|
شبيه زندگى ديدار با حميد اروجعلى معلم زبان
|
|
|
|
هفته هفت روزه
|
|
|
|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
|
|
|
شبيه زندگى ديدار با حميد اروجعلى معلم زبان
I am a teacher
|
|
|
سام فرزانه ديدارى داريم با حميد اروجعلى معلم زبان انگليسى در آموزشگاه هاى زبان. در اين ديدار يك ساعت مصاحبه كرديم. بعد كه خواستيم خداحافظى كنيم، او جمله اى طلايى گفت كه قبل از اينكه يادم برود اين جمله را مى آورم: «مردم كلاس زبان مى آيند كه دروغ بشنوند. آنها دوست دارند كه من يا بقيه معلم ها بگوييم كه مدرك تحصيلى بالايى داريم. مثلاً كارشناسى ارشد. كارى ندارند كه ما بلد هستيم خوب درس بدهيم يا نه. دنبال اين هستند كه بگويند معلمشان فلان مدرك را دارد.» «من هميشه به شاگردهايم مى گويم كه زبان تنها چيزى است كه نيازى به مدرك ندارد. سواد معلم مدرك كارش است.» معلم بايد خوب درس دادن را بلد باشد. خيلى ها هم هستند كه زبان انگليسى مى دانند اما اين كافى نيست، دوره هاى تخصصى آموزش شيوه درس دادن زبان انگليسى در برخى از آموزشگاه ها برگزار مى شود، در دانشگاه نيز يكى از گرايش هاى دوره كارشناسى زبان، آموزش است. اگر كسى در دانشگاه رشته آموزش زبان را نخواند با شركت در آن دوره مى تواند خود را براى شروع كار آموزش زبان آماده كند. حميد اروجعلى عقيده دارد كه اگر كسى اين دوره ها را در دانشگاه يا خارج از دانشگاه نخواند بهتر است معلمى نكند. «اگر بخواهيد معلم زبان شويد، بايد معلومات عمومى خوبى داشته باشيد. براى اينكه سر كلاس از شاگردها كم نياورى، خيلى از شاگردها يك چيزهايى مى خوانند و سر كلاس مى آيند تا جلوى معلم خود بايستند. معلم بايد بتواند جلوى اين شاگرد بايستد. اين اولين اصل است كه معلم بايد بتواند كلاس را در دستش داشته باشد.» «تفريح كردن و بگو بخند در كلاس نيز يكى از راه هايى است كه مى تواند به معلم براى نگهداشتن جو كلاس كمك كند.» «نكته ديگر اين است كه معلم بايد بلد باشد دانشش را به دانش آموز منتقل كند.» كسانى كه بدون گذراندن دوره هاى خاص وارد حرفه معلمى زبان مى شوند «در يك مؤسسه شروع مى كنند به تدريس و در همان جا هم مى مانند و نمى توانند به مؤسسات ديگر بروند.» رفتن از اين مؤسسه به آن مؤسسه زبان اين حسن را براى معلم دارد كه «از هر سيستم آموزش چيزى ياد مى گيرى و آن قدر با شما آشنا مى شوند كه در خانه بيكار نمى مانى و مدام با شما تماس مى گيرند. اين طورى خيلى بهتر از اين است كه خودت بروى مدام در كلاس هاى مختلف و بخواهى كار كنى.» حالا اگر كسى اين دوره ها را در دانشگاه يا در مؤسسه اى گذراند، بايد آن قدر اعتماد به نفس داشته باشد كه بتواند سر كلاس حاضر شود «آن هم نه يك كلاس و در يك مؤسسه. بايد در چند جا كار كند تا بتواند تجربه لازم را براى حضور در كلاس داشته باشد.» لرزيدن و ترسيدن از شاگرد با هم مى خوانيم اولين تجربه حميد را در كلاسى كه همه شاگردها دختر بودند: «شايد باور نكنيد من آن روز دست و پايم مى لرزيد. وحشتناك بود. مى ترسيدم كه خراب كنم. در صورتى كه من سطح دانش زبانم از آن كلاس خيلى بالاتر بود، وحشت داشتم كه يكى از آنها بيشتر از من زبان بداند. آن قدر مى ترسيدم كه تصميم گرفته بودم قرص بخورم و سر كلاس بروم.» مى دانيد آن روزهاى وحشتناك حميد چقدر سابقه تدريس داشت؟ «سه سال. باورت مى شود من بعد از سه سال درس دادن مى ترسيدم در كلاس حاضر بشوم. فكر كن در كلاس پانزده نفر نشسته اند. يعنى سى تا چشم. بعد دارى به زبان انگليسى حرف مى زنى كه خود اين تمركز زيادى مى خواهد.» حميد براى معلمان جوان توصيه اى دارد: «مدام بايد به خودمان بگوييم كه دانش كافى داريم و مى دانيم كه چه مى كنيم. اما اين ادعاها را نبايد در كلاس مطرح كنيم. گاهى براى ما مشكل زا مى شود.» اينكه اول شما با كلاس خصوصى شروع كنيد و بعد بخواهيد به كلاس هاى گروهى برويد، زياد در بالا رفتن اعتماد به نفس شما اثر ندارد: «كلاس خصوصى يك چيزى است و كلاس عمومى چيز ديگر. در كلاس خصوصى شما دو نفر هستيد اما در كلاس گروهى بايد به افكار آنها جهت بدهى و روى همه تأثير بگذارى. اصولاً بهتر است كه آدم اول كلاس عمومى داشته باشