دوشنبه ۲۰ تير ۱۳۸۴ -
Mon, Jul 11, 2005
ماجرا
۳۱۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۷۸
پاسخ معماى پليسى شماره ۷۵ - موطلايى
آقاى خليل اسلامى از بروجرد به قيد قرعه برنده اين سرى از معماى پليسى شده كه مى تواند با سرويس حوادث تماس بگيرد. اين دوستان در قرعه كشى شركت داده شده اند. محمود زعفرانلو، اميرحسين زعفرانلو، اميرحسين زعفرانلو، اميرضا زعفرانلو، امير سالار زعفرانلو، خديجه فتاحى آقا زيارتى، ارغوان افشار آب دالانى، عابدين معصومى، مجيد معصومى، صغرى نخبه زارع، الهه پوراصفهانى، فاطمه جعفرى، مهديه حاجى حيدرى، مريم حاجى حيدرى، اميرعباس صادقى، هادى رهبر، رضا خانلو، اشرف دربندى، شهرام سياوشى، سامان رمضانيان، سارا گل روح، سرور حسينى، ستاره شهابى، فريبرز صداقت بين، آتوسا صداقت بين، آرمين صداقت بين، مينا آبروش، مسعود صامت، احسان خواجه پور، مهرى آسايش، كامران رضوان، مريم رسولى، صديقه خالصى فر، فاطمه بادينلو، اميرحسين جهان نورآرا، شهره غلامى باغى، طاهره اسلامى، احمدرضا محمدى، احيا حاجيعلى امينى، جمال الدين اسلامى، نسرين مولانا، حميدرضا پورحامدى، محمدعلى سالارى، احمد شعبانى، ناصر مقدم، افسانه خسروى نيا، فائزه مقدم، واهيك قرمه پكيانس، عهديه شاددل گلشن، على اكبر قهرمانى خو، اميرعلى محسنى، ليلا جلال آبادى، رضا يزدى، تيمو.ر پابوج، مسعود محمدى، حميد پهلويخواه، امير كوشك باغى، على صادقى، حميد نوابى، اكرم مهربان، مانى نوابى، نيما نوابى و سعيد تكلو.
اين دوستان پاسخ نزديك داده بودند: منصور معصومى، حميد منفرد، مرحمت الهوتى، على عابدينى، فاطمه عابدينى راد، ژاسمين سلمانى، زهرا محمودى، گلنوش حسنى گودرزى، فيروزه خدابخشى، زهرا ميرحسينى، آذر صناعى، مريم اسماعيلى، مريم عزيزى، رؤيا پهلويخواه، حميدرضا نوروزى، خيرالله نصير، مهرى يعقوبى، جواد يعقوبى، على محمد يعقوبى، اميرمسعود يعقوبى، جنت عباس زاده، طيبه نوروزپور، احمد مسلمى، رستم ربيعى، ابوالفضل ربيعى، فاطمه ربيعى، منيره ربيعى، پروين صدرى رودك، فريد ربيعى، وحيد مظفرى نيا، سيد حميد حائرى، حسن ستارى وحيد، معصومه زيباچهره، محمدصادق منصورى، محمدحسين قديم خانى، حسن چربدست، سيد حامد بشيرى، مهدى فاتحى، حامد فاتحى، محمود فاتحى، صغرى كريمى، زهرا كريمى، فاطمه كريمى، بهمن كريمى، سعيد كريمى، رحيم كريمى، امامقلى كريمى، امير رمضانى، مهران مهدوى كيا، فهيمه شبسترى، مهران رهبر حقيقت، هدا ممتاز بخارايى، زهرا ابراهيمى، صديقه رضايى، سهيلا حيدرپور، نسرين حيدرپور، على فتاحى، پروين ابوالفتحى صالح، مجتبى محمدزاده، اكبر نوران، محمدرضا كربلايى حيدرى، امير حسام فتاحى و مائده فتاحى.
معماى پليسى شماره ۷۸
نفرت
219345.jpg
مهدى ابراهيمى

پاسخ معماى پليسى شماره ۷۵ - موطلايى
دليل يك: بازپرس شمس در صحنه قتل ديد كه جسد با صورت روى زمين افتاده است و به سمت جلوى خودروى بنز كه ديوار ضلع جنوبى بود، قرار دارد و با توجه به وجود آثار سوختگى در موهاى پشت گردن دايى مهندس مشخص بود كه اسلحه از پشت سر و به محل اصابت چسبانده شده است كه همه دلايل خصوصاً اينكه با برگرداندن جسد، بازپرس پى برد گلوله از گلوى مقتول خارج شده است، همه نشان مى داد كه اين مرد از پشت سر هدف گلوله قرار گرفته است، اما مهندس گفت كه قاتل موطلايى روبروى دايى اش ايستاده بود و وقتى دايى او به سمت قاتل حمله كرد، گلوله شليك شده كه در اين صورت اولاً بايستى جسد به پشت روى زمين مى افتاد و هيچ آثار سوختگى بايستى روى پوست گلوى او ديده مى شد، پس اين مرد وقتى از خودرو پياده شده است، توسط خواهرزاده اش از پشت سر غافلگير شده است. دليل دوم: نگهبان پاركينگ گفت كه هيج وقت دايى مهندس را نديده است و با او آشنايى ندارد و اين درحالى بود كه مهندس ادعا كرد خيلى با دايى اش به پاركينگ مى آمد و گاهى مقتول خودرو را به تنهايى به پاركينگ انتقال مى داد كه در اين صورت نگهبان بايستى حداقل زمانى كه دايى مهندس به تنهايى خودرو را به آنجا مى برد، او را مى ديد.

هنوز ساعت ۱۰ شب نشده بود كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد، زنى جوان در خانه اش به قتل رسيده بود و بايستى به محل جنايت كه در ستارخان بود، اعزام مى شد. نيم ساعتى در مسير بود تا اينكه با ديدن نور چراغ گردان هاى خودروهاى پليس كه در نزديكى پل تاج توقف كرده بودند، داخل كوچه اى شد، جمعيت زيادى دور خانه شماره ۲۰ حلقه زده بودند و مأموران كلانترى با كشيدن نوار زرد رنگ ويژه بررسى صحنه جرم، اجازه ورود به هيچ كس را نمى دادند. بازپرس شمس آرام از بين جمعيت هيجان زده عبور كرد و نوار حصار را پشت سر گذاشت، سروان پورمند با ديدن او لبخندى زد و گفت كه رد پاى قاتل به دست آمده است، با اين وجود نياز بود خودش صحنه جنايت را بازرسى كند. از در ساختمان داخل رفت و به سمت طبقه چهارم حركت كرد، همه طبقات تك واحدى بودند و به درخواست پليس ساكنان ديگر ساختمان همگى در خانه هايشان مانده بودند. وقتى به طبقه چهارم رسيد، ديد كه در واحد باز و در داخل آن همهمه اى است. از مأموران تشخيص هويت خبرى نبود، اما تعداد زيادى مرد در حال سركشى به اتاق ها بودند، بازپرس خلوت كردن محيط را يكى از اصلى ترين روش ها براى به دست آوردن سرنخ در صحنه قتل مى دانست و اعتقاد داشت اگر قتلگاه به درستى تحت تجسس قرار گيرد، حتماً رد پاى قاتل به دست خواهد آمد. به درخواست بازپرس همه آنجا را ترك كردند، خانه ۷۰ مترى داراى دو اتاق خواب، يك پذيرايى نسبتاً بزرگ با مبل هاى راحتى و دكوربندى شيك بود با آشپزخانه اى كه رنگ صورتى كابينت هايش نشان از سليقه زنانه داشت. جز اثاثيه اى كه قاتل مى توانست آن را به هم بريزد، همه جا مرتب بود.
رنگ ديوارها كه تازه به نظر مى رسيدند، به زيبايى خانه افزوده بود. تابلوهايى از مشاهير، با سليقه خاصى روى ديوارهاى پذيرايى نصب شده بود. تزئينات گل و گياه مصنوعى نيز در گوشه هاى اتاق و آشپزخانه به چشم مى خورد كه همگى نشان مى داد صاحبخانه به هنر خانه دارى آگاهى داشته است و با اين تزئينات و رنگ آميزى غيرمعمول ديوارها، فضايى متناسب با سليقه خود را به وجود آورده است. لباس ها از كمد ديوارى يكى از اتاق خواب ها بيرون ريخته شده بود، اما اين بهم ريختگى نشان از سرقت نداشت. بازپرس وقتى داخل اتاق خواب اصلى صاحبخانه رفت، پيكر خون آلود زن جوان را ديد كه دست و پايش به پايه تخت خواب بسته شده است. اين اتاق برخلاف جاهاى ديگر خانه كاملاً بهم ريخته شده بود. گاوصندوق كوچكى كه سمت چپ تخت خواب قرار داشت و بين آباژور با كشوها بود باز شده و محتويات آن خالى شده بود، به گونه اى كه نشان مى داد قاتل يا قاتلان انگيزه سرقت داشته اند. بازپرس شمس از اينكه در جاهاى ديگر خانه نشانه اى از بهم ريختگى نبود، تعجب كرد. قاتل بايستى آشنا بوده باشد كه بتواند محل اشياى قيمتى و پول هاى زن جوان را شناسايى كند. از سوى ديگر قفل هاى ساختمان سالم بودند و كليد روى قفل قرار داشت و اگر قاتل مى خواست بدون اطلاع صاحبخانه وارد قتلگاه شود، نمى توانست. چرا كه حتى با داشتن كليد يدك نمى توانست درى را كه از پشت قفل شده است و كليد روى آن قرار دارد، باز بكند. اينكه قاتل يك آشنا بود طبيعى به نظر مى رسيد. زن جوان «مهين» نام داشت و ۴۲ ساله بود. او كه در كارهاى هنرى فعاليت داشت، بعد از اختلاف شديدى كه به خاطر مهاجرت شوهرش به كانادا با او پيدا كرده بود، با گرفتن مهريه ميليونى اش طلاق گرفته بود. «مهين» دو پسر ۱۵ و ۱۲ ساله داشت و دخترش نيز ۱۷ ساله بود كه همگى همراه پدر به كانادا رفته بودند. وقتى مأموران تشخيص هويت با دستور بازپرس دست و پاى «مهين» را از تخت خواب باز كردند و به بررسى آثار جراحت پرداختند، ۱۸ ضربه با چاقوى دو لبه روى بدن و سر و صورت آن وجود داشت. برخى ضربه ها در حد خراش بود و اين فرضيه را مطرح مى كرد كه «مهين» قبل از مرگ شكنجه شده باشد. چاقوى خون آلود و يك دست لباس مردانه خون آلود كه لكه هاى رنگ نيز روى آن ديده مى شود، از زير تخت به دست آمد. آن را درون كيسه پلاستيكى سياه رنگى گذاشتند تا بتوانند با آزمايش روى آن نمونه ها به مشخصات قاتل برسند. قاتل يك نفر بيشتر نبود و از همان ابتداى ورود به خانه با چاقو «مهين» را تهديد كرده بود. او را به اتاق خوابش كه هيچ منفذى به فضاى خارج نداشت كشانده و پس از شكنجه دادن اين زن و به دست آوردن اطلاعات در زمينه محل اختفاى پول ها، جواهرات و در اختيار گذاشتن رمز گاوصندوق خانگى، جان قربانى اش را گرفته است. سپس با آسودگى خاطر همه پول ها، جواهرات و اشياى قيمتى را به سرقت برده و با تعويض لباس، خانه را ترك كرده است. ديگر كارى در بالاى سر جسد «مهين» نداشت. وقتى خواست ساختمان را ترك كند، سروان به او گفت كه قاتل با پاى خود به محل جنايت آمده است و قتل را به گردن گرفته است. بازپرس در خانه يكى از همسايگان زن هنرشناس سراغ قاتل رفت، مرد ژوليده اى خيلى آرام در گوشه اى ايستاده بود و گريه مى كرد. آرام پشت ميز ناهارخورى نشست و با دست اشاره كرد «قاسم» روبرويش بنشيند.
* مهين را مى شناختى؟
او خواهرم است، يعنى بود.
* مى گويى او را تو كشته اى؟
راحتش كردم، بخاطر دورى بچه هايش ديوانه شده بود. تحمل هيچ چيز و هيچ كسى را نداشت، پرخاشگر شده بود و به هر بهانه اى با همه به دعوا مى افتد.
* يعنى مى خواستى راحت شود؟
دليل ديگرى نبود. مگر كسى خواهرش را مى كشد كه من اين كار را كرده باشم، اما اين قتل اتفاقى بود.
* چه اتفاقى؟
ببينيد، كار من سبزى فروشى سيار است. به خاطر نوع كارم دستانم هميشه از گل و لاى ريشه سبزى ها پر است. از دو سال پيش كه «مهين» تنها زندگى مى كند، چند بارى به خانه اش رفتم، دلم برايش مى سوخت، مى ديدم ذره ذره آب مى شود. از روى ناراحتى مى خواستم تنها نماند و رفت و آمدم به آنجا بيشتر شد، اما احساس كردم او ناراحت است. يكبار با پسرم به آنجا رفته بودم، نزد پسرم سكه يك پولم كرد، آبرويم را برد. از نوع كارم، دست و پايم، بوى جورابم و هر چيز ديگرى كه تصورش را مى كنيد ايراد گرفت و خواست ديگر به خانه اش نروم. از آن به بعد تصميم داشتم به نوعى انتقام بگيرم و حسابى از خجالتش دربيايم، اما فرصتش را نداشتم تا اينكه امشب به اينجا آمدم. بهانه ام گرفتن مقدارى قرض بود، وقتى از پشت آيفون صدايم را شنيد، در را به روى من باز كرد. با استرس زيادى از پله ها بالا مى رفتم، وقتى به در خانه رسيدم «مهين» را ديدم، او ۱۰ هزار تومان در دست گرفته بود و جلوى در ايستاده بود. به خنده گفتم برادرت را به خانه دعوت نمى كنى؟ او هم بدون رودربايستى گفت كه نه!! نمى خواهم خانه ام كثيف شود، باز دلم شكست، دودلى اى كه داشتم از بين رفت. با دو دستم كه از نظر او كثيف بود به صورتش زدم و «مهين» را در داخل خانه انداختم. بعد خودم داخل رفتم. خواهرم عصبى شده بود، نمى دانم از كجا چاقو درآورد و به سمت من حمله كرد. با زور چاقو را از دستش گرفتم. موهايش را چنگ زدم و به اتاق خواب بردم، در آنجا بود كه ناسزاى بدى داد، كنترلم را از دست دادم و پشت سر هم ضربه بود كه به بدنش زدم. وقتى صدايش خاموش شد، تازه فهميده بودم چه غلطى كرده ام، براى صحنه سازى آنجا را به هم ريختم. پول ها و طلاهايش را با خودم برداشتم، گاوصندوق را خودم براى «مهين» خريده بودم و رمزش را مى دانستم، آن را باز كردم، پول و مدارك داخل آن بود. همه را داخل كيسه سياه رنگى ريختم و خانه خواهرم را ترك كردم.
* پول و طلاها و مدارك كجاست؟
دزد نبودم، پول حرام نمى خواستم. همه آنها را در يك مخروبه انداختم و پا به فرار گذاشتم.
* چگونه دستگير شدى؟
براى اينكه ببينم پليس به محل قتل آمده است يا خير، به سمت خانه خواهرم برگشتم. لباس هايم را عوض كرده بودم و دستانم را شسته بودم، اما به محض رسيدن به آنجا در حالى كه مى خواستم وانمود كنم ناراحتم، دستگير شدم. پليس گفت: «تو قاتل هستى؟» من هم راستش را گفتم و قتل را پذيرفتم.
* چاقو كجاست؟
- در اتاق خواب جا گذاشتم؛ بك بار پسرم به من گفت كه عمه اش راست مى گويد و من كثيف هستم، نمى دانيد چه حالى پيدا كردم.
* الآن پشيمانى؟
- ناراحت هستم، اما پشيمان نيستم.
وقتى بازجويى به اين مرحله رسيد، بازپرس رو به سروان كه لبخند فاتحانه اى داشت كرد و گفت: «اين مرد فقط يك عقده اى و كينه جو است، اما نه دل و جرأت اين قتل را دارد و نه مى تواند قاتل باشد، درحالى كه سعى مى كند نشان دهد قاتل است. سروان روى ادعايش تأكيد كرد و گفت كه حتى رها كردن طلا، پول و جواهرات را در ميان زباله هاى مخروبه اى نشان داده است، اما قبل از پليس مأموران شهردارى زباله ها را جمع كرده بودند و اثرى به دست نيامده است. قاسم هنوز اصرار داشت كه قاتل است اما بازپرس شمس رأى به آزادى او داد. اين مرد باز مى گفت كه «مهين» را كشته است و ناراحت نيست. معلوم بود كه او آرزوى اين را داشت تا از خواهرش انتقام بگيرد و شايد اگر قاتل ديگرى در كار نبود در وقت ديگرى خواهرش را مى كشت. از فرداى آن شب، بازپرس شمس به تحقيقات محلى دست زد و توانست يك مظنون را شناسايى كند وقتى مى خواست آن مرد آشنا را بازداشت كند گزارشى رسيد كه نشان مى داد مردى به خاطر داشتن شناسنامه جعلى در دريافت پول چك مهين، در بانك به دام افتاده است. اين مرد كه «مصطفى» نام داشت وقتى روبروى بازپرس نشست شنيد كه قرار بود آن شب پليس در قلعه حسن خان به خانه اش بروند و او را به اتهام قتل «مهين» دستگير كنند، اما دست قضا بر اين بود كه «مصطفى» در برابر زن و بچه اش و همسايه ها دستگير نشود.
* از كى «مهين» را مى شناختى؟
- براى انجام كارى به خانه اش رفتم و با او آشنا شدم، زن خوب اما عصبى بود، پدرم را درآورد، خصوصاً زمانى كه مى خواست حقوقم را بدهد، در برابر چشمان من گاوصندوق پر از پولش را باز كرد، اما وقتى پول به دستم رسيد، گفت كه در خانه پول كم است و بقيه را به من مقروض مى ماند. از آن به بعد تلفنى با «مهين» در تماس بودم تا پولم را بگيرم، اما هميشه من را از سرش باز مى كرد تا اينكه شب قتل به در خانه اش رفتم و او در را به رويم باز كرد. وقتى داخل خانه اش شدم، او به جاى دادن پول، به من ناسزايى گفت، هميشه چاقويى همراهم بود، آن را بيرون كشيدم و به سمتش حمله كردم. يك ضربه به او زدم و ديگر نفهميدم چه شد، او را به اتاق خواب كشاندم، هنوز زنده بود. با وارد آوردن خراش روى بدنش جاى كليد گاوصندوق و رمز آن را پرسيدم، بعد چند ضربه عمقى با چاقو به او زدم.
* پول و طلاها كجاست؟
- در خانه ام است، در كتابخانه ام پنهان كرده ام. امروز براى نخستين بار رفتم تا تراول چكى را وصول كنم، براى اينكه شناخته نشوم، شناسنامه ام را دستكارى كردم، اما خيلى تابلو بود و گير افتادم.
* * *
خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل - فقط دو دليل - بازپرس شمس آن را به صندوق پستى روزنامه ايران بفرستيد و در معماى پليسى شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |