دوشنبه ۲۰ تير ۱۳۸۴ -
Mon, Jul 11, 2005
مهرگان
۳۱۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
درباره سيدجواد طباطبايى
جدال قديم و جديد
- سيدجواد طباطبايى، پژوهشگر فلسفه و تاريخ و سياست، متولد ۱۳۲۴ تبريز
- شاگردى و حضور در دروس فلسفى آيت الله غروى
- شاگردى و حضور در كلاس هاى اسفار اربعه جواد مصلح
- ليسانس حقوق از دانشگاه تهران
- اخذ دكتراى دولتى پس از يازده سال تحصيل از دانشگاه سوربن پاريس با رساله اى تحت عنوان انديشه سياسى هگل جوان
- تدريس و پژوهش در دانشگاه هاى تهران و سوربن و...
- معاون اسبق پژوهشى دانشگاه شهيد بهشتى
- عضو هيأت علمى دانشنامه جهان اسلام
- برنده جايزه نخل طلاى علمى فرانسه به دليل پژوهش هاى عميق فلسفى
- عضو هيأت علمى دايرة المعارف فرانسه و تدوين برخى از مدخل هاى آن
جواد طباطبايى هم اكنون تنها به پژوهش و تأليف و تحقيق در تاريخ اسلام و ايران مشغول است.
219399.jpg
- برخى از تأليفات وى عبارتند از: زوال انديشه سياسى در ايران، درآمدى فلسفى بر تاريخ انديشه سياسى، جدال قديم و جديد، ابن خلدون و علوم اجتماعى، ولايت مطلقه، ديباچه اى بر نظريه انحطاط ايران و...
كيوان آرام: پرداختن به سيدجواد طباطبايى و آرا و افكارش، آن هم در اين مقال كم مجال تقريباً امرى محال است و قطع يقين اين مقدار نوشتن نيز شير بى يال و اشكمى از آراى او هم نخواهد بود. با اين همه ننگ اين «گناه» را مى توان به شيرينى مزين شدن مهرگان به نام و كمال سيدجواد طباطبايى ناديده گرفت. با اين حال نبايد فراموش كرد كه قصور اين ناتوانى در ريختن بحر در كوزه اى كار صعب و دشوارى است و از اين منظر حتماً بزرگواران و مشتاقان انديشه و افكار سيدجواد طباطبايى ما را خواهند بخشيد. چه به قول موسوى گرمارودى؛ پايان سخن پايان من است، تو كه انتها ندارى. كه البته اين قاعده در كليت مهرگان نيز رايج است و محدود به طباطبايى نمى شود.
سيدجواد طباطبايى را چه مى توان ناميد؟ روشنفكر؟ پژوهشگر، جامعه شناس؟ تاريخ نويس؟ او خود هيچ يك از اين تعابير را براى خود برنمى تابد. چنانچه در جايى مى گويد: «كار من پژوهش در انديشه سياسى است. من نه جامعه شناسم و نه تاريخ نويس.»
با اين حال او پژوهشگرى است كه گرچه در عرصه سياست پژوهش مى كند، اما كمتر دچار «سياست زدگى» است. از جمله تفاوت هايى كه طباطبايى را از عموم روشنفكران ايرانى متمايز مى كند، ثبات فكرى اوست. شايد علت اصلى اين ثبات كشف بيمارى لاعلاج «ذهن ايرانى» توسط او باشد. چنانكه مى گويد: «ذهن ايرانى، به طور عمده «سياسى» - يعنى سياست زده - است و بنابراين به جامعه شناسى و تاريخ سياسى علاقه بيشترى دارد. نخستين ايرادى كه به من گرفته مى شود، اين است كه حوادث تاريخ هر كشورى، سياسى است و بديهى است آن حوادث را بايد با روش هاى تاريخى و جامعه شناختى توضيح داد نه با تاريخ انديشه. سال هاست نوع جامعه شناسى ابتدايى و ماركسيسم مبتذل ذهن روشنفكر ايرانى را فلج كرده است و هر بحثى را به اين جامعه شناسى و ماركسيسم سطحى تقليل مى دهد.»
