سه شنبه ۲۱ تير ۱۳۸۴ -
Tue, Jul 12, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۱۸۸
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
به ياد شهدا
كيمياگر
219456.jpg
نمى دونستى چه ساعتى از شبه. هنوز پلك هايت سنگينى هزار سال خواب قضا شده را داشت.
دستت رو مى آرى كه پلكت رو بمالى، توى ساعدت درد مى پيچه، تازه مى فهمى كه اين دستت به سرم وصل شده. يادت مى آد كه رو تخت بيمارستانى. كدوم بيمارستان؟ها... يادت اومد. ديگه فكر مى كنم خواب از سرت پريده باشه. با دست چپ آروم پلكت رو مى مالى.
نمى دونى چقدر خوابيدى. اتاقت آن قدر نور نداره كه خوب ببينى. داره سرفه هات شروع مى شه.
بايد مواظب باشى. فعاليت اضافى اصلاً برات خوب نيست. تازه يادت مى آد كه قبل از خوابيدن هم اين طورى شد؛ يقين دارى كه آرام بخش به خوردت دادن؟
ولى اين دردناك ترين آرام بخشى بود كه تا به حال به تو زدن. مى گفت تازه منتقل شده اينجا. يعنى داشت نقش بازى مى كرد؟!
نه نه... نه! خيلى عادى رفتار مى كرد. اگر هم نقش بوده خيلى حرفه اى بود.
دفتر خاطراتت رو برمى دارى. مى ذارى روى سينه ات؛ سينه ات آروم مى گيره. ياد صفحه ۲۹۰ مى افتى. واو به واوش رو حفظى.
خط اول: نازار دلى را كه تو جانش باشى!
خط پنجم: نخيل تر از نخل و صبوتر از صنوبر...! خط آخرش چى؟ نه ديگه... ديگه بى معنى شده.
يعنى چه بى معنى شده؟! شايد هم نشده... خداحافظ!
تمام وجودت تير مى كشه. با خودت مى گى اين تير هم ديگه مثل اون تيرها نيست.
حسرت سنگينى سينه ات رو آزار مى ده.
آهى مى كشى و نفست بوى خردل مى ده. هنوز حس مى كنى دور و برت رو دود گرفته.
اينجا يه بيمارستان دور از جنوبه. لهجه آدم ها به بودا گرايش پيداكرده و... و تو كيلومترها از آب دورافتادى... اصلاً هم نمى فهمى كه بچه هاى دبيرستان چى مى گن.
يادته از من مى پرسيدى: محمداصفهانى چطور شد كه مطرب شد؟!
عجب خنگى هستى والله! فكرمى كنى اين همون محمده؟!
بهتره يه بارديگه پلكاتو ببندى. يه منور مى زنن فرشته و على واسه چترش دعوا مى كنن.
به على قول مى دى كه يكى براش بيارى. مى گى اگه اين دفعه جنگ شد براى اون هم مى آرى و على مى گه: باشه بابا، پنج تابستون ديگه صبر مى كنم.
چقدر آسمون بوى فرشته مى ده!
چقدر آسمون بوى بال و پر گرفته!
تكانت مى دم كه چشم هاتو بازكنى. اصلاً برات خوب نيست. چشم بازمى كنى منور خاموش مى شه. بايد مراعاتت رو بكنم.
مى دونم درد گرفت ولى چاره اى نداشتم.
دوباره هوا بوى خردل گرفته. انگار كسى پشت دره. خيلى دوست دارى بدونى ساعت چنده. تاريكى بهت فشار مى آره. تهران شهر بزرگيه. اينو از چراغ برقاش مى شه فهميد. از اين جمله خنده ات مى گيره.
مى گى: «اصفهانم نصفه جهانه... ما فقط ول معطليم.» با خودت فكر مى كنى چقدر خوب بود به جاى اين كه توريست بياريم. منارجنبون صادر مى كرديم!
دوباره پلك هات مى افتن. از بلندگو پيچ مى كنن. به خاطر بازديد وزير تمام عوامل بايد تا اطلاع ثانوى در نيروگاه حضور داشته باشند.
دوباره كامپيوتر رو روشن مى كنى... ويندوز۹۸ خيلى كارها رو آسون كرده. حتماً سردخونه هام همه ديگه مجهز شدن. اين قدر سرفه هاتو نگه داشتى كه دارى خفه مى شى. يه سرفه مى كنى و برق قطع مى شه... همه جا تاريكه. با دستت وارسى مى كنى. خارشترها دستاتو مجروح كرده. بايد خودش باشه. سرنيزه تو درمى آرى و آروم مى زنى توى خاك. درسته، بايد مواظب سرفه هات باشى!
با ملايمت، خاك دورش رو خالى مى كنى. اين ديگه از اون ها نيست. مدل جديده. دست از پا خطا كنى با پرايد مى برنت بيمارستان.
چشم هاتو مى بندى و يا على مى گى. فرشته ها بالاى سرت دور مى زنن.
دستت رو مى گيرن ببرنت. مى پرسى: «مگه ساعت چنده؟»
يكى شون كه آشناتره مى گه: «ساعت بيست و چهاره.» ساعت هم همين جورى مى مونه.
مى پرسى: مگه امروز چندمه؟!
اولى كه كتاب و قلم دستشه، مى گه: «فردا على مى ره مدرسه!» با خودت تكرار مى كنى: على! على! على! على! على! على! على!...
فرشته ها دف مى زنن؛ دستاتو مى كشن. چشم مى بندى و مى گى: «ولى من قرار دارم؛ بايد برم! مسافرم.» پرستار با تعجب نگاهت مى كنه. چشماش پراشك شده. با بغض مى گه: «الآن هشت ساله مى گى مسافرم! الآن هشت ساله مى گى نمى خواى كسى به من ترحم كنه...» ديگه نمى تونه ادامه بده.
صورتت چشم آدمو مى زنه. ساعت ديوارى، بيست و پنج رو نشون مى ده!
دكتر مى گه: ببرينش توى ICU!
يكى فرياد مى زنه: «برو رو تپه!»
بى اختيار مى دوى. با بلندگو اعلام مى كنن: «برين رو بلندى ها»! نفست تنگى مى كنه.
وحشت ارزون مردن، تمام تنت رو فرامى گيره. آخه هيچ كس حاضر نمى شه خونبهاى يه آدم بى خيال باشه.
بى ماسك دوام نمى آرى. سرت گيج مى ره. چشم هاتو مى بندى. از بلندگو پيچ مى كنن: دكتر سليمى لطفاً به اتاق عمل!... دكتر...
چشم هاتو باز مى كنى. لبخند تلخى روى لبانت مى نشينه. ياد شربت خردل مى افتى كه جگرت رو جلا مى داد اما حالا داره روحت رو سيلى مى زنه.
يادت مى آد كه يه مدت روى بورس بودى. همه خردلى مى خريدن اما فقط واسه اين كه مد بود.
دوباره نفست تنگى مى كنه. آروم دفتر خاطرات رو روى ميز كنار تخت مى ذارى.
مى گفت: «بچه جنوبه؛ واسه ادامه تحصيل اومده.» تو گوشت رو انداخته بودى كه چى مى گن.
همكارش مى گفت: «اينم ماله جنوبه... اما اصلاً بهش نمى ياد.» خنده ات گرفته بود. با خودت مى گى عجب خنگيه! خب آدم يه بار كه بره نزديك آب، مال جنوب مى شه ديگه...
اصلاً يه وقتى مملكت همش جنوب بود. الآن چند وقتيه كه به هر چيزش يه شمال مى چسبونن...
شمال شرق... شمال غرب... شمال...
اصلاً چه فرقى مى كنه واسه كسى كه گم شده باشه؟! مگه تو خودت نمى گفتى كه دنبال بعد پنجمى؟! يعنى همش حرف بود؟
اين روزها اونايى كه كيمياگر مى خونن حتى، اين چيزارو خيلى راحت مى فهمن.
بايد وضعيت آخر رو برات تشريح كنم:
به ياد شهدا
حرفهايى از جنس زمان
219459.jpg
صبح است. دلم گرفته است. بى پناهى دوره ام كرده است. دسته، دسته بغض بر شانه هايم مى بارند. روبه روى آسمان آبى مى نشينم و در سكوتهاى دوردست خدا را مى جويم. سپيده امروز سهم چشمان من است. امروز مى خواهم با خدا نماز بخوانم و در نمازم خداببينم. مى خواهم كنار او بنشينم و دلتنگى هايم را در قنوتى با سجودى بلند فريادكنم. مى خواهم دستهاى كوچكم را با دستهاى بزرگ او پيوند زنم. مى خواهم دلم را ترانه كوچكى كنم و در آسمان آبى كرامت او را بسرايم.
مى خواهم با او از سبز بودن بگويم و از دلم كه بى ياد او پژمرده است. امشب مى خواهم كنار او آسمان، آسمان بنالم. بنشينم و پشت پنجره اى صميمى هر صبح به خداى مهربان سلام كنم. با تمام دلم روبه روى دل دريايى اش قامت مى بندم و به نيت نگاهش مسافر آسمانها مى شوم. مثل همه پرنده ها در حوالى مهربانى هايش پروبالى بزنم. كنار نگاه صميمانه اش بنشينم و با هم بلند، بلند حرف بزنيم.
بگوييم و بخنديم. گل بگوييم و گل بشنويم و مثل دو دوست صميمى با هم دردو دل كنيم. از آمدن بگوييم، از رفتن، از ماندن، از طلوع، از غروب، از سجود، از قنوت! از هبوط بگوييم، از همان دانه گندم، به هم اقتدا كنيم. او قامت ببندد و من قامت ببندم. او امام باشد و من مأموم. من امام باشم و او مأموم! با هم به سجده برويم. قنوت بخوانيم. ركوع. سر بر شانه اش بگذارم و از حرفهاى تلنبار شده دلم بگويم. «حرفهايى از جنس زمان». حرفهايى كه سالهاست دلم را پركرده اند. از همان دوران كوچكى، وقتى كه چشم گشودم و به آسمانها نگاه مى كردم تا او را ببينم اما او نبود. او مرا مى ديد. من اما او را نمى ديدم. مى خواستم كه بدانم خانه اش كجاست؟ چقدر است؟ كوچك است! بزرگ است! چه رنگى است! چه مى خورد، كى مى خوابد، كجا مى خوابد.
به مدرسه كه آمدم چوپان مولانا را ديدم كه حرفهايش حرفهاى دل من بود و مى خواند.
تو كجايى تا شوم من چاكرت
چارقد دوزم كنم شانه سرت
خواستم بدانم كه آيا او هم عروسك دارد و نام عروسكهايش را بدانم. مى خواستم بدانم كه آيا او هم مثل من برادر و خواهر دارد و مادرش و پدرش را دوست دارد.
آيا شبها برايش لالايى مى خوانند! وقتى كه باران مى بارد كجاست. آيا او هم مثل من با باران صميمى است. آيا او شبها ستاره ها را مى بيند و با آنها درد دل مى كند و او هم مثل من نمى داند كه تعداد ستاره ها چقدر است؟ آيا او هم خانه اش مثل خانه ما كوچك است و زير سقفش مثل بعضى خانه ها چيزهايى كم دارد؟ اما به كسى چيزى نمى گويد. حتى همسايه پير و قديمى بغلى! آيا صداى مرا مى شنود. آيا شبها صداى ناله ها و راز و نياز پدر بزرگم را مى شنود. آيا شبها بيدار است؟
من پرنده ها را دوست دارم. احساس مى كنم آنها هرروز در آسمانها خدا را مى بينند. بوى او را احساس مى كنند. با پرهايشان او را لمس مى كنند. وقتى كه پرنده ها پرواز مى كنند دلم براى خودم تنگ مى شود. نمى دانم آنها كه در آسمان هستند به خدا نزديكترند يا من! نمى دانم آنها هم با خدا حرف مى زنند؟ با او درددل مى كنند؟ اصلاً با كدام زبان و با كدام لحن؟ من هم مى خواهم پرنده باشم و يا نه دلم را پرنده اى كنم تا «به هواى سركويش پروبالى بزنم.»
مى خواهم با قنوت پرواز كنم. مى خواهم با سجود، همسايه ديوار به ديوار خدا شوم. مى خواهم با ركوع به آسمان برسم. مى خواهم آنقدر به خدا نزديك شوم كه با خدا همبازى شوم و با هم شعر بخوانيم.
باز باران با ترانه
با گهرهاى فراوان
مى زند بر بام خانه
نماز كه مى خوانم دلم پرمى شود از ياد خدا و هيچ فاصله اى بين من و فرشته ها حس نمى شود. نماز كه مى خوانم بوى خدا در حياط خانه مى پيچد و آسمان در دستان قنوتم جاى مى گيرد. نماز كه مى خوانم من و دل به خدا اقتدا مى كنيم و گريه هايمان ما را به خدا نزديك مى كند. من از نماز به خدا مى رسم و راه رسيدن به خدا را نزديكتر مى بينم. به نماز كه مى ايستم من خدا را مى بينم و خدا مرا! من او را مى شنوم و او مرا! من از او مى سرايم. او ازمن! من و پرنده ها هر صبح به خدا اقتدا مى كنيم. درختها هم. رودها هم، سنگها! همه راز دارند و نياز. با ناز به نياز مى رسند. راز مى گويند و راز مى شنوند. از دلتنگى ها مى گويند. به سلام كه مى رسم زمزمه مى كنم:
ازكجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به كجا مى روم آخر ننمايى وطنم
و مى دانم كه «مرغ باغ ملكوتم»
شيما بختيارى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |