|
درباره «دوستى» و «ماهى ها» با رؤيا نونهالى:
همه چيز غير از آرامش
|
|
|
اين روزها فيلم «ماهى ها عاشق مى شوند» اكران عمومى شده است. فيلمى كه رؤيا نو نهالى در آن در نقش يك رستوران دار ماهر شمالى ظاهر شده است. او آنچنان با مهارت سيب زمينى خرد مى كند و برنج آبكش مى كند كه آدم باور نمى كند يك آشپز واقعى نباشد. نقش او با معروف ترين نقشش - ناتاشا در خواب و بيدار - و بهترين نقشش - زن دهاتى خانه اى روى آب- و قديمى ترين نقشش - همسرى بسيجى در عروسى خوبان - تفاوت هايى اساسى دارد. گفت وگوى ما روز دوم تيرماه، يك روز قبل از انتخابات مرحله دوم رياست جمهورى در منزل او در غرب تهران انجام شد. در ميان اشيا و لوازمى قديمى از يك سو و صنايع دستى آفريقايى از سوى ديگر. انگار كه در موزه اى در قلب تانزانيا باشى. منصور ضابطيان
تأثيرگذاران بر رؤيا نونهالى
قضاوت * من هميشه سوداى قضاوت داشته ام و تا دوران نوجوانى مطمئن بودم كه حقوق قضايى خواهم خواند و بعدها وقتى فهميدم كه زنان نمى توانند قاضى باشند، نوجوان غمگينى بودم كه نمى دانست چرا؟ مى دانيد؟ بشر سه سودا در سر مى پرورد. سوداى پادشاهى. سوداى بازيگرى. سوداى قضاوت. سودا و رؤياى بازيگرى كه برايم محقق است. سوداى پادشاهى به همچنين. كاش هر كس پادشاه وجود خويش باشد و خود را سرآمد بينگارد و تخيل كند تا در واقع سرآمد باشد و كارم در سوداى قضاوت به آنجا كشيد كه باور كنم هيچ كس را و خودم را قضاوت نكنم و موقعيتها را درك كنم تا نيل كنم به سوى تفاهم. به هرحال قضاوت اگرچه حق است، مهربانانه نيست. دلسپارى * دلسپردگى به استاد در دوران نوجوانى و ابتداى جوانى يقيناً اتفاقى تأثيرگذار است. جزئياتش را نمى توانم بگويم. چندان به درد اين صفحات نمى خورد. اثراتش بسيار شخصى است. اين دلسپردگى استقلالى درونى را در پى داشت. اگر بگويم استقلالى درونى را برايم به ارمغان آورد، اغراق نكرده ام. از خيلى چيزها عقب ماندم، اما در بسيارى چيزها جلو افتادم. اين رسم زندگى است. آنها هيچ كس را دوست ندارند * اين فيلم باعث شد ديگر فيلمى بازى نكنم، مدتى سكوت كنم و پيشنهادهاى بد را رد كنم. فيلم عجيب و غريبى از آب درآمده بود كه خيلى از سكانسها و پلان هايش حذف شد و يك فيلم بى سرو ته از كار درآمد. اين فيلم باعث شد تمرين كنم تا بتوانم راحت تر «نه» بگويم. نه گفتن * با «نه» گفتن در حيطه كارى به «نه» گفتن در زندگى رسيدم. اين باعث شد بعدها بتوانم يك «نه» بزرگ در زندگى ام بگويم و آن «نه» زندگى ام را زير و رو كرد. حالا وقت آن بود كه سر حوصله و با شوق گفت آرى، دوست داشت، دوست شد و با جرأت نمايش برشت را خواند كه مى دانست چگونه بگويد درباره آنچه گفت آرى، آنچه گفت نه.
* بحث ما درباره دوستى است ولى وقتى فيلم «ماهى ها عاشق مى شوند» را ديدم، تصميم گرفتم پيش از هر چيز از شما درباره آشپزى بپرسم. براى بازى در اين فيلم آشپزى ياد گرفتيد يا واقعاً بلديد با همين مهارت آشپزى كنيد؟ - اگر منظورتان فن تركيب مزه هاست براى رسيدن به يك طعم استثنايى! بله، من آشپزى ماهرم! ولى اگر منظورتان مهارت در طبخ همه غذاهايى است كه مى شناسيم، نه، تا نيمه بلدم. و اگر منظورتان شكل اجرايى ما جراست، يعنى اين كه چگونه مواد آماده مى شود براى تركيب، در اين مورد هم مهارت دارم و بسيار سريع عمل مى كنم. خرد كردن سيب زمينى ها را در فيلم كه يادتان مى آيد!؟ ( مى خندد) ولى، خب بحث فيلم متفاوت است. در فيلم، براى اين كه كاراته باز ماهرى جلوه كنى، الزامى نيست كه اين فن را به تمامى بدانى كافى است بدانى در نماى تعيين شده چه حالتى را بايد اختيار كنى تا كاراته باز ماهرى جلوه كنى. بازيگر در هر حال بايد خيلى چيزها را بداند و در عين حال دامنه فنون و اطلاعات چنان گسترده است كه بازيگر نمى تواند همه چيز را بداند. پس كافى است فن بازيگرى را بياموزد. وآن، اين كه چنان در جمع كردن هوش و حواس خود براى متمركز بودن و تخيل مفيد، متخصص و متبحر باشد كه در فيلم، در حوزه شخصيت بازى به اندازه كافى ماهر به نظر مى رسد. ناگفته نماند غذاهاى فيلم دست پخت من نبود. يقيناً زمان محدود فيلمبردارى اين اجازه را نمى دهد غذا سر صحنه پخته شود. اگر چه دكتر رفيعى (كارگردان فيلم ماهى ها...) خودشان گاهى اين كار را مى كنند و با چه مهارتى هم. * بعد از بازى در اين فيلم، آشپزى تان بهتر شد؟ - بهتر شده؟ نه، من آشپزى ام هميشه خوب بوده!!! (مى خندد) ولى با غذاهاى شاخص گيلانى آشنا نبودم، كه شدم. * آيا اين تنها چيزى است كه از بازى در فيلم «ماهى ها...» نصيب تان شده است؟ - بد جنسى نكنيد... خودتان بحث آشپزى را پيش كشيديد! * پرسشم را عوض مى كنم... از بازى در فيلم «ماهى ها...» چه چيزى نصيب تان شده است؟ - اگر چه همه اتفاقات و گذران زندگى تجربه است اما معمولاً آنهايى كه به درد بخورد و در خور هستند نام «تجربه» به خود مى گيرند. در فيلم «ماهى ها عاشق مى شوند» يك گروه حرفه اى و كاربلد دور هم جمع بودند و وقتى گروه اين چنين باشد، شك نكنيد كه به گنجينه تجربه هايت افزوده مى شود. فيلم شكل هيچ فيلمى نبود، فيلمنامه اش، كارگردانش، روابط و حتى تنش هاى سر صحنه و... * تنش ها؟! - خب، بله. تنش فقط زاييده اتفاقات بد نيست. گاهى فكر مى كنم براى اين كه كارى خوب از آب در بيايد شايد تنش هايى را پيش رو داشته باشد. به هر حال كار فيلمسازى مى تواند كارى خلاق باشد و اگر چنين باشد بعضى از عوامل احتمالاً در اين اتفاق خلاقانه دخيلند... مى گويند نقاشى بنام، وقتى مى خواست آخرين آثار قلم را بر روى بوم بگذارد و كارش را به اتمام برد، دچار حالتى نظير سرع مى شد و غش مى كرد و حدوداً تا ده روز در همان حال و هوا باقى مى ماند. كم كم بهبود مى يافت و بعد از گذار از اين تنش درونى تا بلويش را به پايان مى رساند. اوايل كارم بود. يك بار محسن مخملباف به من گفت هر وقت سر كارى احساس كردى خيلى بهت خوش گذشته، نگران باش... و امروز بر اساس تجربه هايم مى دانم تنش زياد و كم با آن چه بعد اتفاق مى افتد نسبت خيلى روشنى ندارد. فيلم ها از راه هاى مختلف به نتيجه مى رسند يا نمى رسند اما قاعده قابل اطمينان هم هست كه شايد تفسير بدى براى حرف اول نباشد و آن اين است كه تنش، آرامش، شادى و غم وقتى موجه است كه در اتفاق جلوى دوربين، براى بهتر بودن و بهتر شدن، ريشه داشته باشد و اگر اين گونه نباشد هيچ چيز به درد نمى خورد مخصوصاً شادى ساختگى پشت صحنه. بازيگر هم در زمان توليد فيلم تنش هاى جور و واجورى را پشت سر مى گذارد. گاهى در فيلمى بازيگر شرايط محيطى و فضاى سختى را بايد تحمل كند. مثل بودن در بوران و برف و سرما. يا سه ماه تمام فيلمبردارى در گورستان كه گاهى عواقب روحى به دنبال خواهد داشت و نظير اين ها. ولى گاهى شرايط پرداخت نقش سخت است. منظورم اين است كه شرايط محيطى بازيگر با شرايط پرداخت شخصيت نقش متفاوت است و اين ها گاهى با هم اشتباه گرفته مى شود... * مى توانيد يك مثال بزنيد؟ - بگذاريد از «زندان زنان» صحبت كنم كه هر دو شرايط را توأمان دارا بود. در طول فيلمبردارى هر روز ما در فضاى واقعى زندان بوديم كه به تنهايى تنش زاست و جمعيت بسيار زيادى بوديم و سرما و يك لا پيرهنى و پاى برهنه كه جزو فيلم بود و اجتناب ناپذير... * و اين شرايط كافى است كه همه بگويند فلانى چه بازيگر خوبى است؟ - نه، مسلماً نه. اگر در شرايط سخت بهترين بازى را ارائه دادى، بازيگر خوبى هستى. «زندان زنان» را براى اين مثال زدم كه بگويم در اين فيلم، هم شرايط محيطى بازيگر سخت بود و هم در آوردن حال و هواى شخصيت بازى سهل الوصول نبود. گاهى اوقات شرايط سخت است ولى پرداخت نقش چندان سخت نيست، اما گاهى هم برعكس است. در يك شرايط بسيار راحت به لحاظ محيط، براى پرداخت شخصيت بايد سختى زيادى بكشى. در «بوى كافور، عطر ياس» من ظاهراً در شرايطى كاملاً راحت و در آرامش تمام بايد بازى مى كردم. روى صندلى عقب يك ماشين نشسته بودم. چادرى بر سرم بود و يك بقچه را كه شكل بچه بود در بغل داشتم. فقط همين! اما پرداخت آن شخصيت و باورش واقعاً به آن سادگى و راحتى نبود. * در آن لحظه چه اتفاقى مى افتد كه مى توانيد به آن نقش برسيد؟ - اين اتفاق در لحظه نمى افتد. اين تمرين يك لحظه و دو لحظه نيست. تمرينى است دائمى كه جزو لاينفك زندگى بازيگر است. وقتى از نقاشى پرسيدند چقدر طول كشيد تا اين تابلو را كشيدى گفت بيست و سه سال چون بيست و سه سال بود كه نقاشى مى كرد. اينجا هم همين طور است. در لحظه اتفاق ويژه اى نمى افتد. مگر اين كه بتوانيم بگوييم «اتفاقى» بود. * يعنى شما فيلمنامه را دستتان مى گيريد و همان لحظه مى رويد سر صحنه تا ببينيد چه اتفاقى مى افتد؟ - نه، همين جورى هم نيست. اگر كسى اندوخته ذهنى داشته باشد و سعى كرده باشد بياموزد، ديگر همين جورى نيست. * منظورم از «همين جورى» كم اهميت بودن كار نبود. منظورم در لحظه اتفاق افتادنش بود. - خب، گاهى بله، گاهى نه. گاهى اوقات از قبل بايد تدبيرى بينديشى. گاهى خود نقش است كه راه را به تو نشان مى دهد و گاهى اوقات مى روى سر صحنه تا خودش اتفاق بيفتد و اين اتفاق از بازيگرى به بازيگر ديگر تفاوت مى كند. برگرديم به مقوله آشپزى. اين درست مثل آشپزى است. يك نفر اول ادويه مى زند بعداً روغن اضافه مى كند و ديگرى درست برعكس. ممكن است هر دو غذا خوشمزه باشد اما شبيه هم نيست. دو بازيگر هم در يك موقعيت ثابت ممكن است خوشايند و پذيرفتنى باشند، اما شبيه هم به نظر نرسند و تازه خيلى اوقات وقتى در فيلمى بازى كرده اى و از آن فاصله گرفته اى و بعد از مدتى فيلم را مى بينى، از خودت مى پرسى اين واقعاً من هستم؟ و اين بازى چگونه به اين شكل پيش رفته است؟ * مى فهمم. اين اتفاق درباره ما نويسنده ها هم پيش مى آيد. مقاله هاى سال هاى قبل مان را كه مى خوانيم، از خودمان مى پرسيم، چطور چنين چيزى به ذهنم رسيده بود؟ - راست مى گوييد. يكى دو ماه پيش يك كارتن قديمى را باز كردم و بر حسب اتفاق چند انشاى مربوط به دبيرستان را پيدا كردم. وقتى خواندم تعجب كردم من چطور چنين قلمى داشته ام؟ موضوعاتش هم عجيب بود. موضوع تمدن، روابط انسانى، قلم... البته حالا ديگر دستى در قلم ندارم و براى همين اين موضوع را به راحتى عنوان مى كنم... * چه سالى بود؟ - يادم نمى آيد. * مگر مى شود؟ - بعضى وقت ها بهتر است آدم بعضى چيزها را به ياد نياورد. * خودتان هم هيچ وقت «ماهى» بوده ايد؟ - ماهى؟! * بله، ماهى ها عاشق مى شوندها! - آها، پس ماهى بوده اى؟ يعنى، عاشق بوده اى؟ بله، حتماً ماهى بوده ام. شمار آدم هايى كه در زندگى عشق را تجربه مى كنند كم نيستند. تجربه احساسى كه تمام واكنش هاى تو را به سمت خودش معطوف مى كند. اين اتفاق يك نعمت است ولى اين كه چه تأثيرى بر زندگى تو بگذارد، بهتر است مراقب باشيم. * مى خواهم بدانم آيا ماهى بين «عشق» و «دوستى» تفاوتى مى گذارد؟ - اين از آن بحث هايى است كه در سنين گذار از كودكى به نوجوانى و شايد خود نوجوانى هم مطرح مى شود. بخصوص اگر... * براى شما اين نوجوانى چه سالى بود؟ - باز كه شروع كرديد... در آن سنين براى اين كه بخواهى بگويى بزرگ شده اى و اهل مفاهيمى و ديدت نسبت به زندگى بسيار جدى تر و فلسفى تر از آن است كه ديگران فكر مى كنند، اين شايد يكى از متداول ترين بحث هاست يا براى ما اينگونه بود... و بعدها مى فهمى كه اين دو گرچه متفاوت است، گاهى هم مى توانى عاشقانه دوست بدارى. * بگذاريد بى خيال عشق بشويم و برويم سراغ دوستى. چون ما يك صفحه بيشتر نداريم و لابد ماجراهاى عشق شما جاى بيشترى اشغال مى كنه. و البته اين موضوعات بسيار شخصى است و در عرف و عادت ما نيست كه درباره اش خيلى واضح و عيان صحبت كنيم. * قديمى ترين دوستتان را به ياد داريد؟ صحبت از قديمى ترين دوست به واقع بار معنايى و فلسفى پيدا مى كند؟! كه شعار هم نيست. وقتى به قديمى ترين دوست فكر مى كنى، ياد خانواده ات مى افتى، مادرت، پدرت، خواهرها و دوستانى كه بدون تلاش تو بوده اند و هستند و بهترينند. از آن مهمتر، «كتاب». يادتان مى آيد؟ «من يار مهربانم، دانا و خوش زبانم»؟... ولى خب، صحبت كردن از اولين تجربه هاى دوستيابى به اين معنا كه خودت مستقل وارد عمل شده باشى، بسيار ساده تر است كه معمولاً هم از مدرسه آغاز مى شود. من پيش از آنكه رسماً به عنوان دانش آموز در كلاس اول در مدرسه اى ثبت نام شوم، به مدت يك سال در مدرسه مادرم، به صورت مستمع آزاد سر كلاس اول مى نشستم. در كلاس ما، دخترى بود به نام «ترانه»، چهره او در نظرم بسيار واضح است. يادم مى آيد كه با هم دوست بوديم. دخترى با موهاى تا زير گوش و يك تل پهن سفيد. * پس شما در سال هاى پيش از انقلاب به دبستان رفته ايد... حداقل مى شود هفت به علاوه بيست و شش... چه قبل و چه بعد از انقلاب، مى دانيد كه در دبستان، خيلى اوقات بچه ها مقنعه هاشان را درمى آورند!!! * ترانه چه ويژگى اى داشت؟ واقعاً يادم نمى آيد. حتى خصوصيات خودم را هم در آن سال ها به ياد نمى آورم. دوستى بچه ها فرق مى كند. گاهى زود شكل مى گيرد و زود هم از هم مى پاشد. جمله «باهات قهرم» را كه يادتان مى آيد؟ البته «من» و «ترانه» و «سرور» قهر نكرديم. من سال بعد رسماً به دبستان رفتم و مدرسه ام فرق مى كرد و ما از هم جدا افتاديم. «سرور» هم «سرور نجات الهى» است. او هم بازيگر است و فكر مى كنم ديگر چند سالى است در ايران نيست، احتمالاً. مادر ابن سينا را كه به ياد داريد؟ و اولين دوست مدرسه جديد كه مدرسه ژاندارك بود، دختر خانمى بود بسيار شيطان كه ما احتمالاً بخاطر اين وجه مشترك دوست شده بوديم. «ندا روحانى» فرزند «انوشيروان روحانى». مدت ها بود كه او را نديده بودم تا چهارمين جشن خانه سينما كه جشن صد سالگى سينما هم بود. او را ديدم. خيلى خيلى خوشحال شدم و باز ديگر او را نديدم. *چند سال بود او را نديده بوديد؟ گفتم كه، سال هاى سال!!! (مى خندد) * انتخاب دوست از كجا به بعد برايتان به يك فرايند آگاهانه تبديل شد؟ هيچ وقت يادم نمى آيد براى دوست شدن با كسى تلاش خاصى كرده باشم. عموماً خودش پيش آمده. زمان مدرسه هم كه دوستى ها بسيار جذاب است، من يادم نمى آيد خودم هيچ وقت براى دوست شدن اقدام كرده باشم. حتى وقتى قهرى هم پيش مى آمد، هيچ وقت براى آشتى كردن قدم پيش نمى گذاشتم. اصرارى به قهر نداشتم، ولى اقدام ديگرى هم نمى كردم. بد يا خوب، اينگونه بودم. ولى دوستى داشتم به نام كتايون كه خداى آشتى طلبى بود. حتى اگر خودش قهر مى كرد، بعد از دو، سه روز با مهربانى تمام قدم پيش مى گذاشت كه ولش كنيم، آشتى و دوستى بهتر است. خوش به حالش! * هيچ وقت پيش آمده با يك دوست قديمى برخورد كنيد و درست مثل همان نوشته ها كه حالا مى گوييد من چطور اينها را نوشته بودم، از خودتان بپرسيد من چطور با او دوست بوده ام؟ با كمى تفاوت، بله. دوستى داشتم كه مدت زيادى فكر مى كردم چقدر دوست خوب و جذابى است. خانمى بود خوش صحبت و به نسبت آگاه و باسواد. همه تفاوت هاى او را به حساب جذابيتش مى گذاشتم. اما آرام آرام پى بردم كه چقدر حضورش تنش زا و آزاردهنده است. بارها حضور مخربش را ناديده گرفتم و با اصرار او از همه چيز چشم پوشى كردم. ولى آخرين بار خراب كاريش غيرقابل گذشت بود، بطورى كه سال هاست نتوانستم حتى به او اجازه جبران بدهم. پاى خودش، لابد تجربه او از زندگى و در زندگى اينگونه است. به هر حال اميدوارم بدون دوست نماند. * در دوستى متوقع هستيد؟ «توقع» مفهومى نسبى است و نزد هركس حد و حدودى دارد. بعضى وقت ها آدم ها نمى دانند چيز به ظاهر ساده اى كه مى خواهند چقدر متوقعانه است و چون توقعات آدم ها از هم، در قالب ناگفته ها تعريف مى شود، نمى توانم به توقعات خودم از ديگران و توقعات آنها از خودم بهاى زيادى بدهم. توقعات را بايد گفت پيش از سوء تفاهم و آن وقت تبديل به درخواست مى شود كه مقوله ديگرى است. اصولاً متوقع بودن عين عدم آرامش است. انسان هم در طول حياتش به دنبال آرامش مى رود. اين توقعات دويدن هاى او را بى اثرتر مى كند. به قول يكى از دوستانم بهتر است توقعت را از خودت به نهايت برسانى و توقعت را از ديگران برسانى به صفر تا شايد كمى آرام باشى. * توقع مادى هم داريد؟ چرا كه نه. توقع دارم بخشى از پاسخ به تلاش آدم كه از طريق ماديات تعريف مى شود، متناسب، منظم و به موقع باشد. اين نظم زيباست. آدم حق دارد كه بخواهد زيبايى را بيشتر ببيند. * گفتيد انسان هميشه مى دود تا به آرامش برسد. براى شما اين دويدن ها چطور صورت مى گيرد؟ شايد تعريفى براى دويدن هاى خودم نداشته باشم. اما من هم در حد خودم سرگردانم، مثل سرگردانى هاى معمول همه آدم ها. اين يك اصل است. در اين كره خاكى همه چيز ميسر است جز آرامش، مگر نزد او. * الآن در تيرماه ۱۳۸۴ چه مى كنيد كه آرامش به دست آوريد؟ همين كه بتوان آرامش فضاى زندگى ام را حفظ كنم و از برنامه هايى كه براى امسالم ريخته ام عقب نمانم، شايد كافى باشد. به قول «سارتر» احساس بدبختى در آدم با كارهاى نيمه كاره اش نسبت مستقيم دارد و به قول «اسپينوزا» آرامش آن است كه در دل جنگ هم بتوانى احساس كنى و اگر بخواهم خلاصه اش كنم، آرامش، به ميزان تجربه اعتماد در آدمى بستگى دارد. اعتماد به خود و به پيرامون. * منظم هستيد؟ بهتر است بگويم سعى مى كنم منظم باشم. * چه سالى بود؟ چى چه سالى بود؟ ديگر نظم هم سال دارد؟ مى دانم چه چيزى را دلتان مى خواهد بدانيد؟ اين كه امر پوشيده اى نيست. * همين امروز... همين امروز چه چيزى به شما آرامش مى دهد؟ اين كه ببينم در انتخابات فردا (سوم تير) بالاخره چه اتفاقى مى افتد. يك هفته است كه همه منتظر اين هستند تا ببينند جمعه چه اتفاقى مى افتد. همه چيز مسكوت است تا انتخابات معلوم شود. *چرا در مملكت ما همه چيز مسكوت مى شود تا ببينيم مثلاً نتيجه انتخابات چه مى شود؟ ملامت مى كنيد؟ * نه، مى پرسم. نمى گويم خوب است يا بد؟ كشور ما كشورى است كه گذركرده از انقلاب و شرايط انقلابى، آدم ها را سياسى مى كند. اين فراتر از علاقه مندى به سياست است. زندگى همه با سياست پيوند خورده است، چه زندگى من كه بى تفاوت بودن نسبت به سياست را اخلاقى نمى دانم و چه آن شهروندى كه اصلاً ميانه اى با سياست ندارد و فقط دوست دارد در يك شرايط انسانى و حداقل زندگى كند... البته جواب اين سؤالتان را نمى دانم. من چه مى دانم چرا؟ *حاضريد يك روز كانديداى رياست جمهورى شويد؟ اگر منظورتان همين لحظه است كه اين جا نشسته ايم بايد بگويم خير براى هر كارى بايد دانش و تخصص و آگاهى خاص آن كار را داشت. و من رشته ام نقاشى است و سال هاست كه نقاشى مى كنم اما هنوز نتوانسته ام خودم را راضى كنم كه يك نمايشگاه نقاشى ترتيب بدهم. انگار بايد از يك مرحله و فاز ديگرى عبور كنم تا آماده شوم. من بازيگرم و ضرورتاً تخيل پرورش يافته اى دارم. مى توانم تصور و تخيل كنم اگر روزى قرار باشد نقش يك رئيس جمهور را بازى كنم اصلاً دلم مى خواهد فيلمنامه و نقش چه باشد؟ نقش غير دراماتيك كه به درد نمى خورد. براى اين كه نمايشى و دراماتيك و جذاب باشد بايد تنشى باشد، گره اى باشد، گره گشايى باشد و هزاران جذابيت ديگر. بالاخره بايد رئيس جمهورى بدخواهان داشته باشد، خيرخواهان داشته باشد، كارآمد باشد، موانعى باشد، يا شايد تنها باشد كه خدا نكند. تخيل است ديگر. به هر حال فيلم بايد داستانى داشته باشد و به خوبى شكل بگيرد. آرزوى من رئيس جمهور شدن نيست، اما بسيار خوشم مى آيد نقش بد رئيس جمهور را بازى كنم و البته در فيلمى ماندگار. * اما اگر يك روز، بنا به هر دليلى مجبور به اين كار شويد. تصور مى كنيد چند رأى بياوريد؟ - اگر شرايطى پيش بيايد كه من مجبور شوم با اين سطح دانش سياسى رئيس جمهور شوم كه بايد دانست اوضاع مملكت واقعاً پس است. ولى لابد در آن شرايط هم حتماً همه به «ناتاشا» رأى مى دهند. نه به من؟؟! (مى خندد) * آيا مى دانيد تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟ - شايد دلتان بخواهد بگويم نمى دانم، ولى مى دانم. فقط كم مى دانم. فكر مى كنم اولاً تفاوتشان در اندازه شان است و همچنين در شكل آرواره شان. بچه كه بوديم مى دانستيم تمساح و كروكوديل يكى است و سوسمار فرق مى كند. چيزى شبيه به يك مارمولك بزرگ و كمى دونده. الآن هم كه مدتهاست به تمساح و سوسمارى فكر نكرده ام، مگر آن تمساحى كه گور خرى را مى خواست طعمه كند و گورخر فرار كرد. حالا ديگر نمى دانم كدام به كدام است. البته ناگفته نماند من اين شانس را داشته ام كه تمساح را در محل زندگى واقعى اش در آفريقا ديده ام و از نزديك ديده ام و البته كه با سوسمار فرق مى كند. * صرف نظر از اين تفاوت اگر تمساح يا سوسمار بوديد، چه كسى را مى خورديد؟ - ضبط را خاموش مى كنيد؟ * بخش «غير قابل خاموشش» را بگوييد. - اگرچه مطمئن هستم كسى كه براى انسانها مشكل ايجاد مى كند، بايد طعمه بسيار بدمزه اى باشد، اما اين رنج را به جان مى خريدم و او را مى بلعيدم. آن هم درسته. * مثل كى؟ - نام كه نمى برم. خيلى كسان، نه، بعضى كسان. چقدر تعارف و تواضع ايرانى به كار مى آيد! ما بنا به فرهنگ و سنت اهل تعارف و رودربايستى هستيم و رويمان نمى شود خيلى چيزها را به زبان بياوريم!!! بله ديگر. يا دردسرزاست و يا بعداً مجبورى عذرخواهى كنى... چه كارى است (مى خندد).
|