پنجشنبه ۹ تير ۱۳۸۴ -
Thu, Jun 30, 2005
ماجرا
۳۱۷۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ارتباطات
مهرگان
ماجرا
بازخوانى يك پرونده جنايى
بازخوانى يك پرونده جنايى
سارقان جنايتكار
217977.jpg
كارگاه پر از سر و صدا است. صافكارى پر از بوى رنگ و صداى چكش است. هر كس كه تازه وارد كارگاه مى شود سرش پر از درد مى شود و چشمانش را براى دقايقى مى بندد هر كارگرى را كه نگاه كنى مشغول انجام كارى است حسن هم كارگرى است كه ۲۰ سال بيشتر ندارد. قد و قامتى بلند و كشيده دارد و چهره اش آفتاب سوخته است. هر چند كه از صبح تا غروب در صافكارى است ولى از طرز كار كردنش معلوم است كه دلش به كار گرم نيست. دلزده و خسته است و مثل يك سنگ بى حركت است. ساعت ها در كنار وسايل و ابزارى كه برداشته بود مى نشست و وقت را تلف مى كرد.
- حسن! حسن!
اين صداى صاحب كارگاه بود.
- كجايى؟
- اينجا هستم.
- مى دانم ولى چه فايده چه كار كرده اى از صبح تا حالا؟
- الآن مى آيم.
استاد تصميم اش را گرفت. حساب و كتاب ها را كه كرد كمى بيشتر به يكى از كارگران كه اسمش مازيار بود داد و گفت:
- آفرين پسرم!
و بعد به طرف حسن با عصبانيت نگاه كرد.
- تو هم زود وسايلت را جمع كن و برو. و گرنه خودم تو را از اينجا بيرون مى اندازم، حسن از همان روز از كار اخراج شده بود. ديگر هم به صافكارى نيامده بود. چند سالى گذشته بود. همه حسن را از ياد برده بودند در عوض مازيار با تلاش و كار زياد در كنار دست آقاتقى صاحب صافكارى روز به روز پيشرفت مى كرد و پاجاى پاى اوستا مى گذاشت.
مازيار بااينكه ديرتر از بقيه كارگران به صافكارى آمده بود ولى چون دل به كار سپرده بود زودتر از بقيه چيز ياد مى گرفت. از روزى كه حسن رفته بود مازيار بيشتر احساس دلزدگى مى كرد هر چه بود او و حسن با هم در مدت شش ماه كار صافكارى رفيق شده بودند. حسن هم بيرون از كارگاه خسته و دلتنگ بود.
چند ماه گذشته بود يك روز كه مازيار به طرف كارگاه مى رفت حسن را ديد كه جلوى در صافكارى ايستاده است. اولش او را نشناخت. حسن سر و وضع مرتبى داشت با يك كت و شلوار و بلوز رنگ روشن كه به تن كرده بود، آنجا ايستاده بود. ديگر آن حسن كارگر با لباس هاى پاره و نخ نما نبود يك سيگار هم در ميان انگشتانش گرفته بود.
- چطورى؟ تو كه هنوز همان لباس هاى چند سال پيش را به تن دارى و آدم را ياد افراد بدبخت مى اندازى. پسر خوب تا كى مى خواهى زير دست اين آدم بداخلاق و زورگو استخوان بتركانى؟ با يك قرانى كه به تو حقوق مى دهد تا صد سال ديگر هم به جايى نمى رسى. هزار من روغن و كثافت روى دست ها و موهايت نشسته است. به خودت نگاه كرده اى؟
مازيار لبخندى زد و گفت:
- خب آقا كجا رفته اند كه مثل مهندس ها شده اند. اگر مى دانستم مى آيى حتماً گاو، گوسفندى سر راهت مى كشتم.
مازيار با حيرت به حسن چشم دوخته بود. حسن بسته اى سيگار خارجى را طورى از جيب كتش بيرون مى آورد كه بسته اسكناس هاى نو پيدا شود.
- بفرما سيگار.
- نه مرسى مى دانى كه اهل سيگار نيستم. تو هم تا آنجا كه من يادم مى آيد اهل سيگار نبودى. چه شد سيگارى شدى؟
- اى بابا تو ديگه خيلى عقب افتاده هستى. آدم هاى بدبختى مثل تو هستند كه دائم خودشان را از همه چيز محروم مى كنند. تعارف نكن. بيا بكش من هم كه پولش را نخواستم.
- نه! من اهل دود نيستم. سيگار به جاى اينكه مرا سر حال كند بيشتر مرا كسل مى كند. نگفتى چطور شد به اينجا رسيدى. تو كه اهل كار نبودى و نيستى پس اين همه پول را از كجا آوردى؟
- از كجا؟ من اهل كار نبودم؟ نه جانم كار اين نيست كه يك نفر به آدم زور بگويد و دائم توى سر آدم بزند.
- تو كه سرمايه نداشتى.
- خب خدا بزرگ است من هم شانس آوردم و سر راهم يك آدم حسابى قرار گرفت.
- اون كى هست؟
- دوست دارى با او آشنا شوى؟
-من كه او را نمى شناسم.
- خب تا فردا فكرهايت را بكن. دوباره سراغت مى آيم.
روز و شب ها مى گذشت و ذهن مازيار درگير شده بود. چطور شده بود حسن به آن دست و پا چلفتى بودن يكدفعه به اينجا رسيده بود. ديگر دست و دلش به كار نمى رفت. اوهم دلش مى خواست به جاى اينكه از صبح تا شب جان بكند به همه چيز يكدفعه برسد. به نظر او اين طور جان كندن عاقبتش از دست رفتن عمر و جان بود.
بالاخره حسن دوباره آمد و با مازيار بيرون رفت. هر چند حسن همه چيزش تغيير كرده بود ولى مازيار تعجب مى كرد كه چرا او سر اصل مطلب نمى رود. آن روز آن دو با هم ناهار را در رستورانى خوردند. هنوز غذايشان تمام نشده بود كه مردى ناشناس خودش را به ميز آنها رساند صندلى اى را عقب كشيد و نشست.
- مازيار! ايشان آقا هوشنگ هستند. همان دوستى كه دستم را گرفت و من همه چيزم را از او دارم.
مازيار مى ترسيد.
قرار نبود كه امروز من ايشان را ببينم.
هوشنگ خان سرش را جلو آورد و گفت:
- اگر قرار است شما همكارى كنيد الآن وقت اين كار است.
مازيار گفت:
- كار چى هست؟
- كار توى يك انبار. يكسرى جنس بايد بياوريد و خالى كنيد. خيلى سريع چون مشترى معطل مانده است.
- انبار مال كى هست؟
- ما من و شريك من. ولى من با او بحثم شده و مى خواهم هر چه زودتر وسايلم را بيرون بيارم وگرنه حق من ضايع مى شود.
مازيار نگاهى كرد و گفت:
- اين كار را كه حسن هم مى تواند به تنهايى انجام بدهد.
- نه وسايل زياد است. دو نفر باشيد خيلى بهتر است.
- جنس ها چى هستند؟
- چيز مهمى نيست. وسايل سنگين ماشين است.
هوشنگ بعد از گفتن اين حرف ها خيلى زود رفت. مازيار و حسن مانده بودند. شب آن دو با هم به طرف آدرسى كه هوشنگ داده بود، حركت كردند. حسن مستقيم به طرف در انبار رفت و در آن را باز كرد. جعبه ها خيلى منظم كنار هم قرار گرفته بود و تا بالاى سقف رفته بود. حسن چند جعبه اى را برداشت و پشت وانت بار گذاشت. مازيار هم كمكش كرد. حسن بدون اينكه در انبار را قفل كند به سرعت وانت را روشن كرده و حركت كرد. مازيار با تعجب به حسن نگاه كرد.
- چى شده؟ چرا در را نبستى؟ چرا اين قدر دستانت مى لرزد؟ ماشين را نگه دار ببينم.
حسن سعى مى كرد خونسردى اش را حفظ كند.
- بابا دست بردار.
- يعنى چه؟ بگو چى شده؟
- هيچى يك سيگار روشن كن بده به من!
وانت به سرعت در پيچ و خم كوچه ها حركت مى كرد. حسن بالاخره جلوى يك ساختمان قديمى ايستاد و وسايل را خالى كرد. بعد هم بدون اينكه كلمه اى حرف بزند، مازيار را تا نزديك خانه اش رساند.
- چند روز ديگر مى آيم سراغت.
- من بايد صافكارى بروم.
- برو بالا تو هم دلت انگارى خيلى خوش است.
مازيار به خانه كه رسيد نيمه شب بود. حال حرف زدن نداشت. مادرش نگران چشم به در دوخته بود.
- تا حالا كجا بودى؟ دلواپسى مرا كشت.
- كارم طول كشيد. آقا تقى خواست بمانم.
از روز بعد مازيار ديگر به سر كار نرفت. منتظر حسن بود تا بيايد و كار جديدى را كه بايد انجام مى دادند به او محول كند. حسن آمد و بابت كار قبلى اش چند بسته اسكناس به او داد و گفت عصر آقا هوشنگ منتظر توست. همان رستوران بيا.
مازيار با خوشحالى سرش را تكان داد. از شوق اينكه اين همه پول به دستش يكجا رسيده بود چهره اش گل انداخته بود. عصر بود كه به طرف رستوران راه افتاد. هوشنگ و حسن آنجا بودند.
- ببين آقا مازيار نمى شود كه آدم حقيقت را نگويد. من همه چيز را راحت و رك براى تو مى گويم. امشب مى خواهيم به خانه اى بزنيم و مقدارى جنس برداريم. كار سختى نيست. مثل قبلى است.
مازيار با عصبانيت گفت:
- پس كار ما دزديه؟
حسن با عصبانيت گفت:
- خفه! آرام تر فرياد بزن! مى خواهى دستگير شويم؟
- مگر من چه كردم كه دستگير شوم؟
- نمى دانى؟ تو هم دزدى كرده اى.
هوشنگ خان با خنده گفت:
- بله. آن وسايلى كه چند شب پيش برداشتى. خب مال مردم بود.
- ولى من نمى دانستم.
اشك در چشمان مازيار حلقه بسته بود. هوشنگ دستانش را روى دست هاى او گذاشت وگفت:
- نه مازيار ما كه تو را تنها نمى گذاريم. الآن هم اگر به توگفتم براى اينكه چشم و گوش و حواست جمع باشد. چند ماهه به همه جا مى رسى. كارى كه امشب داريم راحت است تو فقط رانندگى كن و ...
مازيار گيج شده بود. مى ترسيد ولى به ياد چند بسته اسكناس افتاد. كارش را از دست داده بود وديگر چاره اى جلوى پاى خودش نمى ديد.
آن شب همراه آنان شد. از ديوارى بالا رفتند و در عرض چند ثانيه پشت وانت را پر كردند و بعد خيلى راحت راه افتادند. روز بعد سهم مازيار را نقد به او دادند. مازيار فكر مى كرد اگر مدت كوتاهى اين طور كار كند به همه چيز مى رسد و بعد مى تواند دست از اين كار بردارد.
- خب اين بار بايد يك كار جديدى بكنى. يكسرى از جنس ها مانده و از تو مى خواهم كه به بازار ببرى و بفروشى.
مازيار مقدارى از اجناس را فروخت. تعداد جعبه ها زياد بود. ۱۰ روزى مى شد كه از صبح تا شب راه مى افتاد و توى بازار و مغازه به مغازه مى رفت. آن روز صبح يكى از پشت مچ دستش را گرفت.
- چيه مرد؟
- آى دزد! آى مردم كمك كنيد. اين پسر جوان اجناس مرا دزديده و حالا آنها را در روز روشن مى فروشد.
مازيار به پشت سرش نگاه كرد. حسن رفته بود. مازيار دستگير شد و او را به كلانترى تحويل دادند. تا آن روز وارد كلانترى نشده بود. افسر نگهبان به او گفت:
- ببين پسر جان اگر عاقل باشى و حقيقت را بگويى و همدستانت دستگير شوند مجازات جرم تو كمتر است. جنس ها را از كجا آوردى؟
- از جايى خريدم، مى خواستم گرا ن تر بفروشم و سودى به دست آورم.
- آدرس مغازه را بده.
صاحب اجناس گفت:
- پسر جان! بيخود حرف نزن اين اجناس فقط توليد خود من است.
مازيار كه متوجه شده بود ناچار است حقيقت را بگويد بالاخره حقيقت را گفت. او با مأموران به طرف ساختمان متروكى راه افتاد. در بازرسى از ساختمان متروك اجناس زياد ديگرى هم كشف شد در تحقيق از همسايه ها معلوم شد كه صاحب خانه پيرمردى تنها بوده كه مدتى قبل به طرز مشكوكى به قتل رسيده است.
مأموران پس از كمين و تحقيقات شبانه روزى حسن را دستگير كردند.
تحقيقات براى چگونگى قتل پيرمرد آغاز شد. بچه هاى پير مرد گفتند:
- پدرمان با برادر بزرگمان اختلاف پيدا كرده بود ولى مطمئن هستيم اين اختلافات به اندازه اى نبود كه او حاضر به قتل شود.
مأموران در ادامه متوجه شدند پيرمرد در كارى با كسى شريك بوده است و مقدارى پول از او طلب داشته است.
با دستگيرى حسن مأموران چند قدم به كشف جنايت نزديك شده بودند. مازيار در بازجويى ها بالاخره لب باز كرد و گفت: نگهبانى از خانه پيرمرد با من بود. هوشنگ و حسن آن شب وارد خانه شدند و بعد از مدتى با مقدارى وسايل برگشتند.
بالاخره حسن ناچار لب به اعتراف گشود.
- وقتى نتوانستم در صافكارى كار كنم و بيرونم كردند بيكار در خيابان ها راه افتادم، يك روز وقتى وارد مغازه اى شدم تا شلوارى را قيمت كنم و فروشنده قيمت آن را گفت مى خواستم با نااميدى بيرون بيايم كه هوشنگ خان گفت: بپيچ براش!
قبول نكردم. ولى او گفت باشد بعداً مى دهى. اينطور بود كه با او آشنا شدم و دنبالش افتادم. او هم برايم همه چيز مى خريد و با حرف هايش فريبم مى داد و اين طور بود كه به راه دزدى كشيده شدم.
افسر ويژه قتل فرش پيرمرد را نشان داد و گفت:
- با صاحب اين فرش چه كرديد؟
- كسى خانه نبود.
- بود ولى شما او را به قتل رسانديد.
- نه اشتباه مى كنيد.
- راست بگو!
قطرات اشك در چشمان حسن جمع شد.
- وقتى مى رفتيم هوشنگ گفته بود كسى خانه نيست. وقتى وارد شدم ديدم پيرمرد خوابيده است از هوشنگ خواستم برگرديم ولى قبول نكرد و گفت خواب است وسايل را جمع كن، داشتيم آخرين وسايل را جمع مى كرديم كه پيرمرد بيدار شد و لامپ را روشن كرد به هوشنگ نگاه كرد. او هوشنگ را مى شناخت. هوشنگ گفت امانش نده. دستپاچه شده بودم با كمك او پيرمرد را كشتيم . در حياط به من گفت: يك وقت مازيار نفهمد.
چند هفته بعد بود كه با راهنمايى حسن و نشان دادن پاتوق هاى او هوشنگ دستگير شد. او كه قبلاً كارگر يك مكانيكى بود گفت: سالهاى زيادى با كارگرى زندگى كردم و با صداقت رفتار كردم و مهارت به دست آوردم ولى يكدفعه همه چيز زندگى ام تغيير كرد. بعد از اينكه با اوستايم كارى را كنترات كرديم قبل از تمام شدنش او پول ها را برداشت و فرار كرد. نامزدم كه قرار بود بعد از گرفتن دستمزدم به خانه ام بيايد، با قهر از خانه ام رفت. همه چيز را يكدفعه از دست دادم. قبل از اينكه پيرمرد را به قتل برسانم مدتى در خانه او كارهاى تعميرى كرده بودم مى دانستم اموال زيادى دارد و تنها زندگى مى كند.
دنبال كسى بودم كه در اجراى نقشه ام كمك كند كه حسن را ديدم. ما مى خواستيم تنها سرقت كنيم ولى پير مرد بيدار شد.
هوشنگ و حسن به اتهام شركت در قتل عمد دستگير شدند و مازيار به ياد اوستا تقى و سختگيرى هايش پشت ميله هاى زندان مانده بود. او آرزو مى كرد كه هنوز هم با دستانى چرب و كثيف در صافكارى شرافتمندانه كار مى كرد.
گزيدگى
217974.jpg
يكى از انواع مسموميت هاى تزريقى بسيار شايع گزش است. حشرات و موجوداتى چون مار وعقرب و... با وارد نمودن نيش خود به بدن انسان سبب بروز علائم مسموميت در فرد گزيده شده مى شوند. به غير از علائم مربوط به اثر مستقيم سم بر روى بدن ممكن است واكنش هاى شديد حساسيتى پيش بيايد كه تشخيص و برخورد با آن هوشيارى خاصى را مى طلبد و بايد به موقع درمان شود.
انواع گزيدگى هاى شايع عبارتند از:
مار گزيدگى
عقرب گزيدگى
گزش حشرات (زنبور، ساس و...)
الف) مار گزيدگى
مارهاى سمى هنگام گزيدن دندانهاى خود را وارد بدن شخص كرده و سم خود را تزريق مى كنند. در جدول زير خصوصيات ظاهرى مارهاى سمى و غيرسمى با يكديگر مقايسه شده است: مارها اغلب شبها فعاليت داشته و در صورت عدم آزار، به ندرت به انسان حمله مى كنند.
علائم گزش مار سمى
اغلب افراد مصدوم دچار ترس و هيجان شديد شده و ممكن است علائم شوك شامل رنگ پريدگى، پوست سرد و مرطوب، نبض ضعيف و سريع و تفس كوتاه و سريع در آنها مشاهده شود.
علائم موضعى مارگزيدگى
ممكن است اثر دندان مار به شكل دوزخم مجاور در محل گزش مشاهده شود.
درد محل گزش
تورم و تغيير رنگ محل گزش كه ابتدا قرمز شده وسپس به رنگ آبى متمايل به سبز درمى آيد.
به وجود آمدن تاول در محل گزش پس از چند ساعت خونريزى داخلى بر اثر گزش.
به علت نشت خون از رگها در احشاى داخلى يا ساير ارگانهاى بدن و يا تأثير سم در بدن ممكن است علائم زير ظاهر شود: تهوع، استفراغ،درد شكم، اسهال، خونريزى از بينى و دستگاه گوارش و ادرار، تعريق، ضعف شديد
اقدامات اوليه در برخورد با مصدوم
فرد مصدوم را به آرامش تشويق نموده و از حركت وى جلوگيرى كنيد.
علائم حياتى فرد مصدوم را كنترل نموده و در صورت لزوم عمليات احياى قلبى - ريوى را شروع كنيد.
اندام گزيده شده را با استفاده از آتل بندى بى حركت كنيد.
محل گزش را با آب و صابون بشوييد.
مصدوم را هر چه سريعتر به مركز درمانى انتقال دهيد.
توجه: از مكيدن محل گزش و همچنين بستن تورنيكه در بالاى محل گزش خوددارى كنيد. هر چند در بعضى از منابع علمى به آن توصيه شده است ولى در صورت تصميم به مكيدن محل زخم، بايد ترجيحاً از وسيله مكش استفاده نمود.
گذاشتن كيسه يخ بر روى محل گزيدگى باعث كاهش درد و جلوگيرى از جذب بيش از حد سم مى گردد.
با بريدن محل گزش و ايجاد برشى به عمق۰‎/۵و طول يك سانتى متر بلافاصله پس از گزش، مقدراى از سم به همراه خون از بدن خارج مى گردد.
پيشگيرى
در مناطقى كه احتمال وجود مار هست بايد از شلوار بلند، كفش ساق بلند يا چكمه و دستكش استفاده شود.
ب) عقرب گزيدگى
عقرب گزيدگى از گزش هايى است كه هم در داخل و هم در خارج از خانه به صورت نسبتاً شايع رخ مى دهد. اغلب فرد به علت عدم آگاهى از علائم و عوارض آن دچار اضطراب وهيجان مى شود. علائم موضعى: محل گزش قرمز، متورم، گرم ودردناك مى شود. علائم حساسيتى: در صورت بروز واكنش حساسيتى به سم، فرد مسموم دچار كهير، خارش، تنگى نفس، تورم عروق وافت فشار خون، تهوع و استفراغ، آبريزش از دهان، بى اختيارى ادرار و مدفوع و تشنج مى شود.
اقدامات اوليه:
مصدوم را آرام نموده و از حركت وى جلوگيرى كنيد و او را به پشت بخوابانيد در صورت نياز به احياى قلبى وتنفسى عمليات احيا را شروع كنيد و در صورت بروز علائم شوك، اقدامات لازم را انجام دهيد.
۳سانتيمتر بالاى محل گزيدگى باندى به پهناى بيش از ۱‎/۵سانتيمتر ببنديد.
اندام گزيده شده را در وضعيت مناسب به وسيله آتل ثابت كرده و در سطحى پايين تر از قلب قرار دهيد.
مصدوم را به نزديك ترين مركز درمانى انتقال دهيد.
پيشگيرى
در محلهايى كه احتمال وجود عقرب زياد است، هنگام استفاده از كفش، لباس، حوله و رختخواب، بايد به دقت آنها را تكان دهيد.
در اطراف منزل كنده درخت را خارج نموده و قطعات چوب را جمع آورى و به محل دورترى منتقل نماييد.
ج) گزيدگى توسط زنبور و ساير حشرات
اين نوع گزيدگى به صورت خيلى شايع اتفاق مى افتد و معمولاً بدون عارضه خاصى بهبود مى يابد ولى در مواردى كه نيش حشره در محل گزش مانده باشد بايد با احتياط كامل نيش را توسط پنس يا هر وسيله مشابه از محل درآورده و اقدام به كمپرس سرد نمود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |