيرگذارند و طبيعتاً ضرررسانى آنها هم بيشتر است. افراد خودشيفته دنبال چنين موقعيتهايى هستند و احتمال اينكه آن را به دست بياورند هم زياد است. به خاطر همين، در مواردى كه انتخابهاى عمومى براى پستهاى مديريتى در سطح جامعه مطرح است، صفت خودشيفتگى زياد، قطعاً مى تواند به سيستم آسيب رساند. پيشينه تاريخى خودشيفتگى يا (Narcissism) چيست و چطور اين مفهوم در روانشناسى واردشد؟ ريشه لغت نارسيس، به اسم يك پسر يونانى مى رسد كه بسيار زيبا بوده و ارتباط عاطفى با كسى نداشته است. او هرروز تصوير خودش را در آب مى ديده و غافل از آنكه تصوير خودش است، به آن تصوير عشق مى ورزيده تا اينكه روزى از شدت عشق و تأسف فراق معشوق آنقدر به آب نزديك مى شود كه درون آب افتاده و مى ميرد. يعنى عشق به خودش موجب ازبين رفتنش مى شود. گل نرگس را هم چون سرش پايين و به عكسش در آب نگاه مى كند به او تشبيه مى كنند. به خاطر همين فرويد - روانكاو - در تحليلهايش درمسأله خودشيفتگى، اختلالات همجنس خواهى را با رويكردهاى نارسيستى بررسى مى كند. يعنى معتقداست همجنس خواه به كسى عشق مى ورزد كه شبيه خودش باشد و كسانى هستند كه از ارتباط با خودشان در مقايسه با ارتباط با ديگران، بيشتر لذت مى برند. خودشيفته ها هم همين گونه اند. اين افراد آنقدر با خودشان درگيرند كه تنها قادر به درك واقعياتى هستند كه نسبت به نيازها و محدوديتهايشان احساس مى كنند و همواره به دنبال ارضاى نيازهاى خودشان مى گردند. به طور دقيق تر، افراد خودشيفته يا نارسيسيست ها داراى چه خصوصيات و ويژگيهاى روانى و شخصيتى هستند؟ افراد خود شيفته، درواقع كسانى هستند كه باورشان نسبت به خودشان تنها درحوزه نقاط قوت است. به اين معنا كه نقاط قوت خود را خيلى بزرگ مى بينند و نقاط ضعف خود را يا اصلاً نمى بينند يا كوچك مى بينند. اصولاً افراد در سطوح ناخودآگاه خود، مكانيسم دفاعى دارند يعنى همه افراد دلشان مى خواهد داراى يك وضعيت باثباتى بوده و فرد موردقبولى باشند. به همين جهت سعى مى كنند مشكلات و مسائلى كه برايشان پيش مى آيد از خودشان دوركنند، نكات مثبت را بزرگ ببينند و نقاط منفى خود را حذف كنند و حالا اين رفتار بسته به رشد و تكامل شخصيتى افراد متفاوت است. مكانيسم دفاعى در سطح ناخودآگاه عمل مى كند (مثل زمانى كه جسم خارجى در ريه ما رفته و ما به طور ناخودآگاه شروع به سرفه مى كنيم) مكانيسم هاى دفاعى هم، به صورت ناخودآگاه براى حفظ وجود سلامت وثبات فرد عمل مى كنند. مكانيسم هاى دفاعى كه خودشيفته ها به كار مى برند، خيلى ابتدايى (اوليه) است، يكى از اينها بزرگ منشى است. يعنى باورى كه از خودشان دارند، خيلى بيشتر از تواناييهايشان است. يكى ديگر از اين مكانيسمها، دليل تراشى است. يعنى همه نقصها، اشكالات و نارساييهايى كه دارند، برايش دليل مى آورند. به عبارتى با دليل تراشى هيچ تقصيرى را به گردن نمى گيرند. مكانيسم دفاعى ديگر خودشيفته ها، خيال پردازى زياد است. يعنى تخليات بزرگ منشانه دارند. به نوعى فرد خودشيفته در واقعيت زندگى نمى كند. تواناييهاى خودش را بيش از حد واقعيت مى بيند. اهداف خود را منحصر به فرد مى داند و درواقع فرد خودشيفته فكرمى كند، آدمى با اين ميزان هوش، استعداد، توانايى و... حق اوست كه همه از او تبعيت كنند و ديگران را به دنبال خواسته هايش بكشاند و البته خيلى وقتها ، همين آدم وقتى خواسته هايش ارضا شد، كار را رها مى كند. فرد خودشيفته به سرعت خشمگين مى شود و در سطح رابطه فردى ، پرخاشگر است و از حرفهاى ركيك هم استفاده مى كند. اين رفتارها به تحصيلات ربطى ندارد . در واقع اگر به او زخمى وارد شود، خيلى خشمگين مى شود. حتى در ظاهر فردى كه هميشه محبوب بوده، ممكن است در موقعيتى قرار بگيرد و آنچنان رفتار مى كند كه همه متعجب شوند كه اصلاً اين رفتار در شأن او نبود. به عبارتى فرد خودشيفته سعى مى كند كه تحسين ديگران را برانگيزاند و جلب توجه ديگران را كند. حركتهايى هم دراين جهت انجام مى دهد، ولى به محض اينكه كوچكترين انتقادى به او مى شود، تحمل انتقاد را نداشته و دچار اضطراب مى شود. چون فرد خودشيفته هميشه براين باور است كه يك وجود مطلق و ايده آل دارد و بايد بدون نقص باشد. پس تصورى كه فرد خودشيفته از خودش دارد تصور بدون نقص است و كوچكترين عيب و نقصى كه به او وارد مى شود احساس هيچ بودن به او مى دهد؟ درست است. ولى بايد ببينيم منظور از هيچ چيست؟ منظور اين نيست كه به آن عيب و نقصى كه به او وارد شده ، اهميت ندهد. اينطور نيست . در واقع او كوچكترين عيب و نقصى را برابر اين مى گيرد كه پس هيچ است. يعنى يك نگاه همه يا هيچ دارد. يامن كاملم يا من هيچم. بنابراين ، با كوچكترين انتقاد ، پيامى كه او دريافت مى كند اين است كه هيچ است. در نتيجه ، واكنشى كه نشان مى دهد، خيلى شديد است. بنابراين خودشيفتگى در جامعه و سطوح مديريتى باعث مى شود، افراد صاحب نظر و دلسوز كه اهل انتقاد هستند طرد شوند، چرا كه سيستم خودشيفته پذيراى انتقاد آنها نيست .لذا آنها طرد مى شوند و تنها كسانى مى مانند كه هميشه تأييد مى كنند. در نتيجه سيستم نمى تواند از لايه هاى زيرين خودش بازخورد بگيرد در حالى كه در سيستمهاى مديريتى اين مسأله به عنوان يك اصل پذيرفته شده كه اگر مديرى نتواند از لايه هاى زيرين خود ، بازخورد بگيرد موفق نخواهد بود و نمى تواند نقاط ضعف خود را تشخيص داده و سپس اصلاح كند. افراد خودشيفته مثل پادشاهانى مى مانند كه هميشه بايد ستايش شوند. به عبارتى انتظارى كه از ديگران دارند پرستش و تأييد بى قيد و شرط است. آنها براين تصورند كه ديگران بايد با كوچكترين اشاره آنها در جهت خواسته هايشان حركت كنند و اگر اين اتفاق نيفتد اينطور برداشت مى شود كه آنها با من مخالفت مى كنند. چون تصورى كه از خودشان دارند، تصور بيش از حد بزرگ منشانه اى است. در نتيجه در همه موقعيتها خود را محق مى دانند. در سطح روابط خانوادگى يك فرد خودشيفته ، خودش را از انجام تعهداتى كه در خانه دارد، معاف مى داند، اين ويژگى محق بودن باعث مى شود كه همواره رفتار استثمارگرانه و سوءاستفاده كننده اى از اطرافيانشان داشته باشند و در سطح جامعه ، همه امكانات سازمان را در جهت خواسته هاى خود هدايت مى كند و توجهى به منافع گروه و ديگران ندارد. بدين ترتيب مى توانيم خودخواهى افراطى را با خودشيفتگى يكى بدانيم؟ ببينيد! در واقع خودخواهى ، ترجيح خود نسبت به ديگران است. در مفاهيم تخصصى تر، نارسيسم (Narassism) يا همان خودشيفتگى را مى آورند. خودخواهى يك صفت است، در حالى كه خودشيفتگى بار روان پويايى يا روان كاوانه هم دارد به دليل پيش زمينه و تحليل هايى كه فرويد - روانكاو - از اين صفت شخصيتى دارد. به نظر مى رسد كه مفهوم خودشيفتگى ريشه در تربيت افراد نيز دارد . چرا كه وقتى اين مفهوم را بيشتر صفت شخصيتى بدانيم بار روانى نيز به آن اضافه مى شود. نمى توانيم تأثير تربيت اوليه در خانواده را بر شكل گيرى شخصيت فرزندان ناديده بگيريم. حال تحليل شما از تربيت خانواده ها در شكل گيرى افراد خودشيفته چيست؟ درست است در واقع وقتى نوزاد به دنيا مى آيد، ناتوان ترين موجودى است كه در انواع جانوران و پستانداران وجود دارد، لذا بيش از همه ، نياز به مراقبت دارد. كودك تا وقتى در شكم مادر بوده ، امنيت داشته و تمام نيازهايش ارضا مى شده و وقتى به دنيا مى آيد هنوز دركى از واقعيت (جهان) بيرونى ندارد، تصورش اين است كه اين من هستم كه همه نيازهاى خودم را ارضا مى كنم. به عبارتى خودش را بى نياز و يا مركز جهان مى داند چرا كه در شكم مادر اين اتفاق مى افتاده و همه نيازهايش تأمين بوده است و حال در اين دنيا، در طول سير رشدش، نيازهاى فيزيولوژيك خود را حس مى كند و كم كم متوجه مى شود كسى از بيرون بايد اين نيازها را برآورده كند ولى چون ارضاى اين نيازها احتياج به زمان دارد و فورى انجام نمى شود، كودك در اينجا مى فهمد كه واقعيتى جدا از من هم وجود دارد . تحليل فرويد اين است كه كودك بين درد و لذت در نوسان است . نيازهاى فيزيولوژيك او برانگيخته مى شود و احساس نياز مى كند، ارضاى اين نيازها، لذت است و اينجا يك پارادوكس است . اگر اين نيازها بلافاصله ارضا شود، كودك دركى از واقعيت پيدا نمى كند. چون هر موقع نيازى داشته ، رفع شده و كودك حس مى كند پس من هستم كه رفتار ديگران را تنظيم مى كنم اما وقتى كه نيازهايش ارضا نمى شود ، متوجه مى شود كه پس غيراز من هم ، فرد ديگرى است كه او موجود مستقلى است. يعنى در نبود مادر ، مادر درك مى شود و اين يك اصل ديالكتيكى است كه هرچيز در تضاد معنا پيدا مى كند، در نبود خوب است كه بد خودش را نشان مى دهد. حال در مراحل اوليه كه كودك خودش را مركز عالم مى داند و بر اين باور است كه خودش نيازهايش را رفع مى كند كه به آن (primary narcissim) نارسيسم اوليه مى گويند (خودشيفتگى اوليه ) و آن را طبيعى مى دانند و بعد به تدريج در رابطه با جهان واقع است كه واقعيت را درك مى كند و مى فهمد كه غيراز من ، كسى است كه به نيازهاى من پاسخ مى دهد و بعضى اوقات هم ممكن است پاسخ ندهد. و در كنار چنين دركى است كه هويت فرد شكل مى گيرد. به عبارتى دراين پروسه نيازها و دريافتها، در ابتدا وجود خدا را خوب و خالص مى داند و همه خوبيها را به خودنسبت داده و همه چيز برايش لذت بخش است و بديها را به ديگران نسبت مى دهد و طى مرحله رشد مى تواند انسجامى بين بد و خوب ايجاد كند. يعنى اين مادرى كه اغلب اوقات نيازهاى من را رفع مى كند، آدم خوبى است و گاهى اوقات هم كه رفع نمى كند آدم بدى است، يعنى ادغام بين خوبى و بدى، مرحله مهم رشدى است كه كودك طى مى كند و خودشيفتگى او متعادل مى شود. حالا بحثهايى كه در روان پويايى نارسيسم مطرح است، اين است كه آدمهايى كه در تربيت خانوادگى، احتياجاتشان بيش از حد برآورده مى شود و مورد حمايت و رسيدگى بيش از حد قرار مى گيرند، اينها به مرحله درك واقعيت نمى رسند. يعنى فكر مى كنند كه بايد همه خواسته هايشان برآورده شود و تحمل محروميت ندارند و اين قضيه تا بزرگسالى ادامه پيدا مى كند. نكته جالب اين است كه در ادبيات اروپا هم معمولاً خودشيفتگى در پسر اول خانواده بيشتر است. فردى كه همه بار خانواده، اصالت، ناكامى ها، خواسته ها و غرورهاى خانواده در او تجلى پيدا كند و همه مى گويند كه او ما را از اين وضعيت نجات خواهد داد و يا اصالت را حفظ خواهد كرد. يعنى همه ناكامى ها و اميدها را روى اين كودك از بچگى تحميل مى كنند و او از همان اوان كودكى فكر مى كند كه «آدم مهمى هستم و بايد كار مهمى انجام دهم. به عبارتى او بدون توجه به تواناييهاى درونى و واقعيتهاى بيرونى اين مسير را پى مى گيرد و اين انتظار را از خود دارد. ادامه در روز چهارشنبه
|