چهارشنبه ۱ تير ۱۳۸۴ -
Wed, Jun 22, 2005
جوان
۳۱۶۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
درباره پديده گلد كوئست
گزارشى از زندگى باجوانانى كه ام اس دارند
درباره پديده گلد كوئست
هزار تومان
تا كوه قاف
216942.jpg
مريم اسمى خانى
عصر يه روز بهارى توى خونه از بيكارى جلوى تلويزيون لم دادى و از بد حادثه مجبورى پاهات رو اره كنى و برنامه كودك تماشا كنى كه زنگ تلفن رشته افكارت رو پاره مى كنه. گوشى رو كه برمى دارى صداى يك دوست قديمى كه معلوم نيست با چه ترفندى شماره تلفن جديديت رو پيدا كرده از پشت گوشى شنيده مى شه كه: سلام، خوبى...
صدا همون صداست ولى لحن!!! چى بگم؟ انگار مدير عامل مايكروسافت باهات تماس گرفته، تو چهار تا جمله اول مكالمه فقط ۳ يا۴ تا كلمه فارسى مى شنوى كه اونا هم، همه فعلن و آخر جمله ميان. ياد نمره زبان دوستت كه مى افتى، تعجب مى كنى و دوباره گوشت رو تيز مى كنى.
در جواب، چه عجب يادماكردى؟ مى شنوى كه، يه كار پردرآمد دارم يه بيزنس واقعى. وقتى توضيح بيشترى مى خواى، جواب مى شنوى براى توضيح بيشتر، بايد توى يه جلسه كارى خيلى خيلى مهم شركت كنى. لباسهاى نوى خودت رو مى پوشى چون قراره با نماينده مدير عامل يك كشور خارجى وارد مذاكره بشى، اين تنها چيزيه كه راجع به شغل جديدت مى دونى.چون ماشين ندارى و از طرفى حاضرى به خاطر ۱۰۰۰تومن تا كوه قاف برى، ۳۰۰۰ تومن پول آژانس ميدى و ميرى خونه دوستت كه در ۲۰كيلومترى جاده قاف قرار داره. بايد دوروز زودتر راه بيفتى چون دوستت گفته: اگر ۵دقيقه تأخير داشته باشى با اون مدرك دانشگاهى كه دارى بايد مسافركشى كنى. تمام مسير به اين فكر مى كنى كه تمام آدمهاى ميلياردر دنيا يه روز با يه زنگ تلفن سرنوشتشون تغيير كرده. ته دلت خودت رو براى ابد مديون دوست قديمى و عزيزت مى بينى و قسم مى خورى در «پنتاهوست» براش بى خبر تولد بگيرى، سوار ماشين آخرين سيستمت براى شركت در يك سمينار خارجى راهى فرودگاهى كه تابلوى «قافkm ۲۰» رشته افكارت رو پاره مى كنه.
شيشه عطرى رو كه همين هفته پيش ده هزار تومن خريدى از كيفت درميارى و پنج هزار تومنش رو روى خودت خالى مى كنى. ۳ تا اسكناس هزارتومنى از كيفت درميارى و پياده مى شى، هنوز ۳دقيقه به ساعت قرار مونده كه زنگ در منزل دوستت رو به صدا درميارى. در باز مى شه و داخل مى شى. از راهروى تنگى رد مى شى، بوى نم و رطوبت، بوى تند عطرت رو از بين مى بره. جلوى در كه مى رسى دوستت همه تشخصى رو كه در تمام عمرش داشته ، يكجا جمع مى كنه و باهات روبوسى مى كنه. وارد مى شى و مياى بنشينى جلوى در روى زمين كه دوستت فرياد مى زنه: نه! و به سمت بالاى اتاق هدايتت مى كنه كه البته براى رسيدن به اونجا كافيه يك متر جابه جا بشى. جات از قبل مشخص شده. مى نشينى، هر يك دقيقه، يك بار صداى زنگ در شنيده شده و يك نفر وارد مى شه. حالا بعد از گذشت ده دقيقه حداقل هفت خانم جوان امروزى كه همه ده هزارتومن عطرشون رو يكجا خرج كردن توى جاهاى خودشون نشستن، هر كدوم يه دفترچه بزرگ و يه خودكار كوچيك دارن شروع به نوشتن مى كنن، بالاى صفحه غير از تاريخ امروز، چيز ديگه اى رو نمى تونى بخونى، يه جزوه بزرگ رنگى جلوت مى گذارن و شروع مى كنن؛ «شما با نماينده بزرگ مدير عامل بزرگتر شركت خارجى «گلد كوئيست» روبه رو هستيد. اسم گلد كوئيست رو كه مى شنويد چشمتون سياهى ميره، ياد برادرتون مى افتيد كه سال پيش ماشين قراضه پدرتون رو فروخت و همه ۳ميليونش رو به حساب شركت گلدكوئيست واريز كرد و قول داد كه ۶ماه بعد براى تك تك اعضاى خانواده يه پرشيا بخره و تمام ۶ماه براى اينكه؛ كى كدوم رنگ رو برداره؟ در جلسات مهمى شركت مى كرد صداى نماينده شركت رشته افكارتون رو پاره مى كنه؛ خوب حالا بعد از توضيحات مبسوطى كه شنيديد، مى شه بگيد ۲ط۲ تا چند تا مى شه؟
اين رو شنيده بودم كه ۳۰درصد از دانشمندان كل جهان رو ايرانيان تشكيل مى دن و ۴۵درصد از مهاجران ايرانى به كشورهاى خارجى صاحب پستهاى كليدى و از نخبگان هستند. به دست آوردن اين آمار قطعاً براى كشورهاى توسعه يافته كار راحتيه. اما؛ گلدكوئيست برخلاف ظاهر تاجرانه اش در واقع مشغول آمارگيرى بزرگيه؛ هر ساده لوحى كه هزار دلار داشته باشه و بتونه ۲ساده لوح ديگه رو كه اونا هم هر كدوم هزار دلار داشته باشن رو به شركت معرفى كنه، مى تونه تصوير رنگى يك چك ۲۵۰دلارى رو براى ابد روى صفحه كامپيوترش داشته باشه و از ديدنش لذت ببره و اگر هر كدوم از اون ساده لوحها بتونن با دوتا ساده لوح هزار دلارى همين كار رو بكنن، شمردن تصاوير اين چكها مى تونه ساده ترين راه يك آمارگيرى «اصولى» باشه.
هر چى فكر كردم كه در تمام دوران ارتباط با دوستم چه كارى كردم كه باعث شد در ميان تصوير آدمهاى احمق دوران زندگيش، اين همه به عقب برگرده و منو انتخاب كنه، به نتيجه اى نرسيدم. ولى؛ ته دلم احساس دين زيادى به برادرم پيدا كردم كه با وارد كردن ايثارگرانه نامش در اين آمار مخفيانه جهانى خانواده مارو از اين بدنامى نجات داد.
هوا داره كم كم تاريك مى شه، ميايى كنار جاده در حالى كه دارى به اين فكر مى كنى كه همه پول توجيبى اين هفته ات رو دادى به راننده آژانس. با خودت مى گى؛ توى واقعيت مسافركشى كنى بهتره تا اينكه در رؤيا مدير عامل شركتهاى بزرگ خارجى باشى!
گزارشى از زندگى باجوانانى كه ام اس دارند
ام اس
لكه اى كوچك و دردى بزرگ
216951.jpg
سميرا سامانى
فرماندار مستبدى است، اما همه او را دوست دارند چون مى دانند بى فرمان او تمام دستگاه ها از كار مى افتد. پس بى هيچ گله و شكايتى از او فرمان مى گيرند، اما امان از آن وقتى كه لكه اى كوچك برروى اين فرماندار سايه بيندازد، لكه هرجا كه سايه انداخته باشد فرماندار در آن بخش قدرت فرماندهى اش را از دست مى دهد و فرماندار در فضايى پر ازبى فرمانى به خواب مى رود. ام اس يكى از انواع بيمارى هاى مغز و اعصاب است كه به زبان ساده يعنى پلاكهايى (لكه) برروى مغز ايجاد مى شود كه قدرت مغز براى اداره بدن از دست مى رود. اين گزارش نگاهى اجمالى به زندگى يك فرد مبتلا به ام اس است.
اشك هايى كه ريختم
برگه ام آر آى را نشان مى دهد، دستش اين سو آن سوى تاريخ مى چرخد، آخر اين همان تاريخى است كه دكتر روبرويش نشست و گفت چه بر سرش آمده است، هفت سالى از آن زمان مى گذرد اما هيچ چيز از خاطرش پاك نشده است. نه اشكهايى كه ريخته، نه ترس از رفتن، نبودن و نزيستن و نه آرامشى كه پس از دو هفته بر وجودش چتر مى اندازد. «آنفلوانزاى سختى گرفتم، بدنم در تب مى سوخت و بى حس و لمس شده بود، بعد از سه روز وقتى چشمهايم را باز كردم دنيا را به دو نيم مى ديدم، نيمى در ديدن و نيمى در نديدن.»
پلاك هايى روى بخش بينايى مغزش نشسته است. براى همين فرمان ديدن مغز را دچار اختلال مى كند،اينها همه يك معنا مى دهد: ام اس. البته از نوع بدخيم. چون ممكن بود اين لكه كمى اين سو و آن سوتر مثلاً برروى نخاع بنشيند و سيستم عصبى - حركتى بدنش را از كار بيندازد. شايد هم كمى بالاتر مثلاً روى بخش تكلم و ...
خوش خيم يا بدخيم، او در ۲۱ سالگى مبتلا به ام اس مى شود تا زندگى اش در مسيرى جديد به حركت درآيد.
هميشه به خير مى گذرد
مخارج كمرشكن درمان بيمارى كه قرار است تا آخر عمر آن را يدك بكشد با هم آميخته مى شوند و معمولاً معجونى عجيب و غريب درست مى كنند كه تحمل آن سؤال برانگيز مى شود.
«هزينه ويزيت دكتر، قرص، ويتامين و آمپولهايى كه براى درمان استفاده مى كنيم، سرسام آور است به خصوص اگر بيمه نباشى به عنوان مثال هزينه خريد آمپول آوانكس و آمپولهاى مشابه آن ۲۷۲ هزار تومان است كه با بيمه ۴۲ هزار تومان مى شود به اضافه هزينه هاى ديگر درمان در مجموع ماهيانه چيزى در حدود ۶۰ هزار تومان مى شود كه اصلاً هزينه كمى نيست.»
بيمارى، تنگدستى نمى شناسد، بايد پول خرج كرد تا حادثه بدى اتفاق نيفتد اما چه انتظارى مى توان از دستهاى پدرى داشت كه به تازگى ورشكسته شده است. «كمك هاى انجمن در يك مقطعى قطع شد و هزينه درمان براى پدرم سنگين بود براى همين تصميم گرفتم براى مدتى درمان را قطع كنم، چهار ماهى مى شد كه درمان را قطع كرده بودم و در ظاهر حالم خوب بود اما ناگهان حمله اى بهم دست داد كه كارم به بيمارستان كشيد، البته به خير گذشت.»
هميشه به خير مى گذرد. اصولاً اتفاقى نمى افتد مگر اينكه خيرى در آن باشد؛ اما وقتى رئيس صنف پدرت بى هيچ اطلاعى از تنگدستى خانواده زنگ بزند و جوياى احوالت شود، ديگر بر اين شكى باقى نمى ماند كه خدا مراقبت است. «هيچ كس چيزى به ايشان نگفته بود، خودش زنگ زد و وقتى فهميد براى درمان دچار مشكل هستيم هرماه هزينه اى براى درمان من انجمن كمك مى كند تا مشكل مالى مانع درمانم نشود، اينها همه نشانه خداوند است خدايى كه هرچقدر شكرش را هم به جا بياورم كم است.»
مگر مى شود؟
مگر نمى گويند سلامتى بزرگترين نعمت بشر است، پس مگر مى شود كسى اين نعمت عظيم را نداشته باشد و نه تنها راضى بلكه خوشحال باشد و شكرانه به جاى بياورد؟! صدبار ديگر از خود مى پرسى مگر مى شود مگر مى شود؟! معتقد است اين لطف خدا بوده و به قطع حكمتى در آن بوده است. «از وقتى فهميدم بيمارم همه چيز تغييركرد، از خودم گرفته تا زندگى و سرنوشتم همه و همه» بعد از گرفتن ديپلم و قبول نشدن در دانشگاه خانه نشين مى شود دوسالى اينگونه مى گذرد تا ام اس مهمانش مى شود، همزمان با مطلع شدن از بيماريش به طور ناگهانى با هنر نقاشى روى پارچه آشنا مى شود. همت عالى به كار مى گيرد تا سه روز در هفته از خيابان پيروزى خود را به ميدان نوبنياد برساند تا اين هنر را فرا گيرد كه ياد هم مى گيرد. حالا شش سالى مى شود كه قلم موى پر از رنگ را بر روى پارچه مى لغزاند تا از دل پارچه هاى ساده و بيجان گلهاى رنگارنگى براى روميزى، روتختى، آباژور، روسرى و .. بروياند.
«بيمارى ام را دوست دارم چون خدا خواسته است، هركسى دراين دنيا سهمى دارد، سهم يكى در بيمارى و سهم ديگرى در سلامتى است اينكه ديگر چانه بردار نيست.»
براى صدمين بار از خودت مى پرسى مگر مى شود؟! چرا نمى خواهد باور كند اين بيمارى خيلى چيزها را از او گرفته و به او تنهايى ابدى ارمغان داده پس چرا شكر مى كند، چرا سرتسليم فرود آورده است، چرا؟ چرا؟
خواهر كوچكش گويا سؤالهاى نپرسيده مرا مى شنود و مى گويد: «خدا بندگانى را كه دوست دارد، سخت تر امتحان مى كند و اگر تو يك قدم بردارى او صد قدم به سوى تو برمى دارد.»
قانع نمى شوى، كلمات را به بازى مى گيرى، لعنت به زندگى و جوانى مى فرستى. شايد يك كلمه از گله هاى شبانه اى كه به خدا كرده است در گوش ات طنين اندازد اما دريغ از يك نوا و تو مى بازى چون او راضى راضى است.
توقعى ندارم
زيبا و شاداب است و بيمارى آنقدر خوش خيم بوده كه تو در دهها، صدها و شايد هزارها نگاه نتوانى بفهمى او دردى دارد كه حتى شنيدنش براى خيلى تحمل ناپذير است، مثل تمام آنانى كه براى شنيدن يك بله به سراغش آمدند اما وقتى از ماجراى بيمارى اش مطلع شدند، رفتند براى هميشه.
دلش نگرفته، به حال جوانيش غصه نخورده، رخت سفيد برتنش آرزو نكرده است؟ عطش شنيدن مامان گفتن يك طفل را چطور؟ شانه هايش را بالا مى اندازد و مى گويد: «مگر من دوست دارم برادرم با يك بيمار ازدواج كند كه توقع داشته باشم جوانى با من ازدواج كند؟ از اين گذشته باز خدا را شكر مى كنم كه قبل از بيمارى ازدواج نكردم چون خيلى از بيماران متأهل ام اس به خصوص آنهايى كه مبتلا به نوع بدخيم هستند مورد آزار همسران خود قرار مى گيرند و درنهايت طلاق مى گيرند.»
روى مغزت لكه اى ديده نمى شود پس جريان فرمانها بى هيچ كم و كاستى از ميان رگهاى عصبى ات مى گذرد و به تو اين فرصت را مى دهد كه درست ببينى، بشنوى، حرف بزنى، راه بروى و ... و تو اما چگونه از اين فرصت استفاده مى كنى؟
يخچال فرنگى
زير نظر: انوشيروان پناهنده
داريوش منزوى
يك لطيفه افزايشانه
جناب آقاى حكمتى به دنبال فشار افكارعمومى، بالاخره شب افتتاح يكى از نمايشگاههاى نقاشى، شال و كلاه كرد و عازم گالرى شد. دورى زد، چيزى سر در نياورد ولى باز تحت تأثير فشار افكارعمومى، رفت سراغ مدير گالرى:
- ببخشين خانوم، اون تابلو بزرگه، به ديوار رو به رو، چنده؟
- پانصد هزارتومان.
آقاى حكمتى بدجورى جاخورد، ولى به روى خودش نياورد و مثل اينكه دارد جنس هاى مغازه اى را قيمت مى كند، پرسيد:
- صحيح! اون بغليش، كوچكتره، اون چنده؟
- اون يك ميليون تومان.
- اى بابا... ببخشين ها، يكى ديگه هست اون بغل، دست چپ كه كوچولوئه، اون چنده؟
- يك و دويست.
- اوهو! اوهو! اون ريزه ميزه هه، دست راسته، اون چنده؟
- يك و پونصد در مياد.
- خانم جون، ببخشين... اگه هيچ چى نخرم چقده بايد بدم؟
يك لطيفه رقيبانه
يكى از نوابغ نامدار عالم هنر، يعنى از اين جوانانى كه هم آهنگ مى سازند و هم مى خوانند و هم مى زنند و هم عنداللزوم شعرش را مى گويند، در استوديو، با يكى از رقباى خود روبه رو شد، سلام و عليك و احوالپرسى و بعد تفاخر. هنرمند نابغه روزگار گفت:
- ديشب منزل آقاى... بوديم، من همه ترانه هامو براش خوندم.
خواننده رقيب گفت:
- خوب كارى كردى، من اونقده از اين مرديكه بدم مياد كه چى...
يك لطيفه مخالف خوانانه
اشرف خانم، قهرمان طراز اول مخالف خوانى، آمده بود ديدن دوقلوهاى خواهرزاده اش كه با تفاخر در تختخواب بيمارستان عيوض زاده درازكشيده بود و يك جفت بچه كوچولوى بامزه هم بغل دستش بودند، عين سيبى كه ازوسط نصف كرده باشند.
خواهرزاده، نگاه رضايت آميزى به دستپخت خود انداخت و به خاله خانم گفت:
- خاله اشرف به نظر شما درست شبيه همديگه نيستن؟
اشرف خانوم عينك را قدرى جابه جا كرد، خوب توى صورت جوجه ها دقيق شد و بالاخره گفت:
- چرا خاله. خيلى شبيه همديگه ن، ولى به نظر من اين دست چپيه يه خورده شبيه تره.
يك لطيفه قطارانه
بازرس قطار، نگاهى به بليت جناب آقاى شفا انداخت و بهش گفت:
- آقا، شما بليت مشهد گرفتين ولى اين قطار داره مى ره خرمشهر.
آقاى شفا ناراحت و عصبانى گفت:
- اين راننده شما هميشه از اين اشتباه ها مى كنه؟
(نق نزنيد. ما هم قبول داريم كه لطيفه بسيار بى مزه اى بود اما گاهى وقت ها بايد از اين لطيفه ها هم چاپ كنيم كه قدر لطيفه هاى ديگرمان را بدانيد.)
يك لطيفه كفشانه
ساعت چهار و نيم بعدازظهر بود كه اشرف خانم (همان خانمى كه در لطيفه هاى قبلى حضور داشته) وارد كفاشى شد، شروع كرد به امتحان كفش ها ساعت تقريباً هفت و بيست دقيقه بود كه درميان يك تپه كفش هاى جورواجور، سربلند كرد و به كفاشى گفت:
- ديگه چيزى ندارين امتحان كنم؟
كفاش مظلوم جواب داد:
- چرا خانوم! جعبه ها مونده!
يك لطيفه متضررانه
جناب آقاى افشانى كه كارمند بسياركوشايى بود و سال گذشته نيز در اداره خود به عنوان كارمند نمونه انتخاب شده بود، در هواى نيمه تاريك و فضاى نيمه مرطوب زيرزمين بايگانى راكد، سرش را گذاشته بود روى ميز و به خواب عميقى رفته بود. يك دفعه از جاپريد، ساعتش را نگاه كرد و گفت:
- اى بابا، بى خود و بى جهت يه ساعت زيادى كار كرديم.
يك لطيفه تازه به دوران رسيده ايانه
تازه به دوران رسيدگى يك مفهوم اجتماعى است و نه اقتصادى بدين معنى كه بيشتر با آموزش و فرهنگ سروكار دارد. حق با شماست در هيچ كجاى دنيا لطيفه را اين جورى شروع نمى كنند ولى ما مى كنيم. خلاصه. تازه به دوران رسيده هاى اجتماعى، اگر چهارنسل هم پولدار باشند باز هم تازه به دوران رسيده اند. مثل آقاى نيازى كه پريروزها به همسر محترمش مى گفت:
- خانوم، از اين به بعد به سرپيشخدمت باشى بگو از رحيم آقا گوشت نخره، يه قصاب ديگه پيداكنه.
- چرا عزيزم؟ اينكه گوشت خوب بهمون مى ده.
- گوشت خوب سرش رو بخوره، پدر سوخته به سگ من مى گه چخه...
چيزى براى امروز
216933.jpg
بالاى تخته نوشته شده: «اگر پسورد يا كلمه عبور شما در اين ليست آمده آن را عوض كنيد و از اين به بعد از پسوردهايى استفاده كنيد كه الگوهايى تكرارى و قابل پيش بينى دارند.» اينها بدون شك حرفهاى يك هكر است كه توانسته پسورد دوستانش را پيدا كند و شرافتمندانه از آنها بخواهد آنها را عوض كنند. اما پسوردهايى كه روى تخته فهرست شده اند آنقدرها هم از الگوهاى قابل پيش بينى پيروى نمى كنند. هيچ كدام آنها شماره شناسنامه يا تاريخ تولد يا اسم دوستى صميمى نيستند، يا لااقل از پسوردهايى كه ما ايرانى ها انتخاب مى كنيم به مراتب پيچيده ترند. انتخاب پسورد بدون شك يكى از دشوارترين و نفس گيرترين مراحل ورود به دنياى ديجيتال است؛ پسوردهاى ساده ممكن است خيلى راحت كشف شوند و پسوردهاى پيچيده ممكن است از ياد صاحبان آنها هم بروند. آيا شما خودتان را براى ساده ترين بحرانهاى زندگى ديجيتال و دوراهى هاى سرنوشت ساز آن آماده كرده ايد؟ براى پاسخ به اين سؤال كافى است پسوردهايتان را در ذهن مرور كنيد!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |