يكشنبه ۱۲ تير ۱۳۸۴ -
Sun, Jul 3, 2005
جوان
۳۱۸۰
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
هفته هفت روزه
يك پيشنهاد
هفته هفت روزه
خارجى ها بروند جلو بوق بزنند
218340.jpg
* سحر طلوعى
۱- همين الآن كه داريد اين ستون را مى خوانيد، براى بعضى دوستان دقيقاً دوسه روز آزادى از قرنطينه و راحت باش است. بالاخره كابوس كنكور تمام شد. اما هرگز كفگير كابوس ها به ته ديگ نمى خورد. حالا مانده تا روز اعلام نتايج. تازه اگر شانس بياوريد امسال سؤالات توسط بعضى ها لو نرفته باشد. به هر حال آرزوى موفقيت داريم و اميدواريم سانديس و بيسكويتش تازه بوده باشد!
۲- براى دوستان واليبالى و البته غير واليبالى يك تبريك مسبوط و سوپر دولوكس داريم. بعد از عضويت ايران در WTO (ربطى به واليبال ندارد اما جهانى است!) و همچنين صعود تيم ملى فوتبال به جام جهانى، واليباليست ها هم راهى جام جهانى شدند. ما الآن كلاً روى دور جهانى شدن هستيم. ما الآن مأخوذ جو شده ايم. آنقدر كه با خودمان مسابقه مى دهيم و روى خودمان را كم مى كنيم و اول مى شويم!
۳- شكر خدا كنكور كه تمام شد، امتحانات دانشجوها و غير دانشجوها هم كه تمام شده. بد نيست اين روزهاى تعطيل تابستانى را با خواندن كتاب بگذرانيد تا بلكه در جام جهانى سرانه مطالعه كتاب! هم جهانى شويم. حالا CD بازى و كافى شاپ بازى جاى خودش اما دو خط مطالعه هم بد نيست.
۴- راستى اگر در مطالب اين هفته ديدى كه من فكر مى كنم، به عقلم رجوع مى كنم از ذهنم مدد مى گيرم (بابا ادبيات!) و خلاصه از ما خلق اللهم مايه مى گذارم، براى اين است كه دبير سرويس محترم سفر تشريف برده اند و اينجا نيستند كه وقتى حرف از فكر و عقل مى شود چپ چپ نگاهم كنند كه مثلاً يعنى آره و اينها!
قابل توجه موزه ايران باستان!
راست راستش را بخواهيد، اين هفته هم روزنامه ها مشغول بررسى و تحليل نتايج انتخابات رياست جمهورى بودند و بنابراين خبرهاى راست كار ما كم بود. يعنى بايد يك روزنامه را مى چلانديم تا يك خبر درست درمان اساسى از تويش استخراج كنيم. مثل اين خبر: «اختصاص ۱۷۰ ميليون دلار به خريد تجهيزات دانشگاهى». خبر خوشحال كننده اى است كه باعث مى شود در زيرزمين دانشگاه ها عروسى برپا مى شود. البته اگر به اين نكات توجه داشته باشيم كه منظور از تجهيزات دانشگاهى، تعويض فايل، كمد، ميز و صندلى، پرده اتاق، رنگ آميزى در و ديوار، تعويض كاسه دستشويى و توالت و ... نيست، بلكه هدف، لوازم آزمايشگاهى مورد استفاده دانشجويان است كه از بس عتيقه و آنتيك شده، هيچ بعيد نيست از طرف موزه ايران باستان براى جلبشان اقدام شود!
خارجى ها بروند جلو، بوق بزنند!
اسم كتاب گينس را تا به حال شنيده ايد؟ خب بس است ديگر خيلى به خودتان فشار نياوريد! ببينيد در اين كتاب اسم تمام آدم هايى كه توانسته اند از خود ركوردى به جا بگذارند، آمده است. فرض كنيد اگر شما الآن تصميم بگيريد برويد زير آب و هى همان زير بمانيد، آنقدر بمانيد كه ديگر نشود به شما گفت آدم (شما قطعاً ماهى هستيد!) اسمتان در اين كتاب ثبت مى شود و شما ركورد زيرآبى خواهيد داشت. خب شكر خدا معما حل شد پس برويم سراغ خبر. «يك زن ۹۰ ساله با يك مرد ۹۶ ساله ازدواج كرد و اسمشان در كتاب گينس ثبت شد.» ما كه هر چى روى اين خبر تأمل كرديم (گفتم كه دبير سرويس محترم نيستند و من هر كارى دلم بخواهد مى كنم!) نفهميديم چرا بايد ركورددار شوند. نود ساله كه چيزى نيست. در همين ايران خودمان از بس امكانات ازدواج مهيا است، جوانان تا سن صدسالگى اصلاً هواى ازدواج به سرشان نمى افتد چون فكر مى كنند با اين همه تسهيلات و امكانات چه كار كنند و آنقدر فكر مى كنند كه يك هو مى شوند صد ساله! اين خارجى هاى نامرد فكر مى كنند اول و آخر هر چيزى فقط خودشان هستند. آنها ما را دست كم گرفته اند. من به شما قول مى دهم تا چند وقت ديگر نام انبوهى از جوانان صد و چند ساله هموطنتان را در اين كتاب ببينيد. نگران نباشيد اينجا هم ما اول مى شويم.
قابل توجه عاشقان تخم مرغ!
مى خواهم خبرى برايتان بنويسم كه در زيرزمين خانه شما هم عروسى شود! فقط هولم نكنيد چون مى ترسم يادم برود. دانشجوييد؟ به تخم مرغ علاقه فراوان داريد؟ مجبور هستيد به تخم مرغ عشق بورزيد؟ پس در پوست خود نگنجيد كه تا نيم سال دوم تخم مرغ گران نمى شود! والله در روزنامه كه اينطور نوشته، راست و دروغش گردن خودشان. اما هر چه هست، پرواضح و مبرهن است كه قطع به يقين در نيم سال دوم قيمت معشوقه تان (بابا منظورم تخم مرغ است!) گران مى شود. راستش تخم مرغ چيزى نيست كه آدم انبارش كند ولى به نظرم اگر در فكر پرورش مرغ باشيم بد نباشد، بالاخره مى توانيم به صورت خودكفايانه با شبى يك تخم مرغ نيم سال دوم را بگذرانيم!
يادش به خير آتقى
همانطور كه صفحات روزنامه ها را ورق مى زنيم، چشممان به خبرى مى افتد كه نمى فهميم بايد خوشحال شويم يا ناراحت. خبر را برايتان مى نويسم تا خودتان تصميم بگيريد خوشحال شويد يا ناراحت: «رشد ۲۰ درصدى كشف مواد مخدر در يزد!». مواد مخدر به خودى خود همانطور كه سالها پيش در سريال «آتقى» - آيينه عبرت- گفته شده چيز بسيار بدى مى باشد! اما كشفش و رشد كشفش را هر چه به اين عقل بيچاره فشار مى آورم نمى فهمم خوب مى باشد يا بد؟ تازه همه اين ها به كنار، يكى تكليف آن هشتاد درصد بقيه را روشن كند. التبه تا آن يك نفر پيدا شود من سؤالاتم را مى پرسم:
۱- آيا آن هشتاد درصد بقيه توسط افراد ديگرى كه ربطى به مأموران ستاد مبارزه با مواد مخدر ندارند، كشف مى شود؟
۲- آيا هشتاد درصد از بيست درصد كوچكتر شده است؟
۳- آيا هر چه مواد مخدر بيشتر، كشفش بيشتر؟
۴- چه مى كنند اين مأموران كشف!
توصيه هاى ايمنى را جدى بگيريد!
هرچند كه ديگر تب و تاب كنكور تمام شده و كنكوريها يك نفس بى تست و چهارگزينه اى مى كشند اما چون در روزنامه هاى روزهاى قبل از كنكور بدون استثناء توصيه هايى براى كنكوريان عزيز آمده است من بر خود واجب مى دانم تجربيات ارزنده ام را در اختيارتان بگذارم البته براى سال بعد. به هر حال از امسال كه گذشت:
۱- دوعدد پنبه كوچك اندازه جفت سوراخ گوش هايتان برداريد و بعد از گرفتن سؤالات و پاسخ نامه سريعاً در گوش ها فروكرده تا از شنيدن ورق خوردن مجموعه سؤالات اطرافيانتان، قالب تهى نكنيد كه « اى واى خاك به سرم ديدى عقب افتادم».
۲- پاك كنتان را سوراخ كرده و آن را با يك عدد نخ با طول مناسب به گردنتان بياندازيد تا در اثر هول شدن آن را به زير صندلى بغلى و جلويى شوت نكنيد.
۳- وقتى جواب يك سؤال را بلد نيستيد، خب بلد نيستيد. لطفاً گير سه پيچ ندهيد كه «نامردم اگر اين سؤال را حل نكنم.» ولش كنيد و برويد سؤال بعدى.
۴- به هنگام بازكردن در سانديس، لطفاً چشمتان روى ورق خودتان باشد. چرا كه اشتباهى مى زنيد سانديس مادر مرده را ناكار مى كنيد كه هيچ، ياور پاسخنامه تان هم حسابى استاد مى شود و از آن مهمتر دهان جيب پدر و مادرتان را هم آسفالت مى كنيد.
بدون شرح!
- نمايش «مجلس شبيه خوانى در ذكر مصايب استاد نويد ماكان و همسرش رخشيد فرزين» اثر بهرام بيضايى در تئاتر شهر.
چيزى براى امروز
218355.jpg
سخنان اخير صدام بار ديگر مردم جهان را شوكه كرده است و اين براى ما ايرانى ها به مراتب شوكه كننده تر است. او به مصاحبه گر خود گفت حالش حسابى خوب است و مى خواهد برود با بوش صحبت كند تا با هم دوست بشوند. انسانى كه پيش از اين در كاخ هاى چندلايه زندگى مى كرد، حالا عكس هايش با لباس زير در جهان منتشر مى شود. او دو بار در هفته حق دارد حمام برود. مى گويند رابطه او با زندانبانها خوب است و گاه به آنها نصيحت هاى پدرانه مى كند. وقتى مصاحبه گر به او گفته ازدواج نكرده، صدام به او اندرزهايى در باره شيوه همسرگزينى داده است: « نه خيلى باهوش باشد، نه خيلى احمق؛ نه خيلى پير ، نه خيلى جوان. كافى است غذا بپزد و لباسهايت را بشورد.» مراقب صدام مى گويد او آدم خيلى تميزى است و شايد وسواس داشته باشد، چون با هركس كه دست مى دهد، مى رود و دستش را مى شويد. او هنوز از خوردن گوشت خوك اجتناب مى كند. گاه آه مى كشد و مى گويد مى داند چه كسى پناهگاه زيرزمينى او را لو داده است. خودش را با عيسى مقايسه مى كند آنگاه كه يهودا به او خيانت كرد. آيا اين همان صدامى است كه مى شناختيم؟
يك پيشنهاد
يك شب ديگر هم بمان سيلويا
«سيلوياپلات» را مى شناسيد؟ حتماً مى شناسيد. لطفاً اگر نمى شناسيد همين الآن صفحه جوان روزنامه را ببنديد. چه معنى دارد كه كسى صفحه جوان بخواند، بعد «سيلويا پلات» را نشناسد؟البته تمام اين حرفها را از باب مزاح نوشتيم. والا بارو كنيد خيلى از دوستانمان هم نمى دانستند كه «سيلوياپلات» كيست تا زمانى كه به ديدن نمايش «يك شب ديگر هم بمان سيلويا» رفتند.اين نمايش در حال حاضر در سالن سايه مجموعه تئاتر شهر و رأس ساعت ۱۹ اجرا مى شود. فراموش كردم بنويسم كه «سيلوياپلات» شاعر است. يك شاعر جسور و رؤيايى كه براى آشنايى بيشتر با شخصيت او دنياى ذهنى او مى توانيد به ديدن نمايشى كه گفتيم برويد. چيستايثربى، نويسنده و كارگردان نمايش است و سعى كرده تا آنجا كه مى تواند ما را بيشتر با اين شاعر عجيب و غريب آشنا كند. يك شاعر عاشق پيشه و رؤيايى!او در نمايش خود به ما نحوه آشنايى سيلويا پلات با شاعر انگليسى الاصل محبوبش «تدهيوز» را نشان مى دهد. نحوه آشنايى، ادامه زندگى آنها با هم و نهايتاً مرگ پلات.اگر چه مدت زمان اجراى نمايش كمى طولانى به نظر مى رسد و شايد بهتر بود چيستا يثربى از بعضى صحنه ها (به نفع نمايش) صرفنظر مى كرد، اما مطمئن باشيد از تماشاى «يك شب ديگر هم بمان سيلويا» اصلاً احساس پشيمانى نخواهيد كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |