كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
30 سال پيش برادرم رفت
سال ۱۳۵۴ بود. برادرم امير تنها ۱۵ سال داشت. روزى عرق كرده و هراسان به خانه آمد و گفت: «كسى دنبالم كرده بود، ولى موفق شدم از دستش فرار كنم.»
امير چند روزى را به خاطر اينكه مورد شماتت پدرم قرار گرفته بود، در خانه يكى از اقوام گذرانيده بود و پس از چند روز آنها وى را سر خيابان جمهورى، تقاطع اميراكرم پيدا كرده و از او مى خواهند كه به خانه بيايد. امير به آنها مى گويد: «مى خواهم از اينجا تمبر بخرم و بعد از آن به خانه مان مى روم.»
امير ديگر به خانه نيامد. پدرم و خانواده ام در آن سالها براى يافتن امير تمام تلاش خود را كردند تا اينكه بعد از يك هفته مردى با خواهرم كه در يكى از بيمارستانها كار مى كرد، تماس گرفت و به خواهرم گفت امير سالم است و در كارخانه اى كه در جاده كرج واقع است، كار مى كند. اين تماسها با خانه شوهرخاله ام هم تكرار شد، ولى اين تماسها تنها موجب ناراحتى و اعتراض ما بود.
مرد تماس گيرنده در مقابل اين برخوردهاى ما گفته بود كه چون خودش بچه دارد، مى خواهد پدر و مادرم را از نگرانى خارج كند.
مرد گفته بود براى مهندس كارخانه كه امير در آنجا كار مى كند، كار مى كند و گاهى براى خريدن اجناس مورد نياز به تهران مى آيد و با ما تماس مى گيرد.
مدتى بعد گفته بود كه امير نياز به پتو و لباس دارد و در خيابانى قرار گذاشته بود، ولى هرگز سر قرار حاضر نشد.
يك بار هم در تماس خود گفته بود امير مى خواهد به خانه خواهرم در كرمانشاه برود، ولى اين كار هم انجام نگرفت.
در تمام اين تماسها، پليس همراه والدينم بود و درحالى كه تلفن ها تا سال ۱۳۵۵ ادامه داشت، ما تنها متوجه شديم كه آن مرد از يك تلفن عمومى از منطقه عشرت آباد با ما تماس مى گيرد.
تمام تلاشهايمان براى يافتن برادرم بى نتيجه مانده بود تا اينكه سه ما بعد از رفتن برادرم، امير به خانه يكى از همسايه ها تلفن زد و گفت: «به پدر و مادرم بگوييد كه من به رامسر مى روم و حالم خوب است.»
حالا از آن زمان چند سال مى گذرد، پدرم با درد دورى و فراق امير، درحالى كه هنوز چشم به در خانه دوخته بود، جان سپرد.
مادرم اما هنوز كه هنوز است، با چشمانى اشكبار چشم به در دوخته است، شايد امير از راه برسد و به اين قصه هجران پايان دهد.
* * *
كسانى كه با ديدن اين عكسها مى توانند به انتظار طولانى اين خانواده پايان دهند، با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نمايند.
جدايى پس از تصادف در جاده چالوس
مدارس تازه تعطيل شده بود. براى اين كه كمى خستگى بگيريم، سوار بر خودرومان شديم و به سوى شمال راه افتاديم.
پسرم سعيد شش ساله بود و دخترم ليلا تنها ۴ سال و نيم داشت. ساعت ۹ صبح بود كه در جاده چالوس ماشين را متوقف كردم، نيم ساعتى را بچه ها به شادى پرداختند و من استراحت كردم. دوباره سوار ماشين ام كه پيكان قرمز رنگى بود، شديم. ساعت ۱۰ صبح ۱۹ خرداد سال ۶۸ بود كه از محور هزار چم در حال عبور بوديم كه يكدفعه كنترل ماشين از دستم خارج شد و به درون دره اى سقوط كرده و بيهوش شدم.
وقتى چشم باز كردم متوجه شدم روى تخت بيمارستان طالقانى در چالوس هستم. همسرم هم پس از حادثه بيهوش شده بود. بلافاصله سراغ دو فرزندم را گرفتم و متوجه شدم كه دو بچه ام مجروح نشده و در هيچ بيمارستانى نيستند. در حالى كه جست وجوهاى پليس براى يافتن بچه هايم آغاز شده بود فردى به پاسگاه مرزن آباد مراجعه كرده و دخترم ليلا را تحويل داده و گفته بود او را پيدا كرده است. دخترم پس از اين كه مرا ديد، خودش را در آغوشم انداخت و گفت: من و سعيد در خانه اى كه يك زن و مرد در آنجا بودند، بوديم. آنها به ما شام و ناهار دادند و صبح بود كه مرا پيش پليس آوردند.
او گفت: من و سعيد در خانه آن زن و شوهر با هم بازى مى كرديم.
پليس با حرف هاى دخترم به جست وجو پرداخت ولى كسى كه دخترم را به پاسگاه آورده بود آدرس نادرستى از خانه اش داده بود.
هرچه تلاش كردم و در منطقه جست و جو كردم بلكه پسرم سعيد را پيدا كنم موفق نشدم. از آن زمان تاكنون ۱۶ سال مى گذرد و پسرم سعيد الآن بايد ۲۲ سال داشته باشد، در تمام اين سال ها لحظه اى از فكر او كه نخستين پسرمان بود بيرون نيامده ايم و به ياد او و به آياتى از قرآن كه در كودكى حفظ كرده بود، آرام گرفته ايم.
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل كنند.
وقتى «مكرمه» رفت
خواهرم مكرمه اشترى چندسالى از من بزرگتر بود.ما در روستاى ديزج آباد زنجان زندگى مى كرديم. سال ۱۳۳۷ ، ۱۷ سال داشتم و خواهرم صاحب چهار فرزند پسر بود و در آباده زندگى مى كرد، دو پسر كوچكش كه اسم يكى از آنها جمشيد بود، جان سپردند.اين دو مرگ روى خواهرم خيلى اثر بدى گذاشت در آن زمان شوهر مكرمه در كارخانه سيمان در تهران كار مى كرد. خواهرم بعد از اين كه با دوپسرش و همراه با پدرم خانه اش را ترك مى كند، از شوهرش طلاق مى گيرد و دو پسرش را درتهران به او مى دهد.
همان زمان بود كه مكرمه با پدرم به روستايمان بازگشت و پس از مدتى در حالى كه از مادربزرگم ۷۰هزارتومان پول گرفته بود خانه را در تهران ترك كرد تا به منزل دايى ام برود ولى هيچ وقت به خانه دايى ام نرفت.
۶ماه پس از آن كه در لاله زار در حالى كه بساط خرازى ام را پهن كرده بودم خواهرم را همراه با مردى ديدم . آنها به سينما مى رفتند. بلافاصله اعضاى خانواده ام را با خبر كردم .
آن روز مكرمه درميان ضربات مشت و لگد گفت كه با آن مرد كه اهل ميانه بود ازدواج كرده است.
وقتى او براى هميشه رفت باور نمى كرديم كه ديگر هيچ وقت سراغ ما را نمى گيرد. مكرمه متولد سال ۱۳۰۹ بود. حالا من پس از اين همه سال چشم انتظار بازگشت او به خانه هستم. دلم مى خواهد براى يك بار هم كه شده بازگردد و با برادرش مرتضى حرف بزند.
در منطقه بى سيم تهران
رهايم كردند
در سال۱۳۴۳ در حالى كه ۸ماه بيشتر نداشتم مرا در منطقه بى سيم تهران در حالى كه در سمت راست بدنم از ناحيه شكم تا پشت كمر لكه اى قهوه اى رنگ به صورت بريده بريده داشتم، رها كردند.
يكى از مأموران كلانترى مرا پيدا كرد و به شيرخوارگاهى در تهران سپرد. پس از مدت كوتاهى زن و شوهرى كه صاحب فرزند نمى شدند مرا براى فرزند خواندگى درخواست كردند. سالها بعد اين زن و شوهر مهربان به من گفتند هنگامى كه پيدا شده بودى بلوزى كلاهدار و سفيدرنگ به تن داشتى. وقتى ما تو را خواستيم تا به فرزندى بگيريم خيلى مخالفت مى شد و اين ما را به شك و ترديد انداخته بود تا اينكه پس از دوندگى هاى زياد كارمندان شيرخوارگاه مهرفوت در پرونده تو زدند و ما تو را تحويل گرفتيم. از زمانى كه سرنوشتم را شنيدم دلم مى خواهد هويت واقعى ام را بدانم احساس مى كنم نكته مبهمى در سرنوشت و زندگى ام وجود دارد.
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند، با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيرند.