|
پدرشوهر طلاق عروس را گرفت
گرچه زير آفتاب سوزان سال هاى سخت كشاورزى سوخته بود. گرچه خط هاى پيشانى اش نشان از سال هاى رنج و زحمت درو، كشت و زرع مى داد اما هنوز چهره مرد بعد از ۷۴ سال زندگى زير آفتاب، نورانى بود. آفتاب داغى سراسر خيابان را پوشانده است با هر قدمى كه بر مى دارم عرق سر و رويم را مى شويد و گرما چنان آزارم مى دهد كه سعى مى كنم از زير سايه ها عبور كنم. وارد دادگاه خانواده كه مى شوم نفس راحتى مى كشم. مردى دشنام گويان از كنارم مى گذرد و من به دنبالش... در بين راه مردى خسته از نشستن در اين هزار توى پيچ در پيچ -منظور دادگاه است- توجهم را جلب مى كند. عجيب تر اين كه او در كنار در يكى از اتاق هاى محكمه نشسته است. با خود مى گويم شايد آمده مشكل خود يا فرزندش را حل كند، مرد عصبانى را فراموش كرده در كنار پيرمرد مى نشينم... براى چه به دادگاه آمده ايد؟ راستش در تمام عمرم حتى فكر نمى كردم همچين جايى وجود داشته باشد. ولى بعد از ۷۴ سال عمر با عزت پايم به اينجا باز شد. علت آمدنش را دوباره مى پرسم و پاسخش مرا به تعجب وا مى دارد. تاكنون هر كسى را كه در اينجا ديده ام يا براى حل مشكل خود يا براى حل مشكل فرزندانش به اينجا آمده اما اكنون اين كشاورز ۷۴ ساله فقط به خاطر عروسش پا به اين مكان گذاشته است. تعجبم را كه مى بيند مى گويد: پدر در پدر كشاورز بوديم. روى زمين اجدادى زحمت كشيدم. چهار تا پسر بزرگ كردم و همه را فرستادم سر خونه و زندگى اما اين آخرى...؟ خونم را در شيشه كرده! نمى دانم به جزاى كدام گناه كبيره اى دارم عذاب مى كشم! چطور؟ نا اهل است؟ وقتى هواى زن گرفتن به سرش زد ۱۸ ساله بود. درس و مشق را رها كرد و گفت: مى خواهم به شهر بروم و كار كنم، هرچى گفتيم فايده نداشت. در تهران رفت شاگرد تراشكارى شد. يك سال نشده بود كه برگشت و گفت: عاشق شدم بايد خواستگارى برويد. هرچى گفتم سربازى نرفتى، كار درست ندارى به گوشش نرفت. دست آخر گفت: اگر نرويد دختر را مى كشم. آهى كشيد و ادامه داد: از شما چه پنهان ديونه بود. وقتى چيزى را مى خواست يا مى گفت، عملى مى كرد. ترسيدم كار دست خودش بدهد رفتيم خواستگارى. دختر خوبى بود. الان عروسمه ولى به روز سياه نشسته. خجالت مى كشم به صورتش نگاه كنم. بگذريم وقتى رفتيم خواستگارى من با پدر عروسم مشورت كردم و شرط گذاشتيم فاطمه به عقد بهروز در بيايد اما عروسى بمونه براى بعد از اين كه از سربازى برگشت. بهروز هم قبول كرد اما چه فايده اين پسر مرد سربازى نبود. پاك هوايى شده بود. دو بار فرار كرد تا توانست سربازى را تمام كند. اما بعدش پدر خانمش كارى را در يك شركت براى او دست و پا كرد. شركت خدماتى بود روزگار مى گذشت و من به خيال اين كه پسر عاقلى شده يكى از زمين هاى زراعى خودم را فروختم و مقدمات عروسى را فراهم كردم. دو تا زمين هم به نامش كردم يعنى به نام زنش و عروسى سرگرفت. مشكل كجا بود؟ بعد از مدتى دلزده مى شود و از يك دختر پولدار بر حسب اتفاق خوشش مى آيد مدتى پنهان با او رابطه برقرار مى كند. همه آبروى چند ساله مرا برد... بيچاره عروسم وقتى فهميد كه شوهرش را با يه زن ديگه گرفته اند نزديك بود ديوانه شود. به اين هم بسنده نكرده بود حتى زمين هاى زنش را با سند تقلبى فروخته بود. قبل از دستگيرى؟ بله ولى ما بعداً فهميديم. وقتى من رفتم به زمين ها سر بزنم ديدم دارن ساختمان مى سازند. خوب حالا چه كار كرده ايد؟ هيچى خودم بلند شدم دست عروسم را گرفتم، رفتيم شكايت كرديم. حالا نمى دانم تكليف پسرم چه مى شود و مادرش از غصه ديوانه شده. در فاميل سرشكسته شدم. بدبخت شدم! حكم دادگاه پسرتان نيامده است؟ هنوز نه! نمى دانم چه مى شود دادگاهش يك ماه ديگر شروع مى شود ولى اصلاً برايم مهم نيست. حتى اگر اعدام بشود. بايد درس عبرتى براى بقيه شود امروز هم طلاق اين دختر معصوم را گرفتم كه حداقل بيشتر از اين پاسوز اين پسر نشود خيلى از خودش و پدرش خجالت كشيدم. آدم هاى خيلى خوبى هستند كه تا حالا صدايشان در نيامده بود.
|