يكشنبه ۱۲ تير ۱۳۸۴ -
Sun, Jul 3, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۱۸۰
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
صورتبندى جان رالزاز نظريه عدالت
كتاب انديشه
صورتبندى جان رالزاز نظريه عدالت
معيار عدالت، آزادى است
218331.jpg
بخش دوم
عزت الله فولادوند
معناى فلسفى ليبراليسم
در فلسفه، ليبراليسم صرفاً به يك سلسله برنامه ها و سياستهاى اقتصادى اطلاق نمى شود، بلكه به ميراث فكرى و فلسفى بسيار گرانبهايى برمى گردد كه در قرن هفدهم از افكار فلاسفه انگليسى يعنى تامس هابز و جان لاك سرچشمه مى گيرد و در قرن هجدهم به فلسفه سياسى متفكران عصر روشنگرى مانند آدام اسميث، روسو، ولتر و كانت مى رسد و در نهايت در قرن نوزدهم با كسانى مانند جان استوارت ميل اوج مى گيرد. در قرن بيستم با ظهور پوزيتيويسم منطقى و فلسفه تحليلى در انگلستان بحث در باب مسائل اخلاقى و سياسى كنار گذاشته شد و فلاسفه به تحليل زبان سرگرم شدند. امروزه فلسفه تحليلى به معناى خشك گذشته نيست و به اصطلاح به فلسفه هاى محتوايى در مقابل فلسفه هاى صورى بيشتر توجه مى كند. در كشورهاى اروپايى به غير از انگليس، ماركسيسم و اگزيستانسياليسم و پديدارشناسى مشغله روز بود. اما كم كم وضع تغيير كرد و كسانى مانند هايك و نازيك و از همه مهمتر جان رالز به سنت فكرى و سياسى فلسفه گذشته بازگشتندو ليبراليسم به تعبيرهاى گوناگون اوج گرفت و هنوز هم اين جريان ادامه دارد.
تعبيرهاى مختلف از ليبراليسم چيزى نبود كه در انحصار هيچ گروهى باشد و جالب اينكه كسانى كه بيش از همه خواستند ليبراليسم را تعريف كنند مخالفان و دشمنان ليبراليسم بودند و حاصل كارشان هم گاهى بدگويى يا استهزا بود. ليبرال ها كمتر درصدد تعريفى واقعى از مكتب خود برآمدند و بيشتر به توصيف پرداختند. ليبرال ها در خصوص گستره مالكيت خصوصى و برابرى اقتصادى و نقش دولت، در سطح عميق تر و فلسفى، در باب ماهيت ارزشها، آزادى و رابطه ميان فرد و جامعه اختلاف نظر دارند. از اين رو تعريف ليبراليسم كار آسانى نيست. آنچه به عنوان تعريف گفته مى شود نكات مورد توافق اكثر ليبرال ها است نه همه آنها. مهمترين وجه امتياز ليبراليسم فلسفى، توجه به فردگرايى است.
در زمينه ارزشها، ليبراليسم تعهد عميقى به فرد و فردگرايى دارد. اما فردگرايى، خود صاحب چهار ركن است:
۱- ليبرال ها معتقدندكه آنچه در ارزيابى هاى سياسى و اجتماعى به حساب مى آيد فرد است. سرنوشت فرهنگ، ملت و زبان هميشه نسبت به سرنوشت فرد در درجه دوم اهميت قرار دارد. بالاترين ارزش اين است كه وضع فرد فرد اعضاى جامعه چگونه است، يعنى خوشبختى ها، بدبختى ها، آرزوها، رشد و پرورش استعدادها و... گروهى از ليبرال ها ارزش را با خواست و ترجيحات فرد ارتباط مى دهند و مى گويند ارزش، آن چيزى است كه فرد مرجح بداند. اين همان مكتب فايده نگرى يا سودنگرى است. (utilitarianism) است براى اين دسته از ليبرالها اصل، «بيشترين فايده و خوشى براى بيشترين عده در جامعه است».
رالز اين عقيده را رد مى كند، زيرا او اساساً فايده نگر نيست. گروه ديگرى، پيروى از كانت، براى فرد محوريت قائل هستند و ارزش را با وجدان و تكليف مرتبط مى كنند و معتقدند هر فرد را هميشه بايد در نفس خودش غايت دانست و هرگز از او به عنوان ابزار براى هدفهاى سياسى، اجتماعى، اقتصادى و... استفاده نكرد.
۲- دومين ركن فردگرايى اين است كه ليبرالها مى گويند فرد بايددر گزينش هدف و اداره زندگى خود آزاد باشد. اما در اينجا يك اختلاف مهم پيش مى آيد. گروهى بر اين باورند كه نبود زور و جبر و مانع و رادع كافى است. گاهى از اين امر تحت عنوان «آزادى منفى» و گاهى هم با تعبير «آزادى از...» ياد مى شود، مانند آزادى از فشار، آزادى از فقر، آزادى از زورگويى. «آزادى از...» بدين معناست كه فرد از زنجير اسارت و قيادت و قيموميت و... آزاد است. گروهى ديگر معتقدند كه علاوه بر اين بايد فرد را براى استفاده از آزادى و رسيدن به هدفهاى والا پرورش داد و اين امر وظيفه دولت است. به اين آزادى «آزادى مثبت» گفته مى شود. شخصى مانند آيزايابرلين در كتاب «چهار مقاله در باب آزادى» هنگامى كه درباره آزادى مثبت و آزادى منفى صحبت مى كند، نشان مى دهد كه اين برداشت (بدين معنا كه دولت افراد را پرورش دهد براى اينكه از آزادى خود استفاده كنند) چه نتايج وحشتناكى مى تواند داشته باشد و به چه عواقب و فرجام فاسدى مى تواند بينجامد و چه اختيارات هولناكى مى تواند به دستگاه دولت وهيأت حاكم بدهدكه فرد را به بهانه پروراندن و راندن به سوى آزادى و رساندن به سعادت و هدف هاى والا در چنگ بگيرد و آزاديهاى شخصى و حقوق فردى را سلب كند، چنين اعتقادى چگونه در را به روى انواع و اقسام مداخلات دولت در زندگى خصوصى افراد جامعه بازمى كند.
۳- سومين ركن فردگرايى، «برابرى» است كه رالز به آن توجه بسيار دارد. فيلسوفان ليبرال به «برابرى» تعهد عميق دارند، البته ضرورتاً نه به معناى تساوى اقتصادى. تساوى موردنظر آنان، برابرى ارزش ذاتى و اساسى هر فرد انسانى است. مى گويندكه بايد به طور مساوى همه افراد در طراحى و عملكرد نهادهاى جامعه سهيم باشند. بايدبه همه كس در اين زمينه كه زندگى خود را مطابق با صلاحديد و سليقه خودش اداره كند، احترام برابر بگذاريم.
البته تا جايى كه به حق و آزادى ديگران احترام گذاشته شود.
۴- چهارمين ركن فردگرايى كه مهمترين وجه ليبراليسم است، «عقل فردى» است. به نظر ليبرال ها آزادى انديشه و بيان و عقيده و مذهب كافى نيست، بلكه بايد قواعد و نهادهاى سياسى و اجتماعى در پيشگاه «عقل فردى» قابل توجيه باشند، يعنى هر يك از افراد در دادگاه عقل خود هنگامى كه سياست يانهادى را محاكمه مى كند بتواند آن را تصويب و تأييد كند.
رابطه انديشه ليبرالى با ميراث فلسفى روشنگرى در سده هجدهم در اينجا بسيار روشن است. خصلت اساسى عصر روشنگرى، اعتماد به توانايى انسان براى فهم جهان و درك قواعد و اصول حاكم بر آن و تصرف در آن بود. شايد يكى از زيباترين شواهد در اين زمينه مقاله كوتاه «روشنگرى چيست؟» كانت باشد. كانت در اين رساله مى گويد كه روشنگرى يا روشن انديشى به معناى درآمدن از حالت صغارت و نابالغى و به بلوغ رسيدن و «خودانديش» شدن است. سپس كانت اين جمله معروف خود را بيان مى كند كه «جرأت دانستن داشته باش». به عبارت ديگر، جرأت كن فهم خودت را به كار بيندازى. اين جمله شعار نهضت روشنگرى شد. پس انسان مى تواند جهان را درك كند و در آن تصرف كند و اين به هيچ وجه با اقرار به وجود خدا و حكمت ايزدى منافات ندارد. مقصود ازجهان در نزد متفكران عصر روشنگرى، هم عالم طبيعت بود و هم عالم بشريت و اين خوش بينى و اعتماد و توانايى انسان اساس تأسيس علومى چون جامعه شناسى ، تاريخ و اقتصاد به مفهوم جديد آن شد. متفكران روشنگرى معتقد بودند كه طبيعت كتابش را در برابر ما گشوده است. از طرف ديگر همين خوش بينى و اعتماد به عقل بشرى منشأ نگرش به توجيهات اجتماعى و سياسى و طرد سنتها و خرافات شد.
از آن زمان به بعد اين تعبير به وجود آمد كه قدرت سياسى و اجتماعى بايد در دادگاه عقل ثابت كند كه لايق احترام و اطاعت است. و اين يكى از مهمترين ميراث هاى عصر روشنگرى است چرا كه دنياى اجتماعى دنيايى است كه براى يكايك ما به وجود آمده و اساس و عملكرد آن را بايد با عقل انسان درك كرد نه با جزميات ايمانى و سنت هاى نابخردانه و قيل و قال هاى انبوه خلق.
روايت رالز از ليبراليسم
ليبرال ها اعم از راست وچپ مى گويند كه در جهانى كه همه چيز دگرگون شده وهر روز شاهد تغييرات جديد و گاهى بنياد برانداز در ارزشها، نگرشها و هدفهاى زندگى هستيم و اين شتاب پيوسته بيشتر مى شود بايددر فكر ساختن چارچوبى جديد براى زندگى سياسى ، اجتماعى و اقتصادى بود كه گنجايش اين همه تعدد ، تكثر و تنوع را داشته باشد. يكى از مهمترين اين چارچوبها كه هم از معايب سرمايه دارى لجام گسيخته دور باشد و هم از تبهكارى هاى كمونيسم، ساخته و پرداخته و پيشنهاد شده جان رالز است.
در فلسفه جان رالز اولين چيزى كه جلب نظر مى كند اين است كه او با استفاده از يكى از قديمى ترين و معروف ترين تدبيرهاى فيلسوفان ليبرال يعنى نظريه «پيمان اجتماعى » يا «قرارداد اجتماعى » نظريه خود را بنا مى كند.
دوچيز هميشه مشغله ذهنى و دغدغه فكرى فيلسوفان بوده است. يكى اينكه با توجه به تأكيدى كه به فرد و آزادى فردى و برابرى افراد مى شود چگونه بايد از آنارشيسم و هرج و مرج جلوگيرى كرد و چه نهادى بايد پديد آورد كه تنازع و تعارض بين هدفهاى فردى را حل كند تا زندگى مدنى بتواند به مسير آرام و عادى بيفتد.دوم اينكه چه چيزى به اين نهاد يا بناى سياسى طبيعى كه به آن «دولت» گفته مى شود مشروعيت مى بخشد.
ليبراليسم مكتب اصلاح طلبى است نه مكتب انقلاب. بنابراين، اين حرف كه همه چيز را بر مى اندازيم و بنياد جديدى در مى اندازيم براى ليبرال ها از جمله جان رالز قابل قبول نيست. حاكم حكيم افلاطونى ، ديكتاتورى پرولتاريا، ديكتاتور مصلح، نخبگان وابسته به احرار هيچ كدام در ليبراليسم پذيرفته نيست.
مردم يعنى همان زنان و مردان بالغ و عاقل و رشيد و آزاد و برابر بايد بناى جامعه و سياست را بالا ببرند و بپذيرند كه حكومتشان مشروع است و حق اعمال قوه قهريه دارند نه حاكمانى كه گمان مى كنند صلاح مردم را بهتر مى دانند.
ليبراليسم به مردان و زنان همان طور كه هستند احترام مى گذارد نه آن گونه كه به عقيده عده اى بايد باشند يا بشوند. ليبراليسم نمى گويد كه نسل هاى پياپى بايد زندگى به مشقت را بگذرانند تا روز نامعلومى كه جامعه ايده ال تأسيس شود. ليبراليسم مى خواهد وضع جديدى به وجود آيد كه افراد بتوانند درباره هدفها ومطالبات مختلف خود به سازش برسند و در صلح و مدارا زندگى كنند و سعادتشان در دست خودشان باشد.
كتاب انديشه
مجلس اول
و نهادهاى مشروطيت
218352.jpg
على اصغر حقدار
نشر مهرنامگ
مجلس شوراى ملى عالى ترين ثمره جنبش مشروطيت است. با تشكيل مجلس اول، شيوه و اصول كشوردارى از وضعيت استبداد فردى به حالت دموكراسى پارلمانى تبديل شد و براى نخستين بار، در تاريخ ايران زمين، مردم در تعيين سرنوشت خود و تحديد حدود حكمرانى و تبيين قوانين، صاحب حق و رأى شدند.
اثر حاضر در سه بخش تنظيم و تدوين شده است با مقدمه اى مفصل و جامع از مؤلف كه در آن به تبيين جايگاه پارلمان در نظام سياسى مدرنيته و ارزيابى نخبگان فرهنگى و مردان سياسى دوره منتهى به مشروطيت و ايجاد نخستين پارلمان قانونگذارى مى پردازد.
حقدار در بخش نخست كتاب تحت عنوان «مقدماتى درباره دوره اول مجلس شوراى ملى» به سير ورود مفاهيم سياسى در فرهنگ ايرانى پرداخته و امر قانونگذارى و پديده هاى اقتصادى نوين را در عصر ناصرى با ارجاع به متون اصلى، تبيين نموده است.
بخش دوم كتاب كه اصلى ترين فصل آن را تشكيل مى دهد، «كارنامه مجلس شوراى ملى را در دوره اول» با استناد به مندرجات روزنامه مجلس و تطبيق آن با صورت مذاكرات دوره اول تقنينيه، شامل مى شود، مؤلف بر پايه دو منبع اصلى خود، اقدامات نمايندگان مجلس اول را در ۹ زيرمجموعه كه به بحث از ايجاد نهادهاى جديد اقتصادى، سياسى، اجتماعى اختصاص دارند از يكديگر تفكيك كرده است و بحث هاى جارى در مجلس اول را براى سهولت دستيابى به ديدگاه ها و جريان هايى كه در سپيده دم استقرار مشروطيت در ايران مطرح بوده اند، دسته  بندى كرده است. بخش دوم كتاب، با گزارشى از خاتمه كار مجلس كه با به توپ بستن آن توسط پادشاه مستبد قاجار به فرجام تراژيك خود رسيد، به پايان مى رسد.
بخش سوم كتاب كه با عنوان «پيوست» آمده است، شامل «مصوبات دوره اول مجلس شوراى ملى» است كه به همراه اعلان تأسيس بانك ملى ايران و «بخشى از مذاكرات نمايندگان در دوره اول مجلس شوراى ملى» را در بر مى گيرد.
در پايان كتاب، كتابشناسى دوره اول مجلس شوراى ملى ارائه شده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |