|
|
|
حلقه گمشده
|
|
|
بوى قرمه سبزى درتمام فضاى خانه پيچيده بود. مادرم از اينكه موفق شده بودم كار دومى براى خودم دست و پا كنم آنقدر خوشحال بود كه همه را براى ناهار دعوت كرده بود. همه سر سفره نشسته بودند و در حال خوردن و حرف زدن بودند. در همين لحظه يك دفعه خاله رو به من كردو گفت: - حالا كار دوم و درآمد جاى خود ولى تمام اينها به خاطر اين است كه روزى آستين بالا بزنى و ما شيرينى و شام عروسى تورا بخوريم. حالا كى قرار است اين اتفاق بيفتد بهروز جان؟ همه خنديدند. لقمه در گلويم گير كرد. به سختى آن را فرو دادم و گفتم: - شما را به خدا دست از سر من برداريد و از اين خوابهاى آشفته برايم نبينيد. خاله بدون اينكه تأمل كند گفت: - چرا عزيزم؟ سربازى ات را كه رفته اى. دو شغل و دو تا حقوق هم كه دارى. هيچ كس هم در خانه تان بزرگتر از تو نيست كه ازدواج نكرده باشد. پس نوبتى هم كه باشد نوبت خودت است. اگر غير از اين است كه مى گويم خب بگو. همه حرفهاى خاله را تأييد كردند. بابابزرگ به طرفدارى ازخاله گفت: - ببين پسرم همه ما هم وقتى مى خواستيم زن بگيريم از تو خيلى دستمان خالى تر بود. تازه يك شغل و يك درآمد ثابت هم نداشتيم. حالا تو كه ماشاءالله. قاشق ام را در بشقاب گذاشتم و گفتم: - قبول پدر بزرگ ولى كو دخترى كه بساز باشد. زمان شما دخترها با كم هم مى ساختند. من كه در اين زمانه دخترى را با اين شرايط نمى شناسم. خاله گفت: - اگر مشكل تو اين است. من آن را حل مى كنم. - قبول ولى خاله تو را به خدا آشى برايم نپزى كه يك وجب روغن بيندازد. هركس چيزى مى گفت و همه از حرفهاى او مى خنديدند. شادى كه دور سفره با حرف در مورد زندگى من برپا شده بود تا عصر ادامه داشت. *** عرق از سر و رويم مى ريخت. احساس مى كردم در يك فشار قوى گير افتاده ام. به سختى كلمات را پيدا مى كردم و آنها را كنار هم مى چيدم. ولى به محض اينكه جايى كم مى آوردم خاله ام مثل يك ناجى به كمك مى آمد. در مراسم خواستگارى متوجه شدم كه خواستگارى كردن آنقدرها هم كه من فكرش را مى كردم سخت نيست. آنقدر برخورد آنها خوب بود كه همان لحظه اول احساس كردم كه پاگير شده ام. همان جلسه اول قرار همه چيز را گذاشتند و من كه انگار روى ابرها راه مى رفتم وقتى به خودم آمدم كه مراسم خواستگارى تمام شده بود و ما خانه دختر را ترك كرده بوديم. خاله با كنايه گفت: - اى خدا واقعاً از قديم گفته اند از كسى كه مى گويد زن نمى خواهم بايد ترسيد. تازه نمى خواستى كه در جلسه اول اين قدر پيش رفتى؟ چقدر هول شدى پسر؟ ترسيدى از دستت بگيرند؟ هفته بعد بود كه مراسم نامزدى مان برپا شد. از شادى در پوست خودم نمى گنجيدم. باور نمى شد كه دخترى را كه هميشه در عالم خيال تصور مى كردم به اين سادگى ها به دست آورده باشم. مادرم براى اينكه مسائل شرعى رعايت شود اصرار داشت كه صيغه محرميت ميان ما در همان مراسم نامزدى خوانده شود. براى همين هم بود كه پدرم عاقدى را دعوت كرد و من و مينو به عقد هم درآمديم. مينو دخترى بود كه به نظر من خيلى ساده و صاف و پاك مى آمد. *** چند ماهى گذشت. به آغاز سال نو نزديك مى شديم. هر روز در تقويم روزشمارى مى كردم. صبح ها تا عصر به اداره مى رفتم و عصرها در آژانس به كار مشغول بودم و هرچه پول به دست مى آوردم روى هم جمع مى كردم. يك روز تصميم گرفتم بعد از چند ساعت كار به ديدن نامزدم مينو بروم. چند شاخه گل برايش خريدم و به خانه شان رفتم. زنم چند خواهر و برادر داشت و به نسبت ما كه كم جمعيت بوديم، خانواده اى شلوغ و پرجمعيت بودند. همين طور كه همه شان دورم را گرفته بودند نگاهم به ديوارهاى كثيف و چرك اتاقشان افتاد و با تعارف گفتم حاضرم خانه شان را بدهم كه رنگ كنند. مادر مينو تعارف مى كرد ولى وقتى شنيد كه مى گويم اگر قرار باشد مراسم عروسى ما اينجا برگزار شود با اين شرايط نمى شود قبول كرد كه خانه شان را نقاشى كنيم. براى اينكه هزينه كمترى بكنم و هر روز هم بتوانم چند ساعتى مينو را ببينم تصميم گرفتم كه خودم خانه شان را رنگ كنم. براى همين بود كه به كارم و رفتن به اداره كم توجهى كردم. چند بارى از اداره به من اخطار داده بودند ولى من هيچ توجهى به اين اخطارها نمى كردم. براى من همين كه در كنار مينو باشم و به كارى كه مى خواستم انجام بدهم، موفق مى شوم كافى بود. بالاخره فروردين ماه از راه رسيد. من در حال چيدن مقدمات عروسى مان بودم كه مينو گفت برادرش مى خواهد زن بگيرد و به نظر مادرم و همه ما او بر من ارجحيت دارد. با حرفهاى مينو متوجه شدم كه آنها به كمك من براى برگزارى مراسم آبرومندى براى پسرشان دل خوش كرده اند. مينو به من گفته بود كه برادرش دوستى دارد و او براى كمك به برادر او خيلى حرف زده است و از من خواست به گونه اى رفتار كنم كه او را جلوى خانواده اش روسفيد كنم. - كاش زودتر آمده بودى بهروز، الآن كوروش اينجا بود و با مادرم خيلى حرف زد. - در مورد چى؟ - مى گفت مادر ندارم. كسى را ندارم كمكم كند. كاش كمكم مى كرديد تا جايى را بگيرم و زنم را بياورم. با خنده گفتم: - حتماً مادرت هم قبول كرد. اين مادر تو با اين شرايط چند عروسى مى خواهد راه بيندازد؟ مينو گفت: - تو كه مادر مرا مى شناسى فوراً دلش به رحم مى آيد رفته سراغ همسايه ها و بالاخره يكى از آن ها را راضى كرده كه اتاقى به كوروش بدهد. براى يك لحظه احساس بدى پيدا كردم. - من از اين كوروش اصلاً خوشم نمى آيد. احساس مى كنم تمام حرف هايش دروغ است. زنم گفت: - اين چه حرفى است كه مى زنى. او دوست صميمى حسن است. چند سالى با هم در سربازى بوده اند و بعد از آن هم دوستى شان ادامه پيدا كرده است. يك وقت اين حرف را جلوى حسن نزنى كه ناراحت مى شود. - ولى من فقط از احساس خودم گفتم. به نظرم آدم صاف و ساده اى نيست. خودت هم قبلاً همين نظر را داشتى. يادت نيست؟ ... مدتى گذشت حسن زن گرفت. در اين ميان به طور ناخودآگاه احساس مى كردم كه با كوروش رقابت دارم ولى رقابتى كه پنهانى بود من به اين قضيه سعى مى كردم كه بهايى ندهم بالاخره او با زنش به نزديك خانه مادر زنم آمدند. يك روز تصميم گرفته بودم كه با مينو به گردش برويم. كوروش و زنش وقتى متوجه شده بودند كه ما مى خواهيم بيرون برويم پيشنهاد دادند كه همراه ما بيايند. در بين راه بود كه كوروش مرا به گوشه اى كشيد و گفت: - وضع مالى ام خيلى خراب است اگر بتوانى مقدارى پول به من قرض بدهى لطف بزرگى به من كرده اى. قبول كردم و پنهان از زنم مقدارى پول به او دادم. در بيرون هم هرچه خرج كرديم را به عهده گرفتم. موقع جدا شدن و خداحافظى نمى دانم براى چه به او گفتم: - اگر مشكلى داشتى روى من حساب كن! وقتى با مينو تنها شديم و به طرف خانه راه افتاديم شروع به بدخلقى كرد. با اصرارهاى من بالاخره گفت: - پس كى مى خواهى عروسى بگيرى؟ - قرارمان كه براى چند ماه ديگر بود. كمى مشكل مالى دارم. آنقدر اخم كرد كه گفتم: - هر طور تو بخواهى. - پس فردا بيا دنبال لباس و كارت دعوت و خريد برويم. پدر و مادرم خوشحال بودند. هيجان زيادى داشتم و اين هيجان و خوشحالى مرا هر كس كه مى ديد با كنايه و خنده تاريخ عروسى را مى پرسيد. داريوش را چند بارى ديده بودم. او مى گفت: - اگر كار دارى بگو كه مضايقه نمى كنم. چند روزى به عروسى مانده بود. مادر زنم با صداى گرفته اى از پشت تلفن گفت: - بهروز خان با پدر و مادرت بايد يك سر بيايى اينجا. اين اولين بارى بود كه او اينگونه با من حرف مى زد. با تعجب گفتم: - چى شده مامان؟ بدون اين كه جوابم را بدهد گوشى را قطع كرد. به پدرم تلفن زدم و همه چيز را به او گفتم قرار شد با مادرم به خانه مينو بروند و من هم از اداره به آنجا بروم. به خانه مادر زنم كه رفتم متوجه شدم شرايط مثل قبل نيست. - مينو كجاست؟ - خوابيده. سردرد دارد. - حالا كجاست؟ مادر زنم گفت: -بنشين. براى چه گفته اى كه از نظر خانوادگى بالاتر از ما هستى. چرا گفته اى كه مينو به تو نمى خورد. چرا گفته اى از من كار كشيدند و خانه شان را رنگ كردم و آبرويشان را خريدم. از شنيدن اين حرف ها يكه خوردم. - دروغ است. اين حرف ها را چه كسى گفته است. با اصرارهاى من بالاخره متوجه شدم كه كوروش اين حرف ها را زده است. مادرزنم حلقه را جلوى من گذاشت. - صيغه تان را هم بايد به زودى فسخ كنيد. هرچه حرف زدم هرچه پدر و مادرم دليل آوردند فايده اى نداشت و ندارد. چند بار به سراغ كوروش رفتم ولى نيست. دلم آرام نمى گيرد. من مينو را دوست دارم و نمى توانم براساس يك دروغ و حرفى كه نزده ام زندگى ام را از هم بپاشانم. مادرم مى گويد: - همين بهتر كه قبل از عروسى همه چيز برايمان روشن شد و آن ها را شناختيم. زن كه قحط نيست يكى ديگر! اما من نمى توانم از مينو جدا شوم. او را دوست دارم و نمى دانم چه كار كنم. شما را به خدا راهنمايى ام كنيد تا بهترين راه را انتخاب كنم. *** اين داستان براساس زندگى آقاى جعفر-م نوشته شده است.
پاسخ كارشناسى
ماجراى مردى كه پيش از مراسم ازدواج با مخالفت همسر و مادر او مواجه شده است پاسخ كارشناسى از: دكتر فربدفدائى- روانپزشك هدف نه تنها راهنمايى شما براى گزينش بهترين راه، بلكه پيشگيرى از موارد مشابه براى خوانندگان ارجمند است. در نامه شما در چند جا ديدگاه منفى كه به وضعيت مالى خانواده نامزدتان داشته ايد ابراز شده است، از جمله: «ديوارهاى كثيف و چرك اتاقشان»، «توصيه براى رنگ كردن خانه آنان و ابراز اينكه اگر قرار باشد مراسم عروسى، اينجا برگزار شود با اين شرايط نمى شود»، يا: «آنها به كمك من براى برگزارى مراسم آبرومندى براى پسرشان دلخوش كرده اند.» آيا گمان نمى كنيد در موارد ديگرى هم دانسته يا نادانسته، مستقيم يا غير مستقيم به تفاوت شرايط مالى اشاره كرده باشيد و همسر و مادرش را رنجانده باشيد؟ در بخش هاى ديگرى از نامه خود به احساسات مفنى نسبت به دوست برادر زن خويش اشاره كرده ايد در حالى كه هيچ توجيهى براى اين ديدگاه منفى ارائه نكرده ايد. احساس رقابت خود را با اين شخص بيان كرده ايد كه البته دليلى براى آن هم متذكر نشده ايد. آيا اين احساسات نمى تواند سبب واكنش منفى طرف مقابل شود؟ شما و خانواده اتان روى امكانات مالى به عنوان عمده ترين پيش شرط ازدواج تأكيد داشته ايد در حالى كه پختگى عاطفى از آن مهم تر است. شما بدون آنكه تعمدى داشته باشيد از پول براى كسب جايگاه بهتر بين اطرافيان خويش خواسته ايد استفاده كنيد كه اين امر واكنش مورد انتظار شما را در ديگران پديد نياورده است. حتى موضوعات ساده اى نظير برعهده گرفتن خرج يك گردش ساده را به شكل يك فداكارى عمده بيان كرده ايد. شما توجهات مادر زن نسبت به پسر و دوست پسرش را به مفهوم از دست دادن توجه او نسبت به خويش تعبير كرده ايد و واكنش هاى ناپخته اى نشان داده ايد. ديدگاه مردم نسبت به فرد در طول زمان شكل مى گيرد و هيچ گاه صرفاً گفته هاى دروغ يك نفر باعث تغيير ديدگاه ديگران نمى شود. به نظر مى رسد اكثر آنچه مادر زن به عنوان نقل قول از دوست پسرش راجع به گفته هاى شما بيان كرده است در واقع ديدگاه هاى شما باشد كه بارها به طور مستقيم و غير مستقيم مطرح كرده ايد. اگر دوست برادر زن شما در اين ماجرا نقشى داشته باشد، يك نقش فرعى و كم اهميت است. مشكل را در خود جستجو كنيد. شما نياز به پختگى عاطفى بيشترى داريد. اشتباهات خود را بپذيريد و تمايل قلبى خويش را براى عدم تكرار آنها بيان كنيد. اگر همسر شما و خانواده او پذيرفتند بازهم همه چيز پايان نيافته است. بلكه بايدكوشش درجهت بهترشدن را ادامه دهيد. اگر هم نپذيرفتند توجه كنيد كه ازدواجى كه برپايه خواست هر دو طرف نباشد مشكلات بيشترى را به بار خواهد آورد. شما به مدتى طولانى براى ارزيابى خود و تلاش به سوى نيل به پختگى عاطفى نياز داريد.
|
|
|
|
|