دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۴ -
Mon, Jun 20, 2005
ديپلماتيك
۳۱۶۷
sLogo.gif

PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
واژه نامه سياسى ـ ۱۸
قدرت نرم وسياست خارجى آمريكا
(بخش سوم)
واژه نامه سياسى ـ ۱۸
مشروطيت
بر اساس اين ايده، سرمايه گذارى يا اعتبار خارجى تنها به دولت هايى تعلق مى گيرد كه پيگير اجراى يك برنامه جامع اصلاحات اقتصادى يا سياسى باشد.اين سياست خصوصاً از دهه ۷۰ ميلادى به بعد از سوى صندوق بين المللى پول به عنوان روشى براى پيشبرد اهداف اقتصادى اين نهاد از جمله مهار تورم و يا پرهيز از فشارهاى ارزى اعمال مى شد. حمايت مالى تنها در اختيار دولتهايى قرار مى گيرد كه داراى برنامه هاى كلان مالى واقتصادى و اصلاحات تجارى باشند تا چنين سياستهايى به افزايش اعتبار اقتصادى دولتها و توان مالى آنها منجر شود. از دهه۸۰ به بعد، سياستهاى بانك جهانى و صندوق بين المللى پول بر افزايش پرداخت وام و اعتبارات به كشورهاى جهان سوم و كشورهايى كه در آن رژيمهاى كمونيستى فروپاشيده بود، معطوف شد و شرايط پرداخت وام شامل معرفى بازار آزاد اقتصادى و اصلاحات ساختارى اعلام شد. از آنجا كه مشروطيت بر مبناى حمايت خارجى از رفتار معقول و ساختارگراى دولتها در درازمدت است، همواره اين احتمال وجود دارد كه تنش هايى بين انگيزه هاى داخلى كوتاه مدت وانتظارات سازمانهاى سرمايه گذارى بين المللى بروز كند.
بسيارى مشروطيت را به جهت تحميل ليبراليسم سياسى غرب به كشورهايى كه مردم آنها اشتراك فكرى با اين ساختار ندارند، مورد انتقاد قرار داده اند. برخى ديگر نيز مى گويند اين سياست موجب تشديد رقابت بين كشورهاى فقير وبهره كشى از آنها مى شود و به جاى عدالت اجتماعى و اصلاحات بر رشد اقتصادى تأكيد مى كند.
كنفدراسيون
Confederation
واژه اى كه به گروهى از دولتها اطلاق مى شود كه ارتباط و وابستگى آنها به يكديگر كمتر از فدراسيون باشد. در اصول، دولتهاى عضو كنفدراسيون هويت خود را از دست نمى دهند وهمواره حق جدايى را براى خود محفوظ مى شمرند. اما در عمل، اين حق به راحتى قابل اعمال نيست و واحدهاى تشكيل دهنده يك كنفدراسيون تفاوت اندكى با واحدهاى تشكيل دهنده يك كشور فدرال دارند. براى مثال، اگرچه «كانتون»هاى كنفدراسيون سوئيس به عنوان واحدهاى مستقل به شمار رفته اند و از خودمختارى قابل توجهى در تصميم گيرى برخوردارند، اما قدرت و تسلط دولت فدرال به تدريج افزايش يافته است وجدايى به نظر گزينه عملى نمى آيد. جايگزينى واژه هاى «دولت هاى كنفدراسيون» با دولت فدرال در قانون اساسى ايالات متحده پس از جنگ داخلى بيانگر ديدگاه منفى نسبت به مفهوم كنفدراسيون در اين كشور بود.
كنفرانس امنيت و همكارى اروپا
Conference on security and cooperation in Europe (CSCE)
كشورهاى عضو كنفرانس امنيت و همكارى اروپا در سال۱۹۷۵ در «هلسينكى» تشكيل جلسه دادند كه در آن اعضاى پيمان «ناتو» و پيمان «ورشو» و كشورهاى بى طرف اروپا حضور داشتند. پيمان هلسينكى نتيجه چندين سال مذاكره بين ائتلافهاى جنگ سرد و تجلى يك دستاورد قابل توجه سياست «تشنج زدايى» بود، بويژه آنكه مقرر شد كه در اين سازمان «رأى اجماع» و نه رأى اكثريت حكمفرما باشد.
در اين بيانيه، به نگاهى چند از جمله احترام به مرزها و عدم دخالت در امور داخلى كشورها و احترام به تماميت ارضى و استقلال كشورهاى عضو و برگزارى مانورهاى مشترك و همكاريهاى اقتصادى وانسانى و حقوق بشرى اشاره شده بود. اتحاد شوروى بر همكاريهاى اقتصادى و حفظ تماميت كشورها و ناتو بر رعايت حقوق بشر بيشتر تأكيد داشتند. فروپاشى اتحاد شوروى چارچوب كنفرانس امنيت و همكارى اروپا را دگرگون كرد و در بيانيه پاريس به سال۱۹۹۰ چارچوب جديدى براى همكاريها مطرح شد. در سال،۱۹۹۵ اين كنفرانس به سازمان امنيت همكاريهاى اقتصادى تغيير نام داد و اعضاى آن به ۵۰كشور افزايش يافت كه شامل جمهوريهاى سابق اتحاد شوروى نيز مى شد. همچنين در طرح جديد، مأموريتهاى صلح بانى به اين سازمان محول شد.
ترجمه: محمد رضا خداقلى پور
منبع: Oxford Dictionary of Politics
قدرت نرم وسياست خارجى آمريكا
تاكتيك ها ى يك امپراتور ى درجهان بى ثبات
(بخش سوم)
216702.jpg
نوشته جوزف ناى   ترجمه: حميد كريم نيا
امپراتورى آمريكايى؟
در شرايط جارى كه اوضاع جهانى درحال تحول است برخى بر اين اعتقاد نيستند كه بايد سياست خارجى آمريكا در اين جهت تحول يابد.
آنان بر اين اعتقادند كه برخى از عوامل آسيب پذيرى آمريكا موجب مى شوند كه كنترل بيشترى براى امنيت اين كشور بشود، ضمن اينكه توان نظامى بالاى آمريكا نيز چنين كارى را ممكن مى سازد. همچنانكه «رابرت كاپلان» گفته است، اين روزها يك تصور موهوم وجوددارد مبنى بر اينكه ايالات متحده به عنوان يك امپراتورى مطرح است، سؤال اين است كه چگونه اين امپراتورى بايد تاكتيك هاى خود را در شرايط بى ثبات جهانى به انجام برساند؟ در سه دهه قبل، چپ هاى راديكال، واژه امپراتورى آمريكا (امپرياليسم آمريكا) را به عنوان يك قدرت برتر مى دانستند، اكنون اين عبارت به نحو ديگرى مطرح است و برخى از تحليلگران به آن اشاره مى كنند و براى چپ و راست هردو يك مفهوم دارد كه در رابطه با تشريح اهداف سياست خارجى آمريكا، از اين راهبرد استفاده كنند. براى نمونه، آندره باسويچ مى گويدكه عنوان امپراتورى آمريكا در يك جريان و گرايش واقع گرايانه افتاده و به سمت گرايش هاى عامه پسند مى رود. وى معتقداست كه نبايد نگران آن بود كه در برخى جزئيات كار، لطمه اى به اصل اين جريان واردآيد. در داستان «آليس در سرزمين عجايب»، ملكه سرخ به آليس مى گويد كه او مى تواند هركلمه معنى دارى را كه بخواهد، بسازد، اما هنگامى ما مى توانيم با ديگران بطور شفاف ارتباط برقرار كنيم كه متوجه باشيم چه كلماتى را بايد به كار بنديم. اگر آمريكا شبيه هيچكدام از امپراتوريهاى گذشته نيست. آنگونه كه باسويچ ادعا دارد، بنابراين اين امپراتورى در چه وضعيتى قراردارد؟ و در شرايطى كه استفاده از اين واژه ممكن است برخى از آنالوگها را بيشتركند، درعين حال، ممكن است ما را به سمت گمراهى هدايت و موجب افزايش اختلافات بيشتر سوق دهد.
در بسيارى از حالات، به كارگيرى اصطلاح سلطه طلبى گمراه كننده است. ارتش آمريكا در سطح جهانى داراى اقتدار لازم است، بخصوص با دارابودن پايگاههاى متعدد و فرماندهى سازمان يافته در سطح مناطق مختلف دنياكه حضور دارند. اقتصاد آمريكا بزرگترين اقتصادى دنياست و فرهنگ آمريكايى بالاترين موقعيت و جذابيت را پيداكرده است، اما اين اشتباه است كه اولويت با سياستهاى امپراتورى سلطه طلبانه اشتباه شود. اين يك واقعيت است كه ميان ايالات متحده و دولت هاى كوچك يك روابط نامتعادل برقرار است. اما اين به معنى وجود سياست امپرياليستى و سلطه جويانه نيست. آنگونه كه روابط اروپايى قرون ۱۹ و ۲۰ با سرزمينهاى مستعمراتى اش وجودداشت. در آن شرايط، اروپا با كنترل مستقيم سياسى خود درامور آنها دخالت داشت. آمريكا با وجود داشتن منابع اقتصادى و موقعيت سياسى و درنتيجه، نفوذ فراوان سياسى در سال ۲۰۰۳ حتى نتوانست نظر يك كشور مانند مكزيك و شيلى و غيره را به دادن رأى موافق با قطعنامه دوم شوراى امنيت درمورد عراق ترغيب كند. درحالى كه امپراتورى انگلستان در قرن ۱۹ با سرزمينهاى ماوراى بحار خود چنين مشكلاتى نداشت.
بهاى اشغال كشورهاى ديگر در دنياى فعلى به قيمت بسيارزياد تمام مى شود. اين كارى مشكل و حتى غيرممكن است. درواقع، مشروعيت امپراتورى به شكل گذشته به زير سؤال رفته است و قدرت در شرايط تازه بستگى به مجموعه اى ازعوامل و توزيع آن دارد كه درحوزه هاى مختلف متفاوت است. در عصر جهانى شدن اطلاعات، قدرت درميان كشورهاى مختلف برمبناى تركيب سه وجهى در بازى شطرنج است. در قسمت بالاى صفحه شطرنج، موضوعات سياسى، نظامى و قدرت نظامى مطرح است كه عمليات دراين قسمت از صفحه به صورت يك قطبى عمل مى شود، اما در بخش اقتصادى صفحه، ايالات متحده شرايط هژمون را ندارد و رقباى زيادى دراين بخش وجوددارند و بنابراين بايد از همكارى با اروپا هنگامى كه بطور هماهنگ عمل مى كند، به صورت يك شريك مساوى بهره جويد. در انتهاى صفحه شطرنج، روابط فرامليتى است. قدرت در اين قسمت از يك وضعيت مبهم و درهم ريخته و غيرقابل كنترل برخوردار است.
دراينجا هيچ فرقى نمى كند كه از واژه هاى قديمى نظير تك قطبى، هژمونى و يا امپراتورى آمريكايى استفاده شود. كسانى كه پيشنهاد نظريه زورمدارانه را در سياست خارجى آمريكا مى دهند و معتقد به استفاده از قدرت مطلق نظامى در مبناى سنت ديرينه هستند، داراى تحليلهاى خلاف واقع اند. اگر دراين بازى سه وجهى، بازيگر تنها به يك وجه آن توجه و از جنبه هاى ديگر آن غفلت نمايد،به نحوى كه ارتباط عمودى ميان موضوعات مرتبط با اين سه بخش درنظر گرفته نشود،به طور قطع، بازنده اين بازى خواهدبود، نظير همان غفلتى كه در جنگ با تروريسم شد، زيرا در اينگونه جنگها هم عمليات نظامى وجود دارد كه در بالاى صفحه شطرنج قرار دارد و هم به ساير بخشهاى صفحه ارتباط پيدا مى كند - شاهد مثال ، ارتباط دادن بين جنگ عليه تروريسم با عمليات نظامى در عراق كه منجر به حذف رژيم ديكتاتور و خطرناك صدام شد، مربوط به قسمت بالاى صفحه بود و همزمان با آن ، افزايش توان شبكه القاعده براى جلب نيروهاى داوطلب در سراسر دنيا بود كه مربوط به انتهاى صفحه شطرنج مى شود. به نظر مى رسد كه آمريكا به دليل پيشتازبودن در انقلاب اطلاعاتى و سرمايه گذارى قبلى در قدرت نظامى در قرن ۲۱ به عنوان تنها قدرت برتر جهانى باقى بماند. رؤياى فرانسه براى ايجاد يك جهان چندقطبى در آينده نزديك عملى نخواهد شد. با اين حال ، بايد دانست كه تمامى نيرو و قدرت از تفنگ بيرون نمى آيد. قدرت سخت مرتبط با هر سه بخش صفحه شطرنج است ، ولى بسيارى از مسائل فرامليتى نظير تغييرات آب و هوا، توسعه بيماريهاى واگير، جنايات بين المللى و تروريسم، قابل حل توسط نيروى صرف نظامى نخواهد بود. يكى از جنبه هاى تاريك و نامشخص جهانى شدن همين موارد است ، يعنى همكارى ميان كشورها براى حل اين گونه مشكلات مشترك، قدرت نرم در اين شرايط داراى اهميت ويژه اى است كه نوعى همكارى با ساير كشورها را به وجود بياورد و به حل اين معضلات بپردازد كه در ارتباط با بخش انتهايى صفحه شطرنج است. در چنين جهانى ، آمريكا به عنوان يك امپراتورى نخواهد توانست به موفقيت دراهداف سياست خارجى خود دست يابد.
يك مشكل ديگر براى كسانى كه طرفدار قدرت امپرياليستى آمريكا هستند، اين است كه آنها درك صحيح از اين شرايط و در نتيجه خواسته عمومى مردم آمريكا ندارند. حتى اگر اشغال يكجانبه كشورى به جهت حذف يك رژيم غيردموكراتيك در خاورميانه و يا ساير جاهاى ديگر موجب كاهش منابع تروريسم بين المللى شود، اين سؤال همچنان باقى است كه آيا افكار عمومى مردم آمريكا آمادگى لازم براى پذيرش يك نقش امپرياليستى در جهان براى دولت خود قائل هست؟ نويسندگان نومحافظه كارى مانند ماكس بوت معتقدند كه ايالات متحده بايد براى كشورهايى كه به نوعى دچار مشكلات ساختارى هستند، با ايجاد نوعى هيأت مديره آگاه خارج از حاكميت نظير آنچه انگليسى ها براى ايجاد خودباورى كشورهاى تحت سيطره خود انجام دادند ، به عمل آورند. اما تاريخ نگار انگليسى «نيل فرگوسن» معتقد است كه دوران كنونى براى آمريكاى مدرن باعصر طلايى و زودگذر امپراتورى بريتانيا در قرن ۱۹ تفاوت دارد. اگرچه دفاع از يك امپراتورى به عقيده وى با سيستم حاكميت آمريكا سنخيت ندارد و واشنگتن نيز در چنان شرايطى نيز قرار ندارد و به دنبال آن هم نيست. ايالات متحده ممكن است تاكنون در آمريكاى لاتين، فيليپين و يا نقاط ديگر مداخلاتى داشته باشد و اين در زمانى بود كه به عنوان يك قدرت واقعى در جهان در قرن اخير ظهور كرد. اما دراين فاصله (بعد از سقوط امپراتورى بريتانيا) به عنوان يك قدرت امپرياليستى رسمى ظهور نكرد. تجربه امپرياليستى هيچگاه براى آمريكايى ها پديده خوبى نبوده است. تنها يك بخش كوچكى از تاريخ و آن هم پس از جنگ دوم جهانى با اقدامات نظامى خود كه منجر به برقرارى دموكراسى در آلمان و ژاپن شد، جزو استثنائات از اين امر بودند و نه يك روش معمول براى آن. مردم آمريكا نيز براساس نظر خواهى ها تمايلى به سلطه گرى كشورشان در دنيا ندارند و عده معدودى نسبت به اين نگرش نظر مساعد دارند، افكار عمومى براين عقيده است كه چندجانبه گرايى و بهره گيرى از نهادهاى بين المللى نظير سازمان ملل متحد برايشان مناسبت تر خواهدبود.
سنتهاى موجود سياست خارجى آمريكا
رهيافتها و رسوم متعددى در سياست خارجى آمريكا وجود دارد كه در برخى موارد، تداخل و ياحتى تضادهايى با يكديگر پيدا مى كنند. «والتر ميد» صاحب نظر در امور مسائل خارجى ، راه مناسبى براى شناسايى اين نظرات پيدا كرده و براى هويت دادن به اين نظريه هاى سنتى، نام خود آنان را در نظريه هايشان به كار برده است. به گفته وى ، واقعگرايان، يعنى كسانى كه عمدتاً به مسائل ملى و منافع داخلى توجه مى كنند، با نام «الكساندر هميلتون» شناخته شده اند. توده گرايان يا كسانى كه تأكيد بر خودنگرى داشته و معمولاً از ضرورت سخن به ميان مى آورند، مشهور به طرفدارى از «آندروجكسون» هستند . وى همچنين طرفداران نظرات جفرسونى را به عنوان كسانى كه به مثابه چراغ روشن هدايتگر هستند، معرفى مى كندتا به قول (جان آدامز) به دنبال تخريب اشباح و اوهام باشند (كنايه از نظرات غيرشفاف) ، از روشهاى واضح استفاده كنند. نهايت اينكه، عده ديگرى از آرمانگرايان هستندكه خواهان جهانى امن براى توسعه دموكراسى هستند، اين گروه را طرفداران نظرات ويلسونى مى خوانند.
هركدام از اين گرايشها داراى محاسن و معايبى هستند. طرفداران نظريه هميلتون دورانديش و حسابگر هستند، اما واقعگرايى آنها در بسيارى موارد در حوزه هاى داخلى و خارجى فارغ از ارزشهاى اخلاقى است. طرفداران جكسون توانا و صريح و تند هستند، اما نمى توانند بر سر قدرت دوام آورند و با متحدان خود ائتلاف دائم داشته باشند. هم طرفداران هميلتون و هم طرفداران جكسون برعكس داراى قدرت نرم و يانفوذ و اعتبار كافى نيستند. جفرسونى ها از سوى ديگر، برعكس داراى قدرت نرم كافى هستند، اما از نظر قدرت نظامى و سخت، توانايى لازم را ندارند، كه شهر زيبا بر فراز يك تپه بسيار جذاب خواهد داشت. اما گاهى اين به اندازه كافى ، جذابيت براى رسيدن به اهداف سياست خارجى نخواهد بود. طرفداران نظريه ويلسونى داراى سوابق طولانى در قدرت نرم بوده اند، اما گاهى عقايد ايده آليستى آنها منجر به آرمانهايى غيرواقعى شده است. خطر آنها اين است كه دستگاه سياست خارجى شان گاهى حالت شتاب به خود مى گيرد، ترمز آنها ضعيف و موجب عدم كنترل آن و در نتيجه از مسير عادى منحرف مى شود.
درحالى كه طرفداران نظريه هميلتونى و جفرسونى در سياست خارجى طرفدار ديدگاههاى دورانديشانه و محافظه كارانه هستند، طرفداران ويلسون به دنبال يك تحول و تغيير در روابط بين المللى هستند. در رابطه با مسأله خاورميانه، ايالات متحده براى سالها از نظرات هميلتونى پيروى كرده است تا از طريق حمايت از اتوكراتها به يك ثبات و صلح پايدار برسد، اما درنهايت، منجر به ظهور اسلام گرايان راديكال شد. طرفداران نظرات ويلسونى برخلاف محافظه كاران كه از سياست حفظ وضع موجودحمايت مى كنند، خواهان تحول و تغيير در سياست خارجى هستند. در ديدگاه آنان، بدون دموكراتيزه كردن خاورميانه (همچون ساير مناطق ) اين منطقه همچنان ناآرام و بى ثبات خواهد بود. عمده مباحث در دولت بوش درخصوص جنگ عراق بحث بين سنت گرايان هميلتونى و واقعگرا (مانند كالين پاول ) و يك ائتلاف از طرفداران نظريه جكسون (مانند معاون ، رئيس جمهور آمريكا ديك چينى و وزير دفاع دونالد رامسفلد) بوده است. علاوه برآن، محافظه كاران پيرو نظرات ويلسون (نظير معاون وزير دفاع «پل ولفوويتس» ) بخشى از اختلافات موجود در خصوص اقدام به جنگ و يا مخالفت با آن بود و درنتيجه، در داخل دولت بوش، مواضع و ديدگاههاى متفاوتى وجود داشته است. نظريه ارتباط القاعده با حادثه ۱۱ سپتامبر براى طرفداران نظريه جكسونى داراى اهميت بسزايى بود، زيرا آنها به دنبال انتقام گرفتن و روشهاى بازدارنده بودند. موضوع صدام حسين و عملكرد وى براى گسترش سلاحهاى كشتار جمعى كه تقاضاى صدور قطعنامه جنجالى سازمان ملل متحد شده بود، از جانب طرفداران نظرات هميلتون و سنت گرايان طرفدار ويلسون در كنگره بود و موضوع حذف حكومت صدام ، ايجاد تحول در خاورميانه براى طرفداران نظريه ويلسونى اهميت داشت.
طى سالهاى اخير، ميان طرفداران نظريه ويلسونى انشعابى به وجود آمده است و آنها به دو گروه تقسيم شده اند. البته ويلسون يك دموكرات بود و سنت طرفداران اين نظريه مبتنى بر رشد و توسعه دموكراسى و همين طور اهميت دادن به نقش نهادهاى بين المللى بوده است. نومحافظه كارانى كه بسيارى از آنها از حزب دموكرات جدا شده اند، تأكيد بر اهميت امر دموكراسى دارند، اما نظريه ويلسون در خصوص اهميت دادن به نهادهاى بين المللى را كنار گذارده اند. آنها نمى خواهند به واسطه نهادهاى بين المللى چندان تحت تأثير روش و سياستهاى دموكراتها قرار بگيرند، چرا كه اعتقاد دارند مشروعيت موجود ناشى از وجوددموكراسى است . در چنين حالتى ، نومحافظه كاران منتفع از به كارگيرى قدرت نرم هستند، اما آنها تأكيد فراوانى بر جايگزين دارند و با كاهش مشروعيت، همكارى نهادينه شده كه طى آن ديگران نيز مورد مشاوره قرار مى گيرند ،  عملاً قدرت نرم نيز ظرفيت و بازدهى خود را از دست مى دهد.
در هرصورت ، ديدگاه نومحافظه كاران مبتنى برنوعى تحول در وضع موجود است كه دراين ارتباط، آنها خواهان همكارى با ساير جناحها هستند، اما درموقعى كه آمريكا به عنوان يك قدرت برتر جهانى ظاهر شود، از عكس العمل نسبت به اين همكارى خوددارى مى كند. آنچه مهم است، دموكراسى با زور و تحميل قابل پياده شدن نيست و نياز به ريشه اى كردن آن در درون جوامع دارد كه به زمان زيادى احتياج است. آنچه از ديدگاه عمومى مردم براى آمريكا جهت مشروعيت بخشيدن قدرت در صحنه بين المللى قابل قبول و شناخته شده، همكارى با نهادهاى بين المللى و متحدان خود است. اما براى طرفداران نظريه جكسونى نظير افرادى چون وزير دفاع (رامسفلد ) اين مسائل مهم نيستند. ديدگاه آنها اين است كه تنها ديكتاتورها را تنبيه كنند و سپس به جاى اينكه به اقدامات بعدى براى ملت سازى بپردازند، نيروهاى آمريكا را بدون توجه به عواقب كار از صحنه خارج كنند. براى مثال، در سپتامبر ،۲۰۰۳ رامسفلد در خصوص اوضاع عراق اظهار داشت كه وى معتقد نيست كه وظيفه آمريكا بازسازى عراق باشد. اما براى نومحافظه كاران افراطى نظير ولفوويتس، ناشكيبايى آنها با سازمانهاى بين المللى و متحدان واشنگتن موجب از دست رفتن اهداف كلى دولت آمريكا شد. اگرچه آنها از اهميت قدرت نرم آگاهى دارند، اما نمى توانند از اين موضع استفاد بهينه كنند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |