|
|
|
درباره چهره خوانى
|
|
|
|
گزارشى از زندگى بدون پا
|
|
|
|
|
از عشق گفتن
|
|
|
برايتان از عشق مى نويسيم. اين بار از عاشقانه هاى حميد مصدق. از كتاب «از جدايى ها». سيمين دانشور در مقدمه كتاب درباره اشعار مصدق نوشته است: «خواننده ابتدا تصور مى كند كه عشق به يك معشوق واقعى، راز جاودانگى شاعر است؛ اما حميد ناب ترين شعر خود را به نام غزل و ترانه «دخترهايش» به ثبتى تاريخى مى رساند. اما به هر جهت به عشق پرداختن را راه حل زندگى آدمى مى داند، خواه عشق به فرزند، خواه عشق به معشوق.»
تو مهربان بودى - آغاز ماجرا، اما چه سخت تشنه جام محبتت بودم... سخن تمام نشد، ختم ماجرا پيدا اميد با تو نشستن تلاش بى ثمرى بود چه، كوشش شب و روزم بسان شخم زدن روى سينه دريا و استغاثه به درگاهت گره به باد زدن، و همچو كوفتن آب بود در هاون *** مرا رها كردى؟ مرا به مسلخ سلاخان چرا رها كردى؟ مرا كه رام تو بودم اسير دام تو بودم *** گذشتم از تو و آن پرفريب شهر بزرگ كنون كنار كويرم، كوير بى باران و مهربانى اين مهربان ترين ياران و كاشكى تو از اين صالحان صلح و صبورى - از اين مردمان كرمانى- به قدر يك ارزن وفا و خوبى را به وام بستانى كه مثل مهر درخشان شهر بخشنده و همچو مردم اين ملك مهربان باشى *** تو اى بلاى دل من - بلند بالايم - تو اى برازنده تو اى بلندتر از سروها و افراها تو بر تمام بلندان باغ بالنده بر اين اسير به غربت گذر توانى كرد؟ بر اين كويرنشين بر اين زمهر تو محروم نظر توانى كرد؟
|
|
|
|
|
درباره چهره خوانى
اول خودت!
|
|
|
مبينا صبور زياد شكايت داشت! فكر مى كرد هيچ كس او را قبول ندارد وتا از او مى پرسيد از كجا متوجه شدى؟! با ترشرويى جواب مى داد«صورتش نشان داد!» باور داشت كه چهره ديگران آئينه اى است كه آنچه در درونشان مى گذرد را به تصوير مى كشد. در دوستى ها، ارتباطات كارى و روابط اجتماعى هميشه با شكست مواجه مى شد. اجزاى صورت ديگران را خوب تجزيه و تحليل مى كرد و از چشمان آنها كتاب بسته اى را مى خواند اما هرگز نمى توانست دست باز خود را سوى ديگرى دراز كند. خودش را استاد چهره خوانى مى دانست اما غافل بود كه آهنگ تلخ كلامش از پاى تلفن هم دافعه دارد. در واقع هرگز هنر خواندن چهره خود را نداشت. تفاوت كلام دوستانه و غيردوستانه را نمى دانست.هرگز فكر نكرده بود كه نيروى مثبتى در ارتباطات افراد با يكديگر تأثيرگذار است. نيرويى كه رنگ وروى چهره ها را در ذهن ها تغيير مى دهد و فراموش كرده بود مادامى كه خود را باور ندارد، انتظار تأييد شدن از طرف ديگران بيهوده و خيالى است. از درون با خود جنگ داشت، ناراحت بود و به زمين و زمان و خود بد و بيراه مى گفت اما انتظار داشت ديگران رانسبت به همين «خود» آرام ببيند. سرانجام تصميم گرفت هنر چهره خوانى اش را كمى هم صرف خود كند و فكر كرد چگونه مى تواند تأثيرگذار باشد. چند اصل ساده در داشتن ارتباطى بهتر همه ما كم و بيش روزهاى خوش و ناخوشى را ديده و داشته ايم. روزهايى كه حتى بچه ها هم از چهره ما مطالب زيادى را خوانده اند. روزهايى كه اجزاى زيباى صورت هم تأثير منفى دارند و لحظاتى كه حتى ناهماهنگى چهره، تصوير زيبايى را ترسيم مى كند! در شماره قبل گفته شد كه هر جزء از صورت مى تواند عامل ايجاد تأثير خاصى بر مخاطب باشد و آنچه به نظر ما مثلاً چشمان زيبايى مى آيد در ارتباط با ساير اجزا مجموعه اى را ايجاد مى كند كه تأثير مثبتى ندارد. نوع چشمان دو نفر در مقايسه با يكديگر نشان مى دهد كه كدام پرتلاش تر و يا كدام خوشبين تر از ديگرى است. شايد به قول دوستى صحبت از خوش بينى و بدبينى چندان درست نباشد و بهتر است واقع بين بود! اما واقع بينى مى گويدكه «من، من انسان قدرتى دارم كه اگر آن را قبول كنم جهان در دست من است». پس بهتر است اين بار به عوض نسخه پيچيدن براى سايرين از خودمان شروع كنيم و چند نصيحت ساده را فراموش نكنيم و چهره اى را در اختيار ديگران بگذاريم كه پس از خواندن پلى براى برقرارى ارتباطات بهتر باشد. تا حالا به شما گفته اند:«چى شده، با يك من عسل هم خورده نمى شوى؟!» گاهى اوقات آنقدر كارها در هم و برهم است و هيچ چيز درست از كار در نمى آيد كه صورتمان داد مى زند چه ذهن آشفته اى داريم. دراين شرايط بهتر است به عنوان اولين سلاح به خود بگوييم «بايد نفس عميقى بكشى!» - بارها در حين كار با كامپيوتر به مشكل برخورد كرده ايم و به قولى سيستم «هنگ » كرده !! در اين شرايط چه كرده ايد؟! بهترين گزينه «restart» كردن است. پس به سراغ آن مى رويم و سيستم را مجدداً راه اندازى مى كنيم. پس چرا با خودمان چنين نكنيم. (پيش از آنكه بر روى مانيتور چهره ما، قفل شدن ذهنمان را بخوانند! ) - هرگاه حس كرديد سايرين از چروكى كه در صورت ايجاد كرده ايد و يا از آويزان شدن لب هايتان ودر هم كشيده شدن ابروها، احساس درونتان را مى فهمند مطالب نوشته شده بر صورت را سريع پاك كنيد و اجازه خواندن آن را به ديگران ندهيد. پيش نويس آن را به دست خود پاره كنيد. - به آرامى دست ها را بالا ببريد، آن ها را به هم بچسبانيد و فشار دهيد. حالا سر را به بالا ببريد و به آرامى به دست ها نگاه كنيد. حس جديدى خواهيد داشت،حس جديدى كه چهره جديدى از شما ترسيم مى كند. - زمان مانند انرژى و سوخت مى ماند.اگر زمان زيادى از روزهاى جوانى را صرف افكار آزار دهنده كنيد در حقيقت انرژى زيادى را به هدر داده ايد.ما نيز مانند اتومبيل براى ادامه مسير نيازمند به سوخت هستيم. رسيدن به مقاصد زندگى انرژى و صبر مى خواهد. اگر مخزن بنزين اتومبيل شما خالى باشد براى ادامه مسير و رسيدن به مقصد دراولين جايگاه بنزين آن را پر مى كنيد. با خودتان هم چنين كنيد روى اهدافتان تمركز كنيد تا بهتر نتيجه بگيريد. اين تمركز انرژى لازم را در اختيار شما قرار مى دهد. - شايد فكر كنيد پيام شادى دادن و به عبارتى شعار شاد زيستن ، از سر بى دردى باشد اما واقعيت اين است كه آرامش ناشى از شاد بودن و باورداشتن توان انسانى بهترين سلاح براى جنگ با درگيرى ها و غم هاى زندگى است. حتى كشيدن يك نقاشى خنده دار وگذاشتن آن در كيف و جيب يانوشتن يادداشتى با تأثيرات مثبت گرچه ممكن است فقط پوزخندى بر لب هاى شما بياورد اما تأثير درونى آن بسيار زياد است. - سعى كنيد حتى هنگام مكالمه تلفنى هم لبخند بزنيد.باور كنيد طرف مقابل آن را مى شنود!! ( ولى قادر نيست زشتى و زيبايى چهره تان را ببيند!) - خودتان را باور داشته باشيد. باورى كه در حركات جسمى تان هم ديده مى شود. صاف و با قامتى راست قدم برداريد و اعتماد به نفس درونيتان را به بيرون انتقال دهيد خواهيد ديد كه اجزاى چهره تان تغيير مى كند. - با آدم هاى بد بين رفت و آمد نكنيد. تأثير حرف ها و رفتارهاى منفى آن ها از شما هم شخصيتى باتأثير گذارى منفى مى سازد.در آن صورت خواهيد ديد كه چهره شما دافعه دارد تا جاذبه! - مثل يك شطرنج باز عمل كنيد و فقط به اسير كردن مهره شاه كه هدف است فكر كنيد. اگر شما هم در زندگى شرايط سختى داريد از خود بپرسيد هدف اصلى من چيست؟ پس به عوض ناراحتى، افسردگى و شكايت، به توان و انرژى خود اعتماد كنيد. - فراموش نكنيد كه خنديدن و شاد زيستن به شما بدنى سالم مى دهد كه همراه با ايمان و باور، خود زيباترين چهره ها را براى شما ترسيم مى كند. - از انرژى مثبت چهره تان غافل نباشيد و با انديشه هاى زيبا ، كتابى را در اختيار ديگران بگذاريد كه از خواندن آن انرژى بگيرند. امتحان كنيد! چهره اى را براى خواندن در اختيار ديگران بگذاريد كه ارزش خوانده شدن داشته باشد.
|
|
|
|
|
گزارشى از زندگى بدون پا
ماسه هاى داغ ساحل
|
|
|
سميرا سامانى در راه افتاده اى، دست و پا مى زنى، شايد راه به جايى ببرى اما راهى براى جستن از اين دام پيدا نمى كنى، هيچ؛ دست و پايت بيش از پيش به بند گرفته مى شوند. تسليم مى شوى براى ابد، شايد حداقل آرامش ات را به دست آورى اما روزها كه از پس هم مى گذرد با خود مى انديشى اين آرامش است يا مرگ. پاهايى كه قرار بود سنگينى خيلى از لحظات زندگى ات را بر دوش بكشند حالا خود بر دوش ات سنگينى مى كند. اين گزارش نگاهى است اجمالى به زندگى اى كه در آن نمى توانى با ما قدم بردارى. فرصتى براى راه رفتن تصاوير ذهنش خيلى پررنگ نيست اما يادش مى آيد راه مى رفته تا چهارسالگى. ناگهان يك تب و هجوم يك ويروس، از گردن به پايين بدنش را فلج مى كند. آن روزها ويروس فلج اطفال تازه به ايران آمده بود و كودكان بسيارى مثل ناهيد كلوشانى را در دامى ابدى به بند كشيد. «وقتى دكتر به مادرم گفت، فلج شدم، پرسيدم فلج يعنى چى؟» هر روز صبح در بيمارستان بهرامى در يك وان آب گرم بدنش را ماساژ مى دادند، بعد به بدنش برق وصل مى كردند اما مادر به اين اكتفا نمى كرد از بيمارستان كه برمى گشتند از گردن تا پاهايش را در آفتاب مى خواباند و با روغنى كه دوست همسرش از كربلا مى آورد با تمام توانى كه مى توانست در بازوهايش جمع كند، استخوانهاى كوچك او را ماساژ مى داد و بعد بدنش را با پارچه پشمى مى بست و ناهيد چهارساله آنقدر خسته مى شد كه چشمها و گوشهايش نايى براى ديدن و شنيدن خرد شدن استخوانهاى مادرش نداشت. يك سال و اندى مى گذرد تا گردن، دستها و بدن ناهيد جانى تازه براى حركت مى يابند اما پاهايش... پاهايش را در كفشهايى كه تا آن روز نديده بود، قرار دادند و عصايى كه در آرنجش حلقه مى شد در دستهايش قرار دادند تا فرصتى براى راه رفتن پيدا كند. مادر كه سنگدل نمى شود چندى نمى گذرد كه راهى مدرسه مى شود، سال اول و دوم و تا ميانه هاى سوم مادرش او را براى رفت و آمد به مدرسه همراهى مى كرد اما روزى به او مى گويد بايد خودت به تنهايى به مدرسه بروى و برگردى، حتى اگر صدبار كيفت از دستت به زمين بيفتد و مجبور بشوى آن را بردارى. از آن زمان اينگونه راهى مدرسه شد، سخت بود و خدا مى داند در دل چه چيزها به مادرش نمى گفت اما غرورش، زبانش را از گله بازمى داشت و دل مادر گويى قصد نرم شدن نداشت. دوسالى مى گذرد تا آنكه روزى بر حسب اتفاق مادرش را در پنج شش قدمى اش مى بيند، مراقب او بوده است نه آن روز بلكه در تمام آن روزهايى كه با خود مى انديشيده مگر مادر هم اينقدر سنگدل مى شود. «مادرم زن باسوادى نبود اما به من ياد داد، مستقل باشم، هميشه مى گفت تو تا آخر عمرت فلج مى مانى اما طورى بايد زندگى كنى كه از همه خواهر و برادرهايت موفق تر باشى و حالا بعد از گذشت سالها از آن روزها به گفته خود خواهر و برادرهايم از همه آنها بهتر زندگى مى كنم.» بسكتبال با صندلى چرخدار ۱۶سالگى براى عمل پايش به بيمارستان شفا يحيى كشيده مى شود، بدون آنكه بداند بنيان مؤسسه اى براى معلولين با اين بيمارستان رفتن، گذاشته مى شود. دوستان معلول زيادى در آن بيمارستان پيدا مى كند، قرار مى گذارند هفته اى يكبار در همان بيمارستان همديگر را ببيننداما از آنجايى كه اصولاً بيمارستان، مكان خوبى براى ديدارهاى دوستانه نيست به پيشنهاد يكى از پرسنل بيمارستان به وزارت بهداشت و درمان سرمى زنند. مسؤول وقت آن زمان وزارتخانه هم نه تنها مكانى مناسب و آرام براى حضور آنها در اختيارشان قرار مى دهد بلكه يك دوره كلاس بسكتبال بر روى صندلى چرخ دار، هم براى آنها ترتيب مى دهد. «اوايل پنج نفر بوديم اما آرام آرام، بيست نفرى شديم كه تنها خانم آن جمع، من بودم. نزديك انقلاب بود كه دوستان ديگرى پيدا كرديم كه از جمع ما بزرگتر بودند.» شور جوانانه به همراه تجربه بزرگان، فرصت حركتهاى بنيادى را ايجاد كرد، تصميم گرفتند جامعه معلولين ايران را تأسيس كنند، انقلاب مى شود و در يكى از همان روزهاى اوايل انقلاب به سراغ امام مى روند، امام ساختمان حزب ايران را با يك سرمايه اى در اختيارشان قرار مى دهد تا با خيالى آسوده در كنار هم جمع شوند و به نوشتن اساسنامه بپردازند. پيكان صفر تمام اتوماتيك ديپلم مى گيرد، كم پيش مى آيد، هجده ساله شوى و وسوسه گرفتن گواهينامه همه وجودت را نگيرد، اما مگر شدنى است، پدرش مخالفت مى كند اما او زير بار نمى رود تا آنكه توانست نام خود را به عنوان اولين زن معلول ايرانى كه موفق به گرفتن گواهينامه شده ثبت كند. «يك روز برفى بود، سه تا افسر از من امتحان گرفتند، قبول شدم، پدرم آنقدر خوشحال شد كه سه ماه طول نكشيد كه يك پيكان صفر تمام اتوماتيك برايم خريد.» علاقه اى به ادامه تحصيل نشان نمى دهد، با وجود آنكه خانواده اش او را از همه نظر تأمين مى كردند، تصميم مى گيرد به بهانه كسب درآمد هم كه شده وارد اجتماع شود و زندگى مستقلى را از اين جهت آغاز كند. «يك سال و نيم، مدير داخلى جامعه معلولين بودم اما خيلى با روحياتم سازگار نبود براى همين به عضويت در هيأت مديره اكتفا كردم و از آنجا بيرون آمدم. دوسالى مسؤوليت ورزش بانوان معلول و جانباز را به عهده داشتم اما باز هم قانعم نكرد تا آنكه به كمك يك دوست پزشك، به رئيس بيمارستان پارس معرفى شدم، وقتى چشمهايش به پاهايم افتاد، باور نكرد، بتوانم از پس كار سنگين آزمايشگاه بربيايم.» سكوت اختيار مى كند و در خيالش مى پنداشت يك هفته اى كه بماند، متوجه وضعيت مى شود و مى رود اما هنوز هفت روز هفته كامل نشده بود كه براى عقد قرارداد به دفتر رياست بيمارستان خوانده مى شود. «يكى از افرادى كه تأثير بسيارى در رشد فكرى و اجتماعى من داشت، رئيس آزمايشگاه بود، او مرا به عنوان يك معلول پذيرفت اما معلوليت مرا نديد،نه اينكه تظاهر به نديدن كند بلكه واقعاً معلوليتى در كار كردنم نديد.» يك دنيا خاطره خوش خيلى از شبها، خستگى اش را روى زانوى مادرش از تن به در مى كرد اما روزگار فرصت بيشترى براى بودن در كنار مادرش را به او نداد، مادرش از دنيا مى رود و ناهيد كلوشانى را با يك دنيا خاطره خوش با پدرش تنها مى گذارد. مادر كه رفت واژه تنهايى براى او معنا پيدا كرد و با خود انديشيد روزگار او را تنهاتر از اين هم مى كند پس بهتر است قبل از آنكه دست روزگار ديگر عزيزى را از او بگيرد، خود را آرام آرام به زندگى بدون آنها عادت دهد. از پدر مى خواهد دوو اتوماتيكى را كه به تازگى از دبى برايش آورده بود بفروشد تا بتواند آپارتمانى بخرد اما لطف پدر بيش از اينها بود. «۹سال از فوت مادر مى گذشت و من در اين مدت با پدرم زندگى مى كردم و با توجه به سنت و فرهنگ خانواده ام، منطقاً مستقل شدنم بايد با واكنش رو به رو مى شد اما وقتى موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم، پدرم در كمال آرامش و اطمينان به اين خواسته ام رضايت داد و برايم آپارتمانى كوچك اما بسيار دوست داشتنى خريدارى كرد.» دريغى بى پايان شاد است و چيزى در اين دنيا وجود ندارد كه او براى خودش آرزو كند يا به خاطر آن غصه بخورد اما وقتى صحبت از ديگر بچه هاى معلول كشور به ميان مى آيد، دريغى بى پايان تمام وجودش را مى گيرد، گويا از همه جا و همه كس نااميد شده است. «وقتى يك فرد سالمى پول براى خريد كفش نداشته باشد، يعنى چى؟ بسيارى از معلولين براى رفع ابتدايى ترين نيازشان در رنج هستند، كفشهاى طبى (بويس) ايرانى ارزان اند اما سنگين، خيلى سنگين. نوع آلمانى وآمريكايى سبك و راحت اند اما گران اند خيلى گران.» به گفته ناهيد كلوشانى وقتى خريد يك كفش طبى براى يك معلول تبديل به معضل شود به يقين بر روى هر خواسته ديگر آنها از كار و خانه گرفته تا داشتن خيابانها و اتوبوسهاى مناسب حالشان چنان خط پررنگى كشيده مى شود كه ديگر جايى براى سؤال كردن نمى گذارد. ماسه هاى داغ ساحل باورش سخت نيست، غيرقابل درك است، چگونه مى توان شاد بود در حالى كه مى دانى پاها از صبح تا شب براى ابد در ميان ميله هايى اسيرند و هيچ وقت اين فرصت را ندارند كه بى هيچ مزاحم ومانعى بر روى سنگ، خاك، شن و آب قرار بگيرند. «هيچ وقت در زندگى نگفتم چرا، شايد، اگر و... چون هميشه احساس كردم خدا بيشتر از لياقتم به من بخشيده است.» ناشكرى نمى كند ، صبح كه از خواب بيدار مى شود از خدا مى خواهد روز خوب ديگرى آغاز شود و يادش نرود كه خودش را پشت سختى ها پنهان نكند بلكه رو به رويشان بايستد و بر آنها بخندد، اينها هم يادگارهايى كه از مادرش برايش باقى مانده است و ياد گرفته است به خوابهاى شبانه اش قانع باشد، خوابهايى كه در آنها مى بيند، كف پاهايش را بر روى ماسه هاى داغ ساحل دريا مى گذارد و آرام آرام به داخل دريا مى رود. او اين لذت غريبانه را با دنيايى عوض نمى كند. قانون نانوشته وقتى به دستهاى بدون حلقه اش نگاه مى كنى بى هيچ پرسشى پاسخت را مى دهد. معمولاً ازدواج با يك معلول هم براى خود فرد آزار دهنده است هم همسر او بخصوص اگر هر دو معلول باشند. اكثر دختران معلول ازدواج نمى كنند چون قانون نانوشته اى مى گويد زن بايد سالم باشد تا به خوبى به همسر و فرزندانش سرويس بدهد. به يقين دليل مجرد بودنش فرار از سختى ها و مشكلات زندگى متأهلى نبوده است او نيز مانند خيلى از دختران ديگر منتظر جرقه اى است كه بر وجودش شعله بيندازد، نمى دانم در دلش بر چه و به كه مى انديشد اما مى دانم برق چشمهايش از جوانه عشق است كه در دل دارد. پاهايى هستند كه مى توانند راه بروند و پاهايى هستند كه نمى توانند راه بروند اما يك سؤال براى ابد باقى مى ماند كه كداميك از اين دو پا قدرتمندانه تر روزگار را به پايان مى رسانند.
|
|
|
|