|
حرف دل
|
|
|
|
درباره فال و فالگيرى
|
|
|
|
گزارشى از زندگى بامعلوليت ذهنى و جسمى
|
|
|
|
|
|
|
حرف دل
فراتر از يك نام
رفاقت ما زبانزد تمام بچه هاى مدرسه بود. خيلى ها به اين دوستى غبطه مى خوردند و اسم دوقلوها را رويمان گذاشته بودند. اما چند روزى بود به مدرسه نيامده بود. تمام بچه ها حتى معلمان و مدير مدرسه هم علت غيبتش را از من جويا مى شدند. چند سال دبيرستان از ما دوستانى جدانشدنى ساخته بود. تصميم گرفتم بعد از مدرسه موتور برادرم را بردارم و به روستايشان كه در ۲۵ كيلومترى شهرمان بود، بروم. وقتى با امير روبرو شدم لباس سياهى به تن كرده و ماتم زده بود. تازه متوجه فوت ناگهانى مادرش شدم. پس از عرض تسليت و دلدارى در گوشه اى به درددل پرداختيم. قصد داشت ترك تحصيل كند و سرپرستى زمين هاى كشاورزى و برادر و خواهر كوچكتر از خودش را به عهده بگيرد. علت اصلى اين تصميم مشكلات مالى بويژه اجاره خانه در شهر بود. زيرا امكان رفت و آمد از روستايشان به شهر در پاييز و زمستان به دليل كوتاهى طول روز امكان پذير نبود. همان شب اين موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم و او موافقت كرد قسمت مستأجرنشين منزلمان كه اتفاقاً خالى هم بود در اختيارمان قرار گيرد. فرداى آن روز با خوشحالى موضوع را به امير گفتم و او را متقاعد به ادامه تحصيل حداقل تا اخذ ديپلم كردم. زمستان زيبايى را پشت سر گذاشتيم. بخارى هيزمى گرماى محفلمان را دوچندان كرده بود، گاهى آخرهاى هفته دونفرى به روستاى زيبا و دل نشينشان مى رفتيم. رودخانه پيچ در پيچ و سركش، جنگل انبوه، باغ هاى سرسبز چاى و پرتقال و قدرى آنطرف تر كوه هاى سر به فلك كشيده. سال چهارم دبيرستان، امير مهمان ما بود. البته جزو يكى از اعضاى خانواده به حساب مى آمد. امير بعد از گرفتن ديپلم به كشاورزى پرداخت و من نيز وارد دانشگاه شدم. پس از اتمام دانشكده در شهرى دورتر از خانه پدرى ازدواج كردم و همان جا ساكن شدم. مشكلات زندگى، سختى و مسؤوليت شغل و دورى محل سكونتمان مرا براى مدت ۱۸ سال از امير جدا كرد. عصر يك روز نسبتاً سرد اواخر پاييز زنگ منزلمان به صدا درآمد و ناگهان امير را پيش رو ديدم. گويا پرسان پرسان آدرسم را پيدا كرده بود. پس از فوت پدرم خانه پدرى را فروخته و از آن شهر كوچ كرده بوديم. با خوشحالى امير را در آغوش گرفتم و او را به صرف چاى دعوت كردم. حقيقتش با ديدن ماشين مدل بالاى او قدرى هم خجالت كشيدم. چون اوضاع خانه و ماشينم تا حدى معمولى بود. جوياى احوال هم شديم. از تعداد بچه هاى هم پرسيديم. من به صورت اقمارى در پروژه هاى جنوب كشور ناسلامتى مهندس بودم و او در اين سال ها به شغل آزاد پرداخته و ماشاءالله سر و سامانى گرفته بود. اما يك بار ديگر مطمئن شدم كه امير همان يار با صفاى دبيرستانى و همچنان رفيقى صديق بود. قديمى ها مى گويند: خدا به اندازه وسعت قلب آدم بهش ثروت مى ده. چند شب بعد به همراه خانواده، مهمان امير بوديم. گويا بچه هاى او داستان رفاقت ما را از پدرشان شنيده و براى ديدن من روزشمارى مى كردند. خانواده اى بسيار صميمى، در عين حال مرفه و در مقايسه با وضع اقتصادى من عالى. اما از آنجايى كه هر ديدى، بازديدى به دنبال دارد، ناچار شدم پس از شنيدن غرولندهاى اهل و عيال سر و سامانى به اثاثيه از رده خارج منزل بدهم. با توجه به وضعيت مالى تلويزيون ۲۹ اينچ ساخت ايران و مقدارى وسائل ديگر خريدم تا در زمان دعوت از خانواده امير، قدرى از خجالت ها كاسته شود. اما از بخت بد من تلويزيون جديد بعد از چند روز كار كردن يكباره خاموش شد. با ورق زدن صفحات ضمانت نامه، شماره تلفن نزديك ترين نمايندگى تعمير را در ۲۵ كيلومترى محل سكونتم پيدا كردم. با تعمير كار تماس گرفتم با وجود درج در ضمانت نامه، حاضر به ارائه خدمات در منزل نشد. حتى كرايه آژانس را هم به وى پيشنهاد دادم. تلفن شكايات كارخانه سازنده و ساير تلفن هاى به اصطلاح گوياى دفتر مركزى پيام قطع شماره ها را دائماً اعلام مى كردند «لطفاً شماره گيرى نفرماييد» به ناچار تلويزيون فوق سنگين را داخل كارتن گذاشته و به تعميرگاه منتقل كرديم. در طى طريق اين ۲۵ كيلومتر يك سؤال دائماً مرا آزار مى داد. چرا در شهرمان نمايندگى فروش اين كالا وجود دارد اما از خدمات پس از فروش آن تا كيلومترها خبرى نيست. تعميركار با مشقت فراوان موفق به باز كردن تلويزيون شد. البته بعد از اينكه چندين بار بلندگوهاى آن را به سختى كشيد و زير لب مى گفت چرا طرح جديد را اينگونه ساخته اند. خلاصه اگر وساطت هاى من نبود فاتحه بلندگوهاى استريوى آن خوانده مى شد. نمى دانم به كسى كه با استفاده از فنون رزمى در تلويزيون را باز كرده مى شود اطمينان كرد يا نه. بعد از باز شدن در و تماشاى پشت آن بدون استفاده از ابزار گفت بايد قطعات مورد نياز آن را از تهران تقاضا كند و معلوم نبود سريال از تقاضا تا تأمين و سپس تعمير چند روز طول خواهد كشيد. اما يك چيز كاملاً مشخص بود و آن اينكه امكان كنسل كردن دعوت به شام از خانواده امير امكان پذير نبود. همان شب امير و خانواده اش ميهمان ما بودند و ميز تلويزيون ما در گوشه اى از پذيرايى سبك بال و فارغ از هر هياهويى، چهره نه چندان زيباى خود را به رخ مى كشيد و خودنمايى اعجاب انگيزى مى نمود. اى كاش به چشم و هم چشمى عيال توجهى نمى كردم و به همان تلويزيون قديمى، كه ساليان سال رفيق شفيق خانواده ام بود، قناعت مى كردم. آن شب پس از رفتن خانواده محترم امير و به خواب رفتن اهل وعيال، خواب از چشمان من رفته بود. به ايوان خانه رفتم، سيگارى روشن كردم و در همهمه خجالت به هياهوى ترافيك واژه هايى كه به كندى در ذهنم در رفت و آمد بودند خيره شدم واژه هايى چون: «استاندارد ملى، سال تكريم و پاسخگويى، خصوصى سازى، تبليغات بى حد و حصر كالاهاى ايرانى، جمله كوبنده فراتر از يك نام و اينكه هميشه حق با مشترى است.» كرامت نصيرى راد
|
|
|
|
|
درباره فال و فالگيرى
يك فنجان قهوه داغ
|
|
|
مبينا صبور تا به حال قهوه نوشيده ايد؟ رابطه تان با آن چگونه است؟ تاكنون شب امتحان سراغ قهوه رفته ايد؟ زمانى كه نياز داريد مدت بيشترى بيدار بمانيد چطور؟ به نظر شما چاى مفيدتر است يا قهوه؟... تمام اين سؤالات يكطرف، پرسش هاى مربوط به فال وفالگيرى يك طرف!! تا به حال فال قهوه گرفتيد؟! فال چاى چطور؟ كدام بهتر است؟ اصلاً اين فال و فالگيرى از كجا شروع شد؟! و... اگر مقاله هفته پيش را مطالعه كرده باشيد به ياد داريد مختصرى به تاريخچه كشف و مصرف قهوه اشاره شد، شايد با پى گيرى اين موضوع بتوانيم جايى هم براى پاسخ دهى به سؤالات دسته دوم باز كنيم. همانطور كه ذكر شد ريشه ومنشأ پيدايش قهوه از سرزمينى به نام Kaffa (اتيوپى امروزى) است و تمام منابع وشواهد نشان مى دهد مردم اين كشور واقعاً نخستين مردمى بودند كه بوجود اين گياه پى برده اند. گرچه در شروع از آن به عنوان يك خوراكى (و نه يك نوشيدنى) استفاده مى كنند و دانه هاى آن را مى جوند (پس قطعاً فال گيرى از آن جا آغاز نشده است!) همچنين شواهدى وجود دارد كه نشان مى دهد راهبان از سال ها قبل در صومعه هايشان اين گياه را مى كاشتند و معتقد بودند مصرف آن باعث مى شود شب ها بهتر و راحت تر بيدار مانده عبادت كنند. اما استفاده اقتصادى و كاشت آن به منظور ذكر شده، از يمن آغاز شد و جالب اينكه نخستين قهوه خانه در مكه افتتاح شد و استفاده از آن به سرعت در دنياى عرب مرسوم شد. «ونيزى » در سال ۱۶۱۵ تجار ونيزى قهوه را به اروپا آوردند و ۳۰ سال بعد قهوه خانه ها يا كافه ها در ونيز گشايش يافت. رشد قهوه خانه هاى معروف كه مكان هاى مناسبى براى ديدارهاى تجارى و اجتماعى به حساب مى آمدند، از اواسط قرن ۱۷ به ساير كشورها از جمله استراليا، فرانسه ، آلمان ، هلند و انگلستان كشيده شد و براى نمونه تا سال ۱۷۰۰ در انگلستان آنچنان گسترشى داشت كه به حدود ۲۰۰۰ مورد در شهر لندن رسيد. كم كم استفاده پزشكى از اين گياه هم شروع شد وبعد از آن برخى آن را به دلايل سياسى و يا مذهبى نوشيدنى شيطانى ناميدند! در نيم قرن اخير نيزتحقيقات پزشكى وسيع وگسترده اى پيرامون استفاده از آن انجام شده است. كه اين مطالعات در مورد كافئين (عامل ايجاد تأثيرات تحريك آميز قهوه) بوده است. مصرف كم و حساب شده قهوه سلامتى ما را به مخاطره نمى اندازد بلكه مى توانيم از تأثيرات لذت بخش آن استفاده كنيم و شايد آشنايى با نكات مربوط به فال قهوه هم براى افزايش اين لذت خالى از لطف نباشد و دقايقى را صرفاً براى تفريح به آن بپردازيم. قهوه و سلامتى: به ورزشكاران و كسانيكه از نظر جسمى فعال هستند توصيه مى شود از مصرف نوشيدنى هاى كافئين دار خوددارى كنند چون تصور مى شود تحت تأثير كافئين ميزان ادرار آنها بيشتر شده و در نهايت حجم آبى كه ورزشكار در تمرينات و مصرف كافئين از دست مى دهد بيشتر شده و مى تواند مشكلات كمبود آب براى او پيش آيد خلاصه اينكه قهوه ادرار را زياد مى كند! - اما نوشيدنى هاى كافئين دارى مثل قهوه خطر ابتلا به سنگ كليه را كاهش مى دهند. - ظاهراً هيچ ارتباط اثبات شده اى بين مصرف قهوه و امكان بروز سرطان وجود ندارد. - اين تصور كه ممكن است بين مصرف قهوه و عدم ابتلابه بيمارى آلزايمر رابطه اى وجود داشته باشد هر روز تقويت مى شود. قهوه و فنجان! وقتى بطور معمول يك فنجان قهوه را مى نوشيم در ته آن ذرات وخاكه هايى برجاى مى ماند كه اسرار فال قهوه از همين دانه هاى ريز آغاز مى شود. فال گيرى با قهوه نخستين بار با قهوه هاى ترك آغاز شد. بنابراين فال را به قهوه هاى فورى نمى توان گرفت! طرز تهيه قهوه مناسب فالگيرى: از همان مقدار قهوه اى كه هميشه براى نوشيدن استفاده مى كنيد داخل آب جوش ريخته و پس از جوشاندن بدون جدا كردن ذرات قهوه آن را داخل فنجان بريزيد. (از فنجان هاى تيره رنگ استفاده نكنيد) بااين كار پس از چند لحظه اكثر ذرات قهوه به ته فنجان مى روند. اگر آنقدر ذره ريخته نشد كه ته فنجان راتيره كند بطور دستى يك قاشق از ذرات غليظ تر قهوه را اضافه كنيد و سپس آن را به هم بزنيد (حتى مى توانيد از شكر و شير هم استفاده كنيد) با اين كار ذرات به جنبش در مى آيند اما بعد از چند لحظه ته نشين مى شوند. نوشيدن قهوه، قهوه را بنوشيد ودر تمام اين مدت به چيزهاى خوب فكر كنيد و از تأثير آرام بخش آن لذت ببريد. به ته فنجان كه رسيديد سعى كنيد ذرات زيادى وارد دهانتان نشود. از كناره هاى فنجان هم مى توانيد براى جدا كردن ذرات استفاده كنيد. براى نوشيدن قطرات پايانى قهوه، فنجان را به آرامى بچرخانيد و در حاليكه مشغول نوشيدن هستيد سعى كنيد حدالامكان هيچ قطره اى از مايع باقى نماند. پس از نوشيدن تمام قهوه، فنجان را روى نعلبكى برگردانيد و سپس فنجان قهوه را سه مرتبه به سمت راست حركت دهيد و دست خود را روى فنجان گذاشته آرزو كنيد. بعد از آن تفسير كننده فال فنجان را دريك دست مى گيرد و با دست ديگر، دست شخص صاحب فال را نگه مى دارد و به دنبال تصاوير و اشكال ايجاد شده در فنجان مى گردد. تفسير اشكال ساده ايجاد شده در ته فنجان - يك خط كوچك، ضخيم و افقى : خبر از دريافت كالا يا محموله اى توسط صاحب فال را مى دهد. - مشاهده مثلثى توخالى به اين معناست كه هديه اى به آدرس شما فرستاده شده است و يا اينكه براى تلاشى خاص پول خوبى به شما تعلق مى گيرد. - اما دايره تو خالى نويد خوشبختى است. اگر قصد ازدواج با كسى را داريد، انتخاب شما درست است و از نظر كارى جايگاه خوبى پيدا خواهيد كرد. - پاپيون و روبان شما را به اتفاقات شادى آفرين دعوت مى كند و شايد جشن نامزدى شما در پيش است و اگر متأهل باشيد به مجلس عروسى دعوت مى شويد. - اما ستاره به معناى مسافرت (كوتاه يا طولانى مدت) و همچنين سرمايه گذارى در كار مى باشد. - اگر ذرات قهوه شكلى شبيه خورشيد غروب كرده را ايجاد كند بدانيد آروزهاى مورد نظرتان به طرز غيرمنتظره اى به واقعيت تبديل مى شود. - حرف (Y ) به شما مى گويد دوستى را پس از مدت ها به طور ناگهانى ملاقات مى كنيد و اين دوست در زمينه مشكلات شما كمك خوبى است. - دو خط ضخيم عمودى (بطور موازى) سفر دريايى و يا مسافرت كارى از طريق درياست. - دانه هاى سياه و متراكم قهوه در قسمتى از فنجان به معناى پول است. يكى از همين روزها پول خوبى دريافت مى كنيد. - مربع تو خالى يك ازدواج خوب براى مجردها و روزهاى خوب و پرنشاط در كانون خانواده براى متأهل هاست. - شكل حلقه يا تاج گل تلاش زياد اما به دنبال آن موفقيت بزرگى را نشان مى دهد. - اگر ذرات قهوه شكلى شبيه گردنبند راايجادكرد، بايد براى به دست آوردن دل كسى كه دوستش داريد بسيار تلاش كنيد و از خود بگذريد. - شكل درخت نخل، تعطيلات خوب و شيرين و همچنين ملاقات با مردم و امكان جديدرا بيان مى كند. - شكل چشم دو معنا دارد وجود كسى كه به شما حسادت مى كند و يا شخصى كه با علاقه كارهايتان را دنبال مى كند. - «پل» نشان مى دهد نياز به تصميم گيرى مهم و بزرگى است. - جاده : شرايطى كه وضعيت زندگيان را تغيير مى دهد. - گل نشانه خوشبختى است. - اشكال نورى شكل و مربع پيشنهاد ازدواج براى مجردين و پول و ثروت براى متأهلين. - كمان ، پول و امور تجارى يك اعتقاد: تفسير كنندگان فال قهوه معتقدند گاه اوقات فنجان آنچه را قرار است اتفاق افتد نشان نمى دهد بلكه انعكاسى است از ترس ها و آرزوهاى فرد درمورد آينده واگر فنجان سراسر پوشيده از نمادهاى منفى باشد (مظاهر مرگ و بى وفايى) درحقيقت آن را مكان ظهور ترس هاى شخص مى دانند نه آنچه واقعاً اتفاق خواهد افتاد. اما يك اعتقاد كاملاً عاقلانه، دوستانه ومنصفانه! لطفاً تصميمات مهم زندگى را براساس هيچ نوع پيش گويى و فال بينى انجام ندهيد و به اين موضوعات صرفاً به عنوان تفريح و استراحت فكرى و جسمى بپردازيد.
|
|
|
|
|
گزارشى از زندگى بامعلوليت ذهنى و جسمى
انقلاب ذهنى نيمه جان
|
|
|
سميرا سامانى عجب توانى براى حركت كردن دارد. نه اينكه سالم و قوى باشد، نيمه مرده است چون بخش عمده اى از آن زنده نيست، بخش ديگرى هم نيمه جان و شايد تنها بخشى از آن زنده باشد. روى هم رفته سالم نيست ، اما قدرتمندانه فرصت زندگى پر از موفقيت را از اين جسم نيمه جان مى گيرد، چون او خواسته و مى خواهد. گزارش زير نگاهى است اجمالى به يك جوان استثنايى كه با محدوديت ذهنى زندگى را با موفقيت سپرى مى كند. مهمان بيمارستان تلويزيون را روشن مى كند،كانال سه، زير آسمان شهر (۱)، هوش و حواسش را مى گيرد اما نه تمام و كمال ، چون يك گوشش را به سمت صحبتهاى من و پدرش تيز كرده بود تا شايد ندانسته هاى زندگى اش را به ميدان دانسته هاى ذهنش اضافه كند. ذهنى كه روزگار سختى بر آن گذشته است. مريض مى شود، بدن كوچكش دوهفته اى روى تخت بيمارستان مفيد به اميد خوب شدن مهمان مى شود اما... سيانور كار خودش را مى كند، سلولهاى مغزش را مى كشد تا بخش عمده اى از ذهنش را زودتر از بدنش به خاموشى ابدى بفرستد. پدر آنروزها را به خوبى درياد دارد و نوزاد ۱۷ساله امروز شايد هيچ. على صادقى ، هشت ساله مى شود، ناگهان دردى ديگر، دل او را نشانه مى گيرد. مادرش مى رود براى هميشه. شايد ديگر خسته شده بود. تحملش طاق شده بود و هزاران شايد ديگر ، آغوش گرمش را از على مى گيرد تا پدرش از آن پس مادرانه پدرى كند. ۱۲ سالگى هم فرصت خوبى است چهار سال ديگر به منوال گذشته مى گذرد و على در ميان دنياى پرتلاطم بى هيچ حركتى غوطه مى خورد، تا آنكه پدر ، على را پس از گذشت ۱۲ سال از عمرش با باورى سخت از مفيددانستن به مركز توانبخشى تهران مى برد. ياد مى گيرد؟! مى تواند بنويسد و بخواند؟! اصلاً اين مغز نيمه جان، فرصتى براى آشنايى با دنيايى غيراز خواب و خوراك رابه او خواهد داد؟! مدتى نمى گذرد كه مربى اش خبر از آموزش پذيرى على مى دهد، پدر باور نمى كند اما تلاش را آغاز مى كند، دو ماهى طول مى كشد تا دستهاى على ، ياد مى گيرد، چگونه قلم را به دست بگيرد، حالا اين دست قلم گرفته بايد ياد مى گرفت اين قلم به چه كار مى آيد، يك نقطه كوچك و يك خط كج كوتاه، شايد كمترين چيزى است كه از قلم برمى آيد اما برق شادمانى از يك دايره كوچك سياه و حركت بى هدف قلم بر روى كاغذ يأس را براى ابد در دل پدر به آتش مى كشد. شروع كند اما موفقيت آميز على چندى بعد سوادآموزى را باورپذيرتر كرد. فراگيرى ۳۲ حرف با ذهنى نيمه جان، به سختى شكستن سد كنكور شايدچندپله بالاترباشد. تلاشها زياد اماموفقيت على كم بود آنقدر كه اگر پدر به داد راه در پيش گرفته نمى رسيد شايد دفتر مشق على براى ابد سفيد باقى مى ماند. على از به دست گرفتن قلم و نوشتن بسيار آزار مى ديد، پدر راهى جديد براى يادگيرى او آغاز مى كند. ۳۲ كارت كوچك سفيد، ميزبان الفبا شدند تا به على فرصتى نو براى يادگيرى بدهد. خلاقيت پدر ، جواب خوبى مى دهد به گونه اى كه در زمانى كمتر از آنچه پيش بينى مى شد، على الفبا را ياد مى گيردتا راه را براى واژه ها هموار كند، كلمات به ميدان يادگيرى مى آيند. پدر گاه با نوشتن كلمات بر روى كارتها و دفترچه هاى كوچك يا بريده روزنامه ها و راههاى ديگر به خاطر حفظ اصل تنوع، يادگيرى به على را ادامه مى دهد. پدر رياضى و علوم را هم به همين شيوه به او ياد مى دهد اما كافى نمى داند پس فراگيرى زبان انگليسى را آغاز مى كند. حالا على كلاس سوم دبستان را آرام آرام به پايان مى رساند و نه تنها بلد است به فارسى و انگليسى بخواند و بنويسد بلكه معلومات عمومى خوبى هم دارد، از فيلسوفان، شاعران و مشاهير گرفته تا نام كشورها و پايتخت آنها. طعم دنياى مدرن پدر با تحصيلات كارشناسى ارشد گرافيك، ساعتهاى زيادى را پشت كامپيوتر مى نشست و اين مسأله توجه على را به شدت به خود جلب مى كرد، از پدر مى خواهدكه بگذارد پاى كامپيوتر بنشيند. على اما ، نمى دانست چگونه موس را در دست بگيرد يا بر روى كيبورد حركت بدهد . پدر كيبورد و موس كهنه اى را براى آشناكردن دستهاى على به مانند اسباب بازى براى چندهفته در اختيار او قرار مى دهد تا آنكه او ياد مى گيرد چگونه از كامپيوتر استفاده كند و حالا اوساعتهاى زيادى را پاى كامپيوتر شخصى اش مى نشيند تا لذت ارتباط در دنياى مدرن را هم چشيده باشد. دنيايى با ۲۴ رنگ و اما داستان يادگيرى ذهن نيمه جان على به اينجا ختم نمى شود. پدر اين بار دنياى يك رنگ مدادسياه على را با يك جعبه مدادرنگى ۲۴ رنگ عوض مى كند تا به تصويردرآوردن زيبايى ها را به او ياد بدهد. سخت و شايد هم خيلى سخت بود اماعلى ثابت كرده بود كه مى تواند پس به يقين اين بار هم مى توانست چون نه تنها مدادرنگى بلكه آبرنگ، گواش و مدادشمعى با دستهاى على گره خورده بود آنقدر كه درمدتى نه چندان طولانى سى نقاشى از كارهايش در قاب ديوارها براى به حيرت درآوردن چشمها آويزان شدند تا خستگى را از تن پدرى كه پنج سال است هم و غمش تبديل نشدنى به شدنى است را به درآورد و حالا هرگاه پدر خسته بشود و يا بخواهد بايستد على اى را روبروى خود مى بيند كه روى تمام ترديدها ، ترسها و بى مهرى ها خط قرمزكشيد. سالها تحصيل مى كنى به مدارج بالا مى رسى، شغل مناسب پيدا مى كنى ، تشويق مى شوى، مورد ستايش قرار مى گيرى و از اينكه توانسته اى سالهاى عمرت را به نحو احسن سپرى كنى به خود مى بالى اما يادت بماند، ذهن و روحت سالم بوده است.
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
مارلون براندو را شايد بتوان گرانقيمت ترين هنرپيشه سينماى آمريكا لقب داد. او براى ده دقيقه بازى در يك فيلم هزاران دلار به جيب مى زد و گاه پيش پرداخت كارهايش را مى گرفت و بعد ديگر حاضر به بازى در فيلم نمى شد! زندگى براندو بدون شك با ولخرجى هاى بسيارى همراه بوده است. در زندگى نامه هايى كه پس از مرگ او نوشتند دارايى اش را تنها چند هزار دلار تخمين زدند. اما وارثان براندو مى دانند مرده ريگ اين پدرخوانده براى آنها بسيار بيشتر از اينها مى ارزد. در يك سالى كه از مرگ براندو گذشته است بسيارى از لوازم شخصى او به قيمت بالا به حراج گذاشته شده اند. آخرين حراجى كه در ۲۴ ژوئن امسال در نيويورك بر پا شد، ربدوشامبرهاى براندو را به فروش گذاشت. در اين حراج ها علاوه بر وسايل شخصى براندو، وسايلى كه او يك بار در فيلم هايش در دست گرفته بود هم به حراج گذاشته شدند. فكر نمى كنم روح براندو از پول دوستى وارثانش چندان گله مند باشد. يادمان باشد براندو تا سال ها متهم بود كه مجسمه اسكار خود را فروخته و خرج خوشگذرانى هايش كرده است.
|
|
|
|