- جمشيد بهنام
- محقق ، نويسنده و مترجم
- متولد ۱۳۰۷ تهران
- دكتراى جامعه شناسى از دانشگاه سوربن فرانسه
- شاگرد استادان بنامى چون Balandier George (پايه گذار جامعه شناسى ديناميك ) و همچنين آلفرد سووى (مؤسس مؤسسه جمعيت شناسى فرانسه)
- استاد جامعه شناسى دانشگاه تهران تا سال ۱۳۵۷
- بنيانگذار و مدير دانشكده علوم اجتماعى تا پيش از انقلاب
- مدير دانشگاه فارابى تا سال ۱۳۵۷
- قائم مقام سابق دبير كل شوراى جهانى علوم اجتماعى در يونسكو
- استاد دانشگاه سوربن فرانسه
- برخى از تأليفات وى عبارتند از: «تحولات خانواده» (به زبان فرانسه و به سفارش يونسكو و ترجمه محمدجعفر پوينده) برلنى ها، ايرانيان و انديشه تجدد، مقدمه اى بر جامعه شناسى ساختار خانواده وخويشاوندى و...
كيوان آرام: «جمشيد بهنام» تنها يك نام نيست، يك كارنامه است؛ طومارى است از سرگذشت استاد دلسوخته اى كه نقشى اساسى در رشد و توسعه علوم اجتماعى در دوره معاصر ايران داشته است. كسى كه روزگارى رئيس دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران بود واز بنيانگذاران آن. كسى كه شاگرد استادان بنامى از جمله Balandier George (پايه گذار جامعه شناسى ديناميك در جهان) و در رشته اقتصاد، آلفرد سووى (بنيانگذار مؤسسه جمعيت شناسى فرانسه) بوده است.
كسى كه عمده مطالعات و تحقيقات اش پيرامون مسائل خانواده و جامعه شناسى فرهنگى و آينده نگرى است و بحث تجدد از دغدغه هاى فكرى اش از دير باز بوده و هست.
از جمشيد بهنام دو تأليف برجسته در سالهاى اخير به بازار نشر رسيده است كه كتاب ايرانيان و انديشه تجدد يكى از آنهاست كه به تجدد و تاريخ تجدد اختصاص يافته است.
وقتى سرگذشت مدرنيته در ايران را مرور مى كنيم، اينطور به نظر مى آيد كه حدود صد و پنجاه سال است كه روشنفكران ايران در پى مدرنيسم بوده اند بى آنكه بطور دقيق روشن باشد مدرنيته چيست و تجدد كدام است. آيا اساساً برداشت روشنى از تجدد و مدرنيته وجود دارد؟ در اين باره جمشيدبهنام مى گويد: «در مورد تجدد و مدرنيته مفاهيم چندان روشن نيست.
در نوشته هاى فارسى چندسال اخير و همينطور در بحث هايى كه انجام مى گيرد، چند مفهوم با هم مخلوط مى شوند. اين مفاهيم عبارتند از مدرنيته، مدرنيزاسيون، مدرنيسم ، تجدد و حتى غرب اين مفاهيم را هميشه درست تعريف نمى كنند و توجهى كه بايد به تفاوت هايشان بشود، نمى شود در صورتى كه اينها با هم متفاوت هستند».
او معتقد است: «مدرنيته و مدرنيزاسيون دو مفهومى هستند كه در چهار قرن اخير و از رنسانس به اين طرف در غرب پيدا شده اند و هر دو همزمان جلو رفته اند و در تمدن غرب درون زا بوده اند. بنابراين هنگامى كه از غرب صحبت مى كنيم جدايى زيادى بين مدرنيته و مدرنيزاسيون وجود ندارد.
مدرنيته آن عنصر اصلى و اصولى است كه فلسفه تازه اى از زندگى ايجاد كرده و مدرنيزاسيون سياست هايى است كه آن اصول را به عمل در مى آورد. در چند قرن اخير، در غرب يك مبانى فلسفى و جامعه شناختى براى مدرنيته ايجاد شد كه عناصر مهمش را همه مى شناسند: تربيت، لائيسيته، دموكراسى و غيره. همان موقع در غرب زندگى صنعتى شروع شد، يعنى مدرنيزاسيون پيدا شد.بنابراين اين دو تا از هم جدا شدنى نيستند. به همين جهت است كه امروزه بسيارى از غربى ها، مدرنيته و مدرنيزاسيون را گاهى به جاى يكديگر به كار مى برند. البته، وقتى كه راجع به مدرنيزاسيون صحبت مى كنند منظورشان نو كردن تكنولوژى است. مدرنيته ديگر چيزى است كه به آن رسيده اند.»
جمشيد بهنام مدرنيسم را يك نوع ايدئولوژى مى داند و مى گويد: مدرنيسم يك نوع نوگرايى است كه قبلاً در غرب وجود داشته و حالا به جاهاى ديگر رسيده است.
خواست نو شدن است و بالاخره درباره لغت تجدد. من درنوشته هاى خود هر وقت راجع به ايران ياكشورهاى مانند ايران صحبت مى شود لغت تجدد را به كار مى برم ولى تجدد را هيچگاه مترادف با مدرنيته نمى آورم. براى اينكه تجدد به عقيده من خواست تغيير است، خواست نو شدن است واين را ما از ابتدا در نوشته هاى ايرانيان مى بينيم. مثلاً ميرزا آقا خان كرمانى راجع به تغيير صحبت مى كند و راجع به «شانژمان».
از نظر جمشيد بهنام «آخوندزاده» حتى لغت فرانسه «شانژمان» را به كار مى برد. يعنى تغيير . بعدها هم ملك الشعراى بهار مى گويد كه ما مى خواهيم «تازه» بشويم. براى اينكه از صدوپنجاه سال پيش متوجه شدند كه جامعه ايران نسبت به جوامع ديگرى كه پيش رفته اند، دچار انحطاط است. از منظر او تجدد خواهى به معنى مدرنيته نيست، به معنى تغيير است. ولى مدلى كه مورد توجه بوده، مدل غرب است، او مى گويد:« به هر حال عده اى تجدد ومدرنيته را مترادف آورده اند كه درست نيست. ولى از همه نادرست تر موقعى است كه ما مفهوم غرب را با مدرنيته ياتجدد مترادف بياوريم. اين كارى است كه از سال ۱۹۶۰ به بعد متأسفانه برخى از روشنفكران ماكرده اند. يعنى به جاى اينكه بحث كنند كه تجدد چيست - همان كارى كه قديمى هاى ما مى كردند - به جاى اينكه مدرنيته را درست و با ديدگاه هاى مختلف تعريف كنند، آمدند غرب را هدف قرار دادند. بديهى است كه وقتى غرب را به جاى مدرنيته بگذاريد مسأله به كلى عوض مى شود چون غرب خيلى اشكالات دارد. وقتى مى گوييم غرب يعنى مخالفيم با كلونياليسم وامپرياليسم غرب، مخالفيم با آنچه در آشويتس اتفاق افتاد، آنچه در گولاك اتفاق افتاد، تمام اينها يعنى غرب. وقتى به جاى روشن كردن مفاهيم اساسى مدرنيته صحبت غرب را به ميان مى آوريم، بديهى است كه آخر سر در غرب زدگى و اين حرف ها گرفتار خواهيم شد».
|
|
|
او از پژوهشگران مى خواهد تا روشن كنند كه منظورشان از مدرنيته و مدرنيزاسيون و تجدد چيست.
نكته ديگرى كه جمشيد بهنام مطرح مى كند اين موضوع است كه ما بايد در طول زمان واژه تجدد را از واژه مدرنيته جدا كنيم. در اين باره اوالبته نكته اى را متذكر مى شود. مى گويد:«البته بايداين نكته را متذكر شوم كه تعريف ما از مدرنيته براساس اينكه از چه ديدگاهى در آن مى نگريم فرق مى كند.
اگر از ديدگاه جامعه شناسى به مدرنيته نگاه كنيم در اين صورت بيشتر همان مدرنيزاسيون است يعنى زندگى صنعتى وشهرنشينى، طبقات جديد، جامعه مدنى و از اين قبيل؛ اگر از نظر فلاسفه سياسى به مدرنيته نگاه كنيم در اين صورت به معنى دموكراسى است، به معنى حكومت قانون، به معنى شهروندى است؛ از نظر فلاسفه هم بطور كلى مقصود ظهور انسان جديد است، اراده وتسلط انسان بر طبيعت است، فرمانروايى سوژه است خرد گرايى است، زمان خطى است و مانند آن و بالاخره از نظر اقتصاددانان، مدرنيته يعنى كاپيتاليسم، يعنى توسعه اقتصادى. بنابراين مى بينيم كه از نظر گاه هاى مختلف مى توان تعاريف مختلفى براى مدرنيته قائل شد».
جمشيد بهنام نظريات خودش درباره مدرنيته و مدرنيزاسيون و تجدد وغيره در جامعه ايرانيان را در كتاب «ايرانيان و انديشه تجدد» آورده است ؛كتابى كه در سال ۸۲ توسط انتشارات فرزان روز روانه بازار شد و در سال بعد مجدداً تجديد چاپ شد.
او در مقدمه اين كتاب مى نويسد: «ايران در خواب زمستانى فرو رفته است. حتى كشور گشايى هاى زودگذر نادر نيز نتوانسته است غرور و بزرگى گذشته را بازگرداند. شهرها از رونق افتاده اند و روستاييان فقير و درمانده اند. نه تنها در زمينه اقتصاد بلكه در زمينه تفكر هم از دوران صفويه به اين سوى خبر تازه اى نيست و سنتز بزرگ تفكر اسلامى يعنى تجديد حيات مكتب اصفهان هم به پايان رسيده است. به قول داريوش شايگان «ما كار خود را به انجام رسانده بوديم و زمان فراغتمان در تاريخ فرا رسيده بود. اما ناگهان تكانى سخت پديد آمد. جنگهاى ايران و روس، عهد نامه گلستان و تركمنچاى. نتيجه اين رويدادها خود آگاهى گروهى از زمامداران و تحصيلكردگان است.»
هدف جمشيد بهنام از تأليف اين كتاب طرح مسأله تجدد در ايران است و به قول خودش «آشنايى با واقعيتى كه از صد و پنجاه سال پيش تاكنون بر انديشه ها وكوشش هاى جمعى سايه افكنده و جست وجوى آن هنوز ناتمام مانده است.»
او در همان يادداشت اول كتاب تأكيد مى كند كه توجهش به دورانى است كه از جنگهاى ايران و روس آغاز مى شود و به سال۱۳۵۷ پايان مى يابد. البته درباره سالهاى پس از انقلاب منصفانه مى نويسد: «آنچه از آن پس در ايران روى داده آنچنان به ما نزديك است كه هرگونه ارزيابى از آن روش علمى نمى توان داشت.»
بهنام در فصل اول اين كتاب به مرور رويدادهاى تاريخى پيش آمده از شكست در جنگهاى ايران و روس تا ظهور سپهسالار مى پردازد و درباره سپهسالار مى نويسد: «اوج فلسفه دولت سپهسالار «تغيير» بود در جهت «ترقى». نگرش او صرف عقلى بود و تكيه كلامش اينكه «در طريق عقل اختلاف نيست».
وى سپس به انديشه هاى ميرزا ملكم خان مى پردازد كه «آشكارا از اخذ تمدن فرنگى بدون تصرف ايرانى» سخن مى گفت.
اين مرور تاريخى را جمشيد بهنام تا ظهور رضاشاه و سپس پهلوى دوم ادامه مى دهد و معتقد است كه بعد از رضاشاه، از سال۱۳۳۱ شمسى دوره دوم نوسازى آمرانه در ايران شروع شد كه هدفش رشد اقتصادى بود. «اصلاحات ارضى، ايجاد شبكه ارتباطى، ايجاد كشتزارهاى بزرگ، ايجاد صنايع متوسط و توجه به مسأله نيرو اركان اصلى سياست محمدرضا شاه بود. درآمد سرشار نفت نيز به اين توسعه كمك كرد...»
بهنام در فصل بعدى كتاب انديشه تجددخواهى ايرانيان را مرور مى كند؛ فصلى كه خواندنى است و به طرز هنرمندانه اى نوشته شده است. او در اين فصل به طرح انديشه هاى ميرزا ملكم خان و آخوندزاده و تقى زاده و بهار مى پردازد و فرنگى شدن و تحت تأثير فرنگ قرار گرفتن آنها را مرور مى كند.
بهنام سپس افكار «تجددطلبان تازه نفس» كه از سال۱۳۳۰ وارد عرصه هاى سياسى كشور شدند را مرور مى كند. به نوشته بهنام بعدها در اواخر دوره پهلوى، در سالهاى۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ انتقاد از تجدد در انديشه غيرمذهبى ايران نيز توسعه يافت. چنانكه مى نويسد: «گروهى تجدد را مترادف با غرب گرايى گرفتند و چون به دلايلى با غرب سر ستيز داشتند با تجدد نيز درافتادند.» در اينجاست كه به آل احمد و كتاب «غربزدگى»اش مى پردازد.
در مجموع كتاب «ايرانيان و انديشه تجدد» يك نگاه غيرسياسى و بى طرفانه به فراز و نشيب هاى جامعه ايرانى كه تاكنون مانند آن كمتر ديده شده است، دارد. نگاه محققانه اى كه آينه اى در برابر روشنفكر ايرانى مى نهد تا سرگذشت صد و پنجاه ساله خود را در آن به تماشا بنشيند. چنانچه خودش مى نويسد: «تاريخ صد و پنجاه ساله اخير ايران و خاورميانه با وسوسه غرب، انديشه تجدد و توجه به ناسيوناليسم عجين است و از اين پس نيز ناگزير ساليان دراز چنين خواهد بود.»
و اين نگاه، نگاهى است كه روشنفكر ايرانى پيش از سال۵۷ با آن بيگانه بوده است و گويا بر اثر تكانهاى سختى كه حاصل انقلاب اسلامى پديد آمده باشد، اين شيوه تحقيق مى تواند ما را به آينده خود اميدوار كند. زيرا پيش از هر طرز برخوردى ما را به فكر مى اندازد. ما را چنان در برابرخودمان مى گذارد كه چاره اى جز نگاه كردن بى تعصب به خودمان نمى ماند.
از ديگر كتابهاى خواندنى جمشيد بهنام، كتاب «برلنى ها» است. او در اين كتاب به زندگى جمعى از انديشمندان و آزاديخواهان ايرانى كه طى سالهاى۱۹۱۵ تا ۱۹۳۰ در شهر برلن مى زيسته اند مى پردازد. كتاب حاضر داستان پيدايى و از هم پاشيدن «برلنى »ها است. داستان مبارزات و پويايى گروهى كوچك از روشنفكران ايرانى در سالهاى بحرانى جنگ بين الملل اول جاى اين كوچندگان خارج از كشور در تاريخ تفكر قرن اخير ايران.
نوشتن از جمشيد بهنام، نوشتن از روشنفكرى است كه حب و بغض را كنار مى گذارد و عادلانه و منصفانه به مرور تاريخ مى پردازد و البته در اين ميان موشكافانه بر سر واژه ها بحث مى كند و تمام تلاشش رهايى مخاطبان از غلط فهميدن است. او مى خواهد دانايى را ترويج دهد و براى اين كار از زبانى ساده و شيوا و سليس كمك مى گيرد. شايد با مرور افكار جمشيد بهنام بيشتر از هر چيز به اين نكته برسيم كه چرا نبايد امثال او در ايران باشند و بيشتر خود را در جريان ترويج و گسترش دانايى قرار دهند.