|
|
|
سنگرسازان بى سنگر
|
|
|
|
براى شهيد سيدمرتضى آوينى
|
|
|
|
|
محاصره يادبود شهيد حسين شركت
با شروع جنگ تحميلى و تجاوز عراق به مرزهاى غرب و جنوب غرب كشور، حسين لباس رزم پوشيده و به خيل رزم آوران آوردگاه نبرد پيوست و در عمليات هاى ثامن الائمه و فتح المبين شركت كرد. پس از بازگشت از جبهه، به عضويت جهاد سازندگى درآمد و براى سومين مرتبه، با جهاد گران جهاد سازندگى روانه ميدان رزم شد. استعداد سرشار و هوش خدادادى او سبب شد در مدت كوتاهى مسؤوليت گردان مهندسى- رزمى را به عهده بگيرد و در عمليات غرور آفرين فتح المبين و بيت المقدس فعالانه كار كند. ظهر روز واقعه، حسين به همراه برادرش در ۲ كيلومترى خرمشهر بودند. خواستند وضو بگيرند و نماز بخوانند. حسين در گوش يكى از دوستان مى گويد «بايد وضوى خون بسازيم» . اين قطعه از سرود آنها بود، عصر روز سوم خرداد ماه ،۱۳۶۱ روز آزادسازى خرمشهر و در آخرين مرحله عمليات بيت المقدس به مجسد خرمشهر رفت. حاج حسين خرازى كه ياران خود را در منطقه گمرك در تنگناى محاصر، ديده بود از او و ديگر دوستان خواست تعدادى از رزمندگان را جمع آورى كند و براى يارى بچه هاى لشكر به گمرك بروند. حسين شركت و سيد محمد لاله زار، جمعى از رزمندگان را به گمرك رساندند و با دشمن درگير شدند. پس از شكستن محاصره، در حالى كه حسين و اكبر سلطانى در كنار هم بودند. سلطان به شهادت رسيد و لحظاتى بعد سر حسين كه هميشه مى گفت، آن را به خدا هديه كرده ام، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به مقام چشمه نوشى كوثر نايل آمد.
يكى از خاطرات شهيد حسين شركت:
در عمليات دشت عباس، برادرى به نام رضايى مجروح شد و در پشت خاكريز دشمن ماند. آتش دشمن به گونه اى بود كه برگشتن به آنجا و آوردن او، خيلى مشكل بود؛ اما حسين چون مى دانست برادر رضايى همسر و شش فرزند دارد، تصميم گرفت به هر نحوى كه شده او را نجات دهد. بنابراين لباس يكى از كشته هاى عراقى را پوشيد و به آنجا رفت و با هر زحمتى كه بود، وى را به جبهه خودمان آورد. برادر رضايى مى گويد: من زندگيم را مديون حسين هستم.
|
|
|
|
|
سنگرسازان بى سنگر
آخرين پيام
|
|
|
به ياد شهيد احمد دادخواه تهرانى احمد دادخواه سال ۱۳۳۷ در خانواده اى كارگر و مذهبى در شهر آبادان به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايى خود را در دبستان سعدى آبادان آغازكرد و به دنبال بازنشستگى پدر، خانواده اش به اصفهان مهاجرت كردند و تحصيلات متوسطه اش را در دبيرستان هاى حافظ، ابونعيم و صائب اصفهان ادامه داد. طى دوران تحصيل شاگردى موفق و ممتاز بود. در سال ۱۳۵۶ به رشته مهندسى برق دانشگاه صنعتى اصفهان راه يافت و اين سرفصلى جديد در فعاليت هاى سياسى - مذهبى اش شد. به دنبال پيروزى انقلاب اسلامى و با مشاهده عملكرد دولت موقت و شيوه هاى اصلاحى و رفرميستى (به جاى روش هاى انقلابى) خيلى زود ازآن قطع اميدكرد. دشمنان داخلى و خارجى با توسل به انواع حيله و مكر از اشتباهات و ضعف هاى دولت موقت براى نابودى اهداف آتى انقلاب نوپاى اسلامى استفاده مى كردند. اما وى بسيار هوشيارانه به انتقاد سازنده از عملكرد انقلابى و اسلامى آنها مى پرداخت. هنوز مدت زيادى از تجاوز مزدوران بعثى به خاك ميهن اسلامى نگذشته بود كه راهى جبهه شد و دركنار برادران جهادگر به خدمت پرداخت. سومين سال پيروزى انقلاب اسلامى در تأييد بيعتش با رهبر و شهيدان گلگون كفن، مدتى را درجبهه بود و با شنيدن زمزمه آزادسازى خونين شهر، براى شركت در عمليات بيت المقدس دوباره عازم كربلاى خوزستان شد و مسؤول واحد مشترك مهندسى - رزمى سپاه، جهاد و ارتش درمحور فارسياب شد. تلاش او درانجام وظيفه خطيرش با وجود بعد وسيع كار، نه تنها مشكلات را هموار مى كرد، بلكه ديگران را نيز در يارى رساندن به رزمندگان جبهه راسخ تر مى ساخت. ايمان و اراده قوى او همواره با چهره هميشه خندانش خستگى شبانه روزى كار را از تن ها به درمى كرد. يكى ازويژگيهاى بارز وى، شكيبايى درمشكلات بود. احمد همچنين بسيار باهوش بود. او مى توانست با همه ارتباط برقراركند. روانشناس و جامعه شناس زبردستى بود. كار نيروهاى مهندسى بيشتر در شب انجام مى پذيرفت. احمد هرشب يك شعر حماسى يا يك حديث يا آيه اى از كلام الله مجيد - كه جنبه اى حماسى داشت - انتخاب مى كرد و براى همه مى خواند. به اين ترتيب همه خستگى از تنشان مى رفت و دركار راسخ تر مى شدند. كار احمد با ساخت جاده هاى موردنياز منطقه آغازشد. تكميل اين جاده ها، سرآغازى بود براى انجام فعاليت مهندسى - رزمى درمنطقه. دادخواه ازنخستين نيروهايى بود كه در فعاليت هاى مهندسى - رزمى ابتكاراتى به خرج مى داد. اين تولدى بود براى واحد مهندسى - رزمى جهاد اصفهان كه تا پايان دوران دفاع مقدس به كمال خود رسيد. آن گونه كه توانست در شكل گردان هاى عملياتى آبى - خاكى به موفقيت هاى چشمگيرى دست يابد. هرزمان كه فرصتى پيش مى آمد، براى مثال، مابين عمليات هاى آفندى دادخواه، برادران را به گروههاى مختلف تقسيم مى كرد و نسبت به توانايى هاى فردى شان، به آنان آموزش مى داد و ساماندهى مى نمود. وى به يادگيرى مهارت ها و تخصص هاى مربوط به عملكرد مهندسى - رزمى اهميت فراوان مى داد. احمد دادخواه به نقاط ضعف عمليات هاى گذشته توجه نشان مى داد تا مهارت هاى لازم را ميان برادران جهادگر ايجادكند. ازجمله، پشت جبهه صحنه هاى عمليات مهندسى - رزمى را شبيه سازى مى كرد و نيروها را متناسب با شرايط عمليات آموزش مى داد تا در شب عمليات مشكلى پيش نيايد. محور عملياتى دادخواه در عمليات بيت المقدس، فاصله كمى با دشمن داشت. براى شناسايى وضعيت جديد دشمن و بازديد ازخاكريزى كه در كنار ايستگاه حسينيه زده شده بود، به خط مقدم رفت. بقاياى تانك هاى دشمن كنار جاده ها صف كشيده بودند. عده اى عراقى فرارمى كردند. او تماشاگر اين صحنه بود كه يكى از بقاياى تانك هاى دشمن كه درحال فرار بود، او را مورد هدف قرارداد. در صبحگاه شب اول عمليات، روز هفدهم ارديبهشت ۱۳۶۱ درمرحله دوم عمليات بيت المقدس هنگامى كه طلوع خورشيد همه جا را نورباران مى كرد، روح او به ديار معشوق شتافت و به شهادت نايل شد. آخرين پيام رگبار گلوله هاى آتشين دشمن يك لحظه سنگرسازان بى سنگر را آرام نمى گذاشت. رضا روز پيكر با آن جثه كوچكش در اتاق بلدوزر گم شده بود. او بدون اعتنا به باران سرب، دل زمين را مى شكافت و خاك ها را روى هم انباشته مى كرد. رضا و آن دستگاه بزرگش درميان آتشبازى دشمن انگار به رقص آمده بودند. چيزى به انتهاى خاكريز نمانده بود. ناگهان سربى گدازان گلوى نازكش را شكافت و آن دستگاه غول پيكر را ازكنترل دست هاى كوچك او خارج كرد. خون راه گلويش را مسدود كرده بود و هرآن مى خواست خفه اش كند. چند رزمنده با سرعت به بالين او دويدند. با زحمت بسيار او را ازدستگاه پايين آوردند. امدادگران با تنفس مصنوعى فرصتى براى تنفس به او دادند. رضا از گردن به پايين قطع نخاع شد. با اين حال مى خواست چيزى بگويد ولى نمى توانست. با سر و چشم اشاره به انتهاى خاكريز مى كرد و باز از نفس مى افتاد. يعنى: نگذاريد خاكريز ناتمام...
|
|
|
|
|
براى شهيد سيدمرتضى آوينى
اينجا، بى نگاهت چقدر چراغ كم است
|
|
|
تمام خاك را گشتم به دنبال صداى تو ببين پيداست روى لحظه هايم جاى پاى تو صبح چقدر غمگين است. چرا پرنده ها نمى خوانند؟ چرا جاده هاى دلتنگى در مه وموج و مرثيه غوطه مى خورند؟ سر سرگردانى را كس نمى داند! شكوفه هاى نارنج بى لبخند مانده اند. خورشيد را بگوييدكه صبح را روايت نكند. نخلها را بگوييد كه ديگر بى راوى مانده اند. خاكريزها را بگوييد كه ديگر «سيد» رفت. فكه را بگوييد بر تومبارك بايد اين تبسم سرخ! آه اى بازترين پنجره! در اين حجم عبوس تهى از آواز پرنده ها صداى مهربان تو را مى جويند. لحظه ها بى نگاهت دلتنگ مانده اند. هميشه پاى نخلها قرار توبود.وقت غروب پشت خاكريزها تو بودى وموجى از دلتنگى و بغض و يك گلوى پيچيده از ناله هاى نى. خاك فكه چه خوب تو را شناخت كه بى قراريت را بال داد ومرثيه هايت را شنيد.تو بر خاك شملچه در سجده اى بلند مادرت را سوزناك خواندى. اروند وقتى شنيد تواجابت شده اى، گلوى بلند پر از بغضى شد در امتداد ابرها. تو را به ياد مى آورد ويارانت را. تو شفاف بودى مثل باران، در شلمچه اجابت شدى و در فكه آسمانى گشتى. در شبهايت سپيده بى قرار آمدن بود.سرودى بودى سپيد كه از كرانه هاى مهربان خدا آماده بودى. دشت خاموشى بودى پر از داغ لاله ها! در اين هواى دم گرفته و بى پرنده ، پرواز هنوز براى تو امتداد داشت.ابتداى صداى مهربان تو آغاز تلاطم بود و رنجمويه هايت آغاز آه بود. اى راوى گلوهاى تشنه! بعداز آن سالهاى پرنعمت ، تو هنوز مجنون مانده بودى و پر بودى از لحظه هاى ليلايى . نمى دانم فكه مى دانست كه با رفتن تو سنگرها بى همدم مى شوند و ميدانهاى مين بى محرم. از گلوى تولحظه هاى شهادت مى چشيديم ،شلمچه را حس مى كرديم، كارون را كانون مهربانيها مى ديديم. شفاعتها و وداعهاى جانسوز را مى خوانديم و از جشن حنابندان مى سروديم. آه اى عزيز! تو راوى راهها و كهكشانهاى شهادت بودى، راوى شبهاى پر از رمز و راز نخلها، راوى موجهاى اروند، كرخه و كارون. اكنون كه تو نيستى انگار تمام سقفها بر ما آوار شده اند. *** اينجا هر شب براى ديدن تو مست جست وجو مى شوم. پرنده ها دركرانه هاى روشن خدا به هواى صداى تو پر مى زنند. تو فرصتى بودى شگرف كه دلها را خبر مى دادى از پيدا وپنهان جنگ. نگاه تو از دور دستهاى خدا خبر مى داد. اينك كوچه ها از تلاوت نامت تهى گشته اند و پنجره ها هر صبح گره مى خورند به بغض هاى ابرى. حوصله ها تنگ غروب مانده اند. شكوفه هاى سيب در حاشيه عشق چشم انتظار لبخند تومانده اند ونخلها هنوز داغ رفتن تو را بر پيشانى دارند. اينجا پر از واژه هاى خوب بى غروب توست.ابتدا و انتهاى خاكريزها، كنار دستهاى جامانده، سمت گلوهاى پاره پاره اى راوى اهل بهشت! كدام خاك سجده تو را نديده است؟ شبى كو كه پى به گريه هايت نبرده است؟ صبحى هست كه چشمهايت را در آغوش گريه به خورشيد نگفته باشد؟ يادش بخير شبهايى كه از گلوى زخمى بچه ها مى سرودى و درياها راوى راه تو مى شدند. يادش بخير روزهايى روزهايى كه رودهايى در نگاه توبود وتو از ايوان ترانه و لبخند به سلام خورشيد لاله ها مشغول بودى. يادش بخير شبها در كرانه هاى كارون كه تويكريز سخن مى گفتى و در نزديكترين فاصله با دشمن جنگ را به تفسير مى نشستى. اينك جاده ها راوى راه ناتمام تواند. چقدر بى نگاهت اينجا چراغ كم است! دلم بهانه تو را مى گيرد، دستهايم پر از باران مى شوند و گيسوان پريشانم لابه لاى نخلها پناه مى گيرند. بى نگاه تو، هيچ حرفى براى گفتن ندارم. كاش بيابم شبى را كه تو با مادرت ازماندن مى گفتى و از نگاههايى كه ديگر باتو مهربان نبودند. از پنجره هايى ناليدى كه ديگر به آسمان راهى نداشتند و از جاده هايى گفتى كه ديگر دور دستهاى قشنگ شلمچه را به شهر پيوند نمى دادند. گلوى تو تمام مهربانى بود و عشق و دل ما، در آغوش تو خويش را مى يافت. اينجا پر از بهانه هاى قشنگ توست:كرانه هاى آسمانى اروند، دشت شبنم گرفته شلمچه، رملهاى تفتيده فكه. درآن فصل تهى از عشق و معنويت با لبخندهايى كه تو مى شناختى و با اشكهايى كه تو مى ريختى رفتنت هم هيچ عجيب نبود. اينك كه تو نيستى مى خواهم من باشم و گلى كوچك تا از دريچه آن به طعم شيرين لبخند تو برسم. مى خواهم با واژه هاى تو زائر نخلها باشم، واژه هايى كه آسمان را و دريا را مهمان چشمها كنند و فاصله را به ابرها ببخشند.
امير حسين حسينى
|
|
|
|