پنجشنبه ۲۳ تير ۱۳۸۴ -
Thu, Jul 14, 2005
تاريخ
۳۱۹۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
رويدادهاى مهم تاريخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
همبستگى «افسران آزاد»
چگونه آغاز شد!
219687.jpg
گروه پژوهشهاى تاريخى
زيرنظر : محسن ميرزايى
دنباله كودتاى افسران آزاد
«پيتر منسفيلد» در كتاب معروف خود به نام «ناصر» كه در سال ۱۳۵۰ توسط آقاى محمدرضا جعفرى به زبان فارسى ترجمه شده است درمورد چگونگى تشكيل گروه «افسران آزاد» مى نويسد:
«با شروع جنگ جهانى دوم از سوى دولت بريتانياى كبير و همپيمانان آن دولت ،(متفقين) نيروهاى فراوانى از مليت هاى مختلف در سرزمين مصر مستقر شدند.ارتش مصر به ظاهر در شمار متفقين بود، ليكن از آنجا كه انگلستان سرزمين مصر را به زور تحت الحمايه خود كرده بود، نظاميان آن كشور مانند ساير مصريان از حضور نيروهاى نظامى بريتانيا درمصر ناراضى و خشمگين بودند و چون ارتشيان مصر در اواخر قرن نوزدهم ميلادى به رهبرى «عرابى پاشا» با نيروهاى نظامى انگلستان جنگيده بودند از اين رو بناچار انگليسى ها از تجهيز و اصلاح ارتش مصر بيم داشتند. با وجود اين براى تربيت نيروى كافى كار آزموده، براى نخستين بار در شهر قاهره يك دانشكده نظامى تأسيس شد.
تمامى افسران جوانى كه كودتاى ۱۹۵۲ مصر را رهبرى كردند از فارغ التحصيلان اين دانشكده بودند. اسامى گروه افسران كودتاگر كه بعدها «گروه افسران آزاد» ناميده شدند از اين قرار بود:
جمال عبدالناصر - كمال الدين حسين - عبدالحكيم عامر - حسن ابراهيم - عبدالمنعم عبدالرئوف - صالح جمال سالم - عبداللطيف بغدادى - خالد محى الدين و انورالسادات.اين افسران در سال ۱۹۴۹ م همپيمان شدند و در سال ۱۹۵۲ زمام امور مصر را به دست گرفتند. برجسته ترين اين افسران جمال عبدالناصر بود.
«عبدالناصر» در آغاز داوطلب ورود به دانشكده افسرى بود اما درمصاحبه با افسران ارشد به دليل آن كه اقرار كرده بود در تظاهرات ملى سال ۱۹۳۵ شركت داشته، از ورود به دانشكده نظامى محروم شد و به ناچار در دانشكده حقوق مشغول به تحصيل گرديد.
در ماه مارس ۱۹۳۷ ازسوى وزارت جنگ مصر اعلام شد كه ۴۴ دانشجوى جديد براى دانشكده افسرى پذيرفته مى شود. ناصر اين بار به سفارش يكى از افسران ارشد ارتش براى تحصيل در دانشكده افسرى پذيرفته شد.ناصر در دانشكده افسرى با جوان لاغر بلندبالايى دوست شد كه «عبدالحكيم عامر» نام داشت. بچه هاى دانشكده افسرى عبدالناصر را با عنوان «جيمى» و عبدالحكيم عامر را به خاطر علاقه زياد او به خواندن سرگذشت هاى پرحادثه «رابينسون» صدامى كردند.
«جيمى» در دانشكده افسرى به خاطر نمره هاى خوب سرجوخه شد و بعد از آن «سرجوخه جيمى» ناميده شد.
دوره آموزشى دانشكده افسرى سه سال بود ولى در سال ۱۹۳۸ به خاطر نياز مبرم ارتش مصر به افسران جديد درس ها را فشرده تدريس كردند و «سرجوخه جيمى» بعد از ۱۶ ماه تحصيل با معدل ۷۱ از صد فارغ التحصيل شد.
نمره هاى «ناصر» در دروس علوم و رياضى و مديريت و تاريخ نظامى و «سازمان ملى »كه بعدها «ناسيوناليزم عربى» ناميده شد عالى بود. ناصر ضمن تحصيل زبان انگليسى را هم به خوبى فراگرفته بود و كتاب هاى موردعلاقه خود مانند زندگى نامه ناپلئون، بيسمارك و آتاتورك، اسكندر كبير و چرچيل را به زبان اصلى مى خواند.بدين ترتيب جمال عبدالناصر پس از گذراندن آخرين امتحانات با درجه ستوان دومى مأمور پادگان «منكاباد» شد و محل مأموريت او با خانه پدريش فاصله زيادى نداشت.
جمال عبدالناصر و «عبدالحكيم عامر» در اين پادگان با ستوان «انورالسادات» و ستوان «زكريا محى الدين» آشنا شدند و درآن زمان اين چهارتن كه در سال هاى بعد ازمهره هاى اصلى كميته «افسران آزاد» بودند بيست ساله بودند.باتوجه به غرور ايام جوانى و افكارى كه در سر اين ستوان دوم ها بود، در برخورد با افسران مافوق انگليسى خود، با تكبر و بى اعتنايى رفتار مى كردند.هر عصر و هرشب گفت وگوى پايان ناپذير آنها درباره مصر و آزادى ميهنشان دورمى زد. انورالسادات خاطره نخستين برخوردش را با جمال عبدالناصر چنين بيان مى كند:
«... شبى از شب هاى زمستان سال ،۱۹۳۸ ما دردامنه كوههاى «جبل الشريف» سرگرم تهيه شام اندكى بوديم. من ستوان گردان پياده نظام بودم و زكريا محى الدين واحمدانور و چندافسر ديگر با ما بودند.
آن شب بر فراز آتشى كه برافروخته بوديم عدسى و شكر مى پختيم زيرا مى خواستيم سالروز تولد جمال عبدالناصر را جشن بگيريم. به مناسبت آن شب مقدارى بلوط هم خريده بوديم. وقتى كه ما به شوخى و خنده سرگرم بوديم جمال با لحن آرام و هميشگى اش گفت: «بياييد كارى كنيم كه خاطره امشب در يادمان زنده بماند. بگذاريد امشب تاريخ ايجاد برادرى حقيقى بين ما باشد. به شما اطمينان مى دهم كه با اين روح همكارى، به يارى خداوند، برتمام دشوارى ها پيروز خواهيم شد.»
آن شب نخستين برخورد راستين من و جمال بود. پيش از آن بارها او را ديده بودم ولى ازاو چندان خوشم نمى آمد زيرا حتى هنگامى كه همه مى خنديدند او بازهم ساكت و آرام بود و هميشه درخودش فرو مى رفت. بارها كوشيده بودم پى ببرم كه درفكرش چه مى گذرد. روزى در« منكاباد» فهميدم كه او از مرخصى هفتگى اش استفاده نكرده است و در سربازخانه پيش يكى از دوستان بيمارش كه نمى خواست تنها باشد، مانده است. از آن روز دوستى من و او آغاز شد.
ناصر و عبدالحكيم عامر در سال ۱۹۳۹ داوطلبانه مأمور سودان شدند. سرزمين سودان را امپراتور عثمانى به «محمدعلى كبير» مؤسس سلطنت خديوى مصر بخشيده بود يعنى محمدعلى پاشا از سوى امپراتورى عثمانى نايب السلطنه مصر و سودان بود.
در سالهاى بعد هنگامى كه انگليس با سركوب قيام ارتش مصر به رهبرى «عرابى پاشا» آن سرزمين را با نيروهاى نظامى خود اشغال كرد، سرزمين سودان نيز گرفتار اشغال نظامى شد و با وجود آن كه تمام اختيارات در دست فرمانروايان سياسى و نظامى انگليس بود ولى به صورت ظاهر گفته مى شد كه سودان مشتركاً توسط مصر و انگليس اداره مى شود.
ستوان عبدالناصر در مدت خدمت خود در سودان به تفريحات معمول ساير افسران دلبستگى نداشت. بيشتر اوقات او صرف نگهدارى حيوانات مى شد. ناصر ميمون بزرگى داشت كه آن را در اتاق خود نگهدارى مى كرد.
ايام خدمت ناصر در سودان مصادف بود با سرايت آتش جنگ جهانى دوم به شمال آفريقا.پيش از آنكه جنگ جهانى دوم آغاز شود انگليسيها بيش از نيم ميليون قواى نظامى از مليت هاى مختلف در مصر مستقر كرده بودند.
ازسوى ديگر نيروهاى ايتاليايى از ليبى و صحرا به سوى خاك مصر سرازير شده بودند و در سال هاى بعد فيلد مارشال رومل سردار نابغه آلمانى نيز به ايتاليايى ها پيوست و تا نزديك قاهره پيشروى كرد.
در آن روزها اوضاع سياسى مصر بسيار حساس و پيچيده بود.
هردوطرف جنگ«متفقين » و «محور» در مصر هوادارانى داشتند ونظريه ها مختلف و متفاوت بود. گروهى از جاه طلبى هاى موسولينى و هيتلر هراسناك بودند و گروهى ديگر اميدوار بودند كه سرانجام نيروهاى آلمان نازى وايتالياى فاشيست پيروز شوندو انگليسها را از خاك مصر بيرون كنند.
طرفداران آلمان در ارتش نيز طرفدارانى داشتند. «انورالسادات» هنگامى كه عبدالناصر و عبدالحكيم در سودان بودند يك سازمان مخفى به طرفدارى از آلمان را در ارتش مصر ايجاد كرده بود و درحقيقت رهبر سازمان مخفى آلمانوفيل هاى ارتش مصر بود.
در آن روزهاى پرتنش كه ارتش متفقين و دول «محور» در خاك مصر رودرروى هم قرار گرفته بودند، طرفدارى از آلمان نازى در ميان سياستمداران ، ارتشيان و طبقات مختلف مصر روزافزون بود.
حتى فاروق و نخست وزير مصر (على ماهر پاشا) معتقد بودند كه مصر براى حفظ استقلالش بايد همپيمان آلمان باشد و اين طرز تفكر به خاطر آن بودكه نيروهاى ارتش آلمان در تمامى جبهه ها پيروز بودند و هنوز در جبهه هاى جنگ علائمى كه نشانه شكست «دول محور » باشد مشاهده نمى شد.در ارتش مصر نيز علاوه بر افسران جوان چندتن از ژنرال هاى مشهور نيز چنين طرزتفكرى داشتند. مهم ترين آنها ژنرال «عزيزالمصرى» بود كه بى محابا از آلمان طرفدارى مى كرد و كار به جايى رسيد كه چرچيل شخصاً خواستار بركنارى و بازنشستگى او شد. اين ژنرال از ناسيوناليست هاى عرب بود، وى در سال ۱۹۰۱ م از دانشكده افسرى استانبول فارغ التحصيل شد و در ارتش امپراتورى عثمانى وارد خدمت گرديد. در جنبش «تركان جوان» كه درحقيقت نهضت مشروطه خواهى تركان بود از اعضاى فعال اين حركت انقلابى به شمار مى رفت.
وى در سالهاى ۱۹۱۳ م ( يك سال پيش از آغاز جنگ جهانى اول) يك كميته مخفى از افسران عرب ارتش امپراتورى عثمانى تشكيل داد كه هدف آن تشكيل يك امپراتورى مسلمان عربى از تمامى كشورهاى عرب زبان خاورميانه بود.«عزيزالمصرى» به زودى دستگير و محكوم به اعدام شد، ليكن حكم اعدام وى به تبعيد وى از خاك عثمانى تغيير كرد و راهى سرزمين مصر گرديد.در آغاز جنگ جهانى اول انگليسها براى مبارزه با عثمانى به او پيشنهاد همكارى دادند. او اين تقاضا را نپذيرفت ليكن هنگامى كه «شريف حسين» فرمانرواى حجاز با هدف ايجاد يك امپراتورى عربى با امپراتور عثمانى وارد جنگ شد، عزيزالمصرى بدانها پيوست و مدتى رئيس ستاد ارتش عرب بود و با «لورنس » معروف همكارى مى كرد. متفقين در پايان جنگ وعده هاى خود را از ياد بردند و از تشكيل يك امپراتورى عرب به خلافت «شريف حسين » منصرف شدند ، «عزيزالمصرى» سرخورده به مصر بازگشت و تا زمان كودتاى مصر در سياست آن كشور نقش فعالى داشت.
ناگفته نماند كه «ملك فؤاد» تربيت فرزندش فاروق را به اين انقلابى كهنه كار سپرد و پاره اى از جهت گيرى هاى ملى و مردمى فاروق در آغاز سلطنت تحت تأثير تعليمات «عزيزالمصرى» بود.بدين ترتيب «عزيزالمصرى» در نظر مردم مصر سمبل ناسيوناليزم و مقاومت در برابر اشغالگران خارجى بود و همان طور كه اشاره كرديم فعاليت هاى ضدانگليسى او موجب بركنارى او از مقامات سياسى و نظامى شد.
219702.jpg
« عزيزالمصرى» بعد از بازنشستگى نيز به اقدامات ضدانگليسى خود ادامه مى داد و تشكيل كميته مخفى افسران جوان طرفدار آلمان در ارتش به رهبرى انورالسادات در ارتباط با عزيزالمصرى بود. انورالسادات به همين اتهام دستگير و محاكمه شد. اتهام ديگر «انورالسادات» اين بود كه با فرماندهى نيروهاى «محور» در ليبى تماس گرفته است.
تأثير حوادث روز چهارم فوريه بر افسران انقلابى مصر
روز چهارم فوريه ۱۹۴۲ يكى از روزهاى تاريخى مصر است زيرا دراين روز اتفاقى افتاد كه افسران جوان مصر را تكان داد و در همان روز تصميم گرفتند كه كارى بكنند و مصر را از آن وضع نابسامان نجات بخشند.
درماه فوريه ۱۹۴۲ مصر در شرايط بسيار حساسى بود، «فيلد مارشال رومل» در صحراى ليبى با در هم شكستن نيروهاى ايتاليايى و انگليسى هر روز پيروزى تازه اى به دست مى آورد و انتظار مى رفت كه نيروهاى محور به زودى به قاهره برسند . در چنين شرايطى دولت انگلستان كه مصر را به زور اشغال كرده بود از شورش و قيام ميهن پرستان مصرى مى ترسيد، لذا در سياست هميشگى خودكه مبارزه بامليون و سركوب «حزب وفد» بود، تجديدنظر كرد و صلاح خود را در آن دانست كه «وفدى»ها خود حكومت را به دست گيرند و انگلستان به هنگام حمله نهايى «رومل» به خاك مصر با مشكلات داخلى روبرو نباشد. اما فاروق كه به «حزب وفد» خوشبين نبود با تشكيل كابينه توسط «نحاس پاشا»به شدت مخالفت مى كرد و مقاومت فاروق بحران بزرگى را به وجود آورده بود كه در شرايط آن روز به زيان مصالح بريتانياى كبير بود لذا دولت انگلستان بامحاصره كاخ فاروق به پادشاه مصر اخطار نهايى داد.سفير كبير انگلستان درمصر بعد ازظهر روز چهارم فوريه ۱۹۴۲ به همراه فرمانده نيروهاى انگليسى مقيم مصر و اسكورتى از تانكها ،كاخ عابدين را محاصره كردند . سفير كبير وارد كاخ شد و اولتيماتومى تسليم شاه كرد. دراين التيماتوم به فاروق اخطار شده بودكه يا بايد فرمان نخست وزيرى « نحاس پاشا» را امضا كند يا از تاج و تخت مصر صرفنظر نمايد. بدين ترتيب فاروق به ناچار تسليم شد و اين واقعه كه نمونه كامل مداخلات خارجى در مقدرات مردم مصر بود ،مردم مصر از جمله افسران جوان را تكان داد. ستوان يكم «جمال عبدالناصر » با شنيدن خبر اين واقعه به يكى از دوستانش چنين مى نويسد:
«وقتى كه نامه تو را خواندم نزديك بود از شدت خشم منفجر شوم ولى در برابر «عمل انجام شده»اى كه بى چون و چرا به آن تن در داديم، چه مى توانيم كرد؟ به گمان من امپرياليسم تنها يك راه دارد و آن هم تهديد ماست. اگر انگلستان در آن هنگام احساس مى كرد عده اى مصرى حاضرند جان خود را فدا كنند، بى شك مانند هميشه عقب مى نشست. اين واقعه ارتش را تكان داده تا امروز صحبت افسرها تنها بر سر اين بود كه چگونه تفريح كنند ولى اكنون از فداكارى و ايثار جان براى حفظ شرف و افتخار سخن مى گويند.
آنها از اينكه حتى دستشان را بلند نكردند پشيمانند. گروهى خواستند واكنش نشان دهند و انتقام بگيرند ولى خيلى دير شده بود. دل همه از تلخى و تأثر سرشار است. اين واقعه، اين ضربه، به گروهى جان تازه بخشيد. به آنها فهماند كه «چيزى» به نام شخصيت دارند و بايد از آن دفاع كنند. اين خود درسى بود. ولى درسى تلخ.»
«پيتر منسفيلد» در كتاب معروف خود به نام «ناصر» مى نويسد:
در سپتامبر سال۱۹۴۲ جمال عبدالناصر به درجه سروانى ارتقا يافت و اندكى پس از آن به مصر بازگشت. او كه در ايام فراغتش در سودان، علوم و تاريخ نظامى را مطالعه كرده بود، در فوريه سال۱۹۴۳ در دانشكده نظامى، همان محلى كه چهار سال قبل در آن تحصيل كرده بود به آموزش پرداخت. عبدالناصر از همان موقع با ديگر افسران جوان و ميهن پرست تماس گرفت و هسته مركزى تشكيلاتى مخفى را در ارتش پايه گذاشت و ضمناً خود را براى ورود به دانشگاه عالى نظامى آماده كرد، ورود به اين دوره بسيار دشوار بود و همه بر سر آن با يكديگر رقابت مى كردند.
در نوامبر سال۱۹۴۴ انورالسادات از بازداشتگاهش گريخت، اما ناچار بود در محلى پنهان شود و از آن پس سروان ناصر محور اصلى نهضت شد. واحدهاى قسمت هاى مختلف با او تماس گرفتند اما تنها او و دوست صميمى اش عبدالحكيم عامر نام همه اعضاى نهضت را مى دانستند. «خالدمحى الدين» به وضوح شرح مى دهد كه چگونه در نخستين برخورد مجذوب جمال عبدالناصر شده است. در روزى از روزهاى آخر سال۱۹۴۴ خالد و يكى از دوستان نظامى اش كه در يكى از نهضت هاى پنهانى ارتش نيز با او همگام بود با يكديگر قدم مى زدند كه دوستش به او گفت كه با افسر ديگرى از اعضاى نهضت وعده ملاقات دارد و پيشنهاد كرد كه خالد نيز همراه او برود. او خالد را به خانه اى در آن نزديكى برد و او را به سروان ناصر معرفى كرد و ناصر، گرم و صميمانه او را پذيرفت. محى الدين تعريف مى كند كه رفتار فوق العاده ناصر باعث مى شد كه مهمان، خانه او را خانه خودش بداند. جمال آنها را به اتاق ناهارخورى برد و آنجا با لحن آرام و مخصوص به خودش درباره سازمان مخفى و هدف هاى آن صحبت كرد. خالد حس كرد كه با شخصى نيرومند و مصمم و با اراده كه تا هر مسأله اى را از تمام جهت ها بررسى نكند تصميم نمى گيرد، روبرو است.
اما در آن زمان تنها افسران ارتش به فكر انقلاب نبودند بلكه جمعيت «اخوان المسلمين» كه در پايان دهه ۱۹۲۰ به رهبرى عالى «شيخ حسن البنا» در اسمعيليه پايه گذارى شده بود، نيز درصدد انقلاب بود. شيخ حسن بر اين عقيده بود كه تنها راه تجديد حيات مصر بازگشت به اصول اسلامى است. هواخواهان او آنقدر افزايش يافتند كه در تمام سرزمين هاى عربى شعبه هايى داير كردند ولى با گذشت سالها، رفته رفته شكل سياسى به خود گرفتند.حسن البنا با عده اى از افسران ميهن پرست ارتش از جمله با انورالسادات، در تماس بود و اميد داشت كه نهضت انقلابى ارتش را به درون «اخوان المسلمين» بكشاند.نهضت سروان ناصر از كميته هاى مختلفى سازمان يافته بود.بخش امور اقتصادى؛ بخش حمله (كه مربوط به تشكيل شبكه در ارتش و در ميان دانشجويان و كارگران و سازمانهاى غيرنظامى بود) بخش حفاظت (عهده دار تشخيص قابليت اعضا) و بخش سوءقصد.
تنها نفوذ فوق العاده سروان ناصر باعث شد كه بخش آخر، يعنى بخش سوءقصد، هيچگاه وارد عمل نشود. بخش سوءقصد تنها يك بار توطئه اى براى كشتن «ژنرال سيرى عامر»، كه به واسطه مسؤوليتى كه در افتضاح ارسال اسلحه عوضى براى ارتش مصر در جنگ فلسطين بر عهده داشت، مورد بيزارى عموم بود، ترتيب داد. ناصر همان گونه كه در «فلسفه انقلاب» نوشته است بى درنگ از اين عمل پشيمان شد:ناصر مى نويسد:
«...صداى چند گلوله و به دنبال آن ضجه زنها و گريه يك كودك و فريادهاى كمك در گوشم طنين انداخته بود و نگذاشت كه آن شب تا صبح به خواب روم. نوعى پشيمانى و افسوس قلبم را آكنده بود. آيا حق چنين كارى داشتم؟ مهر و دلبستگى من به ميهن اين عمل را موجه مى دانست. ولى آيا راه درستى در پيش گرفته بوديم؟ دو دل بودم، از خود پرسيدم كه آيا آينده ميهن ما به نابود شدن فلان و بهمان كس وابسته است و يا مسأله عميق تر از آن است؟ ما در رؤياى عظمت ملى بوديم ولى آيا بايد چنين اشخاصى را از بين ببريم و يا بايد صبر كنيم و چشم به راه آيندگان باشيم؟»
سپس شرح مى دهد كه فرداى آن روز مردى را كه شب گذشته عامل اجراى سوءقصد بود نوميدانه احضار كردتا او را از خطر برهاند و هنگامى كه در روزنامه ها خواند كه ژنرال «سيرى» هنوز زنده است احساس آرامش كرد. او از خونريزى بيزار بود و عقيده داشت كه قتل و آدمكشى يكى از سلاحهاى بى بهره انقلابى است.پايان جنگ جهانى دوم نزديك مى شد ولى افسران جوان مصر اميدوار نبودند كه وضع به سود آنها تغيير كند. از اوضاع چنين برمى آمد كه فرانسه و بريتانيا در نظر دارند دنياى عرب را همچنان تحت تسلط خود نگاه دارند.پرزيدنت روزولت، پيش از مرگش، به جنبش هاى ضداستعمارى شمال آفريقا توجهى نشان داده بود و عبدالناصر در قاهره با ديپلماتهاى آمريكايى تماس گرفته بود تا ازنظر آنها آگاه شود ولى هرگز نمى خواست كه برترى و نفوذ آمريكا جانشين تسلط بريتانيا شود.
در اين زمان ملك فاروق محبوبيتى را كه هنگام رسيدن به سلطنت داشت به كلى از دست داده بود. فاروق به زندگى سياسى مصر بدبين و بدگمان بود و نسبت به بريتانيا كه او را خوار كرده بود، كينه و بيزارى عجيبى داشت.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |