شنبه ۱۱ تير ۱۳۸۴ -
Sat, Jul 2, 2005
فرهنگ و هنر
۳۱۷۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
نگاهى به اولين كتاب «نيلوفر پذيرا» بستر گل هاى سرخ
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمد حسين عابدى
قسمت سى و چهارم
در مثالى كه در شماره گذشته ذكر شد مى توان اين موضوع را ديد كه شاعر، با وجود آشنايى با الگوهاى شناختى آرمانى شده، به انتخاب متفاوتى دست زده است و به اين ترتيب مى توان گفت كه انتخاب شاعر براساس تشابه هاى رايج و شناخته شده نيست. همچنين اين نكته را نيز مى توان دريافت كه شاعر به استعاره زنده توجه داشته است و نه استعاره مرده.
شاعر، تشابه را با توجه به بافت مى سازد
و اما نكته مهمتر كه درباره تفاوت شعر هفتاد با شعرهاى پيش از خود بايد به آن اشاره شود و بيشتر نيز درباره تفاوتهاى موج نو و شعر هفتاد درباره آن سخن گفته بوديم اين نكته است كه شاعر شعر هفتاد به دنبال شباهتها نيست چرا كه اصولاً به دنبال تصوير شعرى و تشبيه نيست. در شعر هفتاد، دلالت هاى چندگانه معنايى قرار نيست كه براساس شباهت ها رخ دهد. اين فقط ادات و يا اجزاى تشبيه نيست كه حذف مى شود و فقط به حذف فضاسازها اكتفا نمى شود بلكه با استفاده از بافت زبانى، كلمات داراى هويتى تازه مى شوند. بنابراين اصل وجود عنصر شباهت، يعنى آنچه كه پيش از اين مبناى كار شاعران براى استفاده از استعاره، تشبيه، تصويرسازى و ايجاد تصوير شعرى بود؛ در شعر هفتاد چندان مورد توجه قرار نمى گيرد.
در شعر هفتاد كلمات بدون شباهت قبلى و يا بهتر است بگوييم بدون شباهت هاى از پيش موجود و تعريف شده به جاى يكديگر مى نشينند و اين بر عهده خواننده شعر است كه با توجه به بافت ارائه شده توسط شاعر، شباهتها را كشف كند. اين به معنى بى ربط بودن انتخاب شاعر از ميان كلمات و يا فقدان ارتباط بين كلمات جايگزين نيست بلكه در اينجا شاعر وخواننده شعر، هر دو به دنبال كشف ارتباط ميان كلمات هستند.
كلمه اى به جاى كلمه اى ديگر مى نشيند و در اثر اين جانشينى، رابطه اى كشف مى شود. همانطور كه پيشتر هم مثال زديم ميان مدلول هاى كلمه هاى «اتومبيل» و «مى»شباهتى وجود ندارد اما «اتومبيل» به جاى «مى» مى نشيند و مستى مى آورد «مى» به جاى «اتومبيل» مى نشيند و تو را در خيابانها مى گرداند و تو او را در خيابان مى گردانى. اينجاست كه نقش خواننده شعر نيز بسيار اهميت مى يابد. كشف رابطه هايى كه پيش از اين موجود نبوده است و يا بهتر است بگوييم كشف آنچه كه پيش از اين مرسوم نبوده است و در اين حالت گاهى هر خواننده مى تواند رابطه هايى را بين كلمات بيابد كه براى خواننده ديگر و يا حتى شاعر، تازگى داشته باشد.
ادامه دارد
نگاهى به اولين كتاب «نيلوفر پذيرا» بستر گل هاى سرخ
جست و جوى
روزگار گم شده در غبار جنگ
218277.jpg
ترجمه: اميلى امرايى
دوم ماه مه، با معرفى كتاب «بستر گل هاى سرخ ؛ در جست وجوى افغانستانم» ديگر خالد حسينى تنها نويسنده افغان انگليسى زبان محسوب نمى شد؛ حالا ديگر نيلوفر پذيرا هم به ليست پيشگامان ادبيات داستانى نوين افغانستان اضافه شده بود.
افغانستان مدتى است كه از غبار جنگ بيرون آمده؛ حالا درست در نقطه اى ايستاده كه مى توان چهره كريه جنگ و عواقب اش را در آن به راحتى ديد. دير يا زود اين مسأله درباره كشورهايى همچون عراق و دارفور هم تكرار مى شود. اما افغانى ها زود جنبيدند، نكته اى را در اين ميان نبايد فراموش كرد. چيزى كه در حال حاضر با آن مواجه ايم روايت بورژواهاى ضداستعمار افغانى است. يعنى داستانى كه با آن مواجه ايم در عين تلخى و حقيقت تمام ماجرا نيست، بلكه راوى اين ماجرا از خاستگاه طبقه مرفه و تحصيلكرده اى است كه در بحبوحه جنگ و ويرانى به اروپا و آمريكا گريخته اند. سالها طول مى كشد تا رنج كشيدگان اصلى اين جنگ لب به سخن بگشايند. نيلوفر پذيرا در « بسته گلهاى سرخ» جنبه هاى ديگرى از افغانستان را كه روزگارى سرشار از زيبايى بود؛ به تصوير مى كشد.
او به ماجرايى مى پردازد كه پيشتر با كمك او، مخملباف آن را روى پرده برده بود. «سفر قندهار»زاده تخيل او نبود. ماجرايى واقعى بود كه پذيرا به اندازه «نفس» با آن درگير است.
پذيرا در سفر قندهار و گلهاى سرخ براى يافتن گم كرده اى در دل جنگ به افغانستان مى رود، پذيرا مى  گويد: «مخملباف با دستمايه قرار دادن حكايت من؛ وضعيت اسفناك زنان افغان را نشان داد.» خالد حسينى نويسنده رمان پرفروش و مطرح «بادبادك باز» درباره اين كتاب خاطره گونه مى گويد: «اين كتاب داستان همه افغانهاى جنگ زده است، حكايت عشقهاى از دست رفته، كودكى هاى فنا شده و حكايت سايه هولناك كمونيست و تراژدى غمناكى كه طى سى سال گذشته گريبان افغانستان را گرفته بود. پذيرا با قلمى شاعرانه و نگاه سينمايى از سى سال شكنجه حرف مى زند و از عاقبت دوستى كه نتوانست چون او از چنگال دهشتناك جنگ بگريزد.»
نويسنده در خانواده اى مرفه به دنيا آمده است، كودكى هايش را در كابل گذراند. درست وقتى به شش سالگى مى رسد، جنگ افغانستان و شوروى آغاز مى شود و آن روز درست مصادف بود با پايان كودكى هايش. پدرش پزشكى صاحب نام بود و در اين ميان با اعضاى خانواده اش و جمعى از دوستانش دستگير شد. كشورش در جنگى خونين اسير بود، ارتش شوروى و چريك هاى تحت حمايت آمريكا، كابل را غرق خون كرده بودند.
پذيرا مى گويد: «هميشه پيش خودم مى گويم، مى توان آن روزها را فراموش كرد؟! نه من و حتى تاريخ هم نمى تواند...»
در ميان خون، ترس و هراس از جنگ، اما قلب زندگى مى تپد وهمين تپيدن نيلوفر پذيرا را وا مى دارد تا بستر گلهاى سرخ را سالها بعد بنويسد.
نيلوفر در ميان جنگ به دوستى و رابطه عاطفى عميق اش با دايانا ادامه مى دهد. همه اينها ميان شعر و ترس از مقاومت هاى زيرزمينى جريان دارد. بعد از ده سال تلاش ومقاومت؛ بالاخره خانواده نيلوفر به نقطه اى رسيدند كه فرار را برقرار ترجيح دادند؛ آنها از طريق كوهها به پاكستان گريختند و از آنجا راه كانادا را در پيش گرفتند. اما ارتباط دايانا و نيلوفر از طريق نامه نگارى همچنان ادامه داشت و در اين ميان ناگهان اين ارتباط ناباورانه قطع مى شود؛ نيلوفر احساس مى كند تنها و بى كس است وهمه اينها را از عواقب جنگ مى داند.
او دوباره براى يافتن گم شده اش روانه كابل مى شود، درست در روزهايى كه كابل زير سلطه طالبان آخرين نفس ها را مى كشد؛ تا اين جاى داستان براى خواننده كتاب آشناست؛ براى اينكه مخملباف آن را با دوربين شاعرانه اش به تصوير كشيده است و خواننده از عاقبت دردناك دايانا باخبر است. سفر قندهار اما، تنها گوشه اى از ناگفته هاى پذيرا را شامل مى شود؛ تقصير ماجرا در «بستر گل هاى سرخ» است. پذيرا در مراسم معرفى كتاب اش در هتل دريكه تورنتو گفت:«همه چيز براى خانواده ما از روزى سياه شد، كه كار سربازگيرى بالا گرفت. جنگ دامنگير برادر يازده ساله ام هم شد. همه اينها مقاومت پدرم را در هم شكست و بالاخره پدرم كوله بارش را بست. او درست از روزى كه پا را از كوههاى افغانستان بيرون گذاشت حسرت افغانستان را به دل داشت.» انتشارات رندوم هاوس در معرفى اين كتاب نوشته است: «پذيرا از خودش نمى گويد، او سفير كودكانى است كه خارج از افغانستان بزرگ شده اند و حالا پذيرا همه چيز را براى آنها نشان مى دهد.»
پذيرا كه نقش«نفس» را در سفر قندهار به عهده داشت به راستى خودش را بازى مى كند؛ همانطور كه در كتاب اش هم خودش را روايت مى كند. درست همان راوى «بستر گل سرخ» او مى گويد: «رابطه من و نفس (نقش اول سفر قندهار) رابطه خاصى بود ؛ من در پوست نقشى كه به عهده داشتم فرو رفته بودم. نقش خودم را بازى مى كردم؛ چنين نقشى به خودى خود عجيب است و نادر. اين نقش زمانى سخت تر شد كه با خاطرات گذشته و به خصوص تلخ همراه باشد. با اين حال از آن جايى كه به جنبه هاى مختلف اين خاطره ها رنگ و بوى داستان داده شده راحت تر مى توانستم بپذيرمش».
پذيرا به بهانه جست وجوى دايانا، بستر گل سرخ را مى نويسد، اما ماجرا چيز ديگرى است؛ او دنبال خودش مى گردد، نيلوفر خودش را لابه لاى جنگ وخون جا گذاشته است وحالا بازگشته تا خودش را پيدا كند.
در بخشى از اين كتاب مى نويسد:«از ترس اينكه مبادا دولت كمونيستى مدركى عليه پدرم پيدا كند، مادرم هر آنچه از آن هراس داشت به آتش سپرد. دريچه كوچك بخارى باز بود و كتابها شعله هاى آتش را بالا و بالاتر مى بردند.تنها صدا، صداى سوختن كاغذها بود و آه مادرم. شعله ها در چشم هاى مادرم منعكس مى شد و او هرگز لحظه اى را كه جلوى بخارى چمباتمه زده بود فراموش نمى كند.
آن روزها كتاب سوزى تبديل به يك آئين شده بود. شعله هاى ارغوان زبانه مى كشيدند و حتى به نامه هاى پدرم هم رحم نمى كردند.
نكته جالب اين جاست كه نويسنده در تمام طول اين كتاب خشمى فرو خورده از كمونيست ها و شوروى را نشان مى دهد كه كمى عجيب است؛ اين در حالى است كه اين عصبانيت نسبت به طالبان كمتر است و شايد اين مسأله از آنجايى ناشى مى شود كه راوى درد اين دوره را نچشيده است. او كه بيشتر خشم اش متوجه نيروهاى خارجى است در اين باره مى گويد: «مردم افغانستان هم درباره شرايط موجود به اندازه خارجى ها و مهاجمان مقصرند، اما حضور خارجى ها معادلات اجتماعى و سياسى را طورى به هم مى ريزد كه ديگر بحث از مسائل داخلى غيرممكن مى شود».
مطرح شدن ناگهانى «بستر گل هاى سرخ» تا حد زيادى هم مديون ناشر مطرح و شناخته شده اش «رندوم هاوس» است، سخنگوى اين انتشارات درباره اولين كتاب پذيرا مى گويد: « اين روزها ديگر بچه هاى دبيرستانى هم تحت تأثير بمباران خبرى هستند ؛ همه ما از وضعيت افغانستان و كشورهاى جنگ زده اين چنينى خبر داريم. و دوست داريم به اطلاعاتمان اضافه كنيم. و در اين ميان نويسندگان مهاجر از شانس بيشترى برخوردارند. براى اينكه تكه اى از سرزمين شان را با خود به غربت آورده اند و پرده از روى آن بر مى دارند و داستان با قلم آنها مى درخشد.
نيلوفر پذيرا از دور دست ها حرف مى زند، از افغانستان امروز ، او از اين كتاب به عنوان تريبونى استفاده مى كند تا افغانستان حقيقى را به ما نشان دهد.
آمار فروش رمان ها وخاطرات طى چند ماه اخير به راحتى گواه همين نكته است، نويسندگان مهاجر شرقى در اروپا و آمريكا از شانس زيادى برخوردارند . اين روزها ديگر كسى به اخبار دل خوش نيست و دنبال منبع موثق ترى مى گردد. و نويسنده ها در اين ميان از تجربه هايشان مى گويند. كارمن بن لادن، خالد حسينى و حالا هم نيلوفر پذيرا همگى زنجيره اى هستند كه در اوايل قرن حاضر مخاطب آمريكايى را با دنياى شرق پيوند مى زنند.
پذيرا در عنوان كنايه آميز كتاب اش اشاره به گل هاى سرخ رنگ مزارع خشخاش دارد ؛ او دنياى يك افغان مهاجر و جنگ ديده را به خوبى ترسيم مى كند، به قول احمد رشيد نويسنده افغانى ،پذيرا پرتره هاى رنگارنگى از افغانستان پيش روى ما گذاشته است.
پذيرا خبرنگار، كارگردان، بازيگر و حالا نويسنده مهاجرى است كه در تورنتو از جايگاه مشخصى برخوردار است. بااين حال او خود را كانادايى - افغانى مى داند و مى گويد او و ديگرانى كه توانسته اند بيرون از افغانستان تحصيل و زندگى كنند صاحب دو مليت هستند. آنها مى توانند با نشان دادن جلوه هاى دو مليت ، تنش هاى جهانى را كه ناشى از عدم شناخت و بى خبرى است از بين ببرند.
پذيرا داستانش را در روسيه، كنار مزار شهيدان جنگ روسيه، درست روبروى كاخ كرملين و زير تابلوى مك دونالد تمام مى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |