كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
در خرابه اى نزديك
ايستگاه راه آهن رها شدم
از گذشته ام تنها جز چند سطر هيچ چيز ديگرى نمى دانم. مى دانم كه در تاريخ ۲۰شهريور ماه سال ۴۸ در حالى كه در حدود يك سال داشته ام مأموران پاسگاه خزانه اتابكى مرا در خرابه اى در نزديكى ايستگاه راه آهن، پيدا كرده اند. آنها پس از آنكه والدينم شناسايى نشدند مرا به شيرخوارگاهى سپردند در حالى كه جثه اى لاغر و ضعيف داشتم و لباس بنفش رنگ و قنداقه اى چهارخانه به رنگ سفيد و قرمز همراه داشته ام.پس از مدتى به لطف خدا به زنى مهربان سپرده شدم ولى از زمانى كه متوجه شدم سرنوشتم چه بوده است، دلم مى خواهد خانواده ام را پيدا كنم و راز زندگى ام را كه در خرابه اى پنهان شده است، پيدا كنم.
پس از ۴۴ سال دورى صورت گرفت
نرگس خاتون در آغوش دختر و نوه هايش
زن صدايش از پشت گوشى تلفن مى لرزد، تنها چيزى كه از مادرش دارد يك قطعه عكس است از سالهاى جوانى مادرش نرگس.
در شانزدهمين برگ از آلبوم جويندگان عاطفه قصه تنهايى اين زن و سرگذشتى را كه موجب شده بود تا از مادرش جدا و دور بماند به چاپ رسانديم.
زن مى گفت: ۱۳ بهمن ماه سال ۱۳۳۹ درحالى كه پدرم محمدعلى و مادرم نرگس خاتون هر روز مشاجره و اختلافشان شدت پيدا مى كرد به دنيا آمدم و اسم مرا مريم گذاشتند با اينكه همه اطرافيان تصور مى كردند كه با تولد من پدر و مادرم اختلاف شان را پايان دهند ولى مشاجرات آنها بالا گرفت و سرانجام پدرومادرم از هم جدا شدند.
پدرم پس از طلاق و جدايى از مادرم با زن ديگرى ازدواج كرد درميان خواهر و برادرانى كه پيدا مى كردم زندگى خوبى داشتم و كم كم بزرگ مى شدم. دو سال پس از جدايى بود كه روزى زنى پاى به خانه مان گذاشت و هديه اى برايم آورد. با محبتى كه به من مى كرد متوجه شدم او مادر من است. نامادرى ام و مادرم در مدت كوتاهى رابطه خوبى پيدا كرده بودند به طورى كه نامادرى ام پنهان از پدرم، مادرم را براى ديدن من به خانه راه مى داد. مادرم هر بار كه به ديدن من مى آمد برايم هديه مى آورد. مرا در آغوش مى كشيد و اشك مى ريخت. پس از مدتى يك روز پدرم متوجه شد كه مادرم مخفيانه به ديدن من مى آيد. يك روز كه مادرم به خانه پدرم آمده بود پدر سرزده از راه رسيد و بعد از اينكه دعواى سختى راه افتاد پدرم براى هميشه مادرم را بيرون كرد.
از آن به بعد ديگر هيچ خبرى از مادرم «نرگس خاتون صنعتگران صدقى» نشد حالا با وجود اينكه ۴۴ سال از آن زمان مى گذرد هر روز و هر شب با به يادآوردن ديدارهاى مخفيانه مادر و نوازشهاى او دلم مى خواهد مادرم را پيدا كنم.
۱۰ ارديبهشت ماه بود كه حرفهاى مريم را چاپ كرديم و چند هفته بعد باخبر شديم كه «نرگس» كجا زندگى مى كند.
«نرگس» از پشت تلفن بعد از اينكه حرفهايمان را مى شنود، صدايش مى لرزد. باورش نمى شود كه دخترش مريم پس از ۴۴ سال به دنبال او بوده است. مى گويد: وقتى من و شوهرم اختلاف مان بالا گرفت و نتوانستيم زندگى كنيم به اصرار اطرافيان وقتى دخترم را به دنيا آوردم در بيمارستان به پدرش دادم چون مى دانستم اگر بخواهم او را نزد خودم بزرگ كنم پدرش نمى گذارد و بچه را از من خواهد گرفت. طلاق تنها راهى بود كه ميان ما مانده بود و من از همان لحظات ديگر دخترم را نديدم.
مدتى بعد به اصرار خانواده ام ازدواج كردم. چندبار از شوهرم خواستم كه دخترم را پيدا كنيم ولى موفق نشديم.
ديدار پس از ۴۴ سال
زن به همراه پسران و دامادش در دفتر روزنامه آمده است. بى قرارى از چشمانش موج مى زند در نگاهش انگار خاطرات دختركى از سالهاى انتظار كودكى اش مرور مى شود. دخترى كه در انتظار اين است كه مادر بيايد و گلى كوچك در ميان موهاى پريشانش بزند.
زن سعى مى كند آرامشش را حفظ كند ولى افكار پريشانش، نگاه مضطربش و چشمانش از حكايت ديگرى با چشمان من مى گويند.
«نرگس» آمده است. بى تاب و پريشان خسته اما اميدوار.
مادر و دختر براى لحظاتى به هم خيره مى شوند و دختر به سوى مادر مى دود و خودش را در آغوش او رها مى كند و آرزوى ۴۴ ساله اش با گريه ها و ناله هايى كه از ته دل سرداده است تحقق مى يابد.مادر و دختر شانه به شانه هم، دست در دست از تحريريه روزنامه ايران بيرون مى روند تا هزار قصه نانگفته را براى هم بازگو كنند.
45 سال پيش
رهايم كردند
۴ شهريورماه سال ۱۳۳۹ مأموران پاسگاه وحيديه دختربچه ۶ روزه اى را پيدا كردند كه تنها رها شده بود. اين نوزاد به شيرخوارگاه انتقال يافت و روزهاى سخت تنهايى را سپرى كرد تا اينكه هفت ماه بعد زن و شوهرى مهربان با مراجعه به شيرخوارگاه و ديدنش او رابه فرزندى پذيرفتند. دخترك در خانواده جديد بزرگ و بزرگتر شد تا اينكه به سن ازدواج رسيد ولى وقتى تازه پا به خانه شوهر گذاشته بود از زبان ديگران شنيد فرزند واقعى والدينش نيست. از آن به بعد هزاران علامت سؤال درمورد سؤالات بى پاسخ در ذهنش نقش بست.حالا با وجود اينكه او زندگى خوبى دارد، با اينكه از آن سالها بيش از ۴۰ سال مى گذرد، او هنوز به دنبال هويت گمشده خويش است.با ما تماس بگيريد و به اين زن تنها كمك كنيد.
وقتى پدرم عبدالعلى قهر كرد
پدرم عبدالعلى، حكيم حاذقى بود. اين طور كه خودش نقل كرده است، در سالهاى ۱۳۱۲ يعنى در جوانى اش، پدرش عزيز، مادرش معصومه، خواهرش عذرا و سه برادرش را ترك كرده و به روستاى دورافتاده اى در بخش بندپى از توابع شهرستان بابل رفته و بدون آنكه حرفى و سخنى از گذشته اش به كسى بگويد، در آنجا زندگى كرده بود. پس از مدتى از زندگى در بندپى بود كه با مادرم كه دخترى از اهالى آن روستا بود، ازدواج كرد.پدرم با به دنيا آمدن من، اسم مرا عزيزالله گذاشت و در حاليكه چهارسال بيشتر نداشتم، فوت كرد.وقتى بزرگتر شدم مادرم هرآنچه را كه از پدرم مى دانست، برايم گفت: از آن به بعد به اين فكر افتادم كه هر طور شده اقوام پدرى ام را پيدا كنم ولى تاكنون كه ۶۳سال دارم، هنوز موفق به انجام اين كار نشده ام.دلم مى خواهد، با يافتن اقوام پدرم عبدالعلى تنهايى ام را براى هميشه فراموش كنم و در اين سالها ى آخر عمرم از دركنارآنها بودن احساس آرامش كنم.كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند، با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيرند.
25سال پيش پسرم گم شد
۲۵ ارديبهشت ماه سال ۵۹ بود كه به همراه اعضاى خانواده براى چندساعتى ازخانه بيرون رفته بوديم. عصر هنگامى كه قصد بازگشت به خانه را داشتيم متوجه شديم كه عليرضا پسر ۷ ساله ام به طرز ناگهانى ناپديد شده است.با نگرانى اطراف جايى را كه نشسته بوديم جست وجو كرديم ولى از او هيچ خبرى نشد. نمى دانستم چه كار كنم. تمام خيابانهاى اطراف را در شهررى زيرپا گذاشتم شايد اثرى از پسرم به دست آورم ولى از او هيچ ردى به دست نيامد.
به اميد اينكه خبرى از او به دست آورم در روزنامه ها آگهى زديم و با شكايتى در اداره آگاهى به انتظار نشستيم ولى افسوس كه از آن زمان تا حالا با اينكه ۲۵ سال مى گذرد انتظارمان پايان نيافته و چشمان نمناكمان بردرمانده است.
كسانى كه از عليرضا احمدى - پسرگمشده - اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس بگيرند.