از ديگر ويژگى هاى بارز جواد طباطبايى، نفس پژوهشگرى او است. طباطبايى انديشه خود را از گونه پرداختن به پديده هاى روزآمد سياسى، اجتماعى، بيان نمى كند. بلكه سعى مى كند تا نظر خود را در خلال پژوهش ها و پرداخت هايى به دست آورد كه از منابع دست اول در حوزه انديشه غرب و ايران گرفته است. اين ويژگى طباطبايى باعث مى شود تا مبتدا، محتوا و منتهاى بحث در نظر او هماهنگ و همسان ماند. حال آنكه بسيارى از روشنفكرانى كه به بسيارى از نتايج او رسيده اند، جدا از تفاوت در روش با او، در مبانى و درون مايه بحث هايشان، حتى در مقايسه با نتايجى كه خود از مقدماتشان به دست آورده اند، دگرگون و پريشان مى نمايند.
يكى از اعتراضات جدى طباطبايى در سال هاى اخير هم از اين منظر نقد اساسى و پايه اى به مقوله اى تحت عنوان «روشنفكرى دينى» است.
او مانع اصلاح يا اصلاح دينى را مخالفان اصلاح نمى داند و مى گويد: مانع اصلى اصلاح يا اصلاح دينى، آشفتگى ذهنى، عدم انسجام منطقى و مفاهيم ناروشن هواداران اصلاح دينى است.
در واقع سيدجواد طباطبايى دليل اصلى عدم توفيق هواداران اصلاح را نبود دريافتى خردگراى از ديانت مى داند و با ذكر اين جمله هگل كه در تقريرات خود درباره فلسفه تاريخ مى گويد: «سياست هر قومى با تصورى كه آن قوم از خداوند دارد، مطابق است» به اين نتيجه مى رسد كه چون «در سده هاى چهارم تا ششم هجرى در تمدن اسلامى دريافتى خردگراى از ديانت وجود داشت» شاهد شكوفايى اين دوران هستيم. (۱)
شايد از ويژگى هاى بارز سيدجواد طباطبايى در ارائه نظريه هاى سلبى اش «استقلال عقلانى» او در پژوهش هاى تاريخى اش باشد. چيزى كه خود البته «عدم التزام عقل به شرع» مى داند و معتقد است اين «عدم التزام عقل به شرع از زمان فارابى و ابن سينا به بعد خدشه دار شده است.»
و البته همين نبود «استقلال عقلانى» است كه از نظر او موجب آغاز انحطاط تمدن ايرانى شده است. چنانكه معتقد است پس از سپرى شدن دوره زرين سده هاى سوم و چهارم هجرى، بخاطر زوال انديشه و تأمل فلسفى و نيز فضاى پيرامونى كه بر ايران و انديشه ايرانى گذشته است، دچار انحطاطى ناگزير شده است. از نظر طباطبايى براى گذر از اين انحطاط مزمن و نفس گير بايد ابتدا بر اين انحطاط و عوامل آن حاكم و آگاه شد و اگر ايرانيان و انديشمندان ايرانى تاكنون به اين امر واقف نشده اند و يا تأملى در آن نداشته اند، به اين معنا نيست كه فرهنگ و تمدن ايرانى دچار انحطاط نشده است. او مى گويد: «فقدان مفهوم انحطاط در يك فرهنگ به معناى عدم انحطاط آن نيست، كه عين آن است.»
219324.jpg
و البته مهمترين دليل وجود اين انحطاط را چنين عنوان مى كند كه «مهمترين دليلى كه نشان دهنده انحطاط در فرهنگ ايران و ايرانى است، همين عدم وجود (بخوانيد درك) مفهوم انحطاط در آن است.» (۲)
«استقلال عقلانى» سيدجواد طباطبايى به حدى است كه وقتى در قبال اين پرسش كه رابطه ديانت و انحطاط چيست قرار مى گيرد، پاسخ مى دهد كه «از ديدگاه تاريخ انديشه اصل دريافت ما از ديانت است. اسلام، به عنوان ديانت، تنها يكى از عوامل گوناگون حيات اجتماعى ايرانيان بوده و هست. در ارزيابى آن بايد به تاريخ و تاريخ انديشه توجه داشت و از افراط و تفريط دورى گزيد.» (۳) او ادامه مى دهد كه «سخنان گزافه اى مانند اينكه نه فرهنگ دين زاده ما چون مرده به دنيا آمد، مرده خواهد ماند.» كه «آرامش دوستدار» از سر دين ستيزى افراطى در كتاب خود مى گويد، نوعى پرخاشجويى است و نسبتى با توضيح تاريخى ندارد. نظريه «امتناع تفكر در فرهنگ دينى» آرامش دوستدار نيز ديدگاهى يكسره بى معنا و ناسازگار با مواد تاريخ و تاريخ انديشه در ايران است... اين امر در نظريه «امتناع تفكر در فرهنگ دينى» روشن نيست كه چرا مى توان فيلسوفانى مانند لايب نيتس، فيشته، شلينگ، كانت، هگل و هيدگر را - كه التزام برخى از آنان به ديانت بيشتر از فارابى، ابن سينا و سهروردى بود - در شمار بزرگترين فيلسوفان تاريخ انديشه آورد، اما فارابى، ابن سينا و سهروردى، به جرم دين خويى، جايى در تاريخ فلسفه ندارند.» (۴)
گرچه نظريه انحطاطى كه طباطبايى در كتاب «ديباچه اى بر نظريه انحطاط ايران» به دست مى دهد، از آراى ايجابى جواد طباطبايى محسوب مى شود، اما مهمترين كتاب او تا پيش از نگارش ديباچه اى بر نظريه انحطاط ايران كتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعى» است. او در پيشگفتار اين كتاب روشن مى كند كه هدفش از نوشتن كتاب هايى چون «درآمدى فلسفى بر تاريخ انديشه سياسى در ايران» و «زوال انديشه سياسى در ايران» بيان اين حقيقت است كه «با سپرى شدن عصر زرين فرهنگ ايران، يعنى با چيرگى تركان سلجوقى بر ايران زمين كه انديشه ايرانشهرى - يونانى، دستخوش كسوف جدى و بويژه با يورش تمدن برانداز مغولان، از بنياد، دچار تزلزل شد، بقاياى انديشه عقلانى به باد فنا رفت و دوره اى در تاريخ انديشه و عمل ايرانى آغاز شد كه ما از آن به دوره بن بست در عمل و امتناع در انديشه تعبير كرديم...» (۵)
طباطبايى در اين دو كتاب راه برون رفت از اين بن بست را تجدد و انديشه تجدد مى داند. «زيرا خروج از وضعيت بحران و بن بست، در شرايط امتناع، جز از مجراى تغيير موضعى اساسى در ديدگاه امكان پذير نمى تواند باشد.» (۶) او لازمه ورود به تجدد را نقادى جدى از سنت مى داند و مى نويسد: «تنها با نقادى از سنت مى توان به طور جدى با سنت روبرو شد، وگرنه نمى توان سنت را با امكانات خود سنت مورد پرسش قرار داد. سنتى كه توان طرح پرسش و لاجرم، تجديدنظر در مبانى خود را از دست داده باشد، نمى تواند شالوده اى استوار براى تذكر و تجديد آن فراهم آورده و به دست دهد...» (۷)
با اين حال طباطبايى معتقد است كه ما در به كارگيرى همين راه برون رفت هم دچار خطا و بحران شده ايم و علت بحران تجدد در ايران و شكست آن را، به رغم كوشش هاى صد و پنجاه ساله گذشته، وجود بحران در بنيادهاى عقلانيت مى داند و قائل به آن است كه علت اصلى اين بحران امتناع روشنفكران معاصر ما از طرح نظريه انحطاط در درون نظامى از مفاهيم فلسفى است و مى گويد كه براى طرح نظريه انحطاط نيازى به روش جامعه شناختى نيست و اصلاً مسبب تمام شكست ها را در ماجراى تجدد متوسل شدن روشنفكران ما به جامعه شناسى مى داند.
حال آنكه از نظر طباطبايى جامعه شناسى خود از ابزار و اسباب و لوازم تجدد است و «با امكان پذير شدن تجدد، امكان تأسيس يافته است.» او معتقد است «در وضعيت امتناع انديشه كه ماهيت پيوند با سنت روشن نيست و سنت بر اثر تصلب، سدى استوار در برابر هرگونه تجديدنظر در مبانى برافراشته است، كاربرد روش جامعه شناختى نيز، به نوبه خود، نه تنها نخواهد توانست گرهى باز كند، بلكه خود مانند روش تاريخى، مشكل آفرين نيز خواهد بود.» او محصول ناميمون پيوند علوم اجتماعى جديد و سنت را مولودى به نام «ايدئولوژى جامعه شناسانه» تعبير مى كند و از اين منظر تفاسير تجديدستيز از سنت را كه توسط نويسندگانى چون داريوش شايگان، جلال آل احمد، احسان نراقى، على شريعتى و... مطرح شده است را در «جهت تصفيه حساب با تجدد نوپاى ايرانى» مى داند و معتقد است كه «آنان با دريافت نادرستى كه از ماهيت انديشه غربى پيدا كرده بودند، به دنبال ويژگى هاى شرايط امكان تأسيس تجدد در غرب، در وضعيت امتناع در ايران بودند و حاصل بحث آنان، از سويى، راه را بر درك درست سنت مسدود كرد و از سوى ديگر، دريافتى ساده انگارانه از تحول انديشه در مغرب زمين را القا كرد كه از بنياد با ماهيت آن انديشه و نسبت آن با تمدن غربى سنخيتى نداشت.» (۸)
از مشخصه هاى اصلى آثار طباطبايى، همين گزنده بودن قلم اوست كه بى محابا انديشمندان ۵۰ سال اخير ايران را به تيغ تيز نقد خويش مى زند. او در حالى به روشنفكران چپ مانند شريعتى و جلال آل احمد كه سر ستيز با فلسفه داشتند در كتاب ابن خلدون و علوم اجتماعى و همچنين مقاله ماوراى تجدد مى تازد كه از سوى ديگر كسانى چون سروش و داورى را نيز به باد نقد مى گيرد و انديشه آنان را فاقد اصالت مى داند و معتقد است كه سروش با بازپرداختى از اخلاق زاهدانه و صوفيانه در واقع با شمشيرى چوبين به پيكار تكنولوژى رفت و بديهى است كه شكست محتومى در انتظار احياگرى اوست. جالب اينجاست كه بسيارى طباطبايى را در شيوه تاريخ نگارى و فلسفه پردازى به دليل تأثير شديد او از هگل - مى دانيم كه او رساله دكترايش در سوربن تكوين انديشه سياسى هگل جوان بود - هگل ايران خوانده اند. اين سخن گرچه سخن دشوارى است، اما به هر حال طباطبايى به قدرى شيفته هگل است كه به زعم بسيارى از شواهد و مدارك هگل را نه تنها مولد فاشيسم و توتاليتاريسم نمى داند، بلكه معتقد است كه او زاينده واقعى دموكراسى و آزادى است. حتى در جايى درباره هگل مى نويسد: «وقتى هيتلر ظهور كرد، هگل مرد.» (۹) با اين همه سيدجواد طباطبايى كه پروژه فكرى اش تدوين تاريخ پايه اى ۵۰۰ سال گذشته ايران زمين و تدوين نظام فلسفه سياسى نوين است، به اذعان بسيارى پژوهشگرى است كه بيش از هر روشنفكرى در تاريخ معاصر ما به تاريخ اشراف دارد و گرچه خود را پژوهشگر انديشه سياسى مى داند، اما آگاهى تاريخى اش به همراه دانش عميق اش در فلسفه باعث ظهور تئورى «امتناع انديشه در ايران» كه به تئورى «انحطاط» مشهور شده است، گشته. شايد از اين منظر بتوان اعتراف كرد كه او جمع فلسفه و تاريخ و دين و سياست است. هنرى كه كمتر انديشمندى قادر به وصال آن بوده و هست!
پى نوشت ها:
۱- گستره اقتدار دين در حيات اجتماعى ايرانيان، گفت وگو با مجله تلاش
۲- زوال انديشه سياسى در ايران، سيدجواد طباطبايى
۳- گستره اقتدار دين در حيات اجتماعى ايرانيان، گفت وگو با مجله تلاش
۴- همان
۵- ابن خلدون و علوم اجتماعى، سيدجواد طباطبايى
۶- همان
۷- همان
۸- همان
۹- سه روايت فلسفه سياسى هگل، نشر دانش، فروردين و
ارديبهشت ۶۵


|   شناسنامه   |   آرشيو   |