|
|
|
گزارش از يك گروه نقاش
|
|
|
|
|
|
|
گزارش از يك گروه نقاش
به قرمزى من، به سبزى زن
|
|
|
ساناز اقتصادنيا پررنگ ترين تصويرى كه از يك نمايشگاه نقاشى در ذهن دارم، مربوط است به فيلم «هامون » ساخته داريوش مهرجويى. سكانس نمايشگاه نقاشى مهشيد با حضور يك عالمه آدم ريز و درشت كه براى تماشاى نقاشى هاى او آمده بودند و البته با حضور «عظيمى» كه براى خريد تابلوهاى نقاشى مهشيد، چك ميليونى مى كشيد. نمايشگاه نقاشى اى كه هفته گذشته در گالرى «هفت ثمر» برگزار شده است البته كلى با آن تصوير ذهنى من از نمايشگاه فرق مى كند. اينجا، پنج دختر جوان دور هم جمع شده اند و در قالب يك گروه و با موضوعى مشترك هر كدام هفت يا هشت اثر را روى ديوارهاى گالرى به نمايش گذاشته اند. نمايشگاه خلوت است و هر كس كه از پله هاى گالرى پايين مى آيد، چند جفت گوش تيز مى شود تا ببيند چه كسى آمده است و درباره نقاشى ها چه مى گويد. چند جفت چشم، نگاه هايى را كه از روى آثار مى گذرند، با دلهره تعقيب مى كند. آنها دلخوشند به همين آمد و رفت ها، هر چند كوتاه. من، زنم همه شان شاگردان يك استادند: كريم نصركه حدود سه سال (بعضى كمتر و بعضى بيشتر) است به آنها آموزش نقاشى مى دهد. اين پنج نفر (الهام جلايى، ساره يعقوبى، ندا ملكى جو، پريا دره، زينب چاوشى) تصميم مى گيرند با هم باشند و با هم يك گروه نقاشى به نام تصوير تشكيل دهند و با شكل گيرى اين گروه موفق مى شوند اولين نمايشگاهشان را هم برگزار كنند. نمايشگاهى با موضوع «من» يا.... «زن». زينب مى گويد: «زن». ندا تذكر مى دهد كه موضوع نمايشگاه «من» است نه «زن». زينب مى خندد كه: «خوب من، زنم ديگه.» اين «من» ها يا «زن»ها همه جا هستند و در همه حالتى. يكى آرام نشسته و ساكت، يكى آواز مى خواند، ديگرى در آغوش مى گيرد و آن يكى در آغوش گرفته شده است... «خواستيم خودمان هم در نقاشى هايمان ديده شويم. فكرهايمان و روحياتمان» كارهاشان خيلى قديمى نيست. مربوط به همين يكى دو سال اخير است. مى گويند :« در اين مدتى كه همديگر را مى شناسيم هميشه مى خواستيم با هم نمايشگاه بگذاريم اما برگزارى اولين نمايشگاه آن هم تنها خيلى كار سختيه. وقتى از نظر كارى به مرحله مشتركى رسيديم تصميم گرفتيم گروه تصوير را تشكيل دهيم.» بارزترين خصوصيت گروه تصوير اين است كه به غير از «پريا دره» كه فارغ التحصيل رشته گرافيك است و در اين زمينه كار مى كند رشته هيچ كدام از بچه ها نه ربطى به همديگر دارد و نه ربطى به نقاشى. ساره حسابدار يك شركت خصوصى است، زينب پرستارى خوانده و الآن هم مشغول به كار در بيمارستان است. ندا هم در دانشگاه رياضى خوانده ودر حال حاضر هم طراحى وب سايت مى كند. الهام ماماست اما ترجمه زبان انگليسى مى كند. الهام جلايى ميان بچه ها نيست. چند روزى است غيبت دارد. عذرش موجه است. روز اول برگزارى نمايشگاه مصادف شده با روز عقد او. الهام سرگروه است چون: «وقت آزادترى دارد. نسبت به بقيه هم توانايى پيگيرى بيشترى دارد. قدرت مديريتش هم از همه ما بيشتر است.» بهانه اى براى ديده شدن نمايشگاه خلوت است. نشسته ايم دور هم و با دل استراحت حرف مى زنيم. ليست قيمت ها را نگاهى مى اندازم. صد هزار تومان، دويست هزار تومان... از آنهايى مى گويند كه سر قيمت تابلو چانه مى زنند. بعضى هايشان معتقدند قيمت تابلو انقدر بايد پايين باشد كه هر كسى توانايى خريد آن را داشته باشد و بعضى هاى ديگر هم حاضر نيستند حتى يك هزارى ناقابل از قيمت اصلى پايين بيايند. پريا: «من حاضر نيستم قيمت را خيلى پايين بياورم. شايد اين بار چون اولين نمايشگاهمان است كمى سر قيمت ها كوتاه بيايم ولى فكر مى كنم همه ما اگر تجربه مان بيشتر و كارمان بهتر شود، حاضر نيستيم قيمت تابلويمان را پايين بياوريم.» زينب: «ولى من دوست دارم كارم در خانه همه آدم ها باشد. چرا فقط توى گالرى يا خانه آدم هاى پولدار؟ به نظرم بايد قيمت ها را پايين بگذاريم تا همه توانايى خريد داشته باشند.» ساره: «من اصلاً حاضر نيستم قيمت را ارزان كنم. چون نمى شود روى كار هنرى قيمت گذاشت. قيمت فقط بهانه اى است براى عرضه اثر.» ندا: «ببينيد! ديده شدن كار براى ما خيلى اهميت دارد. فكر مى كنم در اين شرايط هديه دادن كارهايمان بهتر است تا چانه زدن سر قيمت.» ساره: «چطور براى همه چيز زندگى از لباس و خوراك و فرش و چيزهاى ديگر هزينه مى كنند اما حاضر نيستند تابلو را با قيمت خوب بخرند؟» زينب: «اما ما با قيمت بالا نمى توانيم فرهنگ سازى كنيم.» يك گروه با اين همه اختلاف نظر؟ با اين همه رأى مختلف؟ پس همكارى آنها چطور اين همه مدت دوام آورده و از هم نپاشيده است؟ «ممكن است كه اختلاف نظر داشته باشيم اما هيچ وقت ساز مخالف نمى زنيم. حتى براى قيمت هم به توافق رسيده ايم. ما در گروهمان قانون داريم. يكى از قانون هايمان هم اين است كه اگر سه نفر در گروه به كارى راضى باشند، آن دو نفر ديگر هم حتى اگر در جريان امور نباشند راضى اند.» كولاژتان عالى است از پله ها صدايى مى آيد. كسى آمده است. زينب سرك مى كشد. بدوبدو برمى گردد كه: «بچه ها! استاد آصف آمده و دارد كارها را مى بيند.» يكهو بلند مى شوند و خوش آمدگويان به سمت استاد مى روند: «رسم نيست استاد به ديدن كار شاگرد و دانشجو بيايد. خيلى به ما لطف كردند.» وحيد آصف، نقاش و استاد دانشگاه هاى سوره و علمى - كاربردى است. نقاشى ها را با دقت مى بيند و مى گويد: «مثل اينكه موضوع كارتان در زمينه زن است. از لحاظ رنگ كارتان خيلى فقير و ضعيفه. اما كارهاى كولاژتان عالى است. نشان مى دهد كه رنگ را مى شناسيد اما روى تركيب رنگ خيلى كار نكرده ايد.» به يكى از تابلوها اشاره مى كند. ساره مى گويد: «چه جالب! الآن كه شما گفتيد من توجه كردم. قبلاً اصلاً حواسم به اين قضيه نبود.» به سمت مهمان تازه وارد مى روم و از هيجان دخترها هنگام آمدن او مى گويم و اينكه رسم نيست و ... در كيفش را باز مى كند: «داخل اين كيف را نگاه كنيد. پر از آدرس است. آدرس تمام نمايشگاه ها و گالرى ها. همه فكر مى كنند كيفم پر از پوله اما همه اش آدرس است و كارت دعوت. اين علاقه ذاتى من است، چون هنوز خودم را دانشجو مى دانم و احساس مى كنم كمبودهايى دارم كه با ديدن اين كارها جبران مى شود. علاقه اين بچه ها آدم را سر شوق و ذوق مى آورد.» پريا مى گويد: «استاد نظرتان درباره كارهاى من چيه؟» ميان حرف هايشان، آرام سرى به نشانه خداحافظى تكان مى دهم و به سمت پله ها مى روم. همزمان با خروج من كسى وارد مى شود. زينب دوباره سرك مى كشد. صدايش را مى شنوم كه به بقيه خبر مى دهد: «بچه ها استاد...»
|
|
|
|
|
دنبال چه مى گردى؟
- من دنبال يك آهنگساز مى گردم. برادرم شعر نو مى گويد و دلم مى خواهد براى شعرهايش آهنگ ساخته شود. فريد عظمتى fazemati@ yahoo.com - من دنبال دوست دوران كودكى ام در دبستان كويت در سال هاى ۶۷ و ۶۸ مى گردم به نام راضيه دبى. او الان بايد ۲۴ ساله باشد. زينب كريمى Kimiya_zrsh @ yahoo.com - دنبال كسى هستم كه فوق ليسانس ارتباطات داشته باشد و مايل باشد كه به من كمك كند. نيوشا ملكى yahoo.com Sevda562000@ - دنبال دوستى قديمى به نام سجاد شجراتى زاده مى گردم كه خانه شان اهواز است و دوران راهنمايى (۷۸-۷۶) در مدرسه شهيد مجدزاده با هم بوديم ولى از آن موقع به بعد ديگر او را نديدم. امير ۱۹ ساله از اهواز @ yahoo.com Amiroo_mehre65 - به دنبال مسافر گمشده ام، دوست خوبم بهرام هستم. او متولد ۲۰ آبان ۱۳۵۶ و ساكن سارى است. شهاب شادنيا Shadniya @ gmail.com - به دنبال دانشجويان رشته شيلات، ورودى سال ،۱۳۷۴ دانشكده دربند (دانشگاه آزاد) مى گردم. محمد اسكندرى بن چنارى Bonchenari @ yahoo.com - ميان ما سرگردانى بيابان هاست. بى چراغى شب هاست. ميان ما هزار و يك شب جست وجوهاست. بيشتر از همه وقت و دشوارتر از همه جا احساس مى كنم در اين «مثنوى» بزرگ طبيعت «مصراعى» ناتمامم و بودنم در انتظار يك «بيت» شدن است. ديرگاهى است بودن من بى مخاطب مانده است. اگر كسى هست كه چون من دنبال مخاطبى براى تكميل مصراع اين مثنوى مى گردم، اگر كسى هست كه چون من در جست وجوى آفتاب است، من را بى خبر نگذارد. سايه كبيرى Saye_donbale-aftab @ yahoo.com - من دنبال يكى از دوستانم به نام سپيده جعفرى مى گردم. ما در پيش دانشگاهى آئين تربيت واقع در اكباتان همكلاس بوديم. اما چيزى حدود شش هفت سال است كه از او بى خبرم. اگر كسى از او خبرى دارد لطفاً به من اى ميل بزند. طيبه جلالى Tayebe_jalali @ yahoo.com
|
|
|
|
|