|
|
|
داستان
زندگى بر سر دو راهى
|
|
|
سيما دخترى شاداب بود. از زندگى نصيب خودش را برده بود. هر چه خواسته بود برايش مهيا بود. از وقتى كه به دانشگاه راه يافته بود، ديگر به تمام خواسته هايش رسيده بود. شايد اگر مى توانست با عشق ازدواج كند، ديگر چيزى نبود كه به او نرسيده باشد اين آخرين خواسته اش بود. از روزى كه فرشاد را در خيابان ديده بود، دلش انگار به نوعى اسير او شده بود. فرشاد هر چند كه تحصيلات دانشگاهى نداشت ولى هر چه بود، آنقدر از نظر مالى وضعيت خوبى داشت كه سيما را راضى مى كرد. بعد از اينكه فرشاد به خواستگارى اش آمده و رسماً او را خواسته بود، تمام ذهن سيما درگير اين وصلت شده بود. اگر زن فرشاد مى شد بالاخره به خيلى از خواسته هايش مى رسيد. پدر مى گفت: فرشاد به درد تو نمى خورد. تحصيلات دانشگاهى ندارد. ولى سيما مى گفت: در عوض كارخانه پدرش زيردست اوست. درست است كه فرشاد تنها ديپلم دارد ولى با راه اندازى و مديريت كارخانه بالاخره از نظر مالى از خيلى از جوانهاى هم سن و سال خودش جلوتر است. تازه پدر، من در اين مورد با او حرف زده ام خب او به خاطر مشكلات زندگى وبيمارى پدرش نتوانسته درس بخواند ولى به من قول داده كه پس از ازدواج مان تمام تلاش اش را براى ادامه تحصيل بكند. هر طور بود سيما پدرش را به اين ازدواج متقاعد كرده بود. بالاخره با شرط و شروط سيما و فرشاد پاى سفره عقد نشستند. سيما خودش را خوشبخت ترين دختر دنيا احساس مى كرد و مى خواست هر طور شده است كارى كند كه فرشاد از ديگران چيزى كم نداشته باشد. براى همين هم از همان هفته هاى اول زندگى پشت حرفهايش را گرفته بود. اين كه نمى شود فرشاد! تو تمام وقت خودت را در كارخانه مى گذرانى براى خودت و كنكور هم بايد وقت بگذارى. با برنامه ريزى مى توانى به همه اين كارها دست پيدا كنى. خواهش مى كنم كه به فكر خودت و من باش! فرشاد از حرفهاى زنش سيما انرژى مى گرفت. سيما سعى مى كرد با گذشت و فداكارى و كمك به شوهرش او را در خواندن درس و ادامه تحصيل كمك كند. همين ها به فرشاد اميد و نيرو مى داد. فرشاد به خاطر سيما مى خواست در دانشگاه موفق شود اين بود كه با وجود تمام خستگى ها و مديريت كارخانه و مسؤوليت هاى ديگرى كه پدرش بر شانه او گذاشته بود، مى خواست به دانشگاه راه پيدا كند و سيما را خوشحال كند. روزى كه كنكورش را داد به نتيجه آن اميدار بود. خوب مى دانست كه حتماً در يك رشته پذيرفته خواهد شد. ... فرشاد در كارخانه مشغول بود كه تلفن همراهش به صدا درآمد. - سلام فرشاد. قبول شدى سيما اولين كسى بود كه با گل و شيرينى خودش را به او رسانده بود. فرشاد در يكى از رشته هاى مهندسى در دانشگاه قبول شده بود. فرشاد خودش هم سر از پا نمى شناخت. خوشحال بود از اينكه بالاخره به يك موقعيت اجتماعى خوب هم دست پيدا مى كند. در كنار مشكلاتى كه داشتند سيما سعى مى كرد با گذشت و فداكارى مسير كار و تحصيل را براى فرشاد هموار كند. فرشاد هر روز صبح از خانه بيرون مى زد به دانشگاه و كارگاه مى رفت و شب خسته به خانه برمى گشت. سيما وقتى خستگى هاى شوهرش را ديد به او پيشنهاد كرد كه در كارگاه مسؤوليتى را كه فرشاد دارد در غياب او به انجام برساند پس از مدت كوتاهى او به خوبى توانست در كار كارگاه هم خودش را نشان دهد. حالا او بود كه با تلاش بيشتر چرخ زندگى را با فرشاد مى چرخاند. دو ترم از دانشگاه فرشاد به پايان رسيده بود كه سيما متوجه شد بزودى صاحب فرزندى مى شوند. در حالى كه درس و دانشگاه و كار را طى مى كرد به روزهاى سختى مى انديشيد كه در پيش روى داشت. به گمان سيما اين روزهاى سخت با حضور نوزادى كوچك مى توانست به خانه پر از سكوت آنها رنگ و جلوه ديگرى ببخشد. روزها مى گذشتند سيما به پايان دوره باردارى اش نزديك شده بود. هنوز از نظر وضع مالى در مضيقه بودند، خستگى بر شانه هاى استخوانى زن فشار وارد مى كرد ولى هيچ چيز نمى توانست او را از سعى و تلاش و راهى كه در آن پاى گذاشته بود منصرف كند. با خودش مى گفت: اين زندگى سهم من از دنياست و اين من هستم كه بايد از سهمى كه به من داده شده به خوبى محافظت كنم. وقتى شاهين به دنيا آمد درس و دانشگاه سيما هم به پايان رسيده بود. سيما خيلى به سرعت براى خودش كارى دست وپا كرد. فرشاد چند روزى بود كه رفتارش عوض شده بود. هر وقت به خانه مى آمد در برابر او بداخلاقى مى كرد. - چى شده فرشاد چرا با من اين طورى رفتار مى كنى؟ چه مسأله اى اتفاق افتاده كه من از آن بى خبر هستم. لااقل به من بگو تا من هم بفهمم و تكليفم را در برابر تو و آن بدانم. اين طوربا بداخلاقى رفتار كردن چيزى را بين ما حل نمى كند و تنها زندگى مان را تلخ مى كند. فرشاد بعد از چند روز سكوت بالاخره زبان باز كرده بود. - دوست ندارم سر كار بروى؟ سيما از شنيدن اين حرف يكه خورده بود. - چرا؟ ولى من و تو كه اول ازدواج در اين مورد حرفهايمان را با هم زده بوديم. - چرا ندارد. حالا نظرم عوض شده است. سيما بعد از يك هفته فهميده بود كه صحبت كردن روى اين موضوع نه تنها چيزى را حل نمى كند، بلكه اصلاً به نفع او نيست. به خودش و جايى كه ايستاده بود نگاه مى كرد. او آنقدر به فرشاد علاقه داشت و به پسرشان وابسته بود كه مى توانست تمام آرزوهايش را به خاطر آنها در صندوقچه اى بگذارد و تنها از دور به آن نگاه كند. آن روز فرشاد ديرتر از هميشه به خانه آمده بود. زن بعد از اينكه سفره شام را پهن كرد روبروى فرشاد نشست. - از رفتن به سركار منصرف شدم. - من هم براى تو يك خبر خوب دارم. براى سفارش كار قرار است به خارج بروم. چند كشور است كه ... روزها و شب هاى تنهايى سيما آغاز شده بود ولى او از اينكه مى ديد شوهرش درحال ترقى است خوشحال بود. دانشگاه فرشاد روبه اتمام بود كه سيما براى دومين بار باردار شد. سيما هر چه به جلو مى رفت احساس مى كرد درجاده زندگى تنهاتر است با اينكه شركت پيشرفت كرده بود، با اينكه درس فرشاد به اتمام رسيده بود و با اينكه مرد آنها را دوست داشت ولى وقت زيادى را در كنار آنها نمى گذاشت. - امشب خانه مادرم ... - سيما! چقدر بايد بگويم كه من وقتى براى انجام اين كارها ندارم. چقدر بايد بگويم كه اين طور جاها جاى من نيست. من در شركت جلسه مهمى دارم. متوجه هستى! خودت هر جا مى خواهى برو اين هم پول آژانست ولى از من نخواه كه بيايم. - ولى همه هستند. فقط من بايد تنها بروم. لااقل اين بار بيا. وقتى كه تنها هستم احساس سرافكندگى مى كنم. فرشاد با بى اعتنايى رفته بود. سيما تنها مانده بود. گوشى تلفن را برداشته بود. - مادر حال بچه ها خوب نيست. فرشاد آنها را دكتر برده ما نمى توانيم به ميهمانى بياييم. ۸ سال از زندگى شان مى گذشت. از نظر وضع مالى چقدر تغيير كرده بودند. سيما به اين فكر مى كرد كه سختى هايى را كه در اين مدت كشيده بى نتيجه نمانده است. بالاخره نتيجه تمام اين سختى ها به ثمر رسيده است. با اينكه كمتر فرشاد را مى ديد ولى خيالش راحت بود كه مردش در حال تلاش براى زندگى است. همين كه آخر شبها او را مى ديد. برايش كفايت مى كرد. بچه ها آرام آرام بزرگتر مى شدند. سيما هم تمام وقتش را درگير رسيدگى به آنها بود. يا غذا مى پخت يا لباس مى شست يا بچه ها را دكتر مى برد، يا خانه را مرتب مى كرد، يا اينكه... ساعت ۱۱ شب بود. بچه ها به خواب رفته بودند. سيما به سفره شام كه در انتظار آمدن فرشاد از چند ساعت پيش پهن مانده بود نگاه مى كرد. دلواپسى تمام وجودش را پر كرده بود. هر چه صبر كرده بود هر چه تماس گرفته بود از شوهرش خبرى نبود. ديگر كسى در شركت نبود. نكند فرشاد تصادف كرده وبلايى سرش آمده باشد. از اين فكر اشك در چشمانش پر شد دوست نداشت فكرهاى ناجور كند. دوباره چشم به ساعت دوخت و گوش به صداى تيك تاك آن سپرد ساعت نزديك يك بامداد بود كه صداى زنگ تلفن بلند شد. -فرشاد كجايى؟ - جلسه داشتيم تا الآن طول كشيد الآن هم به بهانه كارى آمدم بيرون به تو تلفن بزنم. - چرا موبايلت خاموش است كسى كه در شركت نيست. - جلسه ام. در شركت خودمان نه! فكر نكنم امشب بيايم. سيما خيالش از سلامتى شوهرش راحت شده بود. پلك هاى خسته اش خيلى زود روى هم افتاده بودند و قلبش خيلى به سرعت آرام گرفته بود. روزها و هفته ها مى گذشت. فرشاد كمتر به خانه مى آمد. - چرا شبها به خانه نمى آيى؟ تو كجايى؟ - شركت و جلسه! تا كى بايد به تو و سؤالات بى ربطى كه دارى جواب بدهم. آخر خانم! مگر جان كندن اين همه سؤال و جواب دارد؟ من اين قدر كار نمى كنم كه اين قدر از تو بى احترامى ببينم. بس مى كنى يا نه؟ فرشاد با عصبانيت از خانه بيرون رفته بود. چند لحظه بعد گوشى موبايل او به صدا درآمده بود. سيما گوشى را برداشته بود. صداى آرام دخترى جوان از آن طرف به گوش او رسيده بود. - داريوش جان! - اشتباه گرفته ايد. حس مبهم در وجود سيما شكفته بود. ولى نمى خواست به دلش فكرهاى بد راه بدهد. به شماره تلفنى كه روى صفحه موبايل افتاده بود دقت كرده بود، به سرعت ليست شماره گير موبايل شوهرش را زير و رو كرده بود. فرشاد بيشتر تلفنهايش به اين شماره بود. ضربان قلب اش اوج گرفته بود. نفس اش بند آمده بود و اشك در چشمانش پر شده بود. فرشاد خيلى زود به خانه برگشته بود. موبايل و كيف سامسونت اش را برداشته و از خانه بيرون زده بود. سيما آرام گوشى تلفن را برداشت. شماره را گرفت. دختر جوان گوشى را جواب داده بود. - خوب به حرفهايم گوش كن. - شما كى هستيد. - زن فرشاد! - فرشاد كيست؟ - همان كسى كه هر روز چند نوبت با او حرف مى زنى. همان كسى كه با او دوست شده اى. ولى فرشاد بچه دارد. زندگى دارد . ما با عشق زندگى مان را شروع كرده ايم... دختر جوان پس از سكوت گفته بود: - خب من و او هم با عشق شروع كرده ايم. روزى كه در كنار خيابان زير باران مانده بودم او مرا سوار ماشين اش كرد. خسته بودم از صبح در دانشگاه درس خوانده بودم كم كم با هم حرف زديم و حالا هم ديگر نمى توانيم از هم جدا شويم. من زن فرشاد شده ام. سيما تمام وجودش مى لرزيد. خشم و نفرت تمام بدنش را پر كرده بود. خودش را به شركت فرشاد رسانده بود. - فرشاد تو زن گرفته اى؟ - ديوانه شده اى؟ اين حرفها چيست؟ آمده اى تا در شركت اعتبار مرا لكه دار كنى؟ - نه آمده ام تا بفهمم در زندگى ام چه مى گذرد؟ آمده ام تا خودم را پيدا كنم. فرشاد، سيما را به خانه آورده بود. - با اين تلفن با پروانه حرف زدم. زن جديدت. - من زن نگرفته ام و تو خيالاتى شده اى. روزها و هفته ها مى گذشت. سيما وقتى اختلافش به اوج رسيده بود كه مرگ پدرش هم روى داد و نمى دانست چه كار كند. آنقدر عصبى و درمانده بود كه هيچ راهى جلوى خودش نمى ديد. فرشاد حرف خودش را مى زد. - من به هيچ وجه زن نگرفته ام. تو ديوانه شده اى. سيما از برخوردها و حرفهاى شوهرش احساس خستگى مى كرد. خوب مى دانست كه او حقيقت را از او پنهان مى كند. خوب مى دانست كه شوهرش به او دروغ مى گويد. پروانه خودش همه چيز را به او گفته بود. هر روز و هر هفته اختلافات ميان آنها اوج مى گرفت. فرشاد آن روز به خانه آمده بود. - بايد با تو حرف بزنم سيما. - بزن! - اگر بخواهى مى توانى هم تو بمانى و هم او بماند. وگرنه اين تو هستى كه بايد بروى. سيما با عصبانيت به فرشاد پرخاش كرده بود. گريه راه باز كرده بود و روى گونه هاى زردش مى ريخت. - مگر به اين راحتى است كه تو هر كارى بخواهى بكنى؟ - از اين هم راحت تر است. اگر مى گويم بمانى به خاطر بچه هاست. من دست از پروانه نمى كشم. اين پروانه است كه هر سفر خارجى كه مى روم مى توانم با خودم ببرم. پروانه زنى امروزى است. ولى تو چه؟ - من همه چيزم را به خاطر تو از دست دادم. - اشتباه كردى. من هم نمى توانم اشتباه تو را تكرار كنم. بگو مگوى شان بالا گرفته بود. فرشاد با ناراحتى خانه را ترك كرده بود. هفته ها مى شد كه ديگر به سراغ سيما و بچه ها نمى رفت. تنها برايشان از طريق يكى از كارمندانش پول مى فرستاد. سيما به خودش فكر مى كرد. بر سر دوراهى مانده بود. نمى دانست آيا طلاق آخرين و بهترين راه حل است يا اينكه در خانه فرشاد به خاطر بچه هايش بماند. عمرى بسوزد و زندگى كند. پاسخ كارشناسى اين ماجرا را در شماره آينده بخوانيد
|
|
|
|
|