پنجشنبه ۹ تير ۱۳۸۴ -
Thu, Jun 30, 2005
جوان
۳۱۷۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ارتباطات
مهرگان
ماجرا
گزارشى از پول توجيبى جوانان
از عشق گفتن
چه خوب است وقتى ازعشق مى نويسيم و چه بهتر وقتى كه شعرى از احمدرضا احمدى را در اين ستون برايتان نقل مى كنيم. شعرى از شاعر كرمانى الاصل كه اين روزها در ميانمان است وچه خوب اگر تا هست قدرش را بدانيم. دو شعر از كتاب «هزار اقاقيا در چشمان تو هيچ بود» كه توسط نشر ماه ريز منتشر شده است:
عهدى كه...
عهدى كه من باعشق دارم
جهانى را در سكوت
يك پرنده كه در باران مرد
از باغ جدا مى كنم
در يك بشقاب مى گذارم
اگر آفتاب بخشايش كند
اگر نوازنده سنتور بنوازد
نقشى از ياد دارم
قديمى است
شكسته است
اما در باغچه خانه من
گل مى دهد
عقيق شبانه
كه چشمان يار است
آن دم
به قصد جان من
سياه مى شود
كه من فراموش با دوباران
هر...
هر دو يكسان
هر دو گفتند: عشق
اما
در زمين نماندند
چه معصوميت جذابى بود
كه من در باران ماندم
تو در باران و سرما
اسرار بودى
نمى توانستى باور كنى
كه شايد
مرا به خانه تو بياورند
توبدان خانه
خاموش نيستى
اين دو و سه قطره
باران را
تحمل كن
آفتاب اكنون
لباس هاى ما مى رسد
من از ايوان
تمام توكل تو را برگل مى بينم
كه ستاره بر آسمان نمى تابد
بر پوست من مى تابد
كه كور و خاموش است
حرف دل
harfedel_ir@yahoo. Com
بن بست
عطر بهار
بوى نسيم
نيلوفرهاى آبى
جنبش رود
پرواز پرستو
نغمه  هاى مرغ عشق
اينست حكايت زندگى؟
***

باغ هاى سبز و سرخ
منتهى به كوچه هاى  بن بست
باغى كه سبز و سرخ و زيباست
ولى در دل خود
باتلاقى چنين دارد
وز درون اين كوچه هاى بن بست
از ميان اين باتلاق چنين
صداى ضجه و التماس است كه مى گويد
نزنيد، نكشيد، به باغ هاى منتهى به كوچه هاى بن بست نياييد
حجت عرفانيان پور

بى خيال
گفت: چقدر خوب بود وچقدر خوب تر كه براى هر كارى فكر مى كرديم؟ بله فكر و بعد حرف مى زديم.
پرسيدم: چطور مگه؟
گفت: تازه بعد از يك مدتى فهميدم كه چى بهم گفته؟
پرسيدم: مگه چى شنيدى؟
گفت: واقعاً راست مى گويند اگر آدمى مى فهميد كه چقدر دانستن بد است. هرگز دلش نمى خواست كه بزرگ شود تا بداند و بفهمد...
و باز پرسيدم: من كه نمى فهمم چه مى گويى؟
گفت: موضوع سر همينه!
پرسيدم: حالا بايد بخندم يا...
گفت: هيچى باباجون بى خيال.
افسانه طباطبايى مدنى

من گم شده ام
چون كودكى
پرسه زنان
در كوچه هاى دل تو
گم شدم.
صدايم كن!
شايد پيدا شوم.
احسان عزتى از قم
عشق مثل آبه
عشق مثل آبه... مى توانى توى دستت قايمش كنى، اما آخرش يك روز دستت را باز مى كنى و مى بينى نيست... قطره قطره چكيده بدون اينكه بفهمى و حالا دستت پر از خاطره است.
گلشيد بدوحى

كربلا
قامت رعناى تو
نخل سرسبز جنوب آرد به ياد
باغ پرگل
بوستان و لاله زار آرد به ياد
نقش پيشانى مبارك
بسته اى
در نگاهم
كربلا آرد به ياد
تيمور زمانيان از شاهين شهر

ديوانه اى زير باران
باران به شدت مى باريد. همه چاله ها و گودال ها پر از آب بود و وقتى ماشينى از روى آنها مى گذشت، آب گل آلود را همچون موج هنگام توفان، خشمگينانه روى لباس هاى رهگذرانى كه در حال دويدن بودند، مى پاشيد. همه در تقلا بودند تا هر چه سريع تر خود را به مقصد برسانند. ديوانه اى در حالى كه آواز مى خواند در خيابان راه مى رفت. همه لباس هايش خيس شده بودند و كلاه پشمى اى كه هميشه روى سرش بود از شدت ريزش آب ناودان ها بر سرش، كج شده بود. ديوانه جايى براى رفتن نداشت و بى هدف راه مى رفت. مردى در حال باز كردن در منزلش بود. ديوانه وقتى او را ديد گفت: «مى گذارى بيايم تو، سردم شده است. كلاهم پر از آب است.» مرد كه از قيافه و حرف هاى او فهميد ديوانه است گفت: «نه. كلاهت را پشت و رو كن آبش بريزد.» داخل شد و در را محكم بست. ديوانه زير باران مدتى به در نگاه كرد و سپس راه خود را كشيد و رفت. كمى جلوتر كسى را ديد كه در پناه درختى در كنار خيابان ايستاده است. ديوانه از او پرسيد: «مى توانم زير درختت بايستم.» و بعد گفت: «خيس شده ام.» اما در جواب لگدى دريافت كرد و زمين خورد. ديوانه ناگهان شروع به چرخيدن به دور خود كرد. مى چرخيد و مى چرخيد. دستهايش را باز كرده بود و سرش را رو به باران مى گرفت. گاهى فرياد مى كشيد. آنقدر چرخيد كه از بينى اش خون آمد. با هر چرخشى خون و آب به اطراف پخش مى شد. لباسش نيز خون آلود شده بود. باز مى چرخيد و مى چرخيد. متوجه نشد كه درون خيابان است و خطى از خون را به دور خود كشيده است... پيرزنى از پنجره خانه اش در حالى كه روى صندلى راحتى خود لميده بود داشت به باران نگاه مى كرد و چاى مى نوشيد. ديوانه را ديد كه در حال چرخيدن به دور خود است با خود فكر كرد: حتماً يا ديوانه است و يا عاشق. در حالى كه به جوانى خود فكر مى كرد به طرف ديگر خود نگاه كرد و ديد ماشينى با سرعت مى آيد. با چشم خود اتومبيل را دنبال كرد و ديد كه چگونه به شدت با ديوانه تصادم كرد...
مهدى اسفنديارى
گزارشى از پول توجيبى جوانان
با چقدر پول تو جيبى كارت راه مى افته؟
217986.jpg
ساناز اقتصادنيا
از پنج تا يك تومانى شروع شد. هفته اى پنج تومان. آن وقت ها كه كودك بوديم با هفته اى پنج تومان خيلى كارها مى شد كرد. از خريدن انواع و اقسام قاقالى لى ها بگيريد تا اسباب بازى هايى كه با پس انداز چندماهه مى شد خريد.
بزرگ تر كه شديم، پول توجيبى شد ماهى صدتومان. اسمش اين بود كه مال خودمان است و هركارى بخواهيم با آن مى كنيم. اما واقعيت اين بود كه پدر و مادرها باز هم به نحوه خرج كردن پول توجيبى هايمان خط مى دادند. ياد مى دادند كه چطور جمع كنيم و با آن يك چيز باارزش و ماندگار بخريم.
بزرگ تر از آن هم كه شديم، پول توجيبى شد ماهى ده هزارتومان. راستش را بخواهيد من تا همين جا بيشتر يادم نمى آيد. چون ديگر از سن پول تو جيبى گرفتن ردشدم. اين روزها اما رقم هاى عجيب و غريبى درباره پول تو جيبى مى شنوم. رقم هايى كه صدهزار تومان كمترين آنهاست. شما چقدر پول توجيبى مى گيريد؟ سيصدهزارتومان، پانصدهزارتومان...
اى بابا! مى خواهيد سرماه يك ماشين آخرين سيستم برايتان قول نامه كنيم! اما اين همه ماجرا نيست. همه جوان هاى ايرانى كه به اندازه هم پول توجيبى نمى گيرند. اصلاً خيلى ها پول توجيبى نمى گيرند. بعضى ها هم كه به دلايلى خودشان كارمى كنند و شايد پول توجيبى كوچكترهايشان را مى دهند.
فرهنگ پول توجيبى دركشورهاى مختلف
درتعريف پول توجيبى آورده اند: «پول توجيبى وسيله اى است تعليماتى با هدف معين: پيداكردن تجربه در استفاده از پول با حس انتخاب خود و قبول مسؤوليت.»
اين موضوع در فرهنگ خيلى از كشورها وجوددارد و در خيلى هاى ديگر ديده نمى شود.
مثلاً جوانان و نوجوانان آمريكايى يا كانادايى اصلاً اصطلاحى به عنوان «پول توجيبى» ندارند.
آنها از همان كودكى خود را موظف به كاركردن مى دانند و براى كارى كه انجام مى دهند (شيرفروشى، باغبانى، پخش روزنامه و...) پول دريافت مى كنند. نمونه بارز اصطلاح «كار، عارنيست». براى همين نيازى هم به دريافت پول توجيبى از والدينشان ندارند. برعكس آن، دركشورهايى مثل چين و ژاپن، بچه ها ارزش هر «ين» يا «يوان» را به خوبى مى دانند و با اصطلاح پس انداز به خوبى آشنا هستند. در بعضى كشورها هم مثل سوئد قضيه جورديگرى است. دركشور سوئد اين طور نيست كه پدر و مادرها هرماه به طور مستقيم به فرزندانشان مبلغى به عنوان پول توجيبى بدهند.
هركودكى كه در اين كشور به دنيا بيايد، دولت او را تحت حمايت خود قرارمى دهد. براى او حساب پس انداز بازمى كند و خانواده موظف مى شود هرماه مقدارى پول به اين حساب واريز كند. دولت هم ماهانه مقدارى به اين مبلغ اضافه مى كند. هرنوجوانى كه به سن چهارده سالگى برسد، از اين مبلغ مطلع مى شود و در سن هجده سالگى در صورتى كه شرايط جسمى و ذهنى مناسبى داشته باشد مى تواند از اين پول برداشت كند و كسب و كار راه بيندازد يا تحصيل كند و يا...
در بعضى كشورهاى ديگر هم نوجوانان و جوانان، پول توجيبى را به نيت خاصى پس انداز مى كنند و براى همان نيت خرج مى كنند. روزنامه «استاندارد» چاپ آفريقاى جنوبى درباره نحوه خرج كردن پول توجيبى بچه هاى كشور غنا مى نويسد: «طبق آخرين تحقيقاتى كه انجام داديم به اين نتيجه رسيديم كه يك نوجوان غنايى تنها با يك انگيزه پول خود را پس انداز مى كند. آن هم براى خريد يك جفت كفش فوتبال يا يك توپ چرمى.
آنها مى دانند اگر فوتباليست قابلى شوند، دلالان فوتبال آنها را خريدارى مى كنند و به تيم هاى اروپايى مى فرستند. بنابراين آنها با اين پول مى توانند خانواده خود را از فقر نجات دهند.»
در ايران چگونه است؟
دركشور ما پول تو جيبى گرفتن، حالت هاى مختلفى دارد. عده اى هستند كه زياد پول مى گيرند، زياد هم خرج مى كنند. تازه آخرماه كم هم مى آورند. اين عده فقط پول خوردن و نشستن دركافى شاپ ها و رستوران هاى مختلف شهرشان، بالغ بر صدهزارتومان است. حالا بگذريم از خرج هاى عجيب و غريب ديگر. پرستو از همين گروه است. او ماهى دويست و پنجاه هزارتومان پول توجيبى مى گيرد كه پنجاه هزارتومان آن را هرماه فقط در آرايشگاه خرج مى كند: «پنجاه تومان براى آرايشگاه اصلاً پول زيادى نيست. دوبار براشينگ براى دوبار مهمانى كه بخواهم بروم حدود پانزده هزارتومان مى شود. حالا بقيه چيزها را خودتان حساب كنيد. درست كردن ناخن ها و...» تازه گلايه مى كند كه خرج لباس هايش هم با خودش است. پدر او كارخانه دار است و به غير از پرستو، يك پسر چهارده ساله هم دارد. اما برادر پرستو، فقط ماهى صدهزارتومان پول توجيبى مى گيرد. طفلكى برادر پرستو!
عده ديگرى هستند كه زياد مى گيرند اما مخشان خوب كارمى كند و پولشان را خرج چرت و پرت نمى كنند. پس انداز مى كنند و بعد از مدتى يك چيز باارزش و درست و حسابى براى خودشان مى خرند. مثلاً موبايل، دوربين، وسايل صوتى - تصويرى و...
ميلاد، موبايلش را به همين روش خريده است. هم سيم كارت را و هم گوشى آخرين مدلش را: «بقيه بچه ها پولشان را هدرمى دهند. من اما پس انداز مى كنم و تقريباً هر شش ماه يكبار مى توانم يك چيز باحال بخرم.»
پدر ميلاد فوت كرده است و او هرماه از مادرش حدود صد و پنجاه هزارتومان پول توجيبى مى گيرد. البته همه خرج هايش با خودش است. حتى پول دانشگاه آزاد را هم هر ترم خودش مى دهد.
تعداد ديگرى هم هستند كه به اندازه اى كه بايد، مى گيرند و خرج مى كنند. با احتساب اينكه بعضى از خرج ها مثل خريد لباس و تحصيل و... به عهده خانواده است.
البته انواع مختلف ديگرى هم هست. مثل كسانى كه كم مى گيرند، زياد خرج مى كنند و آخرماه مجبورند از دوستانشان قرض بگيرند. عده ديگرى هم اصلاً با پول توجيبى ميانه اى ندارند. هروقت بخواهند، براى هركارى كه بخواهند، بى تعارف پول مى گيرند وبى محابا خرج مى كنند. البته گفتنى است اين دو دسته آخر در زندگى آينده شان، هميشه به مشكل برمى خورند.
چون با فرهنگ درست پس انداز آشنا نيستند يا اصلاً ياد نگرفته اند كه چطور دخل و خرجشان را با هم هماهنگ كنند.
براى جوانان ديگرى هم، اصلاً پول توجيبى معنا ندارد. شايد هم برعكس باشد. يعنى آنها به خانواده شان ماهيانه بدهند. عده اى كه به خاطر شرايط نامناسب اقتصادى خانواده، مجبورند از كودكى كاركنند و كمك خرج پدر و مادرشان باشند.
پدرها و مادرها بخوانند
در سايتى به نام www. Hasht .com نويسنده اى (كه به نظر روانشناس مى آيد) مطلبى باعنوان «۵ توصيه براى آموزش مديريت پول به فرزندان» نوشته است كه خواندن آن ضررندارد. البته اعتقادات او (هرچند درست است) اما به نظر كمى آرمانى مى آيد. دراين سايت نوشته شده: «دراينجا پنج نكته مهم براى پرورش فرزندانى كه ارزش پول را درك كنند وبدانند كه چگونه آن را خرج كنند، ذكر مى شود:
۱- تفاوت بين نيازها و خواسته ها را حتى به خردسال ترين كودكان آموزش دهيد.
توضيح دهيد برخى از چيزهايى كه كودك مى خواهد خيلى گران است، يا براى خريد بعضى از چيزها بايد منتظر باشد. اين كار به فرزند شما كمك مى كند كه در آينده استقلال و اعتماد به نفس لازم را براى گفتن «نه» و انجام ندادن برخى از كارها داشته باشد: از سيگاركشيدن و مصرف موادمخدر تا خريد لباس هاى مد روز.
۲- به كودكان خود اجازه دهيد كه از اوان كودكى تصميمات مالى بگيرند. در بسيارى از خانواده ها، پول توجيبى فقط براى اين است كه از دادن هرروز پول به فرزند خوددارى شود. اما شما بايد درمورد چگونگى خرج اين پول با جوان خود صحبت كنيد. چگونگى خرج اين پول توجيبى درس مهمى است كه جوان فرامى گيرد. هرجوان بايد پول توجيبى خود را به سه قسمت تقسيم كند: يك قسمت براى پس انداز، يك قسمت براى خرج كردن و يك قسمت براى صرف امور خيريه. توصيه مى شود كه فرزند هرماه يكبار به همراه خانواده اش براى پس انداز آن بخش از پول توجيبى خود كه پس اندازكرده است، به بانك برود.
۳- يك انتخاب جذاب براى خرج پول و انگيزه لازم براى پس اندازكردن در اختيار جوان بگذاريد.
۴- مطمئن شويد كه فرزندتان ارتباط بين كاركردن و درپى آن پرداخت چك ها و ماليات را مى فهمد. بگذاريد فرزندان شما بدانندپولى كه خرج مى كنيد، حاصل ساعاتى است كه كاركرده ايد. به آنها بگوييد كه دولت بخشى از درآمد شما را به عنوان ماليات كسر مى كند.
۵- سرمايه گذارى را به فرزند خود آموزش دهيد. هيچ آموزگارى بهتر از تجربه نيست. از اين رو اگر سهامى مى خريد با جوان خود درمورد ارتباط بين مشترى بودن و سهام دار بودن يا شريك بودن در يك شركت صحبت كنيد. ياددادن جنبه هاى علمى و كاربردى مديريت اقتصادى (ازقبيل پس انداز در برابر خرج كردن پول و خريد مطلوب) بسيار مهم است. مديريت پولى صحيح به فرزند شما كمك خواهدكرد كه به اهداف زندگى خود برسد و آنها را به طور مناسب تنظيم كند. اين قدرت پول نيست كه انسان را ثروتمند مى كند بلكه تسلط داشتن بر آن و قدرت انسان در مديريت پول و اقتصاد است كه از او يك ثروتمند مى سازد.»
خدا را شكر
به راستى با چقدر پول تو جيبى كارت راه مى افته؟ با چقدر پول در ماه مى توانى خودت را اداره كنى؟ تازه فراموش نكن كه هنوز خرج خورد و خوراكت را خانواده ات مى دهند. خيلى وقت ها خرج تحصيلت، پوشاكت و... همه به عهده پدر و مادرت است.
خودت را با پرستو كه ماهى پنجاه هزار تومان خرج آرايشگاهش مى كند مقايسه نكن. با اويى كه دائم با خانواده اش سر پانصدهزارتومان چانه مى زند مقايسه نكن. با كسى كه صدهزارتومان را در يك هفته خرج مى كند مقايسه نكن. خدا را شكر كه همين صد تا يك تومانى هم در جيبت هست كه نخواهى تا خانه پياده بروى. خدا را شكر كن كه هنوز جيب شلوار جينت تارعنكبوت نبسته است و خدا را شكر كن به خاطر خيلى چيزهاى ديگر كه هنوز از آن بى خبرى. شكر كن كه فعلاً خريد كيلو كيلو گوجه فرنگى و خيار و... گردن تو نيست. كه هنوز نمى خواهى با اين مغازه دار و آن فروشنده، سر هزار تا يك تومانى چانه بزنى. شكر كن كه خيلى وقت ها مى توانى از زير خيلى مسؤوليت ها در بروى. خيلى سال نمانده است تا تو هم به جرگه همان هايى بپيوندى كه براى خريد يك كيلو گوشت ارزان تر، از اين سر شهر به آن سر مى روند و خودشان سوار اتوبوس مى شوند تا جوان هايشان با تاكسى اين ور و آن ور بروند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |