|
درگفت وگو با مريم رسوليان روانپزشك
مديران خودشيفته مسيرجامعه را تغيير مى دهند
(بخش دوم وپايانى)
|
|
|
فريال طهماسبى درگفت و گوى روز دوشنبه با رسوليان، خودشيفتگى به عنوان يك صفت شخصيتى كه مى تواند طبيعى يا بيمارگونه باشد، مورد بررسى قرار گرفت. بر اين نكته نيز تأكيد شد كه خودشيفته ها براى جامعه خطرناك هستند چون مى خواهند اميال ناكام و عقده هاى حقارت خود را به نوعى جبران كنند. واپسين بخش اين گفت وگو كه درپى مى آيد پيرامون تربيت افراد به نحوى است كه خودشيفته نباشند.
خيلى از خانواده ها، به علت محروميت و فقر مادى، قادر به برآورده كردن نيازهاى اوليه هم نيستند و حال اين موضوع بدين معنى خواهد بود كه فرزندان اين خانواده ها ، هيچگاه افراد خودشيفته اى نخواهند شد؟ خير، اينطور نيست. عده ديگرى از روانكاوها اعتقاد دارند كه خيلى وقتها برآورده نشدن نيازهاى اوليه، باعث مى شود كودك در همان خودشيفتگى اوليه باقى بماند. يعنى چون نيازهايش برآورده نشده، همواره در جست وجوى افرادى است كه آن نيازهاى اوليه را برآورده كنند. درطبقه بندى جزيى ترى كه انجام مى دهند، هر دوى اين ديدگاهها وجود دارد و هر دو درست است. به عبارتى برخى از زيادى حمايت و مراقبت زياد، احساس مى كنند كه موقعيت ويژه اى دارند و بعضى به خاطر محروميت هاى ويژه اى كه طى دوران رشد، نيازهايش اشباع نشده ، همواره احساس نياز مى كنند و در همه جا، دنبال نيازهاى ارضا نشده خود هستند. اين موضوع برمى گردد به آن بحثى كه در ابتدا اشاره شد كه رابطه آسيبها و اختلالات روانى با خودشيفتگى يك رابطه U شكل است. يعنى ميزان نارسيسيسم كم يا زياد، هر دو منجر به آسيب شده و اختلال ايجاد مى كند و حالا شكلهاى بالينى آن مى تواند متفاوت باشد. يكى از مفاهيمى كه اغلب روانشناسان به كار مى برند، عقده حقارت (inferiority complex) است. افرادى كه از دوران كودكى دچار كمبود يا محروميتى بودند و در بزرگسالى سعى در جبران آن دارند. حالا با توجه به چنين مفهومى، مى توان گفت كه عقده حقارت به نوعى منجر به خودشيفتگى مى شود؟ عقده حقارت در مفهوم روانشناسى معادل همان ناتوانى نوزاد در هنگام تولد است. اما در مفهوم عام نيز بايد توجه داشت كه اين افراد ممكن است بيش از حد هم رسيدگى شده باشند ولى فرد عقده حقارت داشته باشد. يعنى لزوماً تنها محروميت يا كمبود منجر به عقده حقارت نمى شود. آن چيزى كه براى فرد عقده حقارت ايجاد مى كند احساس ناتوانى است مثل اينكه بگويد من نمى توانم دستاوردى داشته باشم. يعنى فرزندى كه هميشه مورد توجه مادرش است، ولى مادر نمى تواند خطاهاى فرزند را تحمل كند و هميشه انتظار موفقيت از او دارد. يعنى مرتب به او مى گويد كه تو خيلى خوبى ولى اگر خطا كنى، خيلى بدى. اين خود، اضطراب در فرد ايجاد مى كند. چون در آن صورت ، فرد حس مى كند كه هرچه به دست آورده، باز آن ايده آل و مطلوب موردنظر نيست و نتوانسته نيازهاى خانواده را پاسخگو باشد، لذا در او هم اين عقده حقارت شكل مى گيرد و البته مى تواند به خودشيفتگى منجر شود. افراد خودشيفته براى سيستم و جامعه خطرناك هستند. آنها اميال ناكام و عقده هاى حقارت خود را مى خواهند به نوعى جبران كنند. اگر در سطح خانواده باشد مى خواهند خانواده اى را در جهت اميال خود بكشد و امكانات خانواده فقط در خدمت اهداف آنها باشد. ولى متأسفانه وقتى تجلى اجتماعى پيدا مى كند و آن موقع جامعه را دنبال اهداف و ايده هاى بزرگ منشانه و تخيلى خود مى كشد. مثلاً اينكه ما بايد قدرت مطلق باشيم همه بايد سپاسگزار ما باشند. ما بهترين حكومت را داريم و... اين باورها خاستگاه خودشيفتگى دارد. ما مى توانيم بگوييم كه بايد قدرتمان زياد شود و استراتژى خود را بر مبناى پيشرفت بگذاريم، ولى اينكه مطلق باشيم، معنى ندارد. اصولاً مطلق وجود ندارد، مطلق بودن ايده آل يك نارسيستيك است. يعنى ناديده گرفتن تواناييهاى ديگران چرا كه مطلق بودن، در ذات خودش نفى ديگران است. كارى كه يك نارسيسيسم مى كند، همين است، وقتى خودش كم مى آورد، شروع به بى اعتبار كردن ديگران مى كند تا خودش به بلندترين درجه برسد. گرچه اين شيوه در سطح زندگى فردى، مشكلاتى دارد. اما حضور خودشيفتگى در سطح جامعه آسيبهاى بيشترى را به همراه دارد. با توجه به اهميت تربيت خانواده، چگونه مى توان فرزندانى تربيت كرد كه در عين برآورده كردن نيازها در سطح متعادل آن، همواره مراقب بود تا افرادى خودشيفته و خودمحور تحويل جامعه نداد؟ مهم اين است كه توانايى هاى كودك رشد كند ولى محدوديتها را نيز درك كنند. اين باور كه همه نيازهاى بچه ها در خانواده بايد رفع شود و همه امكانات خانواده بايد در جهت رفع نيازهاى كودك به كار گرفته شود. باور نادرست و مشكل آفرينى است. اين كودكان وقتى بزرگ مى شوند، ديگر بدون توجه به امكانات خانواده همه چيز را طلب مى كنند. چون هميشه محور بوده و اين رفتار نارسيستيك (خودشيفتگى) است. يعنى فقط خود و نيازهاى خود را ديدن و در جهت رسيدن به خواسته ها تلاش كردن، جنگيدن. در چنين موقعيتى خانواده ها نيز احساس گناه مى كنند چون نتوانسته اند نيازهاى فرزند خود را رفع كنند و باعث خشم او شده اند. اين احساس گناه منجر به اقدام ها و رفتارهايى مى شود كه حلقه معيوب خودشيفتگى را ادامه مى دهد. آگاهى روانشناختى جامعه ما از اين مسائل بسيار پايين است. پدر و مادرهاى ما خيلى وقتها براى خود حقى قائل نيستند و اين عدم خودباورى، باعث مى شود تجلى همه آمال و آرزوهايشان را در بچه هايشان ببينند و اين ماجرا باعث ايجاد سيكل معيوب مى شود. نهايتاً فرزندانى تربيت مى شوند كه نه تنها توانايى هاى معمولى ندارند، بلكه آنقدر تخيلات بزرگ منشانه دارند كه خارج از حد تصور است. مثل جوانانى كه دوست دارند، يك شبه پولدار شوند، يك شبه ره صد ساله بروند. به همين جهت توصيه مى شود كه خانواده ها متعادل و متناسب با واقعيت ها، فرزندان خود را بزرگ كنند و متناسب با برهه سنى آنان در حد امكانات خانواده، نيازهاى آنان را پاسخگو باشند. آيا لزوماً افراد خود شيفته در خانواده، آدم هاى وابسته اى هستند؟ وابستگى به معناى آن كه، تجلى آمال خانواده اند و از خانواده انرژى مى گيرند. اين ها دائماً از خانواده تحسين مى گيرند و تخيلات مثبت دارند كه البته در حد واقعى آن خوب است ولى بحث ما، غير واقعى بودن آن است. بايد اين فانتزيها با توجه به توانايى هاى فرد باشد. اين بحث بسيار ظريفى است. ما بايد بپذيريم كه ممكن است كودكى در همه زمينه ها ايده آل نباشد و اگر اين تمجيدها و تحسين ها غير واقعى باشد در فرد درونى شده و نهايتاً احساس مى كند كه هيچ كس مثل من نيست و حالا اينجا پارادوكسى به وجود مى آيد. او وابسته به كسانى است كه خواسته هايش را ارضا مى كنند. اما اين فرد خودشيفته، خود را مطلق و بدون عيب مى داند، در نتيجه ارتباطات عاطفى خود را با افراد ديگر كم مى كنند. آدم هايى كه حس مى كنند احتياجى به فرد ديگرى ندارند، آدم هايى هستند كه تصور مى كنند خداگونه اند و اين ديگرانند كه به آنها نياز دارند. پس اينان با چه كسانى ارتباط برقرار مى كنند؟ ارتباطشان با كسانى است كه آنها را تمجيد و تحسين مى كنند. به عبارتى همين نياز آنها به تمجيد و تحسين، ايجاد پارادوكسى مى كند. يعنى از طرفى خودش را مطلق مى داند، از طرف ديگر نياز به تمجيد و تحسين ديگران دارد. ديگران را تنها زمانى مى خواهد كه تأييدش كنند و اگر او را تأييد نكنند، طردشان مى كند. فرد خود شيفته معتقد است همين كه من با شما معاشرت مى كنم خيلى هم زياد است و ديگران نبايد توقعى از من داشته باشند. پس به عبارتى اين ديگر ارتباط نيست. فرد خودشيفته فقط آدم هايى را مى پذيرد كه آنها تصوير بزرگ منشانه خودش باشند. مثل اين است كه فردى در جلوى آينه بنشيند و تنها خود را ببيند. درست است. اين يك آسيب است كه درجات مختلف دارد. نوع شديد آن، آن طور كه شما ذكر كرديد، بيمارگونه است. در كل، فرد خودشيفته، در ارتباطاتش، سعى مى كند طرح و نظرش را طورى جلوه دهد كه نظر ديگران را به طرف خود جلب كرده و ايده هايش را پرهيجان و مطلوب جلوه دهد تا مورد تحسين واقع شود. بحثى كه در اين زمينه در زندگى فردى مطرح است. مثل موضوع پيچ و مهره است. در گزارشاتى كه از زندگى هاى مشترك به دست مى آيد، اين افراد خود شيفته با افرادى كه مازوخيست دارند ازدواج مى كنند. به عبارتى مثل پيچ و مهره، با هم بهتر ارتباط برقرار كرده و بهتر جفت مى شوند. افراد مازوخيست، افرادى هستند كه تمايلات خود آزارى دارند، اعتماد به نفس پايينى دارند، خود باورى ندارند و در اثر وابستگى شديد، ترجيح مى دهند كه پشت ديگران قايم شوند. اين فرد در كنار شخصى خودشيفته كه تمايلات بزرگ منشانه دارد و خود را برتر از ديگران مى بيند، كامل مى شود. هرچقدر فرد خودشيفته، به همسرش اهميت ندهد، توهين و تحقيرش كند، همسر مازوخيست باز در خدمت اوست و اين رابطه اگرچه از بيرون، رابطه جالبى نيست، ولى اين دو نفر در درون زندگى، نيازهاى روانى هم را ارضا مى كنند. به عبارتى اين نيازهاى پنهانى افراد است كه آنها را به انتخاب مى كشاند. خانم دكتر! در ابتدا، شما در صحبت هايتان به اين نكته اشاره كرديد كه خودشيفته ها قادرند به سطوح بالاى جامعه دست يابند. بنابراين اين افراد از نظر عقل، هوش و درايت نبايد در مرتبه پايينى باشند؟ كاملاً درست است. اتفاقاً تحقيقات نيز اين را ثابت كرده است. تحقيقات نشان مى دهد كه خودشيفته ها از نظر زيبايى فيزيكى، تحصيلى و توانايى از حد متوسط جامعه بالاترند. در واقع فرد نقاط مثبتى دارد ولى آنها را بيش از حد بزرگ مى كند و بر آنها تأكيد دارد، نوع برخوردش متكبرانه و غرور آميز است. مثلاً فرد نارسيسيست در ميان افراد تحصيلكرده، پزشكان، استادان دانشگاه و سياستمداران زياد است. يعنى كسانى كه داراى امتيازات ويژه اى هستند و با داشتن يك سرى نقاط قوت خود، رفتار بزرگ منشانه اى كه نهايتاً به خود برتر بينى مى شود، از خود نشان مى دهند. در واقع در اينجا، توانايى هاى هوشى، صفاتى و رفتارى است كه نظر ديگران را به خود جلب كرده، از آنها سوء استفاده مى شود و ديگران را در خدمت خود مى گيرد. البته نه اين كه ما همه افراد را كه داراى توانايى هاى بالايى هستند و در مجامع ظاهر مى شوند، زير سؤال ببريم. افراد خودشيفته كه داراى توانايى هايى هستند، سعى در جلب افكار عمومى داشته تا همه در خدمت او باشند. اتفاقاً اين افراد در مراحل اول هم موفق هستند ولى بعد از مدتى كه ارتباطاتشان ثابت و پايدار مى شود، ديگران به اهداف او پى مى برند. مثلاً اولين بارى كه در نقش مدير يك سازمان ظاهر مى شود، ممكن است در ابتدا از او خوششان بيايد ولى به تدريج متوجه مى شوند كه اين فرد، كسى است كه مى خواهد كل سازمان را به طرف اميال خود بكشد. بدون اين كه منافع افراد را در نظر گيرد و يا اصلاً ايده هايش عملى باشد تنها به صرف اين كه حرف بزرگى زده باشد، در ميان مردم اينگونه رفتار مى كند. به خاطر همين جامعه ما، يك جامعه خودشيفته است كه ما شاهد رفتار اينگونه افراد هستيم. افراد خود شيفته به جاى تمركز بر اين كه كار را درست انجام بدهند، تمركز بر بزرگ جلوه دادن كارها دارند. ميزان خودشيفتگى را در جامعه امروز ما چگونه مى بينيد؟ جامعه ما يك جامعه خودشيفته است. ممكن است در جامعه ما، افراد خودشيفته كمتر باشند، ولى خودشيفتگى جمعى در آن بيشتر وجود دارد. عباراتى مثل، هنر نزد ايرانيان است و بس! و يا ايرانيان خيلى باهوشند و... و تبليغاتى از اين قبيل! احساساتى كه به طور عام در ادبيات و فرهنگ ما، حس تافته جدا بافته اى را به مردم ما منتقل مى كند. اين ها همه نشانى از خود شيفتگى فرهنگى است البته اينجا هم همان خودشيفتگى طبيعى را بايد در نظر داشت. نه اين كه ما در مقابل ملل ديگر دنيا، خود باخته باشيم. عكس العمل خود باختگى اين است كه ما خودمان را خيلى بزرگ تر از آنچه هستيم نشان دهيم. اين باعث مى شود كه ما نتوانيم يك رابطه منطقى و واقعى با ديگران برقرار كنيم. فكر كنيم كه اگر كسى مى خواهد با (كشور) ما رابطه داشته باشد بايد خيلى از خدا بخواهد وگرنه باج هم بايد بدهد. يعنى ما حاضر نيستيم كه يك رابطه منطقى داد و ستدى داشته باشيم. اين مسائل، ابعاد فرهنگى- اجتماعى دارد و در همه زمينه ها نقش دارد. احساس عزت نفس پايين و اعتماد به نفس كم و خود ناباورى، برخوردهاى عكس العملى آن، رفتارهاى بزرگ منشانه است. هميشه حديثى از حضرت على(ع) نقل مى كنند كه اگر ديديد كاخى است، بدان كه كوخى هم در كنارش است. حالا اگر جامعه اى بيش از حد خود باور (خودشيفته) است بدانيدكه ناباورى و عزت نفس پايين دارد. عوارض اين خودشيفتگى اجتماعى چيست و چنين جامعه اى به كجا مى رسد؟ اولين عارضه آن اين است كه احساس برترى و محق بودن منجر مى شود كه مقررات بين المللى رعايت نشود. در اجراى قوانين خود را مستثنى دانسته و هميشه از موضع برتر، قانون شكنى هاى خود را توجيه مى كند و اين يك احساس خود شيفتگى است. يعنى حسى كه من جايگاه ويژه اى دارم و ديگران در برابر من پاسخگو هستند ولى ما در برابر ديگران پاسخگو نيستيم. شعارهاى بزرگ منشانه اى داده مى شود بدون اين كه عملى باشند. حضور نارسيستيك ها در جامعه، مى تواند مسير جامعه اى را تغيير دهد. فردى كه خود را مطلق مى بيند و ديگران هم او را تقويت مى كنند. تفكر محق بودن كه اصولاً كسى نمى خواهد بپذيرد كه ممكن است اشتباه كند، براى يك جامعه مضر است.
|