سه شنبه ۲۱ تير ۱۳۸۴ -
Tue, Jul 12, 2005
گفت و گو
۳۱۸۸
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
گفت وگو با محمد حسين محمدى نويسنده
انجيرهاى سرخ مزار
داستان من در چارچوبهاى
مدرن و پست مدرن نمى گنجد
219480.jpg
اميلى امرايى

ليلى گلستان تيرماه۸۳ در مصاحبه اى گفته بود، سالها بود كه داستانى به قوت «مردگان» نخوانده بوده و قطعاً آينده روشنى پيش روى محمدحسين محمدى است. ارديبهشت امسال انجيرهاى سرخ مزار منتشر شد و نظر بسيارى از منتقدان را به خود جلب كرد. محمد حسين محمدى در اين مجموعه ۱۴داستان گنجانده است. داستانهايى كه حال و هواى افغانستان را در روزهاى خونين جنگ به تصوير مى كشند و در عين حال خواننده را با موقعيت جغرافيايى، سنت ها و روابط انسانى آشنا مى كند، زنى كه به خاطر گذران زندگى از خودش مايه مى گذارد. روضه سخى كه منتسب به حضرت على (ع) است، آدمهايى كه خيلى راحت مى ميرند و مرگ كه پشت هر ديوارى به كمين نشسته است، مرگ كه خيلى راحت گريبان آدمهاى مجموعه انجيرهاى سرخ مزار را مى گيرد.
انجيرهاى سرخ مزار فضايى به شدت نزديك به ادبيات داستانى امروز ايران دارد. اين كتاب آيينه اى است از افغانستان، مشكلات پيچيده اى كه ناشى از زندگى قوم گرايانه است. زبان خاص اين داستان به جذابيت هاى تلخ وهراس انگيزش مى افزايد. محمد حسين محمدى در ايران بزرگ شده است اما داستانهايش رنگ و بوى سرزمين اش را مى دهد، او خودش را در مزارشريف جا گذاشته است.
مردگان را به جرأت مى توان برجسته ترين داستان اين مجموعه دانست، سه راوى و زاويه ديد متفاوت يك ماجراى مشترك را روايت مى كنند. قاتل، شاهد، مقتول. با اين حال شماره گذارى كردن اين زاويه ديدها به داستان لطمه زده است، در حالى كه زبان اين سه راوى كاملاً با هم فرق مى كند. از سويى تكرار يك ماجرا در هر سه روايت تنها به حجم داستان افزوده است و كمكى به فضاى داستان نكرده است. احساس نمى كنيد تو در تو كردن اين سه منظر داستان را قرص و محكم مى كرد؟
به نظرم به اين شكلى كه شما مى گوييد، درست نيست. بسيارى از منتقدان كه اين داستان را خوانده اند، معتقدند جداسازى روايت ها به اين شكل خلاف چارچوب معمول داستان مدرن و پست مدرن است. اما داستان من درهيچ يك از چارچوبهاى مدرن و پست مدرن نمى گنجد. من به اين جداسازى نياز داشتم؛ از اول هم تصميم نداشتم داستان را در چنين ساختارى بگنجانم.
تنها سوژه اى داشتم كه دلم مى خواست در قالب داستان قرار بگيرد. داستان را در سه شب متوالى و هر بخش را در يك شب نوشتم. اگر توجه كرده باشيد، مى بينيد چينش داستان كاملاً برعكس است؛ يعنى اولين روايت در اين داستان آخر از همه آمده است.
اولين جمله داستان جزو جملات آخر ماجرا است. من به اين چيدمان حتى از لحاظ محتوايى نياز داشتم. شخصيت هاى اين داستان خود به خود از هم فاصله دارند. حتى زبان و قوميت آنها متفاوت است. احساس مى كردم هيچ جورى نمى شد آنها را كنار هم گذاشت. در حالى كه در داستان عبدل بيتل آمده بود... باز هم با چند زاويه ديد مواجه ايم؛ روايت ها در هم تنيده شده اند و براى اينكه همه از يك جنس اند.
بعد از نوشتن اين داستان؛ دوستانى كه مردگان را خوانده بودند گفتند پيش تر هم نويسنده اى ژاپنى داستانى را به اين شكل و محتوايى نزديك به مردگان نوشته و آكيرو كوروساوا هم فيلمى براساس آن ساخته است. برايم جالب بود آنقدر مجذوب اين فيلم شدم كه براى پايان نامه دانشگاهى ام انتخاب اش كردم.
بخش اول داستان مردگان حكايت آشنايى است كه بارها به شكلهاى مختلف با آن مواجه شده ايم، حرف زدن يك مرده قبل از اينكه دفن شود، آدمى كه حالا از شرايط بعد از مرگ اش براى ما حرف مى زند. در ادبيات آمريكاى لاتين در داستانهاى رئاليسم جادويى و حتى در باورهاى اسلامى هم با مرده هايى رو به رو مى شويم كه هنوز دفن نشده اند و به آرامش نرسيده اند. آيا راوى و زاويه ديد مرد مرده اين داستان ريشه در مذهب شما وباورهاى اسلامى تان دارد؟
راوى اول اين داستان مرده است و حالا اين روح اوست كه روايت مى كند. داستان را كه مى نوشتم، احساس كردم يك چيزى در اين ميان مى لنگد و كم است. مانده بودم كه چه كنم بالاخره «جنازه هايمان را از چاه بيرون مى كشيدند» به ذهن ام رسيد و به قول شما تهرانى ها يك تيك جلو رفتم. به نظرم اين روايت ربطى به باورهاى مذهبى ندارد. من تنها براى شكل دادن به اين داستان سراغ زاويه ديد پسر مرده رفتم، علاوه بر اين من به اين بخش نياز داشتم. از سوى ديگر خب من مسلمان زاده هستم و طبيعتاً باورهاى اسلامى در اعماق وجود ما ريشه دارد.
جنگ هسته اصلى همه داستانهاى اين مجموعه است، به طرز عجيبى انفجار يا به قول شما انفلاق فضاى داستان را پر كرده است، آنقدر كه صداى مهيب اش در گوش ها هميشه زنگ مى زند و همه بدبختى ها را به سرشان آوار مى كند اما معلوم نيست طرف حساب كيست، چه كسى دشمن است و اصلاً منشأ جنگ از كجاست؟
احساس مى كنم روشن نبودن اين مسأله براى خواننده ايرانى به خاطر تصورى است كه از جنگ دارد. جنگ ايران و عراق در مرزها خلاصه مى شد يا در بدترين حالات در شهرهاى مرزى شاهد انفجار و شهادت بوديم. اما ماجرا در افغانستان به كلى متفاوت است. جنگ در افغانستان به كوچه پس كوچه ها كشيده است و در بيشتر داستانهاى اين مجموعه كه در مزارشريف مى گذرد، جنگ حالت قومى پيدا كرده است. ميدان جنگ يعنى ميدان شهر و مرزى وجود ندارد. تفاوت جنگ در ايران و افغانستان درست درهمين نقطه است؛ تلخى ماجرا از همين جا نشأت مى گيرد.
آدمهاى داستان من در كشور همسايه شما تادوسال پيش پشت هر پيچ كوچه منتظر مرگ و انفلاق بودند.
مرگ در داستانهاى شما به قول هدايت از رگ پيشانى هم نزديكتر است، غافلگير مى كند. انگار مرگ بخشى از اتفاقات روزمره در شهر مزارشريف است. آدمها در جنگ و حتى كمى بعد سر هيچ و پوچ كشته مى شوند؛ مرگ آنقدر راحت شده است كه آدم ياد فيلمهاى وسترن مى افتد، حتى احساس مى كند ماجراها اغراق آميز هستند. كشته شدن در جنگ به شكل هاى ديگر هم تعميم پيدا كرده است. تقلب در بازى ورق، راه رفتن در مزرعه ديگرى و... همه اينها باعث مى شود تا يك ثانيه بعد كلاشينكف مغز شخصيت داستان را بپكاند. اين تلخى بى نهايت آنها و مرگ راحت كه تا مرز كاريكاتور پيش مى رود از كجا نشأت گرفته است؟
چيزى كه در داستان با آن مواجه ايد عين واقعيت است، كشته شدن در افغانستان خيلى ارزان است. به همين راحتى اسلحه تا دوسال پيش و درست قبل از يازده سپتامبر با زندگى عجين بود. جنگ به سماوارخانه يا به قول شما قهوه خانه هم كشيده شده بود. جنگ آدمها را به نقطه اى رسانده بود كه سر هيچ و پوچ به روى هم اسلحه مى كشيدند، البته هنوز هم در بخش هايى همين طور است. اغراقى در كار نبود اگر اخبار رسانه ها را دنبال مى كرديد، متوجه مرگى كه پشت هر ديوار كمين كرده است، مى شديد. قوم گرايى در افغانستان هم يكى از علتهايى است كه بيشتر به اين ماجرا دامن مى زد.
در داستان بچه ها بيدار نشوند. ابتدا با مردى مواجه ايم كه جنازه اى را در مزرعه اش پيدا كرده، مرد دل مى سوزاند و سرباز جوان را دفن مى كند، انگار دنبال قاتل اوست. او يك دفعه دچار شقاوت پسر كدخدا يا همان قاتل مى شود و پوتين هاى سرباز را از پاهايش بيرون مى كشد. چون پاهايش در برف يخ مى زند و بعد هم ماجرا را فراموش مى كند. اين مسأله دوحالت دارد، تنازع بقا، مرگ وجنگ جلوى ادامه زندگى را نمى گيرد و يا شقاوتى كه جنگ در دل مرد انداخته است؟ مرد بعد از دفن جنازه در رختخوابش مى سرد و با زن اش حرف مى زند؟
مرد داستان از اينكه در مزرعه اش صداى شليك مى شنود، هراسان مى  شود جنازه را كه مى بيند، سرى به سماوارخانه مى زند تا ببيند مردم درباره اين جسد چه مى گويند، اما هيچ كس درباره اش حرف نمى زند. مرد نمى خواهد توى دردسر بيفتد. قاتل پسر كدخدا است واو فكر مى كرد حتماً كدخدا در اين باره به او كمك مى كند. اما وقتى مى فهمد پسر كدخدا قاتل است، ديگر هيچ نمى گويد. از سوى ديگر جنگ ادامه داد اما بچه ها و زن مرد را ديده ايم و پاهايى را كه يك مى زند؛ پس شايد بتوان موزه ها (پوتين) را توجيه كرد. مرد فقط مى خواهد خطر را از سر خودش و خانواده اش باز كند.
در داستان عبدل بيتل... پدرى در انتظار فرزندش نشسته است؛ فرزندى كه قرار است به زودى بميرد. پسرى كه مدل موهايش احتمالاً شبيه گروه بيتل است، همسايه اى را سر ورق بازى كشته است، در شهر خبرى از جنگ نيست، مرگ مسخره و پوچ در اين داستان موج مى زند اين همه شقاوت را از كجا آورده ايد؟
عبدل بيتل پس از كشتن همسايه شان در بازى ورق مى گريزد و به جنگ مى رود هر روز خبر او از يك جا مى  آيد. از جاهايى كه جنگ در آنها جريان دارد. عبدل مى داند كه مرگ در انتظارش است اما تصميم دارد، برگردد. مرگ براى عبدل هم قيمتى ندارد؛ وقتى كه برمى گردد پدر جنازه پسرش را مى  بيند در حالى كه يك پايش قطع شده و خرمنى از ريش روى صورت اش روييده است. آدمها همگى درگير جنگ هستند و جنگ در همه جا هست. مرگ داستانهاى من عين واقعيت است همه اين صحنه ها، بارها وبارها در افغانستان پيش آمده بود و يك مسأله كاملاً حل شده بود.
به نظر شما ساختار در اين مجموعه چقدر به محتوا ضربه زده است؟
به نظرم ساختار به محتواى داستان من كمك كرده است، محتواى داستانهايم اين ساختار را طلبيده است؛ يعنى هر دو براى هم. ساختار تا حد زيادى باعث ايجاد اين محتوا شده است؛ نوع نگاه در داستانها محتوا را تقويت كرده است. طبعاً داستانهاى اين مجموعه بى نقص نيست، اما بايد به همين شيوه نوشته مى شد. احساس مى كنم جامعه جنگزده افغانستان كاملاً در داستان مردگان نمود يافته است و به گونه اى نماينده همه اقشار در اين داستان وجود دارد. از سويى سه روايتى بودن باعث شده است اين داستان خيلى توى چشم بزند و شايد همين باعث شده است برخى از مخاطبان احساس كنند من تكنيك گرا هستم، اما اصلاً اين طور نبود، مردگان اين فرم را مى طلبيد. در روايتها اطلاعات تكرار مى شود. اما مى خواستم به اين شيوه به مخاطب حس مشترك اين آدمهاى متفاوت را بفهمانم و همين تكرار هم آگاهانه بود.
در داستان دشت ليلى ما شاهد تلاش شخصيت هايى هستيم كه مى خواهند به هر ترتيب شده زنده بمانند، دشت ليلى يكى از داستانهاى بلند اين مجموعه است كه در صفحات آن تلاش و يا شايد ذلت براى زنده ماندن را شاهديم و اين مسأله درست در نقطه مقابل مرگ ارزان در افغانستان قرار مى گيرد؟
هدف جنگ در افغانستان مشخص نيست، در داستان دشت ليلى تلاش صرفاً براى زنده ماندن است، تنها هدف راوى زنده ماندن است، به هر قيمتى آنقدر كه براى رفع تشنگى عرق تن را هم مى خورند. من در اين داستان تنها در زنده ماندن ريز شده ام. سوژه اين داستان را از روزنامه ها و اخبار گرفتم. بعد از يازده سپتامبر مبارزان افغانى بارها در موقعيتهاى اين چنينى قرار گرفتند. طى دو دهه اخير تلاش براى زنده ماندن درست در مقابل مرگ ارزان قرار داشت.
در اين سالها بارها شاهد بوديم كه نويسندگان مهاجرى از كشورهاى آسيايى همچون هند، پاكستان، ايران و حتى افغانستان در سطح جهان مطرح شده اند. به طور مثال هسته اصلى ادبيات مهاجرت هند را مى توان به جرأت قصه بورژواهاى ضداستعمار دانست، در مورد افغانستان هم (به طور مثال شما در ايران بزرگ شده ايد) حتماً سالها طول مى كشد تا آسيب ديدگان اصلى جنگ قلم به دست بگيرند و از روزهاى رفته حكايت كنند؟
من اصلاً اين برداشت را قبول ندارم، شايد اين مسأله تا دهه۳۰ و ۴۰ صدق مى كرد، در آن زمان تحصيل تنها مربوط به قشر خاصى بود، اما به جرأت مى توانم بگويم بين مهاجران افغانى به ايران هيچ يك از قشر مرفه نبودند. ما شاعر افغانى داريم كه سربنايى فوت كرد. سطل آجر روى سرش افتاده و... تقريباً ۵۰درصد شاعران افغانى در ايران كارگر هستند. حتى خود من در دوران تحصيل ام مجبور بودم در خياطى كار كنم. من هيچ وقت نتوانستم داستانهايى بنويسم كه از غم غربت حرف مى زنند و حس نوستالژى دارند، من در ايران بزرگ شده ام اماهميشه به افغانستان رفت و آمد داشته ام، دغدغه ذهنى من افغانستان بود و هنوز اين گره يعنى جنگ برايم گشوده نشده بود تا سراغ غصه مهاجرت بروم، شايد به همين خاطر است كه «انجيرهاى سرخ مزار» گزارشى است از دل جنگ.
ادبيات امروز افغانستان را چقدر تحت تأثير داستان نويسى ايران مى بينيد؟
به نظرم كاملاً تحت تأثير هستيم. دليل آن هم مشخص است داستان نويسى تقريباً در ايران و افغانستان همزمان شروع شد، داستان نويسى ايران با داستان كوتاه «يكى بود يكى نبود» در سال۱۳۰۱ آغاز شد، درست همان زمانها مولوى محمدحسين داستان جهاد اكبر را در افغانستان نوشت، منتهى ادبيات ايران در اين سالها به رشد و بالندگى رسيد اما ادبيات افغانستان دچار يك نوع ركود شد، منبع تغذيه نويسندگان افغان در اين سالها ادبيات داستانى ايران بود و روزنه اى به روى ادبيات جهان. نويسندگان افغان چشم شان به ايران بود كه ببينند چه كتابى منتشر مى شود، اما دهه۶۰ اين ارتباط هم قطع شد.
بعد هم طى دو دهه اخير نويسندگان افغان در داخل ايران رشد كردند. حتى بسيارى از آنها همچون صديقه كاظمى و سكينه محمدى داستانهايشان را به زبانى كه در تهران تكلم مى شود، نوشته اند. اما اين تأثير غيرمستقيم بود ونه به معناى كپى بردارى. ما از تكنيك هاى غنى داستان نويسى ايران استفاده كرديم و آن را در قالبى افغانى گنجانديم. خانم فرزانه طاهرى در مقدمه اى كه بر مجموعه داستان آصف سلطان زاده نوشته اند از گلشيرى نقل مى كنند كه زبان داستانهاى آصف امكاناتى را در اختيار داستان نويسى امروز ايران قرار مى دهد كه كاملاً براى ما قابل استفاده است.
مخاطب اصلى شما در اين داستانها ايرانى ها هستند؛ اما واژه هاى افغانى در آن بيداد مى كند؛ فكر نمى كنيد اين مسأله تا حدى باعث از دست دادن مخاطب شود؟
۹۵درصد خوانندگان انجيرهاى سرخ مزار تا امروز ايرانى بودند، در وهله اول مخاطب اين داستانها بايد افغانى باشد. قبول دارم كه واژه هاى افغانى و ساختار تا حدى از مخاطبان اين كتاب كاسته اند؛ البته از سويى رويكرد من به زبان افغان از قوت هاى اين مجموعه هم به حساب بيايد. در ادبيات اولين چيزى كه نويسنده با آن سر و كار دارد زبان است. زبان داستان مطلق نبايد معمولى و بى هيچ شاخصه خاصى باشد. در ايران همه نويسنده ها به لهجه رايج در تهران مى نويسند به جز معدودى از آنها، حالا فرقى نمى كند نويسنده اصفهانى باشد يا مشهدى. اما فضاى اين داستان اقتضا مى كرد كه به زبان رايج در افغانستان نوشته شود. به نظرم خنده دار بود كه درباره مزار شريف به لهجه تهرانى حرف بزنم. هر قدرتر واژگان قوى تر و متنوع ترى در داستان باشد به نظرم امكانات زبان را عيان مى كند.در اين مجموعه حتى واژه هاى تركى و هندى هم وجود دارد. واژه هايى كه در افغانستان امروز با تغيير معنا استفاده مى شوند درست مثل كنچنى كه در هند به معناى طلايى و در افغانستان به معناى روسپى است.
داستان نويسى افغانستان خيلى وقتها به شعر تند مى زند؛ اما اين نثر در ايران خيلى كم است، تنها در داستانهاى نويسندگانى همچون بيژن نجدى شاهد اين نثر هستيم.
به هر حال ما در شعر چند برابر داستان نويسى پيشرو هستيم. در افغانستان شاعر موفق زياد داريم و بسيارى از نويسندگان افغان شعر هم مى گويند بخشى ازاين نثر شاعرانه هم باز مى گردد به بازيهاى زبانى كه امكان اش وجود دارد. اما اين مسأله هم عموميت ندارد، شايد خواندن داستانهاى آصف سلطان زاده وعتيق رحيمى اين ذهنيت را ايجاد كرده است. واژه هايى هست كه در زبان فارسى غريبه است و در افغانستان كاملاً متداول و همين باعث مى شود براى خواننده فارسى زبان آشنايى زدايى مى كند.
موزه واژه اى است كه در تاريخ بيهقى بارها به كار رفته است و در افغانستان هم مردم عامى آن را به كفش اطلاق مى كنند.
يكى از دوستان ايرانى ام به داروخانه رفته بود، پيرمرد افغانى براى خريد دارو آمده بود، پزشك داروخانه گفته بود مشابه آن دارو را داريم پيرمرد در جواب گفته بود پروايى نيست. دوست من از اينكه يك مرد عامى از اين واژه استفاده كرده بود، كمى تعجب كرده بود. به هر حال احساس مى كنم پل ارتباطى ميان داستان نويسى نوين ايران و افغانستان امكانات زيادى را در اختيار هر دوى داستان نويسان قرار مى دهد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |