سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴ -
Tue, Jun 21, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۱۶۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
راويان
اول من شهيد مى شوم

وقتى كه صحبت از شمامى شود بابا مثل هميشه مى گويد: در دوران كودكى مادرتان را از دست داديد. اكبر با شروع فصل شهادت وارد بسيج شد و بعد از ديدن آموزش به كردستان رفت. يك روز كه از سركار مى آمدم خانه ، ديدم بر سرموضوعى با همديگر بحث مى كنند. شكرالله مى گفت: اول من شهيد مى شوم و اكبر مى گفت: نه! من اول شهيد مى شوم! وقتى كه خرمشهر دوباره آغوش به آزادى گشود و كوچه هايش را دوباره بسيجى ها زيارت كردند، اكبر همانطور كه خودش گفته بود اول او بود كه شهيد شد و فرشته ها را ديده در حالى كه نيمى از بدنش سوخته بود و پهلويش مثل بى بى جراحت برداشته بود و شكرالله هم در عمليات خيبر - جزيره مجنون - به حكايت بلند جدايى ها پايان داد.
پدر شهيدان اكبر و شكرالله پريشانى

من در معبر مى خوابم

مى گفت: در عمليات خيبر پاكسازى منطقه اى به عهده گردان ما بود كه از حساسيت بالايى برخوردار بود. سمت منطقه راه افتاديم. نزديكى هاى ميدان مين با نيروهاى عراقى برخورد كرديم و با كمال تعجب ديديم معبرى كه شب گذشته زده بوديم بسته شده!مانده بوديم كه چه كنيم. در فكر چاره كار و شنيدن رمز بوديم كه ديدم بسيجى ۱۷ساله اى به طرفم مى آيد. وقتى كه رسيد علت توقف را جويا شد. من هم برايش توضيح دادم. آن برادر گفت: اين راه حل آسانى دارد. من در معبر مى خوابم تا نيروها از روى من بگذرند. من كه مجذوب سيماى نورانى او شده بودم، مخالفت كردم. اما او اصرار مى كرد. روشنى هوا و حساسيت كار باعث شد كه على رغم ميل باطنى ام قبول كنم. اما به شرط قرعه كشى. اما او مى گفت: وقت كمه! عاقبت قبول كردم. لحظاتى بعد روى سيمهاى خاردار خوابيد و عمليات با موفقيت به پايان رسيد. بعد از اتمام كار تمامى گردان احوال او را مى پرسيدند. بعداز كمى جست وجو پيكرش را ديديم كه لابه لاى سيمهاى خاردار گير كرده بود اما روحش آزادتر از هر آزادى در آسمانها پر مى زد.
منوچهر آقايى

نزديكى به شهادت

دفتر خاطراتت را كه مرور مى كنيم مى بينيم از حسين (ع) و نزديكى ات به شهادت نوشته اى... «ديشب شب عاشورا بود. همه گريه مى كردند. در گوشه اى از سنگر زانو بغل كرده بودم و چشمهايم را دوخته بودم به دوردستها. در خلوت خويش سوارى را مى ديدم كه مردم را به جبهه مى خواند. بچه هامى رفتند براى عمليات. فرمانده مى گفت : هركس دلش با حسين نيست نيايد و همه مى گريستند. ديشب هيچكس خيمه گاه حسين را ترك نكرد. ديشب هيچ كس بهانه خانه و فرزند را نگرفت. حس كردم حسين در كنار بچه هاست. ديشب بوى خوبى فضاى سينه ام را پر كرده بود. حس مى كنم حسين زودتر از قاسم مرا به ميدان مى فرستد. امشب حس مى كنم به شهادت نزديك شده ام...»!
شهيد محمود مريدپور

احساس غريب

پيوند من وتو - رسول - به حدى بود كه وقتى من به جبهه رفتم ، خانواده ات با رفتن تو به جبهه موافقت كردند. ظاهراً تو را به من سپردند، تا هر كجا هستيم با هم باشيم. از آن پس هميشه و در همه جا با هم بوديم. شب عمليات اگر يادت باشد فرماندهان نمى گذاشتند كه تو در عمليات شركت كنى و مى گفتند كه سن ات كم است. اما من و تو با هزار گفته و سخن التماس مى كرديم و از فرماندهان مى خواستيم كه ما در كنار هم باشيم. عاقبت با اصرار ما قبول كردند. آنجا هم با هم بوديم و توشدى كمك تيربارچى من. در بحبوحه عمليات مرا صدا زدى و گفتى: احساس غريبى دارم كه انگار در حال پروازم و دارم سبك مى شوم. من به حرف تو زياد توجهى نكردم. اما افسوس دقايقى بعدتو از پنجره اى كه برايت باز شده بود گذشتى تا احساس غريبت را به فرشته ها بگويى و من چقدر افسوس مى خوردم كه چرا احساس غريبت را نداشتم.
حسين عليرضايى

خوشه هاى خاطره

به مرخصى كه مى آمدى درخانه نمى خوابيدى و در جواب مى گفتى: مى ترسم به وجود من عادت كنيد و وقتى به جبهه مى روم ناراحت شويد. هيچگاه نديديم از جبهه رفتن خسته شوى و مى گفتى: آنقدر به جبهه مى روم تا انتقام برادرانم اسماعيل و حسين را بگيرم. فصل بهار بود و گل و نسيم و تو در فاو به رزم مشغول بودى. دو روز بعد از عيد پيكر معطر تو با بهار آمد. گويا شهادت تو بايد با شكوفاشدن، شكوفه ها پيوند مى خورد. پيكرى كه نه سر داشت نه دست ، نه پا! مادرت درمسجد بود كه خبر شهادت تو را شنيد. همانجا سجده شكر به جا آورد و خدا را از اين افتخار سپاس گفت.
شهيد عليرضا غفارخانى

دست نوازش

عمليات مسلم ابن عقيل بود و فرشته ها چشم انتظار بودند تا تو را خندان به آسمانها ببرند. عمليات كه شروع شد. تبرى كه قلبت را شكافت به اين انتظار پايان داد و تو پر لبخند رفتى، اما پيكرت ۱۷ روز مهمان ارتفاعات سومار بود. بعد از شهادتت يك روز خانواده اى به خانه آمدند كه همه گريه مى كردند ما حيران مانده بوديم كه جريان از چه قرار است بعد ازمدتى مادر خانواده مى گفت: فرزندان من يتيم هستند و كسى را ندارند كه به آنان كمك كنند، حسين شماهر شب به خانه ما مى آمد و با كودكانم بازى مى كرد و دست نوازش بر سر آنان مى كشيد. به آنان پول مى داد، محبت مى كرد و بعد هم مى رفت.
شهيدحسين غفارخانى

رمز

عمليات رمضان بود كه با گردان پاى كار بوديم ودشمن بى امان شليك مى كرد. همانطور كه پيش مى رفتيم ناگهان چشممان به دونفر افتاد كه در فاصله ۱۵ مترى ما نشسته بودند و مختصر تكانى مى خوردند. به دوستم گفتم: شايد بچه هاى گردان باشند گفت: نه بچه هاى پشت سرمان هستند. با صداى بلند فرياد زدم: اسم رمز! جوابى نيامد. دوباره فرياد زدم اما باز هم خبرى نشد.شوخى نبود بحث يك گردان نيرو بود. به ابوالفضل گفتم: اسلحه ات را روى رگبار بگذار وقتى كه گفتم شليك كن. دقايقى گذشت ولى خبرى نشد. ناچاراً شليك كردم اول من بعد هم رگبار ابوالفضل ! لحظاتى بعد وقتى كه بالاى سرشان رسيديم از تعجب دهانم باز ماند.دو بسيجى كم سن و سال كه قبلاً پايشان تير خورده بود و با چفيه آن را بسته بودند. با تعجب نگاهمان مى كردند. يك لحظه فكر كردم پانزده متر فاصله و آن همه گلوله! يكى از آن دو كه حالش بهتر بود گفت: اصلاً حواسمان به شما نبود. سرمان را به طرف آسمان گرفته بوديم و داشتيم قرآن مى خوانديم كه يك دفعه حس كرديم بالاى سرمان روشن شده است و نيرويى دارد ما را به بالا مى برد وناگهان شما شروع كرديد به تيراندازى!
سيف الله ممقانى

عمليات قدير

عمليات والفجر مقدماتى تمام شده بود كه وارد سپاه شدى. رفتى به واحد ماليوتكا، تيپ ۲۰ رمضان، خودت را به عمليات خيبر رساندى و آنجا زخمى شدى . سال ۶۴ بود كه آمدى لشكر رسول (ص) و به عنوان مسؤول دسته در گردان مسلم مشغول به كار شدى.در عمليات والفجر هشت براى دومين بار به شدت مجروح شدى و به همين علت تو را از رزم معاف كردند. اما تو بنا را بر رفتن گذاشته بودى نه ماندن. آمدى به گردان مالك و مسؤول تسليحات شدى. بعد ازچندى تداركات را هم به عهده گرفتى. از اين زمان به بعد بود كه جزو مؤثرترين نيروهاى گردان مالك به حساب مى آمدى. زير شديدترين آتشها شهدا را به عقب مى آوردى و سعى در رفع نياز همه داشتى . آوردن مهمات، تداركات، جابه جايى نيرو و حمل مجروح گوشه اى از كارهاى تو بود.عاقبت در آخرين روزهايى كه كم كم بساط شهادت جمع مى شد در عمليات قدير گردان مالك را تنها گذاشتى.
شهيد چگينى
بازگشت
216828.jpg
باد زوزه كنان از سر ارتفاعات مى گذشت. قلاويزان پا به پاى تو ايستاده بود. تو بودى و نيروهايت و مهربانى هايت كه نظير نداشت. با آنكه لبخند از لبانت دور نمى شد، اما نگاهت رنگ و بوى ديگرى داشت. شايد هم از اتفاقى سرخ خبر مى داد. فرشته ها آن دورها چشم انتظار بودند. چقدر زيبا تو را مى نگريستند. تو نيز آماده بودى آماده پرواز. پوتين هايت را پوشيدى. لباس خاكى بسيجى چقدر برازنده تو بود. مى خواستى به شناسايى بروى. خويش را شناخته بودى. مى خواستى دشمن را بشناسى، دشمن روبرويت را. اولين قدم را كه برداشتى انگار تمام تيغهاى دشمن از غلاف درآمد از تپه ها كه سرازير شدى با عبدالله سرخى همراه بودى. برايت مهم نبود كه حلقه محاصره دارد تنگ مى شود. آسمان را مى نگريستى و دشت خون گرفته مهران را. از سيمهاى خاردار هم گذشتى. به ابتداى دشمن رسيدى. فاصله ها را شجاعت تو پر كرده بود. سنگرهاى دشمن را مدنظر داشتى. آنچه را كه مى خواستى يافتى حالا كار شناسايى تمام شده است. دلت آرامش پيدا مى كند. سر بر خاك مى نهى و خدا را سجده مى كنى. بازمى گردى اما نه به سنگرها و كانال ها، بازگشت تو اين بار از راه بهشت است. عبدالله را صدا مى زنى. گام در گام هم قدم برمى داريد. فرشته ها در نزديكترين سطح زمين پرواز مى كنند. بوى آسمان همه جا پيچيده است و تو آرام و مطمئن گام برمى دارى. زمين آخرين نگاههاى تو و عبدالله را بر پيشانى خود مى بيند. غروب مهران رنگ مرثيه دارد. به ميدان مين مى رسى. همه جا نور و روشنايى است. يك گام از زمين دور مى شوى، يك گام به بهشت نزديك. كمى آن طرف تر فرشته ها براى تو و عبدالله دست تكان مى دهند. حسى عجيب تو را دربرمى گيرد. پاهايت هيچگاه اينقدر به راه نبوده اند. چشمهايت هيچگاه اينقدر زيبايى نديده اند. آخرين لبخندت را به روى عبدالله مى پاشى. او نيز رنگ بهشتى دارد. پاهايت را بلند مى كنى. گامى ديگر نزديك مى شوى. دروازه بهشت پيداست. فرشته ها به نزديكترين فاصله ممكن آمده اند. سبكبال پاى بر زمين مى نهى. يكباره احساس مى كنى از زمين كنده مى شوى. چشمهايت جايى را نمى بيند. صداى انفجار تو را گيج كرده است. گردوخاكى كه بلند شده است كم كم فرومى نشيند. مين منفجر شده كار خودش را كرده است. پايت قطع شده است و خون، زمين را سرخ كرده است. گلويت خشك مى شود. سرت را كه برمى گردانى عبدالله را غرق در خون در كنارت مى بينى. پلكهايت را مى بندى. لحظه اى كوتاه چشم مى گشايى. دو فرشته كه در نزديكى تو و عبدالله لبخند مى زنند، سرت را بر زانو مى گذارند. آسمان مى گريد. عطرى عجيب از سمت بهشت تپه هاى قلاويزان را پر كرده است. آسمان مى گريد. لبخند زيباى تو خاموش شده است و عبدالله دلش را با فرشته ها قسمت كرده است. باز هم دلتنگى... زمزمه هايمان بوى غربت مى دهند. پنجره ها را ابرهاى تو در تو پوشانده اند. هر غروب در دلتنگى هايى عميق گم مى شويم، مى گويم شايد در اين گم شدنها تو را بيابيم و دلمان را. مى گويم شايد يك بار ديگر نگاهت را در ميدانهاى مين قلاويزان بيابم و با تو از فاصله و باران و لبخند بگويم. مى گوييم شايد خاكريزهاى مهربان مهران از مويه هاى نيمه شب نشانى داشته باشد. تو رفته اى و جنونى ليلايى بر دلمان سايه انداخته است. تپه هاى چنگوله حسرت گامى ديگر از تو دارند. ما اينجا در تنهايى خود غوطه مى خوريم در كنج سنگرهاى غريب غرب، در دشت پراز سنگلاخ مهران تو آسمانى شدى ما زمينى مانديم. ما هوادار رود نبوديم تا به دريا برسيم. آه از اين روزهاى يكنواخت! آه از اين داغهاى پى در پى كه هر روز بر شانه هايمان آوار مى شد. آه از اين پنجره هاى بسته كه هر غروب در لحظه هاى سربى تكرار مى شوند. ديگر كسى سراغ پروانه ها را نمى گيرد. اين روزهاى عقيم را بايد گذاشت و رفت. بايد به خاطرات گذشته ايمان آورد. پرنده ها فراموش شده اند. سهم ما حادثه بود و دلى كه امروز به حسرت نصيبى مبتلا شده است.
باد زوزه كنان دشت را مى نوردد و لايه هاى خاك را جابه جا مى كند، من دوباره به ياد مهربانى هاى تو افتاده ام، به ياد حرفهاى آخرت: «اينجا قلاويزان... مهمات كم داريم... بچه ها دارند از دست مى روند...!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |