|
نگاهى انتقادى به كتاب «تأملاتى جامعه شناسانه درباره سكولار شدن»
مبانى و معانى سكولاريسم
|
|
|
عباس كاظمى
گروه تخصصى جامعه شناسى دين در انجمن جامعه شناسى ايران در ادامه جلسات پژوهشى خود، به تازگى كتاب «تأملاتى جامعه شناسانه درباره سكولار شدن» را موضوع و محور گفت وشنودى علمى - انتقادى قرار داد. متن حاضر، مقاله عباس كاظمى، مدير گروه پژوهشى جهاد دانشگاهى دانشگاه تهران است كه در اين نشست عرضه شد. كاظمى در مقاله خود هم به تصويرى كه از سكولاريسم در كتاب فوق الذكر عرضه شده است انتقاد وارد كرده و هم كوشيده تصويرى بديل از سكولاريسم ارائه كند. گروه انديشه مقدمه كتاب «تأملاتى جامعه شناسانه درباره سكولارشدن»، كه رساله كارشناسى ارشد نويسنده، هادى جليلى، بوده است با يك مقدمه و پنج فصل تدوين شده است. نويسنده از بحثى تحت عنوان ايده دنيوى شدن آغاز و به نقد اين ايده با توسل به مفهوم« متكثر شدن» پايان مى دهد. به عبارتى در فصول اوليه نشان مى دهد كه چگونه ايده سكولارشدن به جامعه شناسى وارد شده است و در فصل پايانى با كمك ايده «متكثرشدن»، افول نظريه سكولارشدن و خروج از دستور كار جامعه شناسان را اعلام مى كند. از نظر مؤلف «اساس مدعاى دنيوى شدن عبارت است از زوال دين در دنياى مدرن... پيش فرض اصلى اين مدعا نيز عبارت بود از غير عقلانى بودن دين و طبيعتاً تعارض با علم عقلانى»(ص۱۰۳). غير عقلانى فرض كردن دين در واقع همان پديده اى است كه مؤلف تحت عنوان نگرش مونيستى به عقلانيت مطرح مى كند. در واقع منظور از عقلانيت در نظريه سكولارشدن، عقلانيت علمى است. مؤلف از اينجا وارد مناقشه اى مى شود كه مى توان آن مناقشه مونيستى - پلوراليستى نسبت به عقلانيت نام نهاد. وى مايل است كه از زاويه نگرش كثرت گرايانه، نظريه سكولارشدن را نقد كند. به گمان نويسنده خصيصه ممتاز جهان مدرن، متكثر بودن آن است. اما نگاه مونيستى به عقلانيت موجب شده است كه علم تنها معرفت عقلانى و قابل اعتماد بشرى محسوب شود. در حالى كه معيارهاى عقلانى متعددى وجود دارد كه قابل جمع و تقليل به يكديگر نيستند. بر اين اساس دين نيز معيار عقلانى متفاوتى از ساير حوزه ها دارد. «حوزه هاى مختلف معرفت بشرى چيزى نيستند جز مجموعه پيش فرضهاى غير قابل ابطال، اثبات و تأييدى كه در گذر زمان به تدريج فربه شده اند و در آدمى ايجاد توهم اصالت و استقلال مى كنند. از اين بابت تمامى حوزه هاى معرفت جايگاه و منزلت معرفت شناختى واحدى دارند... بر اين اساس دين داراى معيارهاى عقلانيت متفاوت از ساير حوزه هاى معرفتى است... وضعيت متكثر شرايطى فراهم كرده است كه دين، نه براساس معيارهاى عقلانى ساير حوزه هاى معرفتى(مثلاً علم)، بلكه براساس معيارهاى درونى خويش قدرت ادامه حيات در جهان مدرن و سازگارى با آن را دارد »(ص ۱۰). بر اساس همين تلقى از متكثر شدن و پذيرش تكثر معرفتى است كه دين مى تواند براساس منطق خود در جهان جديد حاضر شود. سپس نويسنده تلاش مى كند نشان دهد كه چگونه جامعه شناسانى چون برگر و استارك به اشتباه سعى كردند براساس متكثر بودن جهان مدرن، مرگ دين را تئوريزه كنند. «وجه مشترك تمامى اين متفكران اين خطا بود كه متكثر بودن جهان به دنيوى شدن آن منتهى مى شود»(ص۱۱). نتيجه آنكه، ايده دنيوى شدن بى دفاع باقى مانده و بسيارى از طرفداران آن از اين نظريه دست كشيده اند. «ايده دنيوى شدن با تمامى پشتوانه فكرى و علمى خود، امروزه چنان ضعيف شده است كه چاره اى جز عقب نشينى... ندارد. روزگار چنان براين ايده تنگ گرفته است كه نظريه پردازان برجسته آن دست از آراى خود كشيد ه اند و آنها را باطل اعلام كرده اند»(ص، ۷). بنابراين، مدعاى نويسنده را در سطور زير مى توان خلاصه كرد: ۱- سكولارشدن يعنى زوال دين. ۲- سكولار شدن دركى مونيستى از عقلانيت دارد. ۳- مدرنيته يعنى پذيرش عقلانى انشقاق. ۴- با پذيرش كثرت گرايى و پلوراليسم عقلانيتها، دين برمبناى عقلانيت خاص خود در جهان مدرن حضور مى يابد. ۵- با حضور دين، سكولارشدن منتفى است. تكثر و انشقاق؛ چرخه حيات سكولارشدن تا اينجا روشن شد كه نويسنده از زاويه كثرت گرايى به سكولارشدن نگاه مى كند و از همين زاويه نيز درپى برگزارى مجلس ترحيم آن بر مى آيد. پرسش اساسى اين است كه آيا پذيرش انشقاق ارزشى، نظريه سكولارشدن را بلاموضوع مى سازد؟ به نظر مى رسد نويسنده كتاب در طراحى بنيانهاى فكرى خود از نيچه بسيار متأثراست. در نگاه نيچه، ما در زمانه اى زندگى مى كنيم كه ارزشهايى كه برمبناى عقل افلاطونى و ايمان مسيحى بنا شده بود بى معنا و بى ارزش شده اند. حقيقت، خير و زيبايى كه در فلسفه افلاطون تحت عنوان «لوگوس» گرد هم آمده بودند از هم پاشيده اند. با متلاشى شدن مابعد الطبيعه افلاطونى مسيحى، به منظرگرايى محكوم شده ايم. به ناگزير در جهانى زندگى مى كنيم كه به تكثر ارزشى دچار شده است و هيچ اخلاق مطلقى وجود ندارد كه بتواند به اين ارزشها وحدت ببخشد. عصر ما عصرى است كه رب النوع هاى متفاوت مجبورند نبرد پايان ناپذيرى را تجربه كنند. همين نبرد رب النوع هاى نيچه اى بود كه بعدها دست مايه تحليل وبر در بحث «انشقاق ارزشى مدرنيته» و طرح هاى تحقيقاتى لاكاتوش شد. وبر اين انشقاق ها را ناشى از روند عقلانى شدن مى دانست كه حاصل آن «افسون زدايى» است. چنين كثرت گرايى از نظر وبر به سكولارشدن دامن مى زند. در جهان افسون زدوده، گسسته و متناقض كه ديگر آدميان براساس ارزشهاى مطلق عمل نمى كنند، آدمى بايد براساس اخلاقى عمل كند كه خود برگزيده است. وبر برخلاف نيچه، تلاش كرد با وارد كردن علم در ميان منازعه جارى، اين نبرد را موضوع تاملى علمى و اخلاقى سازد. در اينجا از نظر نويسنده، وبر على رغم پذيرش انشقاق نيچه اى همچنان عقلانيت علمى را معيار و مبنا قرار مى دهد. پرسش اصلى خود را مجداً مطرح مى كنم كه آيا اساساً پذيرش الگوى تكثر، انشقاق ارزشى و استقلال حوزه هاى متفاوت، همه راهها را برنظريه سكولارشدن مى بندد؟ در اينجا لازم است به مدعاى اصلى خودم نيز اشاره كنم: ۱- اساس انشقاق ارزشى و تكثر عقلانيتها خود نوعى فرايند سكولارشدن است كه دين در دنياى مدرن بر اساس آن اقتدار گذشته خود را از دست داده است. ۲- اگر بنا بر پيش رفتن نظريه ها و معرفتهاى بشرى برمبناى منطق درونى خود باشد، سكولارشدن نيز طرحى پژوهشى و رب النوعى در كنار ساير رب النوع هاست كه مى تواند در دنياى مدرن ادامه حيات دهد. پس سخن از افول آن باطل است. ۳- از دل همين انشقاق و تكثر ارزشى مى توان به رويكردى اشاره داشت كه بتواند شكلى از سكولارشدن را توضيح دهد. در طبقه بندى كلى نظريه هاى سكولارشدن دين را در سه رويكرد مى توان جاى داد. الف) نظريه افول: نظريه هايى از سكولارشدن كه به افول و زوال دين در جامعه جديد اعتقاد دارند و اين امر را فرايندى اجتناب ناپذير مى دانند. ب) نظريه تضعيف: نظريه هايى از سكولارشدن كه به تضعيف اقتدار دين، كم اهميت شدن آن در جامعه و پيرامونى شدن آن تأكيد دارند. ج) نظريه تحويل: رويكردى كه نه به زوال و نه تضعيف بلكه تحويل دين به ابزارى غير دينى و قلب ماهيت شدن آن اشاره دارد. براى مثال انجام فريضه دينى نه براى ارتباط با خدا و سعادت اخروى بلكه اساساً به عنوان وظيفه سازمانى در اداره انجام شود. نويسنده كتاب، نظريه هاى سكولارشدن را با رويكرد اول مى فهمد و از همين زاويه نيز نقد مى كند در حالى كه ديدگاه ناقد بر رويكرد سوم تأكيد مى كند. اگر بخواهيم در اين دسته بندى كلى تأمل كنيم روشن مى شود كه اولاً يك معنا از سكولارشدن وجود ندارد. ثانياً، سكولارشدن در يك سطح و يك بعد جاى نگرفته است، چنان كه كثرت گرايى نيز مفهومى يكدست نيست. اينها مواردى است كه نويسنده نسبت به آنها بى توجه بوده است. اكنون به ذكر اين مدعا مى پردازم كه متكثر شدن نه تنها نافى سكولارشدن نيست بلكه مى تواند محمل تجلى شكلى از آن باشد (نظريه تحويل). همان طور كه روشن شد، همه داعيه هاى سكولار شدن را نمى توان به تعارض علم و دين تقليل داد. اگر به رويكرد سوم از سكولارشدن بخواهم بپردازم بايد بگويم كه سكولارشدن در اينجا تهى شدن رفتارها، فضاها و مكانهاى دينى از مايه هاى دينى و قدسى آن است. شايد مفهوم غير قدسى شدن مقولات دينى بهترين واژه براى توضيح اين رويكرد باشد. به فرض وجود جهان متكثر كه نويسنده بر آن تأكيد داشته و فعال بودن نظامهاى معرفتى غيرقابل تبديل به يكديگر و به عبارتى جنگ رب النوع ها و طرح هاى پژوهشى همچنان ايده سكولارشدن به معناى سومين رويكرد به قوت خود باقى است. زيرساختهاى نظرى چنين رويكردى را مى توان در نظريه هابرماسى رديابى كرد. رويكرد هابرماس در بحث انشقاق ارزشى و تكثر عقلانيتها متأثر از نظريه وبرى است. هابرماس در كتاب «كنش ارتباطى» به اين انشقاق پاى بند است در عين حال تلاش مى كند عنصر نقد و قدرت را در نظريه خود حفظ كند. در اينجا قصد توضيح نظريه او را در «كنش ارتباطى» نداريم اما تا آنجا كه به بحث ما مربوط مى شود تنازع و نبرد عقلانيتها (استراتژيك و ارتباطى) كه وى در چارچوب كشمكشهاى زيست جهان و سيستم فهم مى كند مى تواند الگويى مناسب براى فهم شكل جديدى از سكولارشدن در جامعه مدرن باشد. ادامه دارد
|