|
گزارشى از جوانان دستفروش شهر :
مى خواهم روى پاى خودم بايستم
|
|
|
سهيل سليمانى
همه شما حتماً تا به حال بارها و بارها با اين آدمها در خيابان برخورد كرده ايد. دستفروشها را مى گويم. همانهايى كه هر روز و هر روز كنار خيابانهاى اين شهر درندشت مى بينيم و بيشتر اوقات بدون اعتنا از كنارشان مى گذريم. همانهايى كه لحظه اى گذرا از زندگى ما را تشكيل مى دهند. تا حالا شده واقعاً به يكى از آنها فكر كنى؟ يعنى شده اتفاقى بيفته و موضوعى باعث بشه به اين قشر جامعه هم توجه كنى؟ مى دانم همه ما اين قدر مشغوليت ذهنى و درگيرى كارى داريم كه بهانه اى براى اين بى اعتنايى ها داشته باشيم اما مى خواهيم اين بار سراغ اين بخش از جامعه اى كه در آن زندگى مى كنيم برويم و بيشتر در زندگى شان دقيق شويم. آدم هايى كه به گفته خودشان، شايد هيچ گاه، هيچ كس دوستشان نداشته و بيشتر آدمها به آنها به چشم ديگرى نگاه مى كنند. اين بار مى خواهيم راجع به جوانان دستفروش بنويسيم. بغل يك پست برق ايستاده و چندتا CDتوى دستش گرفته و اسم چندتا فيلم روز را مدام تكرار مى كند. از فيلم هايى كه تازه دارند اكران مى شوند. ۲۲-۲۰ ساله به نظر مى رسد. اسمش مسعود است. وقتى مى فهمد خبرنگارم براق مى شود كه بيشتر حرف بزند . مى گويد: « خيلى شده. برو زندگينامتو بده يه روزنامه چاپ كنن، تازه يه پولى هم بهت مى دن. حالا شما چى مى خواى بهت بگم؟» از ۶ سالگى در خيابان زندگى مى كند اين را خودش مى گويد. «مادرم كه از پدرم جدا شد من هم ول شدم توى خيابان. بابام زن گرفت و از خانه اش بيرونم كرد و مادرم هم كه فقط فكر خودش بود. تا حالا خيلى كارها كرده ام تا اينكه شدم شاگرد يه تابلوساز . درآمدم بد نبود. جا و مكان هم داشتم. هشت سال آنجا كار كردم تا اينكه يك روز بيرونم كرد. گفت : سيگار زياد مى كشى اين يعنى معتادى. گفتم چون فكر و خيالم زياده سيگار مى كشم. اما قبول نكرد و دوباره آواره شدم. تاچندروزى وضعم بد نبود اما بعدكم كم بى پول شدم. هرچى فكر كردم عقلم به جايى نرسيد. رفتم سراغ يكى از رفيقام كه CD فروش بود. ده تايى CD بهم داد اما شناسنامه ام را هم گرفت. بعدش هم كه يواش يواش افتادم توى اين خط.» راستى اين دستفروشها CDهاى فيلم هاى جديد را از كجا مى آورند؟ اصلاً كارشان چقدر درآمد دارد؟و ... «روزى سه، چهار هزار تومانى دارم. فعلاً برايم كافى است. چون فقط خرج خورد و خوراكم مى شود... شبها هم كه هرجا بشود مى خوابم . توى پارك، مسجد و ... راستش زياد نمى دانم اين CDها از كجا مى آيد چون من هم از دست مى گيرم اما... [ساكت مى شود و ترجيح مى دهد ديگر حرفى نزند]» مى گويد دايى هاى پولدارى دارد كه چند بار از آنها خواهش كرده تا كمكش كنند زندگى اش سر و سامان بگيرد اما به قول خودش كسى توى اين دنيا او را دوست ندارد و تحويل نمى گيرد. *** اين يكى كنار دكه روزنامه فروشى نشسته و دارد سيگار مى كشد. مى توانى توى بساطش خيلى چيزها پيدا كنى. از روسرى و زيرپوش بگير تا كمربند و لاك و اين جور چيزها. ۲۵ سالش است و سه تا بچه دارد! «خيلى زود زن گرفتم . پدرم مجبورم كرد. الآن هم از زندگى ام راضى هستم. از بندر يا آستارا جنس مى آورم و مى فروشم. خدا خودش روزى مى رساند.» مى گويد روزى ۵-۴ هزار تومان درآمد دارد البته در روزهاى معمولى. «كاسبى فقط يك ماه آخر سال. خدا بركت. نمى دانى چه غوغايى است. اما الآن هم بد نيست . شكر خدا كه همين هم هست...» زياد تكرار مى كند كه از زندگى اش راضى است و با همين درآمدى كه دارد روزگارش مى گذرد. انگار هيچ شكواييه اى از اين دنيا ندارد. سيگار ديگرى آتش مى كند و پك غليظى به آن مى زند و من از او دور مى شوم. *** كنار پله برقى يكى از اين پل هاى روگذر بساطش را پهن كرده و عينك مى فروشد. تمايلى ندارد اسمش را بگويد. سيگارى روشن مى كند و مى گويد: «درآمدم بد نيست اما خب خيلى بايد باج بدهم. الآن من دارم روزى ۷هزار تومان به (...) مى دهم براى اينكه گذاشته بساطم را اينجا پهن كنم تازه از بعضى بيشتر هم مى گيرند. الآن از صبح تا حالا همه اش پنج تومان دشت كردم يعنى اگر همين طورى پيش برود بايد يك چيزى هم از جيب خودم بگذارم رويش و بدهم(...)» از وضعيت زندگى اش مى پرسم و اينكه كجا زندگى مى كند: «هنوز در خانه پدرم زندگى مى كنم. اگر هم درآمدم خوب باشد به آنها هم كمك مى كنم اما الآن بيشتر خرج خودم را درمى آورم. وقتى از سربازى برگشتم كارى گيرم نيامد. خجالت مى كشيدم از پدرم پول بگيرم. سرمايه هم كه نداشتم. مجبور شدم بيايم سراغ اين كار...» داشتيم با هم حرف مى زديم كه يكى ديگر از دستفروش ها به طرفش مى آيد و چيزى در گوشش مى گويد. مى شنوم كه به او مى گويد با من حرف نزند چون فكر مى كند من مأمور اداره اماكن باشم. بى اعتمادى كه پيش مى آيد باعث مى شود صحبتهاى ما همين جا باقى بماند و... *** گلفروش دوره گرد كه حتماً ديده ايد. از همان هايى كه بيشترشان پشت چراغ قرمزها بهتان اصرار مى كنند كه رز و نرگس بخريد اما اين بار به سراغ گلفروش هاى متفاوت با آنچه هر روز مى بينيم رفتيم. نمى دانم تا حالا پنجشنبه - جمعه كه به بهشت زهرا رفته ايد به گلفروش هاى كنار جاده توجه كرده ايد يا نه.؟ گلفروشهايى كه اغلب شان بچه هاى ۱۶-۱۵ ساله هستند. احمد كار اصلى اش خياطى است و پنجشنبه ها ، جمعه ها براى كمك خرجش مى آيد گل مى فروشد. تا سوم دبيرستان درس خوانده و بعد ول كرده است. عاشق ماشين سوارى است و در آرزوهايش به دنبال خريدن يك پيكان جوانان زرد با لاستيك هاى دورسفيد است تا با آن مسافركشى كند. «يك دفعه ماشين دامادمان را بلند كردم و رفتم تا صبح باهاش مسافركشى. اگر بدانى چه حالى داد. تازه هيچ اتفاقى هم برايم نيفتاد. راستش من گواهينامه ندارم.» رضا بچه شهررى است. اين را به راحتى مى توان از حرفهايش فهميد. كارگر رستوران است و مثل احمد براى كمك خرج خانواده گل فروشى مى كند. او در كنار اين همه كار و شيطنت درس هم مى خواند و مى خواهد دكتر شود. «پدرم از مريضى مرد. دوست دارم دكتر شوم و نگذارم آدمها بميرند و...» هنوز حرفش تمام نشده كه مشترى مى رسد و مى رود پيش او. بچه هاى ديگر هم كم و بيش مثل او هستند. كودكانى با آرزوهاى بزرگ و حتى دست نيافتنى. *** نمى دانم هر كارى كردم راجع به او ننويسم نشد. براى اينكه او اصلاً دستفروش نيست اماخب دلم نمى آيد ازش ننويسم. فكرم راخيلى مشغول كرده. جوان خوش پوش و خوش برخوردى كه در يكى از ميدانهاى بزرگ اين شهر دراندشت كارت پخش مى كند. اهل همين تهران خودمان است و دانشجوى سال سوم ادبيات. براى كمك هزينه تحصيل اش در كنار تدريس و اين ور و آن ور كردن كارت هم پخش مى كند. مى گويم سختت نيست؟ «چاره اى ندارم. از دزدى كردن كه بهتر است...» و ديگر هيچ چيز نمى گويد. دستفروش تا دلت بخواهد زياد است. در بازار، خيابان اصلى، جلوى مغازه ها و كوچه و حتى محل خودمان. از كاسه بشقابى بگير تا CDفروش. جوان هم در ميان آنها زياد پيدا مى شود. اصلاً مى توان به راحتى گفت بيشتر آنها جوانند. جوانهايى كه مى خواهند مستقل باشند و يا نان آور يك خانواده اند اما راه ديگرى جز دستفروشى ندارند. دوستى مى گفت دستفروشى يك تعامل اجتماعى است كه بيشتر در كشورهاى در حال توسعه و جهان سوم به چشم مى خورد. دوست ديگرى مى گفت اينها طردشده هاى اجتماع اند و... اظهار نظر در مورد اين قشر خاص ساده نيست. در بين آنها هم خوب و بد زياد پيدا مى شود و هزار تا چيز ديگر. بگذريم. راستى تا به حال چند بار به اين آدمها فكر كرده ايم؟!
|