شنبه ۱۸ تير ۱۳۸۴ -
Sat, Jul 9, 2005
جوان
۳۱۸۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
هفته هفت روزه:
شبيه زندگى
هفته هفت روزه:
چرا گوشتكوب قلمبه است؟!!!
سحر طلوعى ـ
الف) هواگرم است و وقتى خيلى گرم است، من دچار يك حالاتى مى شوم و يك چيزهايى مى گويم بدين مضمون: «چرا آب توتلمبه است؟‎/ چرا گوشتكوب قلمبه است؟‎/ چرا در ديزى بازه؟‎/ چرا گوش خر درازه؟‎/ چرا آلو هسته داره؟‎/ چرا قورى دسته داره؟‎/ و... خلاصه همانطور كه ملاحظه مى فرماييد مخ اينجانب زده آن كانال، اساسى، در ضمن اين را هم بگويم كه اگر مى بينيد بنده با خيال راحت از مخ، مغز و فكر و كلمات مشابه، در نوشته هايم استفاده مى كنم، بخاطر اين است كه دبير سرويس محترم هنوز از سفر برنگشته است.
ب) همانطور كه هفته پيش نوشته بودم، ما كلاً روى دور جهانى شدن هستيم و در همين راستا تيم ملى بسكتبال كشورمان توانست در لبنان قهرمان بازى هاى غرب آسيا شود و يك گام ديگر به مسابقات جهانى نزديك تر شود. ما به وسيله همه زبانهاى زنده و مرده دنيا اين پيروزى را تبريك عرض نموده و از همين جا اعلام مى كنيم، كشتى! كجايى كه يادت بخير!
ج) اصولاً در عالم هنر رشته اى وجود دارد به نام سينما كه وظيفه افراد حاضر در اين رشته، فيلمسازى است.
در واقع اين افراد يك چيزهايى به نام فيلم مى سازند تا مردم در يك مكانهاى بخصوصى به نام سالن سينما آن فيلمها را ببينند. اما نمى دانم چرا مدتى است سالنهاى سينما خالى و خلوت است. اشكال از بعضى فيلمها كه باشد، از همه آنها نيست. احتمالاً ايراد از بعضى نواقص آدمها است كه اميدوارم اين مشكل هم حل شود.
د) همه موارد صحيح است. عمراً اگر نه ببخشيد اشكالش را پيدا كنيد!
اين شما و اين هم مشروح اخبار:
آيينه عبرت(۱)
هفته پيش هفته مبارزه با مواد مخدر بود. بنابراين بيشتر خبرهاى موجود در روزنامه ها و خبرگزارى ها حول و حوش اين موضوع مى چرخيد و آن قدر چرخيد كه سرش گيج رفت و معلوم نشد چى شد!
مثل اين خبر كه رئيس ستاد مبارزه با مواد مخدر اعلام كرده: «آمار نيروى انتظامى را در رابطه با تعداد معتادان موجود در كشور تكذيب مى كنيم. ما ۴ ميليون معتاد داريم نه ۲ ميليون! [اصولاً علمى داريم به نام آمار كه اگر كارشناسان هر دو ( ستاد مبارزه با مواد مخدر و نيروى انتظامى) گروه اين واحد را پاس كرده باشند به راحتى مى توانند تعداد معتادان كشور را بشمارند] اگر هم پاس نكرده اند، بچه همسايه ما تازه ديپلم رياضى گرفته حاضر است فداكارى كند و عمرش را پاى شمارش تعداد معتادان بگذارد! قول مى دهد حلال، حرام هم نكند. من تحقيق كرده ام و كاملاً مطمئنم اهل تقلب و رشوه و اين حرفها هم نيست! ثانياً قضيه از اين قرار است، ۴ ميليون يك، ۴ ميليون دو، ۴ ميليون سه، نبود؟ ثبت شد ۴ ميليون! خيرش را ببينيد!
آيينه عبرت (۲)
گفتم كه هفته پيش بوى «آتقى» از خط به خط روزنامه هاى كشور به مشام مى رسيد. يكى از اين بوها اين خبر است: «سن شيوع مصرف مواد مخدر در كشور ۷ تا ۷۱ سالگى است!»
ايول به اين كارشناسان آمار و رياضى. خداوكيلى روى هر چى دانشمند و رياضيدان است كم كرده اند و همه عالمه و آدم را انگشت به دهان كرده اند! بين ۷ تا ۷۱ يك تعداد زيادى عدد وجود دارد كه دوستان محقق ما حالش را نداشته اند بنشينند پژوهش كنند بينند در كدام دامنه سنى ميزان شيوع بيشتر است. پيشنهاد مى كنم بجاى اعلام دامنه سنى يك كلام بنويسند انسانها از بدو تولد تا نفس آخر در معرض مصرف مواد مخدر هستند و خلاص!
... و اما كنكور۸۴
-  سؤالات كنكور لو رفته؟ نه! البته هنوز معلوم نيست.
-  پاسخنامه و دفترچه سؤالات به اندازه كافى تكثير نشده بوده؟ نه! بابا
-  سانديس، بيسكويتش مانده بود؟ من كه نخوردم ولى فكر نكنم .
-  پس چى ؟ اشتباهات تايپى در سؤالات كنكور كولاك مى كرد!
شما هيچ مى دانيد ما چه يد طولانى اى در خلق اين رخدادهاى گوناگون داريم؟ شما هيچ مى دانيد وقتى آدم با اعصاب بچه هاى مردم بازى مى كند چه لذتى دارد؟ شما هيچ مى دانيد غلط تايپى حتى از بيسكويت بيات هم بدتر است؟ خداوكيلى پس چى مى دانيد؟
معانى مختلف فعل مى شود!
شما كه الان روى دور شنيدن و خواندن خبر بد هستيد، اين هم رويش! البته چيز مهمى نيست. راه حل دارد كه در آخر مطلب به آن اشاره مى كنم. شما فعلاً خبر را بخوانيد تا از نگرانى در بياييد! «لبنيات گران مى شود!» اولاً كه من يك توضيحاتى درباره معنى و كار برد فعل «مى شود» به شما بدهم تا بعد از اين دچار شگفت انگيزى و توهم و غيره نشويد!
۱-  در بعضى جمله ها «مى شود» يعنى شد و يا قبلاً شده. دقيقاً مثل همين خبر.
۲-  در بعضى جمله ها «مى شود» به معنى حالا ببينيم، يا به همين خيال باش، است. مثل جمله «خانه ارزان مى شود» و يا هر خبر خوشحال كننده ديگر.
۳-  با اين توضيحات حتماً دوستان، پيام جمله «لبنيات گران مى شود» را كاملاً دريافت كرده اند. اگر نكرده اند، ايراد از خودشان است.
و اما راه حل؛ همانطور كه مى دانيد، شير در مدارس رايگان ارائه مى شود. ( اين «مى شود» از جمله استثنائات است.) بنابراين مى توانيد مشقهاى خواهر و برادر دبستانى خود را نوشته و در ازايش شير رايگان دريافت كنيد. آنهايى هم كه خواهر و برادر دبستانى ندارند، از همسايه كمك بگيرند.
اين كار متضمن رعايت نكات ظريفى مى باشد كه اميدوارم ظرفيت ما خلق الله تان در آن حد باشد كه اصل موضوع را دريابيد.
اميدوارى براى يك قهرمان جوان!
بعد از اينهمه خبر بد و نگران كننده، يك خبر افتخار آميز بخوانيد. براى صفاى روح خوب است. احسان حدادى يك جوان دووميدانى كار است كه پارسال قهرمان پرتاب ديسك جوانان جهان در ايتاليا شد ( از آن حماسه هايى كه هر صد سال يك بار در دووميدانى خلق مى شود) او همين چند روز پيش در مسابقات بين المللى بلاروس، توانست مدال طلا بگيرد. او تا رسيدن به ركورد جهانى بزرگسالان فقط چند سانتى متر كم دارد. ما اميدواريم كه حدادى روزى قهرمان بزرگسالان جهان شود. ما اميدواريم او معنى فعل «شود» را خوب درك كند. ما اميدواريم معلم ادبيات حدادى اين وظيفه خطير را به خوبى انجام داده باشد.
من مى دانم ايراد از كجاست!
اين خبر را دوستداران تئاتر بخوانند، بد نيست. هر چند فكر كنم ديگر بليط به كسى نمى رسد چرا كه قبلاً پيش فروش شده و دخلش آمده. اما به هر حال خبر داشتن بهتر از بى خبرى است. تئاتر «فنز» به كارگردانى محمد رحمانيان و با بازى پرويز پرستويى، حبيب رضايى و ترانه على دوستى و صداى عادل فردوسى پور به روى صحنه مى رود. اسم بازيگران و كارگردان اثر كه آدم راتحريك مى كند حتماً هر جورى شده آن را ببيند. از ما گفتن اما از شما را نمى دانم. احتمالاً مى گوييد: «بابا بى خيال كى حوصله دارد؟!!». البته من مى دانم ايراد از حوصله شما نيست. حيف كه نمى توانم بنويسم ايراد از كجاست!!!.
بدون شرح!
- «مسابقات شوهر سوارى» در فنلاند.
شبيه زندگى
ديدار با آروند دشت آراى كارگردان تئاتر
وول ووله
219279.jpg
سام فرزانه
اول از همه بگذاريد برويم سر اين سؤال كه كارگردانى تئاتر اصلاً يك شغل حساب مى شود كه ما براى اين هفته سراغ يكى از جوان هاى اين حرفه رفته ايم. براى پاسخ دادن به اين سؤال بهتر است، عين گفت وگوى من با آروند دشت آراى را بخوانيد:
* كارگردانى تئاتر شغل است؟
- بله.
* يعنى اگر كسى از تو بپرسد شغلت چيست، سريع مى گويى، كارگردانى تئاتر؟
- آره.
* يعنى درآمد كارگردانى تئاتر به اندازه اى هست كه بتوانى روى آن به عنوان درآمد ثابت حساب كنى؟
- نه.
* اينكه نمى شود. يكى از مشخصه هاى يك حرفه اين است كه درآمد داشته باشد.
- بله. اما كارگردانى تئاتر نه تنها در ايران، بلكه در همه جاى دنيا، درآمد كافى براى امرار معاش ندارد. اما تو مى توانى بگويى كه شغلم كارگردانى تئاتر است.
* وقتى شغلى درآمد كافى ندارد، آدم بايد براى گذران زندگيش چه كار كند؟
- يا بايد شغل دوم داشت. يا اينكه ارثيه پدرى خوبى داشته باشد.
* تو كدام راه را انتخاب كرده اى؟
- من شغل دوم دارم.
* اين شغل دوم چيست؟
- بازاريابى و تبليغات.
* گفتند كه اين تئاتر است
- «آروند دشت آراى» بيست و چهار ساله است و در دانشگاه در رشته طراحى صنعتى تحصيل كرده است. تا اينجا هيچ ربطى به تئاتر ندارد. اما اتفاقاتى روى داده است كه او را وارد دنياى تئاتر كرده است: «من زمانى كه در رشته هاى هنرهاى تجسمى كار مى كردم، اجراهايى داشتم كه بدون اينكه بدانم، به تئاتر نزديك شده بود. » و ادامه مى دهد: «من از تركيب، نقاشى، نورپردازى و موسيقى رسيدم به آدم. در كارهاى هنريم از آدم هم استفاده كردم. اين كارهايم را كه اجرا مى كردم، عده اى آمدند و كارم را تماشا كردند و گفتند كه اينها تئاتر است. » همان آدم ها از او به عنوان كارگردان ياد كردند. خلاصه اينكه آروند را انداختند دنبال تحقيق كردن درباره اينكه تئاتر چيست. كارگردانى كدام است. «چون زبانم خوب بود، كتاب هاى خارجى را در زبان اصلى خواندم و چون اساساً دغدغه هاى مديريتى داشتم، رفتم دنبال اينكه كارگردانى بكنم. » عشق مديريت در خون آروند است. او دوست دارد كه مدير باشد و پيش از آنكه به عنوان كارگردان تئاتر مديريت يك گروه هنرى را به عهده بگيرد، توانسته بود مدير كارهاى بازاريابى و تبليغات شود: «من از بچگى كرم مديريت داشتم. بعد چيزهايى در هنر زنده پيدا كردم كه در هيچ هنرى نمى توانستم پيدا كنم. يك دفعه ديدم دارم كار مى كنم و شدم كارگردان تئاتر. يعنى هم كار هنر زنده مى كنم و هم مديريت. »
دانشگاه مهم نيست، سواد مهم است
آروند يكى از آن كسانى است كه بدون داشتن تحصيلات دانشگاهى در زمينه تئاتر، وارد اين حرفه شده است. با اينكه مدت زمان كمى از حضور او در تئاتر ايران مى گذرد، توانسته نظر مساعد بسيارى از بزرگان تئاتر را به خود جلب كند و تا به حال سه اجراى نمايش در مجموعه تئاتر شهر كه حرفه اى ترين مركز تئاتر ايران است، به روى صحنه برده است. به خاطر اينها از او مى پرسم كه آيا احساس نمى كند، اگر در دانشگاه هم رشته تئاتر مى خواند، به نفعش بود؟ «در مورد هنرها نمى شود اين را گفت كه بدون دانشگاه رفتن نمى شود كار كرد. در مورد تئاتر بيش از بقيه هنرها به نظر من نمى توان اين حرف را زد كه دانشگاه خيلى نقش دارد. اگر بخواهيم سواد آدم ها را با هم بسنجيم، من اعتقاد دارم كه خيلى چيزها را كم دارم. اما خوشحالم كه در دانشگاه هاى ايران تئاتر نخوانده ام.» يعنى يك جورى مى خواهد بگويد كه در دانشگاه هاى تئاتر سطح علمى بالا نيست: «اين حرفى نيست كه من بزنم. همه مى دانند كه سطح علمى تئاتر ما در دانشگاه ها خيلى پايين است. »
آروند درباره فقر علمى تئاتر ايران مى گويد كه اين امر ناشى از اين است كه كتاب هاى تئورى درباره كتاب كه در ايران چاپ مى شوند، قديمى هستند: «الان كتاب هايى درباره تئاتر چاپ مى شوند كه تاريخ نگارش آنها به چهل سال پيش بر مى گردد. من نمى دانم آن وقت ها كه اين كتاب ها نبودند، هنرمندان ما چطور تئاتر اجرا مى كردند. » اين حرف هايى كه آروند مى زند، به اين معنى نيست كه به سواد در هنر بى اعتقاد است: «من از آنها نيستم كه مى گويند سواد چيز به درد نخورى است. هر حركتى كه ما انجام مى دهيم، بدون پژوهش محكوم به نابودى است. اتفاقاً ما در گروه تئاترمان به پژوهش بيشتر از بقيه كارها اهميت مى دهيم. »
حاصل اين پژوهش ها، تدوين تجارب گروه در تئاترهاى مختلف است. ترجمه چند كتاب كه قرار است در آينده نزديك چاپ و منتشر شود.
يك بار ديگر به قضيه دانشگاه بر مى گرديم. از او مى پرسم كه آيا فكر مى كند دانشگاه هاى تئاترى ما دانشجويان را دچار شور و هيجان آموختن تئاتر مى كنند؟
«ما شايد در دانشگاه قواعد و مباحث تئورى را به او ياد دهيم اما هنرمند شدن روندى دارد كه بايد طى شود. تجربه لازم دارد و بايد دچار معنويتى بشوى تا هنرمند شوى. ما در دانشگاه ها آدم هايى نداريم كه دنبال بيدار كردن آن وول ووله در وجود آدم بشوند كه بتوانيم با آن هنرمند بسازيم. يكى دو نفرى استاد داريم كه آنها مى توانند اين كار را انجام دهند. اما تعدادشان خيلى كم است. »
كار گروهى و ما ايرانى ها
همه مى گويند. مخصوصاً آنها كه اهل فوتبال هستند. مى گويند كه ما ايرانى ها اهل كار گروهى نيستيم. تئاتر هم يك كار گروهى است و همين گروهى بودن تئاتر، اين هنر را از بقيه هنرها مجزا مى كند.
از آروند مى پرسم كه آيا ايرانى ها واقعاً در كارهاى گروهى خوب نيستند؟
«كار گروهى در ايران رؤيايى است كه به دم اسب بسته شده است. » (آخرين نمايشى كه آروند دشت آراى اجرا كرده است، نامش «رؤياى بسته شده به اسبى كه از پا نمى افتد» به نويسندگى محمد چرمشير است. )
بعد ادامه مى دهد: «ما در كار گروهى كردن مشكل داريم. همه ما اهل تك گويى هستيم، نه گفت وگو. بگذاريد يك مثال از همين كار تئاتر بزنم. مثلاً ما داريم كار مى كنيم، در نمايشى مى خواهم از دو بازيگر خوب، با سابقه يكسان استفاده كنم. در نمايش هايى مثل كارهاى من واقعاً نقش اول و دوم اهميت چندانى ندارد. اما خب بالاخره يكى از نقش ها از آن يكى ديالوگ هاى بيشترى دارد. همين براى ما دردسر مى شود. اين دو نفر با هم سر آن نقشى كه از لحاظ ديالوگ پر رنگ تر است، رقابت دارند. در صورتى كه همه در كارهاى من به اندازه هم نقش دارند. شايد آن بازيگر در اول كار بپذيرد كه نقشش از نظر ديالوگ كمتر از نفر ديگرى است. اما تو متوجه مى شوى كه اين فرد در ذهن خودش مشغول اين جدل است كه چرا نقش اول را به او نداده اند. هر لحظه هم دنبال اين است كه بيايد و جاى آن نفر اول را بگيرد. اصلاً براى همين است كه در جامعه ما غيبت كردن زياد است. »
همين كافى است كه آروند در انتخاب همكارهايش خيلى دقت كند. در ضمن او به اين نتيجه رسيده است كه يك گروه تئاتر نبايد تنها يك رأس داشته باشد. براى همين در گروه آنها هادى كمالى مقدم سرپرست گروه و يكى از بازيگران است و آروند مدير گروه است. در همه تصميم گيرى ها هم همه با هم تصميم مى گيرند.
از سوى ديگر او براى اينكه كار گروهى را خوب انجام دهد، از بازيگرانش مى خواهد كه در شرايطى كه نمايشنامه به آنها اجازه مى دهد، زندگى كنند و در آن موقعيت ها عكس العمل نشان دهند. او نيز به عنوان كارگردان سعى مى كند كه اين عكس العمل ها را اصلاح كند تا به اجراى خوبى برسند.
هنرمندان عجيب نيستند
هنرمندان آدم هاى عجيبى هستند؟ شايد ما خيلى اين سؤال را از خودمان پرسيده باشيم. اما جوابى براى آن پيدا نكرده باشيم. آروند به اين سؤال پاسخ مى دهد:
«هنرمندان حساس تر از بقيه مردم هستند. اين به معنى احساساتى تر بودن نيست. يا به معنى عاطفى بودن هنرمندان نيست. شايد بتوان گفت كه نكته بين هستند و رنگ و فرم و بافت محيط رويشان بيشتر از بقيه مردم تأثير مى گذارد. » براى همين در خيابان رنگ ها و شكل هاى همه چيز روى هنرمند تأثير مى گذارد. او مى گويد كه هنرمندان در همه اشيا مى گردند و يك نوع زيبايى پيدا مى كنند: «اما هنرمندها آدم هاى عادى هستند. ما هم مى خوريم، مى پوشيم، راه مى رويم و... »
«اما اقتضاى كارى كه انجام مى دهيم اين است كه چنين حساس باشيم. »
آروند مى گويد كه هنرمندان كسانى هستند كه زندگى را براى مردم زيبا و قشنگ مى كنند: «مردم فكر مى كنند كه هنرمند فقط همان كسى است كه در يك گالرى نشسته است و روى بوم رنگ مى ريزد. اما هنرمندها بيشتر از اينها در زندگى ما تأثير دارند. همين اتومبيل هاى زيبايى كه ما در خيابان ها مى بينيم را هنرمندها طراحى كرده اند. همين گوشى هاى موبايل كار هنرمندان است. همين لباسى كه ما مى پوشيم كار طراحان است. هنر همين ساختمان فرمان اتومبيل است كه من در دست گرفته ام. »
ببخشيد يادم نبود زودتر بگويم كه ما در اتومبيل آروند و به مقصد تئاتر شهر در حال گفت وگو بوديم. بعد هم اتومبيل را پارك كرديم و گپ زنان به سمت مجموعه رفتيم.
«هنرمند در مملكت ما به يك آدم عجيب و غريب تبديل شده است. اما واقعاً اين طور نيستند. »
يك مسأله مهم ديگر هم هست. كار هنرى مدتى طول مى كشد كه توسط عامه مردم پسنديده شود. همه ما به ياد داريم، روزهاى اولى كه يك اتومبيل جديد وارد ايران مى شود. همه از قيافه اين اتومبيل ها بدشان مى آيد، اما بعد از مدتى همين اتومبيل به يكى از پرطرفدارترين اتومبيل ها تبديل مى شود. «هنر خودش را تحميل مى كند. اما به غير از اين ما ايرانى ها زياد اهل قبول كردن حرف نخبه ها نيستيم. هنرمندان نخبه هستند. »
راه ورود از حياط است
اگر اين مطلب را با دقت خوانده باشيد، متوجه مى شويد كه آروند عقيده دارد، در دانشگاه هاى تئاترى مطلب زيادى براى درس دادن وجود ندارد. از سويى ايرانى ها زياد هم اهل كار گروهى نيستند. تئاتر هم كار گروهى است و پول زيادى هم نمى شود از اين رشته به دست آورد.
حالا راه ورود به تئاتر چيست و اين كارگردان جوان چه توصيه اى دارد؟
«اول بايد ببينند چرا مى خواهند تئاتر كار كنند. اگر دلايل خوبى براى اين داشتند كه مى خواهند به تئاتر بروند، شروع كنند. از همان حياط خانه اشان شروع كنند. بعد مهدكودك سر كوچه اشان و مدرسه و دانشگاه. ياد گرفتن تئاتر نه به تئاترشهر نياز دارد، نه به نور، نه به صحنه و نه به هيچ چيز ديگر. تئاتر همين اجرايى است كه دارد بين من و تو اتفاق مى افتد. داريم كنار تئاتر شهر راه مى رويم تو يك ضبط صوت در دست دارى و با هم حرف مى زنيم. مردم هم به ما نگاه مى كنند. همين را اگر كمى تغيير دهيم مى شود يك اجرا. » بعد از اين همه حرف زدن، تازه رسيديم به در ورودى تئاتر شهر.
از عشق گفتن
اين هفته برايتان شعرى از ويكتور هوگو فرانسوى انتخاب كرده ايم. نصرالله فلسفى منتخبى از شعرهاى او را ترجمه و در كتابى به نام «اشعار منتخب ويكتور هوگو» به همت انتشارات علمى و فرهنگى منتشر كرده است.
متنى با عنوان «اى نامه هاى عاشقان من....» را از مجموعه برگ هاى خزان كه درسال ۱۸۳۱ منتشر شده است، برايتان نقل مى كنيم، ويكتور هوگو در مقدمه آن نوشته است: «اينها اشعارى پاك و روشن، از آن گونه است كه هر كس مى سرايد يا درباره آن انديشه مى كند. اشعار خانه و خانواده و زندگانى خصوصى، و سروده دل و جان است.»
اى نامه هاى عشق و تقوى و جوانى من، شما هستيد! مستى و نشاط شما هنوز هم مرا سرمست مى كند. براى خواندن شما به زانو درآمده ام. اجازه دهيد كه يك روز ديگر به دوران شما بازگردم. بگذاريد كه با اين همه عقل و نيكبختى، در گوشه اى پنهان شوم تا با شما گريه ساز كنم.
پس، من روزى هجده سال داشته و از خواب و خيال لبريز بوده ام. ترانه گوى اميد، مرا به لاى لاى دروغ سرگرم مى كرده و در آسمان عمرم ستاره اى مى درخشيده است و براى تو، كه نامت جز در دل نمى گذارد، خدايى بوده ام! اما دريغ كه كودكى بيش نبوده ام؛ كودكى كه امروز با همه مردى پيش او شرمسارم. اى دوران رؤيا، نيرو و مرحمت، يادت به خير. چه شبها كه در انتظار گذشتن دامانى گذشت، يا به بوسيدن دستكش از دست افتاده اى سپرى شد!
از عمر بسى آرزوها داشتم. آرزوى عشق و قدرت و افتخار. پاك و مغرور و آزاده بودم، و دلم را به صفاى كامل ايمان بود. امروز دانا و آزموده و بينا شده ام. اگر پندارهاى ديرين در خانه مرا كه ناله كنان مى گردد، كمتر بگشايند، باكى نيست.
اما چه مى شد اگر آن روزگار پرسوز، كه در ديده من تاريك و سياه مى نمود، باز مى آمد و در كنار سعادتى كه اينك در سايه خود پناهم داده است، مى درخشيد!
اى سال هاى جوانى، مگر چه كرده ام كه چنين زود از من گريختيد و كرانه گرفتيد؟ شايد مرا خرسند و خوشدل پنداشته ايد؟ با آنكه ديگر نمى توانيد بر بالهاى خود پروازم دهيد، چرا باز با چندين حسن و جمال جلوه گرى مى كنيد؟ مگر به شما چه بد كرده ام؟
آه، كه چون گذشته شيرين عمر و آن روزگار بى آلايش، با جامه سپيدى كه عشق ما بدان بسته است بر سر راهى عيان گردد، بى اختيار در آن مى آويزيم و بر بارهاى بى رنگ و رويى كه از تصورات باطل جوانى به دست مى ماند اشك تلخ مى باريم.
جوانى مرده است، بايد فراموشش كنيم! بگذاريم باد فنايى كه او را برده است ما را نيز به كرانه هاى مرموز رهبرى كند. از ما چيزى نخواهد ماند. كار ما معمايى و آدمى شبحى سرگردان است كه مى گذرد و ازوجود خود بر ديدار زندگانى سايه اى هم نمى گذارد.
ماه مه ۱۸۳۱


|   شناسنامه   |   آرشيو   |