يكشنبه ۱۲ تير ۱۳۸۴ -
Sun, Jul 3, 2005
تاريخ
۳۱۸۰
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
رويدادهاى مهم تاريخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
انعكاس سقوط فاروق
در مطبوعات ايران
گروه پژوهشهاى تاريخى
زيرنظر : محسن ميرزايى
218421.jpg
در ايران به محض سقوط فاروق مطبوعات و به ويژه مجلات پايتخت اخبار وگزارش هايى پيرامون ماجراى كودتا و زندگى خصوصى ملك فاروق منتشر كردند كه پاره اى از اين مطالب مستند و بسيارى از آن نوشته ها خيال پردازى و داستان سرايى بود.
مرحوم ذبيح الله منصورى در مجله «خواندنى ها» كه از مجلات معتبر آن روزگار بود به نقل از مطبوعات فرانسه سلسله گزارش هايى را كه ادعا مى شد پادشاه سابق مصر نوشته است ترجمه و منتشر كرد.
به ادعاى يكى از نشريات فرانسه فاروق در مورد جريان تبعيد خود مى نويسد:
«پس از كودتاى مقدماتى و انتصاب «على ماهر پاشا» به نخست وزيرى، كودتاى دوم كه به منظور بركنارى من از سلطنت صورت گرفت براى ساعت ۲ بعد از نيمه شب ۲۳ ژوئيه در نظر گرفته شده بود.دو تن از افسران وفادار من جان خود را به خطر انداخته و ساعت ۱۱ شب يعنى سه ساعت قبل از وقت موعود، قصد ياغيان را به من خبر دادند.
من در اين موقع در ۱۵ كيلومترى اسكندريه با زن و فرزندانم در قصر «منتزه» بودم. مى خواستم تلفنى با فرمانده پادگان اسكندريه صحبت كنم و هنوز صحبت خود را شروع نكرده بودم كه صداى چند شليك پياپى در راهروها پيچيد و تلفن از كار افتاد.
طولى نكشيد كه چند هواپيماى بمب افكن جت برفراز قصر به پرواز درآمدند ولى با شليك توپ هاى چند كشتى جنگى كه خود را به نزديكى قصر رسانده بودند دور شدند.
ماندن در قصر منتزه كار خطرناكى بود زيرا گارد اصلى من در كاخ «رأس الطين» بود، از اين جهت نيمه شب تصميم گرفتم با زن و فرزندانم به طرف كاخ «رأس الطين» حركت كنم.فاصله بين دو كاخ ۱۵ كيلومتر بود و قواى انقلابى قسمت اعظم شهر را اشغال كرده بود.
سوار اتومبيل «مرسدس» خودم شدم، پشت رل نشستم و «حسن عاكف» كه آجودان مخصوص من بود در طرف راست من پشت مسلسل نشست.
به او گفتم هر تانك يا زره پوش نظامى اگر خواست جلوى ما را بگيرد فرمانده آن را بايد با اين مسلسل به رگبار ببندى.ملكه و طفل ۷ ماهه اش با دايه انگليسى و دخترانم در صندلى عقب اتومبيل نشستند و من با سرعت ۱۲۰ كيلومتر به طرف كاخ «رأس الطين» حركت كردم.
در ميان راه با دو تانك روبه رو شديم و فوراً به يك خيابان فرعى پيچيديم و پيش از آن كه تانك ها بتوانند لوله هاى خود را به سوى ما برگردانند از محل دور شديم.
همسرم رنگ پريده ولى خونسرد بود. دخترانم از ترس به خود مى لرزيدند و طفل ۷ ماهه ام به شدت گريه مى كرد.
در سه كيلومترى كاخ «رأس الطين» با دو كاميون نظامى ديگر روبه رو شديم. به سرعت به خيابان ديگرى پيچيدم و پيش از آن كه اين كاميون ها بتوانند خود را به ما برسانند وارد كاخ سلطنتى شديم.
نگهبانان فوراً مرا شناختند و به محض اين كه دستور دادم درهاى كاخ را ببندند اطاعت كردند. نگهبانان اين كاخ ۸۰۰ نفر بودند كه من تا عمر دارم مديون وفادارى و وظيفه شناسى آنها هستم. افراد اين گارد تا ساعت چهار صبح دستجات كوچك مهاجمين را عقب زدند و بعد از ساعت چهار كه كاخ محاصره شد شجاعانه از من و خانواده من دفاع كردند.در داخل كاخ ما تمام شب مشغول تداركات دفاعى بوديم. پنجره ها را تبديل به سنگر كرديم در طول كريدور و روى بالكن مسلسل كار گذاشتيم.
با وجود هيجاناتى كه داشتم از شدت خستگى به خواب رفتم. يكى دو ساعت نگذشته بود كه رئيس نگهبانان كاخ ما را بيدار كرد و گفت: دستجات متعدد سربازان از طرف خط آهن به كاخ سلطنتى نزديك مى شوند.
به سرعت از تختخواب پايين آمدم به بالكنى كه مشرف به اطراف قصر بود رفتم، زنم هم وحشت زده و خواب آلود پاى برهنه مرا دنبال كرد.روى بالكن قبل از همه چيز دخترانم را ديدم كه پيش از ما از خواب بيدار شده و از پشت شيشه بيرون را تماشا مى كردند.
موهايشان پريشان، رنگ هاشان پريده و چشمهاشان گويى از حدقه بيرون آمده بود و من هرگز آنها را اين طور نديده بودم. از بالكن به آنها اشاره كردم كه از پشت پنجره كنار بروند، ولى آنها اشاره دست مرا به جاى سلام گرفتندو دستهاى خود را به علامت جواب تكان دادند.
فرماندهان هردسته مرتباً علاماتى حاكى از دوستى و برادرى مى دادند و بزرگترين اشتباه من اين بودكه گول اين علامات صلحجويانه را خوردم و آنها را بدون مقاومت و ممانعت تا يك صدو پنجاه مترى كاخ راه دادم. افسران نگهبان هم مثل من دچار اشتباه شده بودندو تصور مى كردند اين دسته ها براى كمك ما مى آيند.
ولى ما در همين خيال بوديم كه ناگهان درصد وپنجاه مترى بالكنى كه من و ملكه روى آن ايستاده بوديم تيراندازى شروع شد و دو افسر ارتش كه جلوتر از همه حركت مى كردند با مسلسل به طرف ما شليك كردند.
شعله شليك مسلسل «برن» را فقط درموقعى مى توان مشاهده كردكه لوله مسلسل مستقيماً بيننده را هدف گرفته باشد. من اين شعله را ديدم و در يك لحظه فهميدم كه هدف شليك كنندگان كشتن من و ملكه است.
به سرعت برق سرخود را خم كردم و گيسوان بلند همسرم را گرفته او را به طرف زمين كشيدم. زنم فريادى از درد برآورد ولى روى بالكن افتاد و در يك ثانيه هر دو روى سطح بالكن دراز كشيديم. در همين موقع يك نفر افسر نگهبان كه درچندقدمى ما ايستاده بود نقش بر زمين شد و گلوله هاى پياپى مسلسل در فاصله نيم مترى بالاى سر ما شيشه هاى پنجره و اتاقى را كه دخترانم در آن بودند شكست و در آن موقع وحشت از مرگ جگر گوشگانم و زنم را از يادم برد.
به سرعت از روى بالكن بلند شدم و همسرم نيز كه رنگش مثل گچ سفيد شده بود به دنبال من آمد.
پيراهن سفيدش به خون افسرى كه در چندقدمى ما شربت شهادت نوشيد، رنگين شده بود و خاك و گچ ديوار كه بر اثر شليك مسلسل پايين ريخته بودند موهاى سياهش را نيز مانند صورتش به رنگ سفيد در آورده بود.
با يك حركت سريع خود را به داخل اتاق انداختيم و در آن جا «نريمان» در حالى كه مى خواست خونسردى خود را باز يابد گفت: چه بايد كرد؟ عزيزم هرچه از دست من برمى آيد بگو تا انجام دهم.
گفتم: تو به سراغ طفل و دايه اش برو و با آنها باش. من مى روم تا ببينم بر سر دختران بى گناهم چه آمده است.
منتظر جواب نشدم و به سرعت خود را به اتاق دخترهايم رساندم. خوشبختانه هزارشكر خداى را كه هرسه زنده بودند و به محض شليك مسلسل هرسه روى زمين دراز كشيده بودند. علائم وحشت در قيافه آنها مشهود بود ولى گريه نكرده بودند. در تمام طول اين شب وحشتناك اشك در چشم هاى دختران من خشك شده بود آنها تا پايان اين ماجرا هم گريه نكردند ولى بى رحمى و قساوت سربازان «نجيب» كه حتى به حيوانات كاخ هم رحم نكرده بودندبالاخره اشك را از چشمان آنهاجارى ساخت. «فوزيه» و «فاديه» موقعى كه اجساد سگ هاى خودشان را ديدند گريه كردند. يكى از افسران «نجيب» هم كره اسب عربى فريال را كشته و چشمهايش را با سرنيزه بيرون آورده بود.
من هم پشت مسلسل نشستم
سربازان انقلابى پس از تيراندازى به طرف كاخ سلطنتى هجوم آوردند و چون ما غافلگير شده بوديم تا ديوارهاى كاخ خود را رسانيده، قسمتى وارد كاخ شدند و در را به روى سربازان خود گشودند.
نگهبانان و افراد گارد سلطنتى كه دراين موقع داخل عمارت و اطراف ساختمان كاخ بودند براى جلوگيرى از ورود سربازان انقلابى شروع به تيراندازى كردند، سربازان سودانى من پشت مسلسل هاى خود نشسته و در كاخ را گلوله باران مى كردند. خود من هم در كنار سربازان خود پشت مسلسل نشستم و مهاجمين را هدف گلوله قرار دادم و در اولين شليك سه تن از آنها را از پاى در آوردم ولى اين كار براى من سخت و ناراحت كننده بود، از اين جهت مسلسل را رها كردم و تصميم گرفتم براى رهايى از اين وضع از «ماهرپاشا» نخست وزير استمداد كنم.
218397.jpg
مهاجمين كليه سيم هاى تلفن كاخ را به خارج قطع كرده بودند ولى دو رشته كابل تلفنى مخفى اين كاخ را به مركز تلفن اسكندريه مربوط مى كرد كه من به وسيله آنها توانستم با خارج تماس بگيرم و با ماهر پاشا صحبت كنم.
جريان وقايع را براى نخست وزير شرح دادم و او از اين جريان سخت متوحش و نگران شد زيرا حتى او را هم از تصميم خود مطلع نكرده بودند و نخست وزير به كلى از جريان بى اطلاع بود، ماهرپاشا گفت: همين الآن خود را به كاخ مى رسانم ولى من به او گفتم نمى تواند وارد كاخ بشود و بهتر است قبلاً با ژنرال نجيب مذاكره كرده كارى براى پراكنده ساختن مهاجمين بكند.
پس از تلفن به ماهر پاشا به سفير آمريكا «جفرسون كافرى» تلفن كردم و از او تقاضا كردم كه هرچه از دستش برمى آيد براى آرام كردن مهاجمين بكند و لااقل حيات خودم و خانواده ام را ازمخاطره نجات دهد؛ سفير آمريكا قول داد كه براى انجام اين تقاضا يك لحظه آرام ننشيند و هرچه از دستش برمى آيد انجام دهد. ديكتاتور مصر و اطرافيانش امروز مرا متهم مى كنند كه براى خاموش كردن انقلاب از قواى نظامى انگليس دركانال سوئز كمك خواسته بودم در صورتى كه اين ادعا كذب محض است. من فقط سفير آمريكا را به كمك طلبيدم، آن هم نه براى خاموش كردن انقلاب، بلكه براى اين كه جان خود و همسر و فرزندانم را نجات دهم.
اى مردم مصر كه هرگز صداى مظلومانه مرا نخواهيد شنيد و اى مردم جهان كه بوق و كرناى تبليغاتى حكومت فعلى مصر گوش شما را پركرده است بدانيد كه تهمت توسل به انگليسيها هم مانند همه اتهامات ديگر دشمنان من دروغ است، من اكنون مرد ضعيف و ناتوانى بيش نيستم كه از تخت سلطنت به خاك مذلت افتاده ام ولى حاضرم در هر دادگاه صالحه كه خارج از حيطه نفوذ ديكتاتورى دشمنان من باشد حاضر شوم و از حيثيت و شرف خود دفاع كنم.
كاخ سلطنتى تبديل به مريضخانه شده بود
بيش از يك ساعت از حمله مهاجمين به كاخ سلطنتى مى گذشت ولى هنوز از ماهرپاشا و سفير آمريكا خبرى نبود.
دستجات مختلف مهاجمين كه دم به دم رو به ازدياد مى گذاشتند مرتباً كاخ سلطنتى را موردحمله قرارمى دادند و درمقابل دفاع شجاعانه گارد سلطنتى و نگهبانان كاخ عقب نشستند، ولى قواى ما مرتباً روبه تحليل مى رفت ودرعوض مهاجمين قوى تر و جرى تر مى شدند.
درهرحمله اى عده اى از افراد ما كشته و زخمى مى شدند و كم كم راهروهاى كاخ سلطنتى تبديل به مريضخانه زخمى هاى جنگى شده بود، صداى ناله دلخراش اين زخمى ها در راهروها مى پيچيد و تأثر من بيشتر از اين لحاظ بود كه اين عده به خاطر من و براى حفظ جان من قربانى شده اند. پس ازانجام كودتا دستگاه تبليغاتى كودتاچيان در دنيا منتشركرد كه انقلاب مصر بدون خونريزى و حتى بدون خالى شدن يك تير به نتيجه رسيده است. شما هم اين ادعا را باور كرديد ولى براى من كه صدها كشته و زخمى را دركاخ سلطنتى ديده ام سكوت در برابر اين ادعاى دروغ تحمل ناپذير است. پس از يك ساعت زد و خورد و تيراندازى، «نجومى پاشا» رئيس گارد سلطنتى را براى مذاكره با مهاجمين فرستادم، درحالى كه دست هاى خود را به علامت صلح بلند كرده بود از درب عمارت كاخ خارج شد ولى مهاجمين به جاى اين كه با او مذاكره كنند او را دستگيركردند، اين مردشرافتمند و فداكار قطعاً حالا زندانى است و به جرم دفاع از من پشت ميله هاى زندان انتظار چوبه دار را مى كشد.
پس ازتوقيف نجومى پاشا يكى از افسران جوان گارد دستمال سفيدى روى سر نيزه تفنگ خود زد و به علامت تسليم و متاركه به طرف مهاجمين رفت، تيراندازى موقتاً قطع شد و ضمن اين متاركه بود كه ماهرپاشا نخست وزير و يكى از ديپلمات هاى سفارت آمريكا وارد كاخ سلطنتى شدند. درهمان لحظه كه از نو تيراندازى آغاز شد، «مستر سمپسون» منشى مخصوص سفير كبير آمريكا وارد كاخ گرديد. او جوان مؤدب و خوش صورتى است كه با اتوموبيلش به سرعت از ميان شورشيان گذشت. اتومبيل او حامل پرچم كشورهاى متحد آمريكا بود. «مستر سمپسون» ازطرف «مستر كافرى» مأمور شده بود كه نزد من بماند تا «كافرى» اطمينان پيداكند جان ما درمعرض خطر نيست و من هيچ ترديد ندارم كه آمريكا زندگى من و خانواده ام را آن روز نجات داد.
«على ماهر» براى اين كه با انقلابيون صحبت  كند نزد شورشيان رفت و وقتى بازگشت، رنگش پريده بود و دست هايش لرزان بود. قلباً احساس مى كردم كه او چه اخبارى همراه دارد. نخست وزير از ترس نمى توانست حرف بزند، همين قدر گفت:
آنچه مى خواهند وحشتناك است... وحشتناك!
گفتم: من مى دانم آنها چه مى خواهند. اما از شرايط آنها باخبر نيستم. زود بگوييد بدانم چه شرايطى را پيشنهاد مى كنند. «على ماهر» گفت: آنها مى خواهند كه امروز ظهر شما از سلطنت استعفا دهيد و تا ساعت شش بعدازظهر خاك مصر را ترك كنيد.
به ساعتم نگاه كردم: ده و چهل و دو دقيقه صبح بود، حتى يك دقيقه ديگر فكر نكردم، از او تشكر نمودم و گفتم: به آنها بگوييد من هم اكنون حاضرم اوراق مربوط به استعفا را امضا كنم اما دو شرط دارم يكى اين كه استعفا نامه رسمى باشد وبا قانون اساسى وفق دهد و آن را حقوقدانان تنظيم كنند دوم اين كه انقلابيون به هنگ هاى وفادار به من اجازه دهند تا در موقع مسافرت از من تجليل نمايند.
اين دو شرط را به خاطر پسرم كردم.داستان هاى سلاطين را در يادداشت ها نمى توان خلاصه كرد بلكه بايد آنها را در كتاب هاى تاريخ جست وجو كرد.
من نخواستم كه بعدها وقتى فرزندم كتاب هاى تاريخ را مى خواند از سرگذشت پدرش اندوهگين شود زيرا از هم اكنون مى دانم كه به قدر كافى، پسرم دشمن دارد و آنها تخت وتاج پرافتخارى را كه اوبه دست مى آورد متزلزل خواهند كرد.
«على ماهر» در پاسخ من گفت:
حتماً با اين شرايط موافقت خواهند كرد، اعليحضرتا... من با تمام قوا از آن طرفدارى خواهم نمود.
به او جواب دادم: خيال مى كنم بدون اين كه مسلسلى به دست داشته باشيد نمى توانيد به اين افراد نصيحت كنيد...
نزديك ساعت يك بعدازظهر يك كارمند قضايى به نام «سليمان حافظ» در حالى كه اوراق مربوط به استعفاى از سلطنت را همراه داشت، نزد من آمدند...
علائم تأثر وحزن شديد بر سيماى او نقش بسته بود به نحوى كه من از ديدن صورت او متأثر شدم.
او به من گفت:« اعليحضرتا اى كاش من خود را با گلوله كشته بودم و قبل از تقديم اين اوراق به پيشگاه شما مرده بودم. من دعا مى كنم كه خداوند مرا ببخشد واعليحضرت هم مورد عفوم قرار دهند.»
او با اميدوارى از من تقاضا كرد تا بگويم چه خدمتى برايم مى تواند در مصر انجام دهد و خواهش كرد يكى از دوستانم را به او معرفى كنم كه به وسيله او بتواند با من ارتباط داشته باشد.
به او اطمينان دادم و گفتم: تنها تقاضايى كه دارم اين است كه دولت جديد، آينده پسرم را تضمين كند. سپس اوراق استعفا را مطالعه كرده و ديدم كه با قانون اساسى مصر وفق مى دهد، آنها را امضا كردم و به «سليمان حافظ» كه بغض گلويش را گرفته و مى خواست گريه كند تسليم نمودم.
نكته جالب اين است كه اين روباه پير اكنون معاون نخست وزير و وزير كشور كابينه جديد است و همه گريه و زارى كه در برابر من كرد ساختگى و براى اين بود كه اسم يكى از دوستانم را نزد او فاش كنم. دوستانى كه احتمال داشت جمعيتى براى دفاع از من عليه شورشيان تشكيل دهند. بايد اقرار كنم كه «سليمان حافظ» نقش خود را بسيار ماهرانه بازى نمود و در آن وقت من هيچ متوجه اين نيرنگ نبودم.
گفته مى شود كه من به سرهنگ نجيب بدين جهت درجه سرلشگرى دادم كه مى خواستم كه نسبت به حفظ حيات خود با او معامله كنم. گروهى ديگر از دروغ پردازان گفته اند كه اين كار، كوشش مأيوسانه اى براى نجات تخت و تاجم بوده است.
وقتى اسناد و مدارك در برابر تاريخ گشوده گردد معلوم مى شود كه اين دو قول صحت ندارد.
على رغم اوامرى كه محمد نجيب صادر كرده بود، ايالات متحد ه آمريكا زندگى مرا نجات داده و در حقيقت درجه سرلشگرى از سه روز پيش به محمد نجيب داده شده بود.روز چهارشنبه «على ماهر» نامه اى در چهار صفحه به امضاى «محمد نجيب» نزد من آورد كه در آن ده تقاضا شده بود:
اول اين كه «على ماهر» را مأمور تشكيل كابينه نمايم و من اين خواسته را با خوشحالى انجام دادم زيرا «على ماهر» مرد خوبى بود...
دوم اين كه به «سرهنگ نجيب» درجه اى عطا شود كه برابر با مقام ژنرالى باشد. اين تقاضا را پذيرفتم و به نظرم اين كار غيرعادى نبود زيرا «سرلشگر نجيب» زمام ارتش و فرماندهى عالى را به دست داشت.
هشت خواسته ديگر مربوط به درجات و ترفيع توطئه كنندگان وعزل پاره اى از كارمندان دربار بود. البته پاره اى از اين اشخاص افرادى موذى و بدجنس بودند، اما هيچ يك اين ارزش را نداشتند كه به خاطرشان خونريزى شود و جنگ داخلى درگيرد، بدين جهت با همه خواسته هاى «محمد نجيب» موافقت كردم.
اين موافقت كافى بود تا تشنج مختصرى را كه در ارتش پديد آمده بود، آرام كند زيرا آنچه را كه مى خواستند به دست آوردند، اما براى افراد متعصب جمعيت «اخوان المسلمين» اجابت اين تقاضاها كافى نبود، آنها خون مى خواستند و به همين جهت اين سربازان ناگهان عازم قصر «رأس التين» شدند. خود «محمد نجيب» بعدها شخصاً در اين مورد اين طور اقرار كرد: «سربازان خودشان هم نمى دانستند اوامر افسرانى را اطاعت مى كنند كه مقامى ندارند و آزاد هستند.»پس از اينكه خاك مصر را ترك گفتم «محمد نجيب» اعلام داشت درجه اى را كه به او داده ام نمى پذيرد در حالى كه به تقاضاى خودش پيش از آنكه يك تير هم خالى شود اين درجه را گرفته بود.اگر لازم شود مى توانم نامه چهار صفحه اى راكه او در اين مورد با خط خود نوشته انتشار دهم.
آخرين وداع
در آخرين ساعات بعد از ظهر نخست وزير تلفنى با من صحبت كرده و گفت كه ساعت پنج به اتفاق «مستر كافرى» براى آخرين وداع حاضر خواهد شد و سرهنگ«محمد نجيب» هم شخصاً براى خدحافظى با من حضور خواهد يافت.چندى بعد متوجه شدم كه «سرهنگ محمد نجيب» اصرار دارد كه اين مطلب را تكذيب كند و چنين وانمود نمايد كه من خواسته ام او براى توديع بيايد وحتى وانمود كرده كه اين امر يكى از دوشرط امضاى استعفا نامه من بوده است.
در آن وقت كه «نجيب» به اين عمل مبادرت ورزيد مسلماً آن را جوانمردانه و شهامت آميز مى پنداشت زيرا براى دست دادن با مردى آمده بود كه او را از تخت سلطنت به زير كشيده بود ومن نفهميدم، بعدها چه شد كه او در مقام تكذيب اين شجاعت و جوانمردى خود برآمد.
درست ساعت پنج بعدازظهر بودكه «ماهر» و «كافرى» همراه با «مستر سمپسون» آمدند. تا آن روز صبح من «مستر سمپسون» را نديده بودم اما تمايل شديدى در خود نسبت به او احساس مى كردم.او صبح هنگامى كه اوامر سفير خود را اطاعت مى كرد و زندگيش را در معرض خطر مى گذاشت اين عمل او را خيلى كوچك و بى ارزش مى پنداشتند.
من «كافرى» را به زن و خانواده ام معرفى كردم. آنها او را قبلاً نديده بودند.
به او گفتم: اميدوارم آنچه امروز صبح كردم براى شما و دولتتان اشكال زيادى توليد نكرده باشد. «كافرى» جواب داد: اعليحضرتا، دولت آمريكا فوق العاده به سلامت شما علاقه مند است و من با نهايت خوشحالى حاضر بودم با هر تصميمى كه در اين مورد عليه شما گرفته شود، مبارزه نمايم. از اينكه سفير كبير آمريكا اين طور با من سخن مى گفت خوشحال شدم. براى اطلاع بيشتر در اين زمينه ر.ك به مجله خواندنى ها شماره يازدهم. سال سيزدهم. سه شنبه ۶ آبان .۱۳۳۱
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |