|
|
|
به خارج، به حاشيه
|
|
|
على اصغر رمضانپور «جهان كتاب واشنگتن پست»، «فرهنگ و امپرياليسم» ادوارد سعيد را تركيبى بى همتا از فعاليت پژوهشى، زيبايى شناختى و سياسى تلقى كرده است كه ما را در حوزه هاى مختلف انديشه به چالش مى كشد و بر مى انگيزاند. آخرين اثر پژوهشى ادوارد سعيد را بايد ادامه و شايد پايان راهى دانست كه او نخستين گام آن را با انتشار كتاب «شرق شناسى» يك سال پيش از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران پشت سر نهاد. شرق شناسى در سال ۱۹۷۸ منتشر شد و پنج سال پس از آن در هنگامه اى كه به قول خود او با نا اميدى ميشل فوكو و كناره گيرى او از سياست همراه بود، ادوارد سعيد جمع آورى نظراتى را درباره رابطه فرهنگ و امپراتورى آغاز كرد. تلاش ادوارد سعيد براى پرهيز از جزميت نسبت به آرايى كه در شرق شناسى مطرح كرده بود و اينك به اعتبارى جهانى حتى در ميان محافل آكادميك غرب و آمريكا دست يافته بود، در سراسر كتابى كه خود دنباله شرق شناسى خوانده است، موج مى زند. اين دغدغه از آغاز براى او دغدغه اى روش شناسانه بوده است. اما منشأ اين دغدغه چيست؟ صرف نظر از ملاحظات آكادميك كه براى اثرى كه در جامعه علمى آمريكا از پيش متهم به مخالف خوانى و «ايدئولوژى گرايى» و «چپ گرايى» است، بسيار حياتى است - تا پيشاپيش از گردونه جامعه علمى رسمى خارج نشود - دليل مشخص ديگرى را مى توان در مورد تأكيد سعيد بر پرهيز از جزم گرايى جست و جو كرد: فرهنگ و امپرياليسم نوعى گزارش پايانى براى زندگى سياسى است كه ادوارد سعيد به مثابه يك آكادميسين، منتقد ادبى و فعال سياسى ليبرال / چپ متعلق به جهان هاى دوگانه (آمريكايى / عربى)، (آمريكايى / فلسطينى، (مسيحى / مسلمان)، استعمارگر / استعمارزده) و در نهايت (امپرياليسم / ضد امپرياليسم) پشت سر نهاده است. با توجه به چنين پس زمينه تاريخى كه در شخصيت و منش ادوارد سعيد و سابقه فرهنگى و سياسى و در نهايت در ديدگاههاى نظرى او بازتاب يافته است، ادوارد سعيد همواره نگران اين بود كه تكيه او بر مبانى تئوريك مدرن و پسامدرن براى نقد فرهنگى استعمار (در شرق شناسى) و استعمارزدايى و عصر پسا استعمار (در سلسله سخنرانى هاى درباره فرهنگ و امپرياليسم) ناشى از نوعى «ديگرستيزى» و «غرب ستيزى» باشد كه ميراث تاريخى جوامعى است كه در فاصله قرن شانزدهم تا قرن نوزدهم در معرض استعمار و در قرن بيستم و دهه آغازين قرن بيست و يكم در عصر امپرياليسم به سر مى برند. از اين رو او همواره در آثار خود تكيه بر شواهد عينى و قابل درك در فضاى عمل سياسى در جهان معاصر را به عنوان يك الزام روش شناختى در نظر داشته است. سعيد در فرهنگ و امپرياليسم بى آنكه در دام تقليل آثار فرهنگى (آثار ادبى، اپراها، جريان خبرى رسانه اى، سينما و...) تا حد نشانه هاى سياسى در غلطد، معناى سياسى آثار و رفتارهاى فرهنگى را به منظور يافتن كاركردهاى آن در مناسبات قدرت ساختارشكنى و رمزگشايى مى كند. او اگرچه در دنبال كردن اين رهيافت به لحاظ نظرى تحت تأثير روشنفكران جنبش دانشجويى دهه ۶۰ فرانسه نظير ميشل فوكو است، اما شدت درگيرى ذهنى و آكادميك و عملى در منازعه فرهنگى امپرياليسم و ضد امپرياليسم در دهه ۸۰ و ۹۰ او را به دركى جهان گرايانه از اين معارضه نايل ساخته است، منازعه اى كه او خود به درستى آن را «مقاومت» مى نامد تا از معناى صرفاً ماركسيستى آن (خلق / ضد خلق و امپرياليسم و ضد امپرياليسم) متمايز شود. آنچه به ادوارد سعيد امكان اين درك تازه را داده است، ساختارشكنى و رمزگشايى پيوندهاى پيدا و پنهان وجوه سياسى و فرهنگى بسط امپرياليسم به موازات جهانى شدن مقاومت در برابر امپرياليسم است. سعيد منازعه فرهنگى و به تعبير ديگر او، گفتمانها و روايات حاكم بر عصر امپرياليسم را با توجه به بسترى اقتصادى و سياسى و تاريخى از دوران جديد مورد بازخوانى و تفسير قرار مى دهد كه الگويى كلى از روابط ميان كلان شهرهاى غرب مدرن و سرزمين هاى [ماوراء بحار] را به ذهن متبادر مى سازد. الگويى كه سعيد آن را نوعى بازآفرينى فرهنگى عصر استعمار بر مبناى تداوم تاريخى مناسبات سلطه مى داند. او در مقدمه خود بر فرهنگ و امپرياليسم به صراحت به اين مسأله اشاره مى كند: «چرا مسائل غير خاورميانه اى در اين كتاب مطرح شده است؟» و بلادرنگ پاسخ مى دهد: نوشته هاى اروپاييان درباره آفريقا و هندوستان، يا آن طور كه بعضى ها مى گويند گفتمان ها، همه اينها را من بخشى از كوشش كلى اروپايى براى سرورى بر مردمان و سرزمين هاى دوردست مى دانم. علاوه بر اين به همان اندازه كه توصيفات شرق شناسى از جهان اسلام به اين امر مربوط است، به همان اندازه هم بازنمون هاى اروپاييان با شيوه هاى خاص خود از جزاير كارائيب، ايرلند و خاور دور به همين سرورى و سلطه مربوط مى شود. چيزى كه در اين گفتمان تكان دهنده است، انگاره هاى بليغ نظريه پردازانه اى است كه انسان مشاهده مى كند كه در برابر «شرق مرموز» جبهه گرفته و در همين حد هم كليشه هايى مى بيند. اندر باب «ذهن آفريقايى» يا هندى يا جامائيكايى و چينى، كليشه هايى كه از مفاهيمى چون آوردن تمدن در ميان مردمان بدوى و وحشى و نيز انديشه آشنا و مغشوش مجازات هاى غلاظ و شداد براى همين مردمان چون شلاق زدن و مرگ، البته در زمانى كه «آنها» رفتارى ناشايست داشته باشند و يا دست به طغيان بزنند، زيرا كه آنها زبان زور را بهتر مى فهمند و خشونت را بهتر هضم مى كنند. خلاصه چون «آنها» مثل «ما» نيستند، جايز است كه بر آنها حكومت كرد.» آنچه اثر ادوارد سعيد را تازه و قابل بازخوانى در شرايط امروز ما مى سازد، آن بخش از اثر اوست كه با به دست دادن نظام مند شواهدى روشنگر تداوم تاريخى همين انگاره هاى بليغ نظريه پردازانه استعمارى را تا عصر بازآفرينى گفتمان منازعه ليبرال دموكراسى با بنيادگرايى و تروريسم و تحميل مناسبات استعمارى به كمك قانون هاى روزآمد در نظام جهانى قدرت حفظ و تداوم تاريخى همان انگاره ها را در حافظه فرهنگى جوامع آشكار مى سازد. البته مسير استدلال ادوارد سعيد را بايد به گونه اى فهميد كه با مخالفت او با نگاه خطى و استعلايى فرا تاريخى نسبت به تاريخ و سياست و مدل هاى غيرقابل ارزيابى نظير تئورى توطئه سازگار باشد. توضيح آنكه ادوارد سعيد تداوم حفظ الگوهاى فرهنگى عصر استعمار را بر مبناى تداوم اراده آگاهانه و سامانمند نخبگان غرب براى تصميم گيرى درباره همه چيز توضيح نمى دهد. سعيد حتى از تصور عمومى رايج در برخى كشورهاى عربى و اسلامى كه نهادهاى امنيتى مثل سازمان سيا را در طراحى هر حادثه اى - حتى راه اندازى انتفاضه فلسطين - دخيل مى دانند، انتقاد مى كند و آن را به مثابه نشانه اى از عدم درك دقيق نخبگان اين كشورها از شرايط حاكم بر مناسبات قدرت در جهان امروز تلقى مى كند. «آنچه از منظر سعيد امكان تداوم انگاره هاى فرهنگى دوران استعمار را فراهم ساخته، هم پيوندى آفرينش جابه جايى و تحول دستاوردهاى فرهنگ با مناسبات قدرت است كه حتى در فرايند خلق آثار فرهنگى و هنرى نيز خود را آشكار مى سازد. البته اين به معناى ناديده گرفتن كاربرد ترفندهاى فرهنگى و رسانه اى به شكل طراحى شده، مصنوعى و جهت دار نيست. يكى از واقعيت هاى پذيرفته شده جهان امروز اداره جهان از طريق اتاق هاى جهانى مؤسسات بزرگ تجارى - رسانه اى است كه از قضا حجيم ترين و مؤثرترين آنها هم در غرب و به ويژه آمريكا به فعاليت مشغولند. مؤسساتى كه رسانه هايى نظير N.N. C وC.B.B دريچه هاى كوچكى از جانب آنها محسوب مى شوند. برخى از شواهد ارائه شده از سوى سعيد نشان مى دهد كه تا چه حد روشنفكران برجسته محافل علمى روشنفكرى در سطوح بالا مستقيماً در فرايند ساخت و پرداخت انگاره هاى بسترساز براى تحقق الزامات قدرت و اجراى برنامه هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى در سطوح بومى، ملى و جهانى مشاركت دارند. كتاب فرهنگ و امپرياليسم كه با ترجمه اكبر افسرى و از سوى انتشارات توس به بازار آمده است، شواهد دقيق و نشانه هاى راهگشايى از صحنه جهانى امپرياليسم و مقاومت در برابر آن را به بحث مى گذارد. يكى از خواندنى ترين بخش هاى كتاب سعيد بخشى است تحت عنوان «رهايى از سلطه در آينده» كه در خلال آن نويسنده ارزيابى خود را از موقعيت ايالات متحده آمريكا در جهان امپرياليسم و مقاومت ارائه مى كند. قرائتى از ارزيابى ادوارد سعيد را مى توان در عبارات صريح او در خلال صفحات ۴۶۲ تا ۴۶۸ كتاب مشاهده كرد: «بحث من در اينجا درباره تمام فعاليت هاى فرهنگى جامعه معاصر آمريكا نيست، بلكه من تنها صورت بندى ويژه و مهمى را كه تأثيرى تعيين كننده بر روابط به ارث رسيده تاريخى از اروپا به آمريكا در قرن بيستم در مورد رابطه فرهنگ با امپرياليسم دارد توصيف مى كنم. خبرگى در سياست خارجى هيچ گاه به اندازه امروز با منفعت نبوده، زيرا كه هرگز از دسترس ايرادهاى مردم چنان دور نبوده است. بنابراين ما از يك سو حضور اعضاى معتمد آكادمى ها را در حوزه كارشناسى خارجى داريم... و از طرف ديگر تأييد مجدد اين معتمدان دانشگاهى توسط رسانه ها و دولت. اين فرآيندهاى آرام و بيشتر كند در مدارك و اسناد شگفت آور در دوران بحران هاى خارجى ايالات متحده و منافعش ناگهان خود رانشان مى دهد. ... اين نوعى بى مسؤوليتى است كه اثر پوشش رسانه هاى الكترونيكى آمريكايى را از جهان غير آمريكايى و نتايج [انتقال] آن در فرهنگ مكتوب بر طرز فكر آمريكاييان و سياست خارجى نسبت به جهان غير آمريكايى را به دست فراموش بسپاريم. من اين مسأله را در سال ۱۹۸۱ هم مورد بحث قرار داده ام [در كتاب اسلام رسانه ها] كه تأثير محدود افكار عمومى بر [فضاى] رسانه ها همراه با هماهنگى غالباً كامل سياست مسلط دولت و ايدئولوژى كه بر عرضه اخبار و گزينش آنها ( دستور كارى كه توسط كارشناسان معتمد دست در دست مديران رسانه ها اجرا مى شود) حاكم است، منظر امپراطورى ايالات متحده را در نظر جهان غير غربى ثابت و مستمر نگاه مى دارد. حاصل آنكه خط مشى ايالات متحده از سوى يك فرهنگ غالب كه در مورد اصول آن مخالفتى نيست حمايت مى شود: حمايت از رژيم هاى ديكتاتورى و غيرمردمى، طرفدارى از معيار خشونتى خارج از تناسب درباره شورش هاى خشن بوميان در برابر متحدان آمريكا، حمايت از دشمنى هاى مصرانه نسبت به مشروعيت ناسيوناليسم هاى بومى. همنوايى ميان چنين انگاره هايى و جهان بينى كه توسط رسانه ها اعلام مى شود تقريباً كامل است. خبرى از تاريخ ساير فرهنگها در كار نيست مگر آنكه مقابله اى با ايالات متحده راه افتد. تمام آنچه را كه مى توان در باره جوامع خارجى مهم دانست... به اين مسأله مربوط مى شود كه ديگران طرفدار يا مخالف آمريكا، دموكراسى، سرمايه دارى و آزادى هستند يا نه؟ ... با توجه به قالب گيرى رسانه ها، انتخاب مفسران حرفه اى يا كارشناسان تنها اين انتخاب براى آنها وجود دارد كه به مردم بگويند مثلاً وقايع پيش آمده آيا براى آمريكا خوب است يا نه و سپس بر اساس آن سفارش خط مشى عملى و اجرايى بدهند. ... درونى سازى هنجارهايى كه در گفتمان فرهنگى به كار مى رود، قواعدى كه هنگام پديد آمدن گفته ها و گزاره ها مى بايست از آن تبعيت شود «تاريخى» كه در برابر «تاريخى» كه ديگر نيست جنبه رسمى پيدا مى كند: ترديدى نيست كه اينها كه بر شمرده شد در همه جوامع راههايى هستند كه مباحث عمومى را سامان مى دهند. تفاوت در اين زمينه مربوط به بعد حماسى قدرت ايالات متحده است و قدرت مربوط به آنكه توسط رسانه هاى الكترونيكى ايجاد شده است و توانايى بى سابقه اى كه ايجاد شده امرى است كه در داخل آمريكا جملگى بر آنند. هرگز توافق عمومى در ميان مردمى چنين وجود نداشته است كه [مخالفت] با آن چنان دشوار باشد و دستكارى در آن اين طور در جهت نا آگاه سازى به صورتى ساده و منطقى صورت پذيرد. ... اگر در اينجا من عنصر مهم ديگرى را خاطرنشان نسازم تحليل من ناقص است. من كلمه رهبرى [هژمونى] را با نيت خاصى به كار مى برم به رغم [انكارى] كه ايالات متحده در حال حاضر هدف رهبرى جهانى بر سر ندارد. مسأله اين نيست كه مستقيماً نوعى نظام تحميلى يكپارچه كه در بر دارنده خط مشى گفتمان فرهنگى معاصر ايالات متحده است با هدف سلطه بر كشورهاى غير غربى زير نفوذ پديد آيد. بلكه بيشتر نوعى نظام فشار و اجبار است كه با آن كل بدنه فرهنگى، هويت اساسى امپراطورى و رهنمود هاى آن را در چنگ خود دارد. نوع ديگر مطرح كردن موضوع رهبرى [هژمونى] با وام گرفتن از توصيف فردريك جيمسون از پست مدرنيسم است كه معتقد است اصولاً در فرهنگ معاصر انسان مى تواند الگوهاى تازه اى از سلطه را مشاهده كند. استدلال جيمسون وابسته به تعريف او از فرهنگ مصرفى است، فرهنگى كه ويژگى هاى اصلى آن نوعى رابطه تازه با گذشته بر مبناى پذيرش آن و در عين حال غم غربت از دورى آن است. فرهنگى كه به گونه اى التقاطى است و بى نقشه، فرهنگ كالايى كه كارش سازماندهى مجدد فضا و ويژگى هاى سرمايه دارى چند مليتى است. ما بر اينها مى بايست ظرفيت خارق العاده اى ادغام و در هم تنيدگى فرهنگى را هم اضافه كنيم كه در واقع اين امكان را براى همه كس فراهم مى سازد كه هرچه مى خواهد بگويد اما فرآيند امور يا به طرف جريان اصلى سلطه مى بايست حركت كند يا به كنار به خارج، به حاشيه پرت شود.»
|
|
|
|
|