شنبه ۱۱ تير ۱۳۸۴ -
Sat, Jul 2, 2005
ماجرا
۳۱۷۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
برگ بيست و سوم از آلبوم جويندگان عاطفه
كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
218232.jpg
پدرم صمد در كرج زندگى مى كرد

هفتم آبانماه سال ۵۳ در تهران به دنيا آمدم. بعد از تولد مرا به خانمى سپردند كه فاطمه (قدومه) نقيب زاده نام داشت. او در تهران زندگى مى كرد و كرد بود. تا ۸سالگى پيش او بودم. يادم مى آيد كه او گاهى مرا پيش اقوام پدرى ام در كرج مى برد. پدرم صمد، عمويم حميد، عمه ام جميله و پسرعمه ام حسن نام داشتند. در همان سال ها بود كه آن زن مرا به بهزيستى سپرد. فقط مى دانم كه مادرم همان سال ها قصد ازدواج داشت.
حالا پس از سال ها دلم مى خواهد پدرم، مادرم و يا فاطمه (قدومه) را پيدا كنم و از سرنوشت اصلى زندگى ام با خبر شوم. دلم مى خواهد بدانم چرا مرا رها كرده اند و چرا هيچ كدام حاضر نشدند تا دخترشان در كنار آنها زندگى كند.كسانى كه از بستگان اين جوينده عاطفه خبرى دارند با ما تماس بگيرند.
218244.jpg
پسرم هادى در آلمان ناپديد شد


مرداد ماه سال ۶۷ بود. مدتى بود با شوهرم متاركه كرده بودم. مشكلاتى كه در طول سالهاى زندگى مشترك با او داشتم، باعث شده بود پس از متاركه و طلاق دو پسرم را كه ثمره زندگى و جوانى ام بود، با خودم ببرم. چند روزى پس از طلاق بود. براى اينكه از نگرانى مشكلات زندگى جديد و اختلافى كه هنوز با شوهرم داشتم، رها شوم، تصميم گرفتم پسرم هادى را راهى آلمان كنم. در آن زمان يك گروه از بچه هاى ايرانى به آلمان مى رفتند. كارهاى هادى را به سرعت انجام دادم و او با آنان به آلمان رفت. قرارم با هادى اين بود كه خودم هم پس از چند ماه به آلمان بروم ولى پس از چند ماه امكان اين كار برايم پيش نيامد. برادر هادى ۸ سال داشت و مسؤوليت اش با من بود و ناچار بودم با كار و تلاش بيشتر زندگى مان را بچرخانم.
هادى تا مدتى برايم عكس و نامه مى فرستاد و از شرايطى كه در آنجا داشت، راضى بود. ولى يكباره نامه هايش قطع شد. اكنون ۱۷سال است از پسرم هادى هيچ خبرى ندارم. چندبار به سفارت مراجعه كرده ام ولى نتيجه اى به دست نياورده ام. به آدرس هايى كه از هادى داشته ام نامه نوشته ام ولى مى دانم تمام اين كارها بى فايده است. نمى دانم هادى من اكنون كجاست. تنها چيزى كه از او در دست دارم آدرسى است كه روى آخرين نامه اش نوشته شده است.
KINDER HEIM, WALDF RIEDEN
HAUSEUERSH.2
۶۳۰۸ BUTZBACH
W.GERMANY
بارها و بارها به اين آدرس نگاه مى كنم و فكر مى كنم كه پسرم هادى شهباز الان كجاست. در سالهاى انتظار، بيمارى قلبى مرا بشدت رنجور كرده است نه توان رفتن به آلمان دارم و نه كسى را دارم كه يارى ام كند. دلم مى خواهد پسرم را بيابم و قبل از مرگ با ديدنش آرام گيرم.
اطلاعات تان را براى كمك به اين مادر با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.
218283.jpg
22سال پيش دخترم را گم كردم


مادرى هستم دلشكسته، در بهار سال۶۲ بود كه دخترم را در حالى كه يك سال بيشتر نداشت در منطقه فلكه فرودگاه شيراز گم كردم. از آن به بعد هر چه جست وجو كردم نتوانستم ردى از او پيدا كنم.
موها و ابروان دخترم مجعد بود و من تنها عكسى از او را در قلبم قاب گرفته ام. چشم به در دوخته ام بلكه بتوانم يك بار ديگر او را ببينم. در اين سالها شوهرم بر اثر غم و غصه جان سپرد و اكنون من تنها مانده ام با يك دنيا اميد براى يافتن «نسرين»ام. دخترى كه اكنون بايد ۲۳سال داشته باشد.
دلم مى خواهد او را پيدا كنم و در آغوش بگيرم و به او بگويم چقدر دوستش دارم وچقدر اين سالها دور از او تنها بوده ام.
كسانى كه مى توانند با دادن اطلاعاتى به اين مادر دلشكسته وتنها يارى برسانند با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيرند.
218295.jpg
مادر چشم انتظار
اى كاش «يوسف» دوباره بازگردد


۵۷سال پيش بود كه يوسف در حاليكه ۶-۷سال بيشتر نداشت، براى علف چيدن يا بازى از خانه خارج شد ولى ديگر به خانه برنگشت.در آن زمان اين پسر به همراه پدر، مادر، برادر و خواهرش رحيمه در روستاى بازنه كه در ۴۵كيلومترى اراك بود، زندگى مى كردند.همان سالها شايعه شد يوسف را يكى از كوچ نشين ها ربوده و با خود به جهرم برده و در آنجا به مردى به نام هاشمى فروخته است.سيديعقوب احمدى پدر يوسف پس از ۱۰ سال از گم شدن پسرش در حاليكه هنوز به بازگشت او اميدوار بود، جان سپرد و مادر يوسف نيز پس از سالها چشم انتظارى درگذشت.سالها بعد حرف هاى گوناگونى در مورد پيداشدن يوسف و اينكه در ده مبارك آباد جهرم زندگى مى كند از گوشه و كنار شده شد ولى رحيمه خواهريوسف تا وقتى كه زنده بود، از هيچ كدام از جست و جوهايش كه برمبناى همين شايعات صورت مى گرفت به نتيجه اى نرسيد.حالا فرزندان رحيمه مى خواهند با پيداكردن دايى يوسف به آخرين وصيت مادرشان كه يافتن او بود، جامه عمل بپوشانند.اطلاعات خود را با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران در ميان بگذاريد.
218235.jpg
5ساله بودم كه رهايم كردند


۳۰آذرماه سال ۴۱ در تهران به دنيا آمده ام در حاليكه ۵سال بيشتر نداشتم در تاريخ ۱۶شهريورماه سال ۴۶ در يكى از شيرخوارگاهها زندگى ام را آغاز كردم.تنها مى دانم پس از اينكه پدرم و مادرم باهم مشاجره مى كنند، پدرم با عصبانيت برادر شيرخوارم را برداشته و از خانه بيرون مى رود. لحظاتى بعد بوده كه پدرم تصادف مى كند و به همراه برادر شيرخواره ام جان مى سپارد.همان زمان بوده كه من ۵سال داشته ام و ناچار به بهزيستى سپرده مى شوم. حالا با وجود اينكه ازدواج كرده و صاحب چند فرزند هستم مى خواهم خانواده پدرى و مادرى ام را پيدا كنم و از گذشته ام بيشتر بدانم. شايد با يافتن مادرم و خواهر و برادرانى كه احتمال دارد داشته باشم از اين همه تنهايى و بى كسى بيرون بيايم و سالهاى باقيمانده عمرم را با روحيه بهترى بگذرانم.اطلاعات خود را با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.
تنهايى از كودكى با من بود



سرنوشت و زندگى با من از خردسالى بازيهاى بسيارى كرده است. كودكى بيش نبودم كه در كنار خانواده ثروتمندى كه صاحب دودختر و دوپسر بود زندگى مى كردم. زنى به نام طيبه دايه من بود. يكبار وقتى خيلى بى تابى كردم مرا به ديدن زنى برد كه مادرم بود مادرم در بستر بيمارى افتاده بود وقتى مرا ديد از اطرافيان خواست كه مرا از او دور كنند. از آن به بعد ديگر مادرم را نديدم.تا شش سالگى دركنار اين خانواده ثروتمند كه خانه چهارطبقه اى داشتند زندگى كردم مادر اين خانواده زنى ميانسال و مهربان بود، درعالم كودكى تصور من اين بود كه اين زن مهربان مادربزرگ من است، همان زمان كه شش ساله بودم، آن زن مهربان درگذشت و پدر آن خانواده دچار مشكلاتى شد. بر اثر اين مشكلات بود كه مرا به همراه دودخترش به شيرخوارگاهى به نام بنياد سپرد. يك ماهى با آن دودختر در آنجا بوديم ولى بعد از آن عموى آنها به شيرخوارگاه آمد و آن دو را تحويل گرفته و با خود به اراك برد. از آن به بعد در آنجا تنها شدم. سالهاى كودكى و نوجوانى  ام را در آنجا گذراندم تا اينكه با خانواده اى آشنا شدم كه دخترشان بر حسب تصادف مدتى را در شيرخوارگاه سپرى كرده بود.در اين آشنايى بود كه با پسر يكى از اقوامشان ازدواج كردم و زندگى خوبى را شروع كردم از سهم زندگى ام بعد از ازدواجم راضى هستم. همسر و فرزندان خوبى دارم ولى تنها دلم مى خواهد كه از گذشته ام بدانم. پدر و مادرم چه كسانى بودند و چطور شد كه از آنها دور ماندم و مرا به خانواده «حسين سيدى» و همسرش «فريده» سپردند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |