شنبه ۱۱ تير ۱۳۸۴ -
Sat, Jul 2, 2005
گزارش
۳۱۷۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
مجروحين جنگ نسبت به تعيين درصد جانبازى معترض اند
دردهاى بدون مقياس
218292.jpg
احمد جلالى فراهانى
همه چيز براى من با آن ۲هزارتومانى شروع شد. وقتى رستم نورعلى سرفه مى كرد و دنبال ماسك اكسيژنش مى گشت. وقتى گفت: حتى پول ندارم كه از بيمارستان ترخيص شوم. تازه آن موقع بود كه فهميدم شرافت يعنى چه؟ نه! شعار نمى دهم. شعر هم نيست. عين واقعيت است. رستم نورعلى را روى يكى از تخت هاى طبقه دهم بيمارستان ساسان ملاقات كردم. بى مقدمه. بى پيش زمينه. ساده بود. ساده تر از تمام آنها كه ادعاى صداقت مى كنند و... از جنگ مى گفت و جبهه و آن روزها كه ۱۶ساله بود و در شهر ماهوت عراق و در عمليات بيت المقدس۲ كنار مزرعه اى نگهبانى داده است. روزهايى كه با ديدن گندم ها به فكر ايام درو روستاى خودشان بوده و دلخوش از اينكه حالا زنان و بچه هاى روستا همگى خوابندودر آرامش. از روزهايى كه همه چيز بوى خاك مى داد و اسلحه و فشنگ. روزهايى كه آنقدر اسلحه برايش سنگين بوده كه قدرت به دوش كشيدنش را نداشته و روزى كه با شنيدن صداى آژير قرمز ماسك به صورت زده و از بدحادثه ماسكش خراب بوده. «بعد از آرام شدن اوضاع بدنم شروع كرد به عرق كردن، يك دفعه بى حس شدم و از حال رفتم. تنگى نفس داشتم. اما در بيمارستان پشت خط حالم بهتر شد. همه دكترها گفتند تو شيميايى شدى و بايد برگردى. اما من برنگشتم. همانجا گفتم بايد برگردم به خط و برگشتم.»
و همان برگشتن بود كه حالا رستم نورعلى را به اين حال و روز انداخته. سرفه مى كند و سرفه امانش نمى دهد. چه بايد بنويسم در برابر آن سرفه ها. مثل فيلم حاتمى كيا. مثل سرفه هاى آن مجروح شيميايى درفيلم از كرخه تا راين.
با اين همه سرنوشت رستم نورعلى تغييرى نخواهد كرد. نه نخواهد كرد. سرنوشتى كه از ۶سال پيش برايش آغاز شده است. سرفه هاى بى امانى كه از ۶سال پيش به سراغش آمده اند و رستم تمام دار و ندار خود را بر سر مداواى آنها گذاشته و بى فايده است. بى فايده كه مى نويسم يعنى درمان ندارد. يعنى علاج ندارد. دكتر حميد سهراب پورمتخصص ريه مى گويد:«مجروحين و جانبازان شيميايى اغلب گرفتار امراضى مى شوند كه در يك مقطع خاص زمانى خودشان را نشان نمى دهند. چون دائماً در بدن پيشرفت مى كنند و بدخيم و بدخيم تر مى شوند.»
رستم نورعلى با بحرانى شدن حالش مجبور مى شود تمام زندگى اش را بفروشد و خرج ريه هايش كند. خانه اش، اسباب و اثاثيه زندگى، همه و همه را مى فروشد و دست زن و فرزند را مى گيريد و براى حفظ آبرو به روستا پناه مى برد. با اين حال و با شرمى كه گريبانش را چنگ مى زند مى گويد: «زنم گفت نمى توانم با تو زندگى كنم. ديگر تحمل تو و بى پولى تو و سرفه هايت را ندارم.» و رستم در تمام اين دوران به هر درى مى زند تا معاش اوليه خانواده اش را تأمين كند و بى فايده است. حتى به كارگرى ساختمان پناه مى برد. «حتى كارگرى ساختمان را هم نمى توانستم بكنم. گرد وخاك بود و سرفه.»
- چرا؟ مگر بنياد حمايتت نمى كند؟
نه! آنها فقط خرج بيمارستانم را مى دهند. آن هم وقتى ديدم ديگر پول ندارم به سراغشان آمدم. بى فايده بود! گفتند مجروحيت تو زير ۲۰درصد است. به تو هيچ چيز تعلق نمى گيرد جز هزينه هاى مداوا! همين!
اين البته نظر كميسيون پزشكى بنياد شهيد وامور ايثارگران بوده است. درباره چگونگى تشخيص درصد مجروحيت جانبازان شيميايى دست كم در همين طبقه دهم بيمارستان ساسان حرف و حديث بسيار است. مثلاً در يكى از اطاقهاى ايزوله مجروحى هست كه درباره ميزان جانباز بودن وتشخيص كميسيون مذكور حرفهايى مى زند كه واقعاً قابل چاپ نيست.
«قياس شيردل» هم مثل رستم نورعلى ۳۲ساله است. او هم در عمليات بيت المقدس ۲ و در حلبچه شيميايى شده است. آن روزها ۱۴سالش بود و نمى دانست روزى در بدنش تاول هايى خواهد ديد كه هر كدام به اندازه يك ليوان عرض و طول دارند. نمى دانست كه هر چند وقت يكبار قرار است اين تاول ها به سراغ بدنش بيايند و او را به اين حال و روز بيندازد. نه! ترحم نمى كنم. از سر دلسوزى هم نمى نويسم. اين عين واقعيت است. اين عين واقعيت است كه قياس ۴فرزند دارد و دختر بزرگش دوم راهنمايى است. اين عين واقعيت است كه او حتى پول پرداخت قبوض آب و برق خانه اجاره اى اش را هم ندارد. مى گويد: رفتم پيش رئيس بنياد شهرستانمان وگفتم لااقل يك پولى به من قرض بده تا پول آب و برقمان را بدهم كه قطع نكنند و او گفت: (...) و قياس با اين تاول ها و ناراحتى هاى پوستى وحشتناك نيز درصد مجروحيتش كمتر از ۲۰درصد تشخيص داده شده است.
با اين همه دكتر عراقى زاده متخصص بيماريهاى پوستى، ناراحتى پوستى «قياس» را وحشتناك توصيف مى كند و خواهان رسيدگى مسؤولان به اوضاع و احوال اوست.
غرامت پرداخت نشده
راستى «قياس» و «رستم» و امثال آنها تاوان چه چيزى را مى پردازند؟ البته در اين هاى و هوى سياست خيلى چيزها فراموش مى شود. تلاش تو هم براى گفت وگو با مسؤولين بنياد شهيد و امور ايثارگران بى فايده است. بيشتر از يك ماه است سؤالاتمان را براى اين بنياد فرستاده ايم و راه به جايى نبرده ايم. گرچه آقاى توانا با محبت پاسخ مى دهد و از هميارى حرف مى زند اما ظاهراً مدير روابط عمومى بنياد هم كارى از دستش ساخته نيست.گفتند به صورت مكتوب درخواست گفت وگو بدهيد، داديم وبى فايده بود. گفتند سؤالاتتان را برايمان فكس كنيد، فكس كرديم و بى فايده بود. قرار شد با مسؤول مربوط به امور پزشكى حرف بزنيم كه آنقدر امروز و فردا شد كه خودمان هم يادمان رفت دنبال چه آمده بوديم. اين تازه خوب است آقاى... كه پشت تلفن مى گويد شمامشكلات آنها را براى ما بگوييد ما پيگيرى مى كنيم. لازم نيست شما چيزى بنويسيد!
دسامبر سال ۱۹۹۱
در نهم دسامبر سال ۱۹۹۱ دبير كل سازمان ملل متحد پس از ۱۱ سال تأخير ، عراق را رسماً آغازگر جنگ با ايران معرفى كرد و استفاده عراق از سلاح هاى شيميايى عليه نظاميان و غيرنظاميان ايران را تأييد و نسبت به آن ابراز ناخشنودى كرد. ۱۱ سال بعد ازاينكه رستم و قياس در اوج نوجوانى و نه جوانى به مرگ مى خنديدند.
لابد آن زمان كه آقاى دبيركل پشت آن ميز و در آن ارتفاع از مظلوميت ايران مى گفت رستم برايش مسلم شده بودكه با ۱۵ درصد مجروحيت هيچ اتفاقى برايش نمى افتد و نمى دانست كه ريه هايش روز به روز بدتر مى شوند وكارش به جايى خواهد كشيد كه ۱۴ سال بعد براى ترخيص شدن و رفتن از بيمارستان ساسان حتى پول كرايه ماشين راهم نخواهد داشت. والبته قياس هم نمى دانست كه بايد با بدنى سراسر تاول زده و نگاهى سراسر شرمگين (در برابر كنجكاوى بى امان نگاه هاى من) از خبرنگارى بخواهد كه «چطور مى توانم رحيم صفوى را ببينم! او مى تواند كمكم كند. او مرد خوبى است. به خيلى ها كمك كرده».
هشت سال جنگ تحميلى موجب به شهادت رسيدن حدود ۲۰۰ هزار نفر ايرانى شد وعلاوه بر آن خسارات مادى و معنوى ناشى از جانبازى حدود ۲۰۰ هزار نفر ديگر از جوانان، دهها هزار اسير و تعداد زيادى مفقودالاثر كه ما حصل آن بى سرپرستى هزاران زن و كودك ايرانى شد، با وجود گذشت سالها از آن جنگ تحميلى همچنان بر دوش ملت ايران سنگينى مى كند.
وقتى رستم نورعلى با آن شدت در برابرم سرفه مى كند و با هر سرفه بدنش پيچ و تاب مى خورد، وقتى او مجبور است براى حرف زدنش و رهايى از اين سرفه هاى مرگ زا گاه به گاه ماسك اكسيژنش را وصل كند،ياد حرفهاى دكتر پيرمؤذن مى افتم عضو و سخنگوى كميسيون بهداشت مجلس شوراى اسلامى كه مى گفت: «تفاوت ريه با بقيه اعضاى بدن در اين است كه اين بخش بدن در معرض ابتلا به بيماريها و آلودگى هاى مختلف قرار دارد».
حرفهاى پيرمؤذن به همين ختم نمى شد. او مى گفت: «كشور ما شايد تنها كشور دنيا باشد كه تعداد زيادى بيمار جوان و نيازمند به پيوند ريه دارد. چرا كه مصدومين و مجروحين ناشى از جنگ تحميلى، بويژه جانبازان شيميايى كه دچار سوختگى و اختلالات ريوى شده اند. با گذشت چند سال دچار چنان نارساييهايى شده اند كه تنها راه درمان آنان پيوند ريه سالم است. و با خودم مرور مى كنم كه چطور كميسيون پزشكى تشخيص درصد جانبازى رستم نورعلى متوجه اين موضوع نشده است. چطور؟
من از بيمارستان هميشه مى ترسم. از همان كودكى. گرچه بيمارستان محل اميد است. آخرين جايى كه انسان براى گريز از درد و مرض ومرگ به آن مى آويزد و در بستر ملحفه هاى سفيد و در و ديوار مرموز و ساكتش آرام مى گيرد.با اين حال من هميشه از بيمارستان مى ترسم. مثل همين حالا كه ترس سراسر وجودم را فرا گرفته است.وقتى جانبازى را مى بينم كه براى احقاق حقوقش دست به خطرناكترين كارها زده است و انگشت خود را قطع كرده. وقتى كه در پاسخ به چراى من مى گويد: اين دست كه نمك نداره! اگر داشت كه حال و روز من بهتر از اين بود. «نمى دانم چقدر حرفهايش راست است اما پسرش مى گويد: «پدرم را از پادگان (...) اخراج كرده اند و او با مجروحيت ۵۵ درصدى اش حتى نمى تواند خانه اى براى ما فراهم كند. و ما مجبور شديم ۱۰ شبانه روز در خيابان بخوابيم. تازه وقتى اعتراض كرده ۵۵ درصد مجروحيتش را به ۳۰ درصد تنزل داده اند و او با خودش چنين كرده است».
اين حرفها وحشت مرا بيشتر مى كند. نمى دانم از چى اما با شنيدن آنها احساس خفگى مى كنم.يعنى واقعاً ممكن است با جانبازان چنين رفتارى داشته باشند؟ بايد منتظر جوابيه گزارشم بمانم تا پاسخ سؤالاتم را بگيرم. اميدوارم دست كم در جوابيه هم كه شده مسؤولين بنيادجواب سؤالاتى كه برايشان فكس كرده ام را بدهند.
آن ۲ هزار تومان
برگرديم به آن ۲ هزار تومان. وقت رفتن بود و آمدم با رستم خداحافظى بكنم. عصبانى بود و ناراحت.از هم اطاقى اش پرسيدم چرا؟ گفت پول مى خواهد براى بعد از ترخيصش تا با آن به شهرستانشان برگردد و از دوستى قرض خواسته وجواب منفى شنيده. بى اختيار به سراغش رفتم تا آن ۲ هزار تومان را يواشكى لاى جيب لباسش بگذارم كه فهميد و سرفه هايش شروع شد و تمامى نداشت.
۲ هزار تومان را پرت كرد از پنجره بيرون. آن دو هزار تومان لعنتى كه ترس مرا از بيمارستان بيشتر و بيشتر مى كند. وقت رفتن در آسانسور مى شنوم كه همسر يكى از جانبازان بسترى غياباً از شوهرش طلاق گرفته... كاش آنها در كمال احترام لااقل مداوا شوند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |