|
درباره «دوستى» با مينو فرشچى (فيلمنامه نويس)
به دنبال تيزى
|
|
|
تأثيرگذاران بر مينو فرشچى گاندى هميشه از خواندن زندگى نامه گاندى و يا ديدن فيلم زندگى او تحت تأثير قرار گرفته ام. او مروج آزادى خواهى توأم با سعه صدر بود. از همه چيز گذشت تا به آنچه براى مردمش مى خواست برسد. سياحتنامه ابراهيم بيك اين كتاب به شدت بر من تأثير گذاشت. هنوز هم كه مطالبش را به ياد مى آورم متأثر مى شوم. ابراهيم بيك تمام ايران را گشت و درنهايت بيمار شد و از دست رفت. هيچكاك و آغاباجى يك صحنه از اين كتاب هميشه مرا تكان داده است. در يكى از داستانها كفش هاى پسركى دزديده مى شود. او پابرهنه مى دود تا اينكه پسرك ديگرى را كه دزد بوده مى گيرد. مى خواهد او را بزند اما نگاهشان كه به هم گره مى خورد از اين كار منصرف مى شود. آناكارنينا اين كتاب بسيار عجيب است. تولستوى انگار در وجود يك زن است و همه دنيا را از ديدگاه او مى بيند. نمى دانم چطور مى شود چنين در قالب يك نفر ديگر فرو رفت.
آنقدر انرژى دارد كه آدم گاهى حسودى اش مى شود. هميشه در حال نوشتن است. روى كاغذهاى سفيد با مداد مى نويسد تا هميشه نوشته اش تميز وبدون خط خوردگى باشد.از دور و برش معلوم است كه در زندگى هم دوست دارد تميز و بدون خط خوردگى زندگى كند. مينو فرشچى مجموعه اى از جذاب ترين سريال هاى تلويزيونى را در كارنامه فيلمنامه نويسى اش دارد از كارآگاه شمسى و مادام بگيريد تا بدون شرح و باغچه مينو، گفت وگوى ما درميانه هياهوهاى انتخاباتى هفته پيش صورت گرفت وهركدام مان سعى مى كرديم ديگرى را راضى كنيم كه او راست مى گويد. بحث وجدل ها تا مرز عصبانيت هم پيش رفت اما وقتى بحث به «دوستى» كشيد، همه چيز فراموش شد. شما بخشى از گفت وگو را مى خوانيد كه پس از اين فراموشى انجام شده است. منصور ضابطيان zabetian@gmail.com هميشه از دوستان تان تعريف شما را شنيده ام و... بله، درست شنيده اى. هميشه اينقدر متواضعيد؟ به شدت، به شدت متواضم. از جواب شتابزده تان معلوم بود. خب راست گفته اند ديگر... من متواضعم، دروغگو كه نيستم. آدم صادقى هستم. اين صداقت رادر همه اركان زندگى به كار مى گيريد؟ خودم خيال مى كنم، بله. در يك رابطه دوستانه دنبال چه هستيد كه اينقدر سعى مى كنيد اين رابطه ها را گرم و صميمى نگه داريد؟ هميشه فكر مى كنم در دوستى يك رابطه دو طرفه وجود دارد. شايد همه ما محبت مى كنيم فقط و فقط براى اينكه محبت ببينيم. من آدم مهرطلبى هستم. اين را از پدرم ياد گرفته ام. او همه رادوست داشت و به راحتى مى توانست ديگران را ببخشد. بسيارى از آدم هاى مهرطلب، در سال هاى كودكى كمبود محبت داشته اند. آيا شما نيز چنين بوده ايد؟ به هيچ وجه. پدرم با غريبه ها بسيار مهربان بود. حالا ببين با دختر خودش چطور بود. وشما را تبديل كرد به دختر لوس خانه. نه. درعين حالى كه محبت فراوان مى ديدم اما لوس نبودم. شما هم راحت مى بخشيد؟ نه، من توى دوستى مايه زيادى مى گذارم و اگر احساس كنم كسى در دوستى رياكار و كلاهبردار است، نمى توانم او را ببخشم. و بعد چه كار مى كنيد؟ انتقام مى گيريد؟ نه، بلافاصله از توى جدول دوستانم كنارگذاشته مى شود. اين جدول وسيع است؟ بله، من هنوز دوستان دوره دبستان و دبيرستانم را هم حفظ كرده ام. آدم هايى آمده اند و رفته اند و من فكر مى كنم دوستان دبيرستانى و دانشگاهى يك چيز ديگر هستند. چطور؟ چون آدم هنوز به دوران چرتكه انداختن نرسيده و دوستى را انتخاب مى كند كه شبيه خودش است. در اين جدول پراكندگى هاى عجيب و غريب هم وجود دارد؟ بله، من دوستان عجيب هم دارم. اگر در زمان هشيارى از من بپرسند آيا حاضرى با يك خانم بى سواد خنگ دوست شوى، مى گويم، نه. ولى در عالم دوستى محاسبات فرق مى كند. من دوستانى دارم كه خنگ هستند اما آنچه مرا به آنها نزديك مى كند، لحظات صداقت شان است. يعنى صداقت شان آنقدر برجسته است كه خنگى شان را مى پوشاند. سعى مى كنم به جاى هفته اى يكبار، ماهى يكبار با آنها صحبت يا ديدار كنم. اما جاى خوبى در قلبم برايشان كنار بگذارم. من اين صداقت را دوست دارم. حالا كه اينقدر صداقت را دوست داريد، مى توانيددر كمال صداقت يك فهرست پنج نفره از دوستان خنگ خود ارائه دهيد؟ نه خير! چرا؟ چون نمى خواهم اسمشان لو برود. آنها آنقدر خنگ هستند كه خودشان نمى دانند، خنگند. خب شما به عنوان يك دوست آنها را روشن كنيد. نه، من چطور مى توانم IQ يك نفر را بالا ببرم.تازه، من آنها را به خاطر خنگى شان دوست دارم. اگر بدانند كه يك خنگ واقعى هستند، تازه شروع مى كنند اداى آدم هاى باهوش رادر آوردن و اين همه چيز را خراب مى كند. ويژگى هاى خودشان چيست؟ مثلاً مى نشينند كنارت، حرف مى زنند، غيبت مى كنند و ممكن است وسط حرف هايشان يك دفعه يك آواز درپيتى هم بخوانند... واقعاً فكر مى كنيد اين آواز خواندن از خنگى شان مى آيد؟ اگر وقتى پيش شما بودند راجع به عقايد اسپينوزا يا ديدگاه هاى فوكو حرف مى زدند، ديگر خنگ نبودند؟ من آدمهايى را مى شناسم كه قدرت يادگيرى فراوانى دارند اما در سطح حركت مى كنند و سعى دارند وقتى پيش تو هستند، درباره چيزهايى حرف بزنند كه واقعاً به آن اعتقاد ندارند. مثل كسانى كه شعار مى دهند من آدم پاكى هستم. من صداقت دارم ... كسى كه صداقت دارد، نيازى نمى بيند اين مسأله را به ديگران اعلام كند. آدم هايى كه شعار مى دهند، چه اين شعار درباره نيچه باشد، چه درباره عباس قادرى به درد من نمى خورند. من ترجيح مى دهم با كسى كه واقعاً عباس قادرى را دوست دارد، دوست باشم تابا كسى كه اداى دوست داشتن نيچه را در مى آورد. حوصله آدم هايى كه مرتب سعى مى كنند چيزى به آدم ياد بدهند را ندارم. ديگر از سن و سال من گذشته. واقعاً؟ يعنى ديگر نمى توانيد چيزى ياد بگيريد؟ ياد گيرى به هر حال سن خاصى را مى طلبد. خوب است، شما علاوه بر صفت صداقت، به صفت شجاعت هم متصف هستيد! بله، البته...(مى خندد) من هيچ وقت سنم را پنهان نكرده ام و اصلاً نمى شودآن را پنهان كرد مگر با عمل جراحى كه آن هم يكدفعه از يك جايى بيرون مى زند كه كار را خراب تر مى كند. حتى چند سال ديگر، مى آيند سراغ من و مرا به عنوان يك پيرزن طبيعى براى بازى در فيلم دعوت مى كنند و بعد عكسم را همه جا مى اندازند و همه مى گويند چه پيرزن خوبى، نرفته اين طرف و آن طرفش را بكشد و خودش را كج و كوله كند. قديمى ترين دوستتان را به ياد داريد؟ بله، اولين دوستم مربوط به سال هاى پيش از دبستان بود.دختر همسايه مان منظر ساسانى بود. الآن كجاست؟ هيچ خبرى ازش ندارم. چون درهمان سال هااز او جدا شديم و از محله مان در ميدان شهدا مهاجرت كرديم. صحنه خداحافظى با او اولين صحنه سينمايى است كه به ياد دارم. من سوار ماشين بودم و داشتم از شيشه عقب منظر را نگاه مى كردم كه دم در منزلشان ايستاده بود و داشت دست تكان مى داد. چند سالتان بود؟ پنج سال... يك كمى كه بزرگتر شديم، پدرم نمى گذاشت خانه هيچ كدام از همسايه ها بروم. فقط همسايه ها اجازه داشتند به خانه ما بيايند و رابطه دوستانه من و بچه هاى همسايه ها محدود مى شد به زمان هايى كه مادران آنها براى كارى به خانه ما مى آمدند. اما بچه هاى عمه ام استثنا بودند. رابطه دوستى عميقى بين ما بچه ها شكل گرفته بود. دبيرستان كه رفتيد، اوضاع چطور شد، اجازه رفت و آمد پيدا كرديد؟ نه، آن موقع كه ديگر از بيخ و بن ممنوع شد. فقط در دبيرستان اجازه داشتيم با دوستان مان صحبت كنيم. بيرون از دبيرستان مطلقاً اجازه رفت و آمد با آنهايى را كه خانواده شان را نمى شناختند، نداشتيم. اجازه رفتن به خانه دوستان مان كه برادر داشتند را نداشتيم، با آنهايى هم كه خانواده شان شناخته شده بودند و برادر هم نداشتند، طبق شرايط خاصى رابطه داشتيم، يعنى سر يك ساعت خاص مى رفتيم و سر يك ساعت خاص بر مى گشتيم. تازه زودتر از آن مى آمدند دنبال مان كه مبادا توى خيابان تنها بمانيم. خودتان هم با دخترتان چنين رابطه اى داريد؟ نه، رابطه من با دخترم كاملاً برعكس است. اى واى... يعنى منظورتان اين است كه فقط اجازه دارد خانه دوستانى برود كه برادر دارند؟ (مى خندد) نه، اصلاً برايم فرقى نمى كند. فكر مى كنم بچه ها بايد همه جا بروند با خطرات آشنا شوند. آنقدر به اين مسأله اصرار مى كنم كه گاهى بچه ها زده مى شوند. دوست دارم با دوستانشان رفت و آمد كنند و هميشه خانه ام پر باشد از دوستان آنها، دوست دارم خودشان محافظت از خودشان را به عهده بگيرند. راستى چرا پدرتان اينقدر سختگير بود؟ فكر مى كنم چون تنها بزرگ شده بود. او فكر مى كرد دنيا همين زن و سه تا بچه اش هستند و هر طور بود، مى خواست آنها را پيش خودش نگه دارد. دوستان شما معمولاً چه ويژگى هايى داشتند؟ دوستان من معمولاً آدمهاى خاكى بودند. نه بچه مثبت بودند ونه منفى. تيزى آنها برايم مهم بود. هنوز هم با آدمهايى كه تيز هستند و با يك اشاره همه حرفت را مى فهمند، ارتباط بهترى برقرار مى كنم. بين آنها شاخص ترين شان چه كسى بود؟ رامونا و رده سن ون سون. چى؟ اين اسم است؟ بله، آسورى بود. الآن كجاست؟ هنوز هم دوست خوب من هست. در سوئد زندگى مى كند، هر بار كه خارج مى روم، هر طور باشد راهم را كج مى كنم كه سرى هم به رامونا بزنم. ولى الآن چهارسال است كه او را نديده ام. با آدمهاى تيز راحتيد. با آدمهايى كه زبان تيز دارند ميانه تان چطور است؟ اصلاً نمى توانم با كسى كه زبان تيزى دارد، كنار بيايم. فكر مى كنم چرا وقتى آدم مى تواند يك حرف را به راحتى با يك نفر در ميان بگذارد، گوشه كنايه بزند؟ خودتان نمى زنيد؟ خودم استاد اين كار هستم و كاملاً بلدم اما سعى مى كنم به كسى گوشه و كنايه نزنم. طعنه زدن قلب آدمها را سوراخ مى كند. آيا وقتى در خارج از ايران تحصيل مى كرديد، دوستان غيرايرانى پيدا كرديد؟ بله. دوستى در آنجا چه تفاوتى با اينجا دارد؟ آنجا كسى خودش را در ماجراى دوستى آزار نمى دهد. تعارفها نقش چندانى ندارد. تو اگر به دوستت بگويى امروز بيا با هم برويم دكتر و او نتواند بيايد، به راحتى مى گويد نمى توانم و تو هم اصلاً ناراحت نمى شوى. اما اينجا ياخودت ناراحت مى شوى يا طرف. آنجا دوستى ها راحت تر و كم دردسرتر است. آيا دوستانتان هيچ وقت در فيلمنامه هاى شما آمده اند؟ خيلى زياد. خودشان و اطرافيانشان. مثلاً كدام يك از شخصيت هاى شما؟ مثلاً همين مادام در سريال «كارآگاه شمسى و مادام». مادام دقيقاً مثل مادر رامونا بود. وقتى سريال را نشان دادند، بلافاصله برادر رامونا زنگ زد و گفت: مينو، اين مادر من بود؟ مگر رامونا برادر داشت؟ بله. رامونا برادر داشت و شما مى رفتيد خانه شان؟! واقعاً كه! چطور به شما چنين اجازه اى داده مى شد؟ به پدر و مادرم گفته بودم برادرش خيلى كوچكتر است. بود؟ نه، بزرگتر بود. دوستان بد هم داشته ايد؟ بله، دوستانى داشته ام كه واقعاً به من صدمه زده اند و من تعجب مى كنم كه چرا اينقدر بى صداقت بوده اند. بعداً به آنها گفته ام كه اصلاً نياز به اين همه معلق زدن نبود، اگر صادقانه مى آمديد و حرفتان را مى زديد، من همين سرويس ها را به شما مى دادم. آنها آدمهاى فرومايه اى بوده اند كه خودشان هم خودشان را قبول نداشته اند. براى همين پس ذهن شان فكر مى كردند كه ما لياقت اين را نداريم كه فلانى فلان سرويس را به ما بدهد. پس بيا سرش را كلاه بگذاريم. از اين دست اتفاق ها در زندگى سينمايى تان هم مى افتد؟ اين اتفاق اصلاً در سينما افتاده است. بعد از مصاحبه بهت مى گويم كه آن دونفر چه كسانى بودند. خيلى حقه باز بودند و من فكر مى كنم بيچاره ها نيازى به اين همه حقه بازى و دروغ نداشتند. دروغ خيلى دست و پاگير است. چندسال است كه ديگر حوصله دروغ گفتن ندارم. چون همه اش بايد تمركز كنم و يادم بماند كه به فلانى فلان حرف را زده ام و نفر ديگر يك حرف ديگر را. حاضريد براى يك دوست چه چيزهايى را از دست بدهيد؟ وقتى رامونا را به عنوان دوست جلوى نظرم مى آورم مى بينم خيلى چيزها را مى توانم براى او از دست بدهم از هر چيزى كه دوتا داشته باشم، مى توانم يكى اش را به او بدهم. دوستان صميمى تان در مديوم سينما و تلويزيون، چه كسانى هستند؟ دوستان زيادى دارم كه مى توانم به لحاظ فكرى به آنها تكيه كنم. يااينكه در ذهنم باشد كه مى توانم اگر مشكلى داشتم، با آنها مشورت كنم. كسانى مثل آقاى علامه، مسعود فروتن، فرهاد توحيدى، حسن ملكى، مريم كيا، نظام كيايى، سيمون سيمونيان، امير اثباتى، لادن طباطبايى، سعيد تهرانى، محمد بزرگ نيا، پروين صفرى و... شايد بعضى از اينها را سالى يكبار ببينم اما توى ذهنم خيالم راحت است كه هستند. يك جور پشتوانه اند. حاضريد يك روز كانديداى رياست جمهورى شويد؟ اگر اصرار كنند، شايد. اصرار كنند، چه كسى اصرار كند؟ هوادارانم... البته همه كانديداها كه رئيس جمهور نمى شوند. ولى همه شان اميدوارند كه رئيس جمهور شوند. من چنين اميدى ندارم. پس تبليغات مى كنيد كه به شما رأى ندهند. (مى خندد) بله. عليرغم اين تبليغات فكر مى كنيد چند تا رأى بياوريد؟ توى ايران؟ نه توى كره شمالى. خب خيلى ها توى ايران به من رأى مى دهند. آيا مى دانيد تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟ بازدارى اين سؤال بى مزه ات را تكرار مى كنى؟ درباره مزه سؤالم نپرسيدم، درباره تفاوت تمساح و سوسمار پرسيدم. راستش درست نمى دانم چه تفاوتى دارند. صرفنظر از اين تفاوت اگر تمساح يا سوسمار بوديد، چه كسى را مى خورديد؟ راستش كسى را نمى خوردم، سعى مى كردم راه ديگرى را براى سير شدنم پيدا كنم. اصلاً چرا آدم بخورم؟ ولى شما در شرايطى بوديد كه بايد آدم مى خورديد! يعنى يك سوسمار بودم با يك مغز انسانى؟ بله. مطمئناً آدمى كه دوست نداشتم را نمى خوردم. چون حاضر نبودم دهانم رابا خوردن او آلوده كنم. حتماً كسى را مى خوردم كه او را دوست داشته باشم تا جزيى از من شود. آن موقع هم بايد مرده خوارى مى كردم. شايد گاندى را مى خوردم. طفلك گاندى، يك مشت پوست و استخوان. لااقل چرچيل را مى خورديد كه چيز دندان گيرى باشد. تازه گاندى را هم كه بعد از مرگ سوزاندند. پس شايد پدرم را مى خوردم. آره... بهتر است. تصميمم را گرفتم. پدرم را مى خوردم.
|