دوشنبه ۱۳ تير ۱۳۸۴ -
Mon, Jul 4, 2005
ماجرا
۳۱۸۱
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
معماى پليسى شماره ۷۷
كابوس ساحل
218472.jpg
مهدى ابراهيمى
ظهر جمعه، وقتى باران با رعدو برق هاى پرسروصدايش قطع شد بازپرس شمس به همراه زنش براى گردش بيرون رفت، ساعت ۷ عصر بود كه در راه بازگشت به خانه زنگ موبايل كشيك قتل زنگ خورد و از مركز پيام جنايى اعلام كردند مردى نزديكى يكى از پل هاى تقاطع خيابان نواب به ضرب گلوله كشته شده است.نيم ساعتى طول كشيد تا بازپرس همسرش را به خانه برساند و به محل جنايت برسد، اتوبان نواب در لاين شمال به جنوب كاملاً بسته بود و در شعاع ۱۰۰مترى نوار زردرنگ محل بررسى صحنه جرم كشيده شده بود و به هيچ كس جز مأموران پليس اجازه ترددداده نمى شد.بازپرس با پشت سر گذاشتن مسافت زيادى وقتى بالاى سر جسد رسيد ديد كه يك مرد حدود ۳۵ساله كه بسيار شيك پوش نيز بود روى چمن هاى حاشيه اتوبان به صورت طاقباز افتاده است و سروصورتش خون آلود است.جاى اصابت گلوله كاملاً واضح روى پيشانى ، سينه، گلو و دست چپ مقتول ديده مى شد و هيچ آثارى از دفاع روى دستان و ديگر اعضاى بدن او ديده نمى شد.لباسهاى پسر جوان با توجه به اينكه طاقباز روى چمن ها افتاده بود از ناحيه پشت كمر خيس شده بود و در ناحيه سينه تنها بخش هايى از لباس كه آغشته به خون بود خيس به نظر مى رسيد و بقيه آن خشك بودند.به درخواست بازپرس، مأموران تشخيص هويت به بازرسى جيب هاى پسر جوان پرداختند و در كيف جيبى او كارت شناسايى مربوط به دوران دانشجويى اش را پيدا كردند و پى بردند او «سهيل» نام دارد.وقتى هويت مقتول مشخص شد با شماره تلفنى كه در جيب پيراهن او پيدا شد بازپرس توانست در تماس فورى خانواده او را شناسايى كند و هنوز بررسى صحنه جنايت تمام نشده بود كه قرار شد خانواده اش براى تأييد داشته هاى پليس در قتلگاه «سهيل» حاضر شوند.
مأموران كلانترى نيز در حال تحقيق از چند رهگذر بودند اما هيچ كس اطلاعى از چگونگى قتل نداشت و همه بيان مى كردند بعد از حضور پليس پى به اين جنايت برده اند.متخصصان تشخيص هويت در بررسى صحنه قتل اعلام كردند كه قربانى قبل از اصابت گلوله يك قدم جلوتر از محل افتادن فعلى بوده است و در واقع در دو قدمى جدول حاشيه اتوبان قرار داشت كه ۴گلوله از فاصله ۳۰سانتيمترى و به صورت مستقيم شليك شده است، پوكه ها كه متعلق به اسلحه ماكاروف در سمت راست جسد روى چمن ها پيدا شده است و هيچ سرقتى از «سهيل» صورت نگرفته است چرا كه حدود يك ميليون تومان تراول چك در جيب وى بوده است.وقتى اين نظريه شفاهى در اختيار بازپرس قرار گرفت او براى خارج شدن از حاشيه امنيتى پليس به سمت جنوب اتوبان نواب حركت كرد و هنوز به نوارهاى زردرنگ نرسيده بود صداى پسربچه اى را كه فرياد مى زد: «اينجا يك اسلحه افتاده است.» را شنيد.
مسير صدا در ۳۰مترى محل افتادن جسد و در امتداد اتوبان بود. دقيقاً ۱۰متر بعد از حصار امنيتى كه مردم پشت آن تجمع كرده بودند، بازپرس چون از همه به محل افتادن جسد نزديكتر بود خيلى زود به بالاى چاله كوچك پر از آب گل آلود رسيد، وقتى مأموران پليس با دستكش مخصوص آن را كه يك ماكاروف با صداخفه كن بود از داخل چاله بيرون كشيدند با وجود خيسى و گل آلود بودن هنوز بوى باروت مى داد و ضامن اسلحه آماده شليك بود.بازپرس مطمئن شد كه قاتل در مسير جنوب به شمال حركت كرده است و چون مى خواست از دست اسلحه خلاص شود آن را درون چاله پر از آب گل آلود انداخته است. وقتى خشاب كلت بررسى شد شليك چهار گلوله به تأييد رسيد، ديگر كارى در آنجا نداشت با دادن اين احتمال كه قاتل انگيزه اى براى انتقام داشته است به سمت خودرواش حركت كرد و در حالى كه صداى گريه زنانه اى از بالاى سر جسد شنيده مى شد با پى بردن به اينكه خانواده «سهيل» خود را به آنجا رسانده اند از سروان نورى خواست تحقيقات را تكميل كند.فرداى آن روز بارانى، بازپرس شمس در دفتر كارش نشسته بود كه سروان به همراه پرونده اى و سه مرد ديگر وارد اتاق شد و روبروى او نشست.
بازپرس با گرفتن پرونده، پوشه زردرنگ را باز كرد و شروع به ورق زدن كرد در مدت ۱۴ ساعتى كه تحقيقات شروع شده بود بيش از ۱۲۰ برگه بازجويى و گزارش پر شده بود و جالب به نظر مى رسيد، بازپرس گزارش اوليه را كه نشان مى داد چگونه پليس در جريان قرار گرفته است را خواند: «ساعت ۵ و ۳۰دقيقه عصر، مردى با تلفن همراهش كه شماره آن در رايانه پليس ۱۱۰ ثبت شده است در تماس با اين مركز فوريت اعلام كرده بود كه شاهد وقوع جنايتى در بزرگراه نواب بوده است، اين مردمكالمه را سريع قطع كرده است به خاطر همين هيچ نام و مشخصاتى از او به ثبت نرسيده است، تلاش پرسنل پليس ۱۱۰ نيز به خاطر خاموشى موبايل وى به جايى نرسيده است.گزارش قتل در اختيار كلانترى و پليس جنايى قرارگرفته است كه مأموران با اعزام به محل جنايت آن را تأييد كرده اند.
در ادامه گزارش آمده بود: «مقتول يك مهندس كامپيوتر است كه از صبح روز جمعه به قصد رفتن به كوه از خانه اش در ميدان بريانك خارج شده است اما هيچ كس نمى داند او با چه كسى قرار ملاقات داشت و دوستان همراه او در كوه چه كسانى بوده اند؟!»
بازپرس شمس وقتى به مسائلى رسيد كه خود همه آن را ديده بود ديگر به خواندن گزارش ادامه نداد، در بازجويى از مادر، برادر و ديگر بستگان «سهيل» همه از خوبى و مهربانى مقتول حرف زده بودند و گفته بودند او با هيچ كس اختلافى نداشت و همه او را دوست داشتند.
تحقيقات محلى پليس هم اين را مى رساند كه «سهيل» شخصيت اجتماعى بسيار خوبى داشت و با وجود اصرارهاى خانواده اش كه مى خواستند يكى از دختران فاميل را به عقدش درآورند او نمى پذيرفت و مرموزانه مى گفت دخترى را دوست دارد كه مى خواهد سورپريز همه خانواده اش باشد. يكى از مردان كه سياهپوش نيز بود و چشمانش به خاطر گريه قرمز رنگ شده بود وقتى ديد بازپرس در بين برگه هاى بازجويى سردرگم شده است، آرام گفت: «بايستى دخترى كه پسرم را به خود علاقه مند كرده بود پيدا كنيم مى گويند اسمش ساحل است او حتماً مى داند دشمن «سهيل» چه كسى بود!»
چرا چنين نظرى دارى؟
چون نظر ديگرى ندارم، اگر از پسرم سرقتى مى شد مى گفتم اتفاقى است اما او را كشته اند چون نمى خواستند وجود داشته باشد، چرا به دنبال يك رقيب عشقى نيستيد، او جز در اين زمينه كه از ما پنهان بود در هيچ زمينه ديگرى نمى توانسته است دشمنى داشته باشد.
دوستانش را نمى شناسيد؟
همه را مى شناسيم اما روزى كه خواست به كوه برود به مادرش گفته بود بادوست تازه اى كه نمى شناسيد مى روم و تا عصر برمى گردم حتى وقتى پول زيادى به همراه برده بود مادرش خواسته بود آن مقدار پول همراه خود نداشته باشد اما «سهيل» گفته بود لازم است نمى خواهم كم بياورم.
يعنى دوست ناشناس «سهيل» پولدار بود؟
نمى دانم، معناى كم آوردن چه است. شايد چون دختر مورد علاقه اش نيز همراه او بود مى خواست غرور خود را حفظ كند و خودنمايى كند از اين اخلاق ها داشت و هميشه ما را مى ترساند.
اصلاً تهديد نشده بود؟
هيچ كس چنين چيزى از او نشنيده است اما اين اواخر خيلى خوشحال به نظر مى رسيد حتماً مى دانست مى خواهد كشته شود، پسرم خيلى خوب بود.
بازپرس شمس وقتى ديد ادعاهاى پدر «سهيل» سرنخى از قاتل در اختيارش نمى گذارد تنها مسير براى تحقيق را شناسايى شاهد عينى جنايت دانست و در حالى كه از سه مرد مى خواست به خانه هايشان بازگردند به سروان دستور داد تا شماره موبايل شاهد قتل به اداره مخابرات داده شود.
خريدار موبايل از دو سال پيش مردى به نام «خشايار» كه آدرس خانه اش نشان مى داد او ساكن زعفرانيه است بود و تاكنون سندى كه نشان بدهد «خشايار» اين موبايل را فروخته باشد وجود نداشت.
سه روز از اين جنايت گذشته بود كه بازپرس شمس همراه مأموران اداره قتل پليس در برابر خانه ويلايى «خشايار» از خودرو پياده شدند، مردى جوان حدود ۳۳سال، بسيار شيك پوش وقتى در خانه ويلايى را باز كرد با ديدن بازپرس و مأموران ابتدا قدرى ترسيد، رنگش پريد و خيلى آرام گفت: «حتماً اشتباهى رخ داده است كه پليس به خانه ما آمده است. ما خانواده آبرومندى هستيم، پدرم پزشك سرشناسى است و من نيز مديرعامل يك كلينيك تخصصى هستم، اتهام ما چيست؟!»
شما روز جمعه با پليس ۱۱۰ تماس گرفته ايد و خبر از يك جنايت داده ايد؟
من!!! چطور مگه، فكر نمى كنم چنين كارى كرده باشم. با دعوت «خشايار» بازپرس به داخل خانه ويلايى رفت.
يعنى شما با پليس ۱۱۰ تماس نگرفته ايد؟
مطمئن هستيد من تماس گرفته ام!!
شماره موبايل شما مگر... نيست؟
درست است ، همين شماره مال من است و خودم با پليس ۱۱۰ تماس گرفتم.
پس چرا سعى در كتمان داريد؟
نمى خواهم وارد ماجرايى بشوم كه هيچ ارتباطى به من ندارد، راستش را بخواهيد آدم ترسويى هستم و از اينكه در دردسر گرفتار شوم هراس دارم.
شما تنها سرنخ پليس هستيد، نترسيد هويت شما پنهان مى ماند، حالا سعى كنيد به پرسش هاى من پاسخ دهيد، چه اتفاقى افتاد؟
چون كلينيك تخصصى اى كه مديرعاملش من هستم در جنوب تهران است روز جمعه مى خواستم به آنجا بروم، باران شديدى مى باريد و رعد و برق مى زد چند بارى منصرف شدم سوار خودرو به راه افتادم كه روى يكى از پل هاى نواب احساس كردم چرخ خودرو پنچر است، زير باران با چتر از خودرو پياده شدم و شروع به تعويض چرخ كردم، وقتى كارم تمام شد و چرخ پنچر شده را در صندوق عقب گذاشتم صدايى شبيه به شليك گلوله راشنيدم، ابتدا تصور كردم رعد و برق است اما فرق مى كرد به سمت پايين پل نگاه كردم ديدم مردى با اسلحه روى چمن ها ايستاده است همزمان با نگاه من آخرين گلوله شليك شده و ديدم پسر جوان روى چمن افتاد.
قاتل چه مشخصاتى داشت؟
باران شديد بود و نمى شد حتى تشخيص داد قوياً هيكل قاتل چگونه است او لباس روشنى پوشيده بود فقط ديدم سريع سوار خودروى پرايد شد و به سمت شمال اتوبان حركت كرد، چند متر بالاتر توقف  كرد و چيزى را از پنجره جلو بيرون انداخت و به سرعت گريخت.
شماره پلاك خودروى پرايد را برداشتى؟
باران اين اجازه را نمى داد، وحشتزده نيز بودم هنوز هم هستم، اينكه توانستم به پليس زنگ بزنم يك معجزه بود كلى با خودم كلنجار رفتم ديگر توان رفتن به كلينيك را نداشتم، دست و پايم تا خانه مى لرزيد بعد از آن هرشب كابوس مى بينم.
يعنى نمى توانى نشانه اى از قاتل به ما بدهى؟
اگر مى توانستم حتماً مى گفتم، متأسفانه نمى دانم فقط پرايد سفيدرنگى داشت. همين!
بازپرس شمس نمى خواست نااميد شود اما شاهد به دردنخورى در برابر نشسته بود، با تأسف سرش را تكان داد و از حياط خانه ويلايى «خشايار» خارج شد، مى خواست بازجويى از دوستان «سهيل» را آغازكند بخاطر همين خودش در رأس تيم پليس به خانه پدر مقتول رفت و از اعضاى خانواده او خواست هرچه اطلاعات از دوستان «سهيل» دارند دراختيارشان قرار دهند.«سهيل» حدود ۲۵ دوست صميمى داشت كه با همگى رفت و آمد مى كرد. از اين تعداد حدود هشت تن پرايد سفيدرنگ داشتند كه مى شد تحقيقات را روى آنان متمركز كرد.در نخستين اقدام اين هشت دوست كه مى شد فرض كرد هركدام قادر به قتل سهيل بودند جداگانه تحت بازجويى قرارگرفتند و بازپرس پى برد كه اين دوستان مردجوان نمى توانند در قتل سهيل دخالتى داشته باشند.با اين وجود خشايار به دادسرا احضارشد تا در دفتركار بازپرس شمس با هشت مظنون در بين ۱۵ مرد و متهم ديگر ايستاده بودند مراجعه حضورى داشته باشد تا اگر مشخصات يكى از آنان با قاتل «سهيل» مطابقت داشته باشد او را شناسايى كند.«خشايار» كه ترس به چهره داشت وقتى از روبه روى مظنونان گذشت با انگشت لرزان خود به يكى از هشت دوست «سهيل» اشاره كرد و گفت: اگر قاتل بين اينها باشد هيكل و اندامش دقيقاً مثل اين بود اما من چهره اش را نديده ام!تنها مظنون پسرى به نام بهزاد بود و زن وبچه داشت. او يك شركت خصوصى را اداره مى كرد و مى گفت: آخرين بار عيدبود كه با مقتول تلفنى حرف زده است و خبرى ازاو نداشته است.«بهزاد» بايستى بازداشت مى شد، بازپرس شمس درحالى كه سردوراهى بود به سمت خانه اش حركت كرد، آن شب تنها بود و پشت ميز مطالعه نشست تا پرونده قتل «سهيل» را بخواند.
فرداى آن شب، بازپرس شمس پشت ميزكارش نشسته بود، بهزاد بخاطر دلتنگى زن وبچه اش گريه مى كرد، خشايار نيز وارد اتاق شد اين بار خندان بود و با رسيدن به يك قدمى بازپرس خيلى راحت گفت: پس قاتل اعتراف كرد؟! بعد رو به «بهزاد» كرد و گفت: خجالت نكشيدى، بى رحم!هنوز «بهزاد» واكنش نشان نداده بود كه بازپرس خنده بلندى كرد و گفت: اشتباه نكن، اين مرد بى گناه است، قاتل خيلى وقت بود اعتراف كرده بود ما نمى ديديم. الآن هم با پاى خود به دادسرا آمده است.
شوخى تمام شده بود، بازپرس به تندى گفت: سه دليل غيرقابل انكار دارم كه تو قاتل هستى؟ سپس دلايلش را به «خشايار» تشريح كرد، ديگرجايى براى فرار نبود، خشايار لب به اعتراف بازكرد: من با سرپرستار كلينيك تخصصى ام كه «ساحل» نام دارد قرار ازدواج داشتم تا اينكه سروكله «سهيل» پيداشد، او يك شبه همه آرزوهايم را برباد داد، نمى دانيد چه برمن گذشت. با او دوستى كردم و سعى داشتم «سهيل» را در ازدواج با «ساحل» منصرف كنم. اما نشد.«ساحل» هم من را جواب كرد، ديگر چاره اى نداشتم، خودم را با او همراه كردم و سعى داشتم او تصوركند من پذيرفته ام كه «ساحل» مال او است، يك هفته پيش از قتل اين دختر را براى ديدن دوره فوق تخصصى به آلمان فرستادم همه هزينه ها به پاى من بود. سپس طرح نقشه قتل «سهيل» را كشيدم فقط مى خواستم مطمئن شوم كه خانواده اش در جريان او و ساحل و من نيستند، وقتى با خودروام در بزرگراه نواب مى رفتيم او خيالم را راحت كرد و گفت كه درخصوص علاقه اش به «ساحل» و رفت و آمد به كلينيك من به خانواده اش و دوستانش چيزى نگفته است و مى خواهم همه را سورپريز كند، اين حرف كافى بود كه من با خيالى آسوده او را به قتل برسانم.
خوانندگان گرامى با اشاره به تنها سه دليل مى توانيد در قرعه كشى مسابقه معماى پليسى شركت كنيد، پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |