|
پاتوق قدمگاه يا هرچيز ديگر:
|
|
|
|
شب هاى شهر تاريك:
|
|
|
|
|
|
|
|
|
پاتوق قدمگاه يا هرچيز ديگر:
قدم زدن، روى خط زندگى
|
|
|
سهيل سليمانى تابستان هم بالاخره از راه رسيد. مى دانم الآن خيلى از شما با شنيدن اين جمله گارد مى گيريد كه اى بابا تو مثل اينكه خوابى الآن بيست و چند روز از تابستان مى گذرد و تو تازه مى گويى تابستان بالاخره از راه رسيد. اما خب اگر كمى دوستانه به قضيه نگاه كنيم خيلى از دانشجوها تازه امتحاناتشان تمام شده خيلى هاى ديگر هم (فرق ندارد دانشجو يا غيردانشجو) تازه بعد از خستگى دركردن دارند طعم تابستان و تعطيلى را مى چشند. از طرف ديگر بايد تابستان شروع مى شد تا شماها كارهاى تابستانى بكنيد و ما هم بتوانيم از آنها گزارش تابستانى تهيه كنيم و... مى شود هزارتا دليل ديگر براى علت بيان اين جمله آورد اما بايد برويم سراغ بحث اصلى. راستى شما دراين روزهاى تابستانى، عصرها و شب ها چه مى كنيد؟ يا اصلاً بهتر است بگويم پاتوق شما كجاست و به كجا مى رويد؟ فكرمى كنم بدنيست با ما همراه باشيد و با پاتوق هاى چهار گوشه بچه هاى ايران و شايد هم خارج از ايران آشنا شويد. پس با ما همراه باشيد. نمى دانستم بايد از شرق شروع كنم يا از غرب. ازهركجا شروع مى كردم مى شد ايراد گرفت چرا از اينجا شروع كردى؟ پس بخاطر برائت از هر شبهه اى رفتم سراغ سنت حسنه چيدمان به ترتيب الفبا و خودم را از شر هرچه تهمت و بلا دوركردم. ازهمين حالا هم اعلام مى كنم چون به اطلاعات خيلى از شهرها دسترسى نداشتم و آشنايى هم در آنجا نداشتم راجع به اين شهرهايى كه در ادامه مى بينيد نوشتم و اگر شهر شما جزو اينها نيست به اين دليل بوده و لاغير. اراك پاتوق اصلى بيشتر بچه اراكى ها بولوارهايى از سه راه ارامنه تا باغ ملى و خيابان ملك است. فرقى ندارد تابستان يا فصل ديگرى باشد اينجا قدمگاه عصرها و شب هاى بچه اراكى هاست. اين پاتوق ها جمعه بعدازظهر به پارك جنگلى و شهر صنعتى كه به قول خودشان «دار و درخت زيادداره» منتقل مى شود و شبهاى جمعه هم مى روند شهربازى. مهمترين تفريح بچه اراكى ها دراين مكان ها قدم زدن و گزكردن خيابان هاست و ديدار هرروزه دوستان و آشنايان و هرازچندگاهى آشناشدن با يك دوست جديد. اصفهان اصفهان، نصف جهان. اين قدر جادارد كه مى توانى هرروزت را يك جايى سربكنى اما مهمترين پاتوق مردم اصفهان در تابستان اطراف پل هاى خواجو و سى و سه پل است و كناره هاى زاينده رود. باغ پرندگان هم خب بيشتر براى ميهمان ها جذابيت دارد. خيابان چهارباغ هم كه پاتوق عصرگاهى بروبچس اصفهانى است. بعضى ها هم عصرها سرى به ميدان نقش جهان مى زنند و... گفتم كه اصفهانى ها پاتوق زياد دارند و اگر بخواهيم درمورد همه آنها بنويسيم خودش مى شود مثنوى هفتادمن. اعتراضى هم بر من واردنيست. اگر فكرمى كنيد اصفهانى ها حقتان را خورده اند مى توانيد از دست سلسله صفويه به ديوان لاهه شكايت كنيد و حقتان را بگيريد. تهران تهران هم كه قربانش برويم پر از پاتوق است فقط به اين بستگى دارد كه اهل چه فرقه اى باشى تا پاتوقت مشخص شود. اما خب مى شود بعضى جاها را هم مشخص كرد. مثلاً خيابان وليعصر ، پارك جمشيديه، تئاتر شهر، كتابفروشى هاى خيابان انقلاب و ... گفتم كه زيادند. اينجا نمى شود مكان خاصى را انتخاب كرد. شيراز خوشا شيراز و وصف بى مثالش. شيراز باشى و عصرها سرى به حافظ نزنى . شيراز باشى و عاشقانه ها و دلتنگى هايت را در حافظيه با حافظ نگويى و ... اما شيرازيها يك پاتوق عصرانه دانشجويى دارند به اسم ملاصدرا . پاتوق ديگر آنها چهارراه سينما سعدى است و خيلى كه بخواهند به خودشان حال بدهند مى روند عفيف آباد و قصرالدشت . شبهاى تابستان هم كه پاتوقشان بولوار چمران و دروازه قرآن است. شيرازيها كلاً آدم هاى خوشگذرانى هستندو هر موقع وقت اضافه اى پيدا بكنند غذايى برمى دارند و مى روند با برو بچه ها بيرون دلى از عزا درمى آورند بالاخره شيراز است و ... مشهد مشهدى ها كه كلى خوش به حالشان است. هر وقت دلشان بگيرد و جايى براى رفتن نداشته باشند يك سرى مى روند پيش امام رضا (ع) و كلى خودشان راسبك مى كنند، اما خب مشهد هم كم جاى ديدنى و پاتوق ندارد. يك طرقبه دارد درست مثل دربند تهران و يك بولوار سجاد دارد كه عصرها و شبها مى روند آنجا قدم مى زنند و ... تا يادم نرفته شانديز طرقبه كبابهاى شيشليك خوشمزه اى دارد كه اگر پول داشته باشى مى توانى با خوردن آن حسابى دلى از عزا در بياورى. همدان حسابى گير داديم به اين شهرهاى تاريخى پرمكان: همدان هم كه خودش كلى پايتخت ايران بوده و كلى تمدن كهن و كلى هم پاتوق دارد ، اما اصلى ترين جايى كه جوانترها براى قدم زدن خودشان انتخاب كرده اند خيابان بوعلى است. البته اين پاتوق عصرهاى پنج شنبه به بولوار ارم منتقل مى شود و شما كمتر كسى را مى توانيد توى خيابان بوعلى پيدا كنيد كه براى قدم زدن بيرون آمده باشد. شبها هم كه پاتوق همه چه جوانها و چه خانواده هامى شود تپه عباس آباد و لونا پارك. البته نبايد گنجنامه و آبشار زيبايش را فراموش كرد كه مخصوصاً جمعه ها كلى شلوغ مى شود و گذراندن زمان در آن كلى به آدم حال مى دهد اساسى. پاتوق ها كه مشخص شد، اما خداييش هرچى نگاه كرديم تفريحى جز قدم زدن و نهايتش يك بستنى خوردن پيدا نكرديم. جالب اينجاست در كشورى كه اين همه جوان زندگى مى كنند و اين همه اوقات تلف شده وجود دارد چرا اين قدر ما جاى تفريحى و كار براى انجام دادن داريم(!) جالب اينجاست كه اين همه هم به جوانترها غرولند مى كنيم كه چرا از اوقات فراغتتان درست استفاده نمى كنيد و ... به هرحال بازهم خدا را شكر كه همين جاها را داريم.
|
|
|
|
|
شب هاى شهر تاريك:
مى خواهم سالم زندگى كنم
|
|
|
آيدين گرامى مى خواهم برايتان از شهرى بنويسم كه شب هايش، غم دنيا را بر دل آدم مى نشاند. تاريكى محض و صداى هوهوى باد، ترس به دلت مى اندازد. ميان جمع هم كه باشى باز احساس تنهايى مى كنى. من در شهر سمنان دانشجو هستم. اينجا اتاقى دارم با دوستى كه مدت ها است مى شناسمش دوستى كه هميشه شاد و خندان است و يك دنيا دوست و رفيق دارد. من از كرمان به اين شهر آمده ام. سه سال پيش بود كه در رشته مهندسى عمران دانشگاه سمنان قبول شدم و از كرمان به اينجا كوچ كردم. از كرمان با شب هاى پرستاره اش، مهمانى هاى بى حد و حصرش، ماهان و جاهاى ديگرى كه مى شد شب ها، بعد از درس و كار دور هم جمع شد و قصه گفت. آمده ام به شهرى كه انگار گرد سكوت روى تمام شهر پاشيده اند. انگار كسى رمقى براى شادى ندارد. انگار اصلاً در سمنان جوانى نيست. شب كه مى شود، هيچ كس نيست. پاتوق بيشتر دانشجويانى كه از شهرهاى ديگر آمده اند، خانه ماست. شب ها مى آيند اينجا، گپ مى زنيم، مى خنديم، تلويزيون تماشا مى كنيم، هر از گاهى اگر فيلم جديدى گيرمان بيايد كه ديگر خيلى صفا مى كنيم. نمى دانم شهرهاى ديگر چگونه است؟ مثل سمنان هيچ جايى نيست براى گذران شب هاى تعطيل؟ از گيلان و مازندران خبر دارم كه جوان هايش، شب ها به ساحل مى روند، آتش روشن مى كنند و يكصدا ترانه اى مى خوانند. از تهران خبر دارم كه در شب هايش، هنوز زندگى جريان دارد و تعداد پاتوق جوانانش قابل شمارش نيست. از كرمان مى دانم كه سال هاى سال است، شب هايش را جشن مى گيرند. اما سمنان... اوايل فكر مى كردم، جايى هست، پاتوقى هست و ما خبر نداريم. از هم دانشگاهى هايم كه خودشان اهل سمنانند پرس و جو كردم اما بى نتيجه بود. بيشتر آنها شب هاى تعطيلشان را به مهمانى هاى خانوادگى و نهايتاً ديدن يك فيلم تكرارى (كه از ويديو كلوپ شهر گرفته اند) مى گذرانند. ما مى خواهيم سالم بمانيم و سالم زندگى كنيم. از بيكارى شب هاى تعطيل متنفريم و به دنبال برنامه اى جديد، به تمام سوراخ هاى شهر سرك مى كشيم. چه كسى حاضر است به ما بگويد كه شب هاى سمنان چگونه مى گذرد؟
|
|
|
|
|
اليزابت
|
|
|
دوباره نوبت به قصه هاى شما رسيد. داستانهايتان را مى توانيد به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان)، روى يك طرف كاغذ و به صورت خوانا برايمان بفرستيد. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه داستان كنيد. اين هفته، برايتان داستانى از هومن روحى در نظر گرفته ايم. روحى متولد سال۱۳۶۱ در پارس آباد مغان است و در حال حاضر در رشته هنرهاى تجسمى دانشگاه تربيت معلم شهيد بهشتى تحصيل مى كند. او علاوه بر داستان نويسى به عنوان بازيگر در تئاتر هم فعاليت مى كند و به شعر و عكاسى نيز علاقه مند است. داستان او را با هم مى خوانيم: ...زن به يكباره با صدايى نتراشيده و لرزان كه حكايت از گريه كردن هاى زياد داشت چنان فرياد كشيدكه ماهى هاى توى آكواريوم بى حركت ماندند: - آخه من چه هيزم ترى به تو فروختم... چرا اينجورى شدى؟... مرد كه وانمود مى كرد كنترلش دست خودش است - كه نبود - به آرامى بلند شد و اين بلند شدن به فوران آتشفشان مى مانست - ولى نتوانست تا مدتى آرامش اوليه اش را حفظ كند، دوباره آتشى شد و چنان عربده اى كشيد كه گوشم رفت: - آقاجون! - كه مخاطب همان زنش بود - آب من و تو تو يه جوب نمى ره. با چه زبونى حاليت كنم؟... ها...؟ گفت و رفت كنار پنجره و يك دفعه متوجه شد كه اطلس خانم - زن همسايه - از روى ديوار، يواشكى به دعواى آنها گوش مى كند و حتماً هم زير لب نيشخند مى زند، شايد هم قهقهه... كه: - اى بابا... شماها ديگه شورش و درآوردين... اه. و صدايى آمد كه بعداً فهميديم صداى افتادن نردبان و همچنين اطلس خانم بوده است... تنها چيزى كه زن را در آنتراكت هاى بين دعوا نگه مى داشت، گريه بود، آن هم چه گريه اى... سيل اشك: - اصلاً فردا مى ريم محضر... مهرم حلال... جونم آزاد... من با يه حيوون(!) نمى تونم زندگى كنم. گفت و زانوانش را بغل كرد. مرد آمد نزديك زن، روى كاناپه بغلى نشست و دوباره شروع كرد: - نفهميدم... چى شد؟... حالا فرشته آرزوهات شد حيوون، اى ول، خوب خودتو نشون دادى... باريكلا... تقصير منه... خوب مى دونم... بشكنه اين دست كه هيچى نداره... تف!... د اگه گول اون چشماى چپتو - در اين هنگام ماهى هاى آكواريوم كه نمى خواستند زن خجالت بكشد، طورى وانمود كردند كه انگار چيزى نشنيده اند - نخورده بودم، كه حال و روزم اين نبود، اليزابت! - دقيقاً اطلاعى در دست نيست كه اليزابت نام زنه بوده يا همين جورى از دهن مرده در رفته - كه باز صدايى آمد... اين بار صدا آشنا بود، اشتباه نكنيد، صداى عربده و جيغ دوباره زن و مرد نبود. صداى نردبان و اطلس خانم هم كه مطمئناً نبود... صدا، صداى گريه بچه اى بود كه از اتاق خواب به گوش مى رسيد... زن سراسيمه و گريه كنان خود را به اتاق خواب رساند و بچه را در آغوش گرفت تا كمى آرام شود. بعد خودش كمى گريه كرد و مهربان شد. زن آمده بود هال و داشت قدم زنان براى بچه لالايى مى خواند. مرد آمد كنار زن، نگاهى به بچه كرد و نيشش باز شد... بچه نگاهكى به پدرش كرد و زير لب گفت: - آخه اين وقت شب، عربده مى كشن، خوش تيپ! مرد هم مهربان شده بود... لپش را گذاشت روى لپ بچه و ناخودآگاه گفت: گوگولى مگولى... و رو كرد به زن و گفت: مثل اينكه خوابش مى آد. زن كه ديد مرد، مهربان شده است. او هم با مهربانى گفت: آره عزيزم، خوابش مى آد... و اشك هاى گوشه چشمهايش را پاك كردو زير لب گفت: - الاغ! ساعت دو نصفه شبه. مى خواى خوابش نياد... مرد رفت روى كاناپه سه نفره دراز كشيد و به آرامى گفت: عزيزم! فردا كلى كار داريم، بايد صبح زود بيدار بشيم، تو هم برو بخواب. گفت و خوابيد. زن آمد كنار كاناپه مرد. نزديكتر شد و يواشكى گفت: تا دق مرگت نكنم، دست بردار نيستم عزيزم!... مرد، خواب آلوده گفت: چيزى گفتى عزيزم!... زن دست و پايش را گم كرد و با عجله گفت: - هيچى عزيزم! گفتم شب به خير... و رفت. رفت تا بچه را به تختش ببرد. دوباره آمد هال. يواش يواش راه مى رفت. به طرز مشكوكى اطراف را مى پاييد. وقتى مطمئن شد كه او - همسرش - خوابيده است، رفت كنار ميز آرايش و خيره شد به آينه و چشمهايش و ياد جمله اى افتاد كه مرد زندگى اش چند دقيقه قبل راجع به چشمهايش به او گفته بود. يك لحظه برگشت و هراسان دور و برش را نگاه كرد. انگار كه متوجه چيزى شده باشد... زن كه مطمئن شد چشمهايش ايرادى ندارند رفت تا بخوابد. چراغ ها را خاموش كرد و آباژور كنار آكواريوم را روشن كرد. زير نور آبى، يكى از ماهى هاى آكواريوم كه از همه شلوغ تر بود، چيزى گفت كه بقيه ماهى ها زدند زير خنده...
|
|
|
|
|
حرف دل
كنكور راستش جمعه براى اولين بار در دو آزمون سراسرى شركت كردم. علوم تجربى و زبان. شب كه به خانه آمدم، به خاطر كمردرد اصلاً نمى توانستم صاف بايستم. به هر حال چهار صدو چهل دقيقه پشت صندلى نشسته بودم. اين ميل را زدم كه به همه داوطلبان كنكور بگويم: واقعاً خسته نباشيد. سجاد رحيمى مديسه بهار در قاب مزارع گندم كه شقايق ها مانند لكه هاى خون در آنها پاشيده شده اند، كاكلى ها كه در يك ارتفاع، بر بالاى گندم زارهاى سبز به طور ثابت بال مى زنند و با تمام انرژى آواز مى خواندند، گل ها و زنبورها كه عاشقانه يكديگر را به آغوش كشيده اند و پروانه ها كه شيره جان معشوق را مى مكند تا با آنها يكى شوند، قطرات درشت و نقره فام شبنم ها كه به مانند مرواريد غلطان به چهره جوانه هاى بهارى نشسته اند. سنجاقك ها كه با آواى جويبار، پونه هاى وحشى را مى بويند و هزاران موجود ديگر كه قدم به حيات گذارده و نقشى از زنده بودن را تكرار مى كنند... اينك اين تابلو را در قاب نهاده و به ديوار سرد اتاقم آويخته ام تا باور كنم كه شايد بهاران باز گردد. محمدصارمى دختر بابايى دختر هر روز كه به مدرسه مى رفت، در راه پدرى را مى ديد كه دست كوچك دختر خردسالش را گرفته و او را به مدرسه مى رساند و هنگام خداحافظى بوسه اى گرم بر گونه دخترش مى نشاند و دست نوازشى بر سرش مى كشد. دختر بارها و بارها از زبان اطرافيان شنيده بود كه مى گفتند؛ دختر بابايى مى شود و او هر روز كه آن دورا مى ديد، غمگين مى شد، خيلى غمگين. نرجس محجوب جر مى زنيم سال هاست، بازى را به زندگى باخته ايم و بى خودى جر مى زنيم. احسان عزتى از قم
|
|
|
|