|
زنان عجيب
|
|
|
|
|
|
نگاهى به يك معضل اجتماعى:
|
|
|
|
|
زنان عجيب
دخترى با دستان معجزه گر
مترجم: مونا كربلايى داستان زندگى نينا جاكوبز يكى از عجيب ترين و غم انگيزترين، ماجراهايى است كه اهالى دهكده اى كوچك در اسكاتلند، شنيده اند. هنوز بعد از گذشت ۴۰ سال، داستان زندگى اين دختر، سينه به سينه بين مردم اين دهكده نقل مى شود و آنها را به ياد دخترى با دستان شفا بخش مى اندازد كه زندگى خود را در راه درمان يكى از افراد دهكده گذاشت. زمانى كه نينا، متولد شد، فرقى با ساير كودكان نداشت به استثناى چشمان آبى درخشان و گيرايش كه هر كس به آنها نگاه مى كرد، عكس خود را در آن مى ديد. نينا هرگز كودكى شيطان نبود. مادر و خاله او، هميشه از گوشه گيرى و آرامش او متعجب بودند. او هرگز تمايلى به بازى با ساير كودكان نداشت. تمام روز را در حياط كليساى اطراف خانه و يا در كنار درياچه كوچك دهكده مى گذراند همه همسايه ها از او به عنوان فرشته كوچك، ياد مى كردند. فرشته كوچكى كه هميشه لبخند مى زد. اما داستان حقيقى و عجيب زندگى او را بايد به ۵ سالگى نينا و زمانى كه مادر او به نوعى بيمارى پوستى دچار شد، مربوط كرد. پزشك دهكده بعد از تجويز چند داروى مختلف براى مادر او، سفارش كرد كه تا زمان برطرف شدن علايم، كسى را لمس نكند تا احتمالاً بيمارى به ديگران منتقل نشود. اما بعد از گذشت ۲ هفته همچنان لكه ها روى پوست مادر بودند و هيچ بهبودى در آنها ديده نمى شد. روزى نينا با لبخند هميشگى به سراغ مادر رفت و از او تقاضا كرد تا اجازه دهد براى لحظه اى دستان او را لمس كند. مادر فوراً درخواست او را رد كرد. حتى با اصرارهاى دختر كوچك، مادر اجازه نزديك شدن به خود را به او نداد. همان شب زمانى كه مادر خواب بود، احساس كرد دستان كوچكى، دست چپ او را كه آسيب ديده بود، لمس مى كنند. مادر بلافاصله چشمانش را باز كرد او در كمال تعجب اثرى از لكه ها روى دست خود نديد. نينا آنجا بود و با لبخند گرمى، به او خيره شده بود. نگاه مادر بلافاصله به دست چپ دخترش افتاد كه در جيب پيراهنش پنهان كرده بود. زمانى كه با اصرار دست دخترش را از جيب بيرون آورد، متوجه شد لكه هاى رنگى، مشابه همان هايى كه روى دست خودش بود، اكنون روى دست نينا به وجود آمده است. مادر هرگز متوجه نشد در آن شب، نينا چه كرده بود و چرا لكه هاى دست او ناگهان درمان شدند و دخترش را گرفتار كردند. بعد از دو تا سه روز دست نينا نيز خوب شد. در حالى كه او از هيچ دارويى استفاده نكرده بود. زمانى كه خبر اين درمان عجيب به گوش اهالى دهكده رسيد، شايعه شدكه دستان نينا قدرت جادويى و درمان كنندگى دارد، اما كسى جرأت نمى كرد به نينا نزديك شود. در وجود اين دختر كوچك چيزى بود كه به كسى اجازه نزديك شدن به او را نمى داد. خود نينا هم هرگز از اتفاق آن شب صحبتى نمى كرد. انگار در آن لحظه، او متوجه هيچ چيز نشده بود. روزى يكى از همسايه ها، براثر سقوط قسمتى از چوب سقف از ناحيه سر به شدت دچار آسيب شديدى شد و به كما رفت. پزشك دهكده به خانواده او گفت احتمالاً اين مرد تا چند روز ديگر خواهد مرد و اگر جانش را از دست ندهد فلج خواهد شد. همه اهالى دهكده براى ديدن مرد بيهوش جمع شده بودند كه ناگهان يكى از همسايه ها به سمت بيرون خانه اشاره كرد. نيناى كوچك آنجا، بيرون زير درخت كاج ايستاده بود و به طرف خانه نگاه مى كرد. بعد از مدتى آرام آرام به سمت كلبه آمد و بدون اين كه كسى جلوى او را بگيرد به سمت مرد بيمار رفت. مرد هنوز در كما بود. نينا آرام دستان خود را روى سر او قرار داد. در مقابل چشمان حيرت زده اهالى دهكده، مرد بيمار پلكى زد و چشمانش را باز كرد ولى نينا در اين لحظه بلافاصله از هوش رفت... هيچ كس، حتى پزشك دهكده نمى توانست بهبودى معجزه آساى مرد را توجيه كند. طبق معمول زمانى كه نينا به هوش آمد، چيزى نگفت و نسبت به مردم كه او را فرشته معجزه گر لقب داده بودند، واكنشى نشان نداد. ۷ سال بعد زمانى كه نينا ۱۴ ساله شد، چند نفر از اهالى دهكده را از مرگ حتمى، تنها با لمس ناحيه آسيب ديده نجات داد. اما هيچ وقت از كارى كه انجام مى داد، با هيچ كس حتى پدر و مادرش صحبت نمى كرد. روزى يكى از اهالى روستا، براثر توفان، در رودخانه اطراف دهكده غرق شد تا ۲ روز هيچ جست وجويى جهت پيدا كردن او ثمربخش نبود. مادر مرد غرق شده به شدت بى تابى مى كرد و همه اهالى نگران او بودند. تا اين كه روز سوم، جسد مرد در كنار نيزارهاى پايين رودخانه پيدا شد. معلوم بود كه مرد، ساعت ها است مرده و هيچگونه علايم حياتى در او ديده نمى شد. زمانى كه مادر او اين قضيه را شنيد به سرعت به طرف خانه نينا دويد. او مطمئن بود دخترك با دستان معجزه گر خود، مى تواند به پسر او زندگى ببخشد. اما نينا برخلاف هميشه به صورت داوطلبانه به عيادت بيماران مى رفت، به محض ديدن مادر مرد غرق شده و شنيدن تقاضاى كمك او از انجام اين كار طفره رفت. تمام صورت او ناگهان به شدت رنگ پريده شد و دستانش شروع به لرزش كردند. مادر پسر كه نمى توانست مخالفت نينا را بپذيرد، به زور او را به سمت رودخانه كشيد. مادر نينا هم كه اطمينان داشت دخترش از پس اين قضيه بر مى آيد، مخالفتى نكرد در تمام راه چشمان دختر وحشت زده به اطراف نگاه مى كرد انگار كه هيچ كس و هيچ كجاى اين دهكده را نمى شناسد. به محض ديدن مرد غرق شده، حال نينا بدتر شد. از آرامشى كه همه اهالى در اين سال ها از او سراغ داشتند هيچ خبرى نبود. نينا دقيقاً حال فردى را داشت كه به زور به انجام كارى برخلاف ميلش مجبور شود. مادر فرد مصدوم، دستان كوچك و لرزان دختر را روى سر پسرش كه هيچ نشانه اى از زندگى نداشت، قرار داد ولى هيچ اتفاقى نيفتاد. نينا به شدت گريه مى كرد و التماس مى كرد او را به حال خود رها كنند. اما انگار همه مطمئن بودند كه شفاى پسر، در دستان او قرار دارد. مادر پسر از شدت ناراحتى، با كلماتى ناخوشايند با او حرف مى زد و اصرار داشت كه نينا، پسرش را به او برگرداند. ناگهان دخترك فرياد بلندى كشيد كه همه اهالى را ساكت كرد. پشت هم چند بار فرياد كشيد، هيچ كس جرأت نزديك شدن به او را نداشت. بعد از چند لحظه، نينا بيهوش شد. همه اهالى به سمت پسر برگشتند. او آرام آرام پلك مى زد و چشمانش باز بود. همه با مشاهده بازگشت پسر به زندگى، نينا را فراموش كردند آنها گمان مى كردند كه مانند دفعات قبلى بعد از دقايقى، او به حالت اول برخواهد گشت اما... نينا هرگز چشمانش را باز نكرد و ديگر كسى برق چشمان آبى و لبخند او را نديد. پزشك دليل مرگ او را خفگى اعلام كرد زيرا صورتش به شدت كبود شده بود. هيچ كس متوجه نشد كه چرا نينا اين بار تمايلى به ديدن بيمار نداشت. آيا او از سرنوشت خود مطلع بود؟ چرا اين بار او به وضعيت طبيعى اش برنگشت؟ اگر چه مادر نينا بعد از مرگ او، تصور مى كرد روح دخترش باز هم در دهكده رفت و آمد مى كند و بيماران را شفا مى دهد اما واقعيت اين است كه نيناى چهارده ساله، در ۱۷ فوريه ۱۹۷۰ براى هميشه چشمانش را بست. اما داستان دخترى با دستان شفابخش هنوز در ميان اهالى دهكده، سينه به سينه نقل مى شود.
|
|
|
|
|
شكوه ها و ناله هاى مرا بشنويد
|
|
|
مترجم: ليلا كاظمى چرا مادران نياز دارند كسى ناله ها و شكوه هاى آنها را گوش كند؟ - ساعت ۹/۵شب است و من پس از رسيدگى به فرزندان و كارهاى روزانه واقعاً نياز به استراحت دارم. دو كودك پنج و دو ساله ام خوابيده اند. ليستى براى شوهرم تهيه كرده ام تا برخى لوازم خانه تعمير يا تعويض شوند. اما تمام جواب او به من فقط يك كلمه است: بله. او به حرفهاى من اهميت نمى دهد. پس وظيفه مردها در خانه چيست؟ همانطور كه همه مى دانند اين همان مسأله هميشگى مردان مريخى و زنان ونوسى است كه به دنبال به دنيا آمدن فرزندان وضع بدتر مى شود. شكوه هاى من اگرچه براى شوهرم بى اهميت است براى خودم بسيار مهم هستند. پس از به دنيا آمدن دختر اولم به عضويت يك باشگاه درآمدم كه بعدها به من خيلى كمك كرد. آنجا همه مشكلات خود را مى گفتيم. من در آنجا با مادران ديگر همدردى مى كردم و همين مرا به ياد سال سخت اول مى انداخت. ديگران نيز در آنجا دريافتند تنها پاسخ به برخى مشكلات، فقط شكوه كردن است. اين واقعيت وجود دارد كه بسيارى از مشكلات والدين راه حل ندارند. بچه ها نيمه شب برمى خيزند، مريض شده يا اسهال مى شوند كه ممكن است هفته ها طول بكشد. اما تقسيم اين مشكلات با درددل مى تواند از بار آنها بكاهد. با شنيدن حرفهاى دوستان در آنجا دريافتم فقط من نيستم كه چنين مشكلاتى دارم و وقتى برمى گشتم احساس بهترى داشتم. شوهرم مى داند كه وظايف والدين تغييرناپذيرند. اما وقتى يك وضعيت سخت و غيرقابل حل مى شود او ترجيح مى دهد، برود. البته اين يك كار منطقى است. او تمام آن چيزها را قبلاً شنيده پس ديگر چرا بايد بماند؟ به نظر او شنيدن ناله و شكوه دائم انسان را گيج مى كند. اگرچه اوايل او آنها را گوش و تصديق مى كرد. ازدواج بايد تحمل شادى ها و مشكلات با يكديگر باشد. اما بايد در مورد آنها صحبت كرد. مخصوصاً در مورد مشكلات. اما اكنون پس از گذراندن لحظات دشوار درمى يابم شكوه هايم كمتر شده و معضل بزرگترى در مقابلم است: شوهرم به حرفهاى من گوش نمى دهد. او يك انسان بى فرهنگ نيست و فكر مى كنم اگر يك پروفسور حقوقى نمى شد حتماً يك روانپزشك مى شد. او معمولاً شنونده بسيار خوبى است. اما براى شنيدن شكوه هاى من ناشنوا است! با پذيرفتن اينكه شوهرم براى حرفهاى من ارزش قائل نيست، كمتر حرف مى زدم. ما بيشتر اوقات مانند شركاى تجارى بوديم. بالاخره هفته به پايان رسيده و شب يكشنبه فرا مى رسد. ما به يك رستوران رفتيم. صداى موسيقى خيلى بلند بود و يك هفته پرمشغله مرا مانند يك آتشفشان آماده فوران كرده بود. شوهرم درباره يك پروژه كارى صحبت كرد و از من پرسيد: حالت چطور است. با ناراحتى و عصبانيت گفتم: خوبم. در تمام زمان خوردن شام و حتى قدم زدن پس از آن صحبت نكرديم. او نمى خواهد به حرفهاى من گوش كند. شايد قبلاً ورقه ها و اوراق حقوقى كه روى ميز شام بود، برايم مهم نبودند بالاخره در داخل ماشين شوهرم به من گفت: «بيشتر بگو» و من پانزده دقيقه تمام با صداى بلند حرف زده و سرانجام گريه كردم. زنان راحت تر از مردان گريه مى كنند و او گذاشت من گريه كنم چون مى دانست گريه، انسان را سبك مى كند و خودبخشى از راه حل است. هر ازدواجى به يك شكل است. يك سوء تفاهم بين ما بود و هر دو مى دانستيم كه موضوع به آن بدى كه به نظر مى رسيد، نبود. او شايد هرگز علت شكوه هاى مرا نفهميد اما بالاخره صداى مرا شنيد. آن شب راحت خوابيدم. صبح خيلى زود برمى خيزم. لباس جسيكا را مى پوشانم. وقتى مى خواهم بيسكويت ايزابل را درست كنم تمام جو به كف آشپزخانه مى ريزد و من در حال جمع كردن آنها، شيره افرا را روى اوراق كارى بيل مى ريزم. اما دخترم با دستانى پر از جو به من لبخند مى زند. جوها به كفش هاى من چسبيده اند. لبخندى مى زنم و فرزندانم را در آغوش مى گيرم. اين كار بسيار ارزانتر از روان درمانى است.
|
|
|
|
|
نگاهى به يك معضل اجتماعى:
چشم و هم چشمى
|
|
|
گزارش: ارمغان جوادنيا از زمانى كه خداوند انسان را خلق كرده است، چشم و هم چشمى هميشه و همه جا همراه انسان بوده است. هنگامى كه بين هابيل و قابيل بر سر ازدواج اختلاف پيش مى آيد، چشم و هم چشمى باعث كشته شدن هابيل مى شود. پس مى توان گفت انسان ساليان سال با اين پديده دست و پنجه نرم كرده است. با اين حال، مطالعات اجتماعى گواه اين مدعاست كه اين پديده در ميان تمامى افراد جامعه مشاهده مى شود و بيشتر مسائل شخصيتى و تربيتى مى تواند در افزايش اين مشكل نقش مهمى را داشته باشد. چشم و هم چشمى يك پديده شخصيتى است كه به تربيت و پيشينه خانوادگى افراد باز مى گردد. ميترا روزبهانى - كارمند - معتقد است: «چشم و هم چشمى مى تواند زندگى خانوادگى را از هم بپاشد و اين معضل بزرگ در ميان زنان خانه دار كه مشغله فكرى كمترى دارند، شيوع بيشترى دارد. همچنين اين امر در ميان مردان و حتى كودكان از نظر تحصيلى و شغلى هم مشاهده مى شود.» وى معتقد است گروهى از زنان فقط به دنبال اين هستند كه ببينند اطرافيانشان چه مى كنند، چه وسايل تازه اى را خريدارى كرده اند تا فوراً آنان هم جيب شوهرانشان را خالى كنند. وى مى گويد: «برخى زنان، بزرگ منشى و كمال خود را در وسايل و اشياى اطرافشان مى بينند، زيرا فكر مى كنند كه وسايل زندگى باعث شخصيت براى آنها مى شود. يكى از خصلتهاى انسان سيرى ناپذيرى است، به همين دليل دائم در حال چشم و هم چشمى و مقايسه كردن خود با ديگران است و سعى مى كند بهترين وسايل را داشته باشد، حتى اگر از نظر مالى به نان شب محتاج باشد. درحالى كه به خيلى از وسايل در زندگى احتياجى نداريم، ولى چون احساس مى كنيم كه بايد فلان چيز را داشته باشيم، آن را خريدارى مى كنيم. پديده چشم و هم چشمى اگر در زمينه كارى و علمى و حتى مدرك تحصيلى باشد، پسنديده و شايسته است. مريم. د در اين مورد مى گويد: «زنانى كه در محيط هاى كارى فعاليت مى كنند، بيشتر به دنبال رقابت كارى و مرتبه شغلى بالا هستند و سعى مى كنند تا از همكاران خود پيشى بگيرند و اين مسأله در بيشتر مواقع باعث موفقيت تمام كاركنان مى شود، پس اين نوع چشم و هم چشمى بسيار خوب است. وى مى گويد: در صورتى كه زنان فقط به فكر هزينه كردن وسايل غير ضرورى باشند، نه تنها دچار بيمارى هاى روحى مى شوند، بلكه وقت و هزينه شان را نيز از دست مى دهند. براى مثال، فردى كه نيازى به استفاده از ماكروويو، سرخ كن و... ندارد، فقط به دليل اينكه از خواهرشوهر و يا جارى اش عقب نيفتد، در مقابل آنها كم نياورد، اين وسايل را خريدارى مى كند. مطمئناً اين شخص زندگى خود را خراب كرده و آن را به كام همسرش تلخ مى كند. ما بيشتر اوقات چشم و هم چشمى مى كنيم، ولى جالب اينجاست كه وقتى در اين مورد بحث مى شود، خودمان را مستثنى از اين پديده به حساب مى آوريم. چشم و هم چشمى در تمام جوامع ديده مى شود، ولى با اين حال در بعضى جوامع اين پديده بيشتر به چشم مى خورد. دكتر مريم يوسفى جامعه شناس مى گويد: «متأسفانه در حال حاضر پديده چشم و هم چشمى در فرهنگ شرقى خصوصاً ايران بيشتر وجود دارد، ولى در فرهنگ غربى چون اروپا و آمريكا به دليل اينكه افراد توجهى به وسايل و اشيا و... ندارند و تجمل گرا نيستند، اين پديده كمتر ديده مى شود و چقدر خوب بود كه زنان ايرانى هم روزى به فكر نوسازى و اصلاح درون خويش برآيند و افكار خود را به سمت و سويى مثبت پرورش دهند. چشم و هم چشمى حتى گاهى اوقات يك تاكتيك دفاعى محسوب مى شود تا آنجا كه دكتر يوسفى مى گويد: اين پديده تا حدى كه ارزشهاى اجتماعى را به ضد ارزش تبديل كند نيز پيش رفته است تا زنان از اين طريق در مقابل ديگران از قافله عقب نمانند و بگويند كه ما هم مى توانيم و هيچ چيز كم نداريم. اين پديده در تمام زمينه ها همچون زيورآلات، پوشاك، وسايل خانه، درس و مدرسه و حتى در سفرهاى زيارتى هم مشاهد مى شود. وى مى افزايد: حتى ما ايرانى ها براى رفتن به زيارت، مدرسه و دانشگاه هم با هم چشم و هم چشمى داريم، حتى اگر واقعاً پس از ورود به اين مراكز هيچ پيشرفتى نكنيم. دكتر يوسفى معتقد است: در اين صورت نه تنها به كل جامعه ضربه زده مى شود، بلكه از نظر اقتصادى هم پولهايى را كه مى شود براى آبادانى هزينه كرد، صرف چيزهاى بيهوده و بى ارزش مى شود. در ميان خانواده هايى كه وقتشان را صرف چشم و هم چشمى مى كنند، احساسات و يا تعلق خاطر فرزندان ناديده گرفته مى شود. اين جامعه شناس معتقد است: ما زنان سعى مى كنيم كه آرزوهاى سركوب شده خود را بر فرزندانمان تحميل كنيم و آنها را دچار سردرگمى و فشارهاى مضاعف روحى و روانى سازيم. براى مثال، بيشتر خانواده هاى ايرانى بر اين موضوع تأكيد دارند كه چون پسر يا دختر فاميل مهندس يا پزشك شده، فرزند آنها هم بايد به اين حرفه ها روى بياورد وگرنه آبروى خانوادگى شان در معرض خطر قرار مى گيرد و همين آبرورفتن ها باعث مى شود تا افراد انگيزه خود را در درس، كار و... از دست بدهند و استعدادهايشان سركوب شود و حتى اعتماد به نفس خود را به راحتى در وادى فراموشى سپرى سازند. پديده چشم و هم چشمى اگر به صورت گسترده و عميق باشد، نوعى بيمارى روانى محسوب مى شود، بايد سعى كنيم تا آنجا كه مى توانيم با اين مسأله مبارزه كنيم، از سوى ديگر چشم و هم چشمى يك پديده روانى اجتماعى، تربيتى و فرهنگى هم محسوب مى شود؛ دكتر ناصر غفارزاده روانشناس در اين مورد مى گويد: در صورتى كه فرد در ارضاى نيازهاى فيزيولوژى و روانى خود با مانع برخورد كند و يا در مهارتهاى اجتماعى و نحوه سازگارى با ديگران آموزشهاى لازم را نبيند از راه ناصواب و نامتعارف به ارضاى نيازهاى خود دست يابد چشم و هم چشمى مثبتى داشته است. همچنين افرادى كه براى داشتن امكانات مادى و معنوى حسادت مى كنند و يا رقابت ناسالم دارند و بدون درنظر گرفتن اوضاع اقتصادى، اجتماعى و خانوادگى به دنبال نيازهاى غيرواقعى، شهرت اجتماعى و عقب نماندن از ديگران هستند باز هم به اين پديده گرفتارند. (وى معتقد است: تجمل گرايى، داشتن اعتقادات ضعيف، به دنبال مد بودن، غلبه احساسات بر تعقل، تبعيت از فرهنگ هاى بيگانه بدون شناخت و ارزيابى دقيق از آن فرهنگ، عدم تشخيص نيازهاى واقعى خود، خانواده و جامعه حاصلى جز چشم و هم چشمى ندارد. دكتر «غفارزاده» معتقد است: سن، جنسيت، ميزان تحصيلات، طبقات اقتصادى و فرهنگى، روستايى يا شهرى بودن در نوع و ميزان اين پديده مؤثر است. وى معتقد است: اين پديده در كودكان بيشتر جنبه عاطفى و احساسى دارد و كمتر تحت تأثير عقلانيت و تفكر است. حتى خانواده هاى مستبد، دموكراتيك، تحصيلكرده، مرفه و .. هركدام به گونه اى خاص مى توانند از لحاظ تربيتى و آموزشى روى كودكان خود تأثير بگذارند، همچنين عادات، آداب و رسوم اجتماعى و نوع تربيت افراد و علل و ريشه هاى رفتارى نابهنجار در كودكان هم مى تواند باعث وجود چشم و هم چشمى شود. نهاد خانواده به عنوان نخستين نهاد اجتماعى بايد مجهز به اطلاعات تربيتى باشد تا بتواند در مقابل اين نوع پديده ها يك رفتار منطقى و عقلانى را به كار گيرد. كارشناسان اعتقاد دارند عدم اعتماد به نفس نقش مؤثرى در شكل گيرى چشم و هم چشمى دارد كه در اين شرايط نوعى ضعف و ناپختگى شخصيتى در افراد ديده مى شود. دكتر «سيدوحيد شريعت» روانپزشك در اين زمينه معتقد است، در چنين اوضاعى فرد نمى تواند خود را از نظر توانايى هاى فردى و درونى همراه و همرديف ديگران ببيند و مرتب خود را با ديگران مقايسه مى كند و زمانى مى تواند از نظر معيارهاى موردنظر كه عمدتاً مسائل ظاهرى و تجملى هستند به حد مطلوب برسد كه به نوعى آرامش رسيده باشد. او بيشتر مواقع سعى مى كند ضعف هاى خود را با چشم و هم چشمى نسبت به ديگران جبران كند تا مبادا از آنها عقب بيفتد. وى معتقد است: چشم و هم چشمى اگرچه به خودى خود بيمارى تلقى نمى شود ولى مى تواند به عنوان يك ضعف شخصيتى يا با نوعى اختلال شخصيتى براى شخص بوجود آيد و همانند اكثر صفات ديگر، منشأ آن مى تواند برگرفته از عوامل ژنتيكى و محيطى باشد همچنين نوع خانواده و فرهنگى كه فرد در آن رشد مى كند و حتى مشاهده رفتار والدين و نزديكان فرد مهمترين عوامل محيطى تأثيرگذار روى اين مسأله است. دكتر شريعتى مى گويد: طبيعتاً مسأله چشم وهم چشمى اثرات زيانبارى را بر زندگى افراد برجاى مى گذارد و باعث مى شود كه آنها در تمام لحظات زندگى به جاى لذت و هم صحبتى با اطرافيان خود را در رقابتى پايان ناپذير با آنها ببيند و همواره نگران ارزيابى خود از جانب ديگران باشد و همين امر باعث آشفتگى فرد و ناكامى او براى رسيدن بر اهداف خود مى شود.در واقع چشم و هم چشمى نوعى حسادت محسوب مى شود. دكتر مجيد محمودعلى لو متخصص و دكتر روانشناس بالينى از دانشگاه علوم پزشكى ايران معتقد است: زمانى كه افراد بخواهند به نوعى مشابهت دست يابند و يا به طور خلاصه تر طرف مقابل را مانند خود بدانند سعى مى كنند از طريق حسادت يا چشم و هم چشمى اين كار را انجام دهند. عوامل تربيتى نقش مؤثرى در بوجود آمدن چشم و هم چشمى دارد. وى معتقد است: خانواده هايى كه مدام بچه هاى خود را با ديگران مقايسه مى كنند و ديگرانى را بهتر از فرزندان خود مى بينند باعث ايجاد ذهنيت منفى در بچه ها مى شوند. بايد گفت خانواده نقش مهمى در سوق دادن فرزندان به چشم و هم چشمى دارد و تمامى اين عوامل به صورت يادگيرى در ذهن افراد نقش مى بندد. وى معتقد است، هيچ دليل و مدرك اثبات شده اى وجود ندارد كه مشخص كند چشم و هم چشمى در ميان زنان بيشتر از مردان است. و اين امر فقط براساس يك ادعاست. شايد مردان هستند كه چشم و هم چشمى در زنان را بيشتر جلوه مى كنند. چشم و هم چشمى در مردان هم ديده مى شود ولى به دليل اينكه اين مسأله در آنها به وضوح مشاهده نمى شود همه فكر مى كنند اين پديده فقط در ميان زنان رواج دارد، زيرا تظاهرات زنان بيش از سايرين به چشم مى خورد. بيشترين علت چشم و هم چشمى به دليل نبودن امكانات و تفريحات سالم در جامعه است و شايد به دليل اينكه زنان بيشتر در خانه هستند و از رفتن به بيشتر جاها محرومند و از امكانات تفريحى مناسبى برخوردار نيستند چشم و هم چشمى بيشتر در آنها مشاهده مى شود. در واقع مى توان گفت آنها نوعى محروميت اجتماعى و فقدان آزادى مدنى دارند؛ براى مثال در شهرستانها هيچ امكانى براى زنان فراهم نيست ولى براى مردان امكان تفريح و سفر كردن فراهم است. وى معتقد است: مى توان گفت چشم و هم چشمى نوعى بيمارى فرهنگى محسوب مى شود كه مى تواند در سطح جامعه تأثيرى منفى برجاى بگذارد. بنابراين نهادهايى مانند رسانه ها، آموزش و پرورش كه مى توانند بر تفكر مردم تأثير بگذارند مى توانند در حل اين معضل كمك بزرگى به جامعه مى كنند.
|
|
|
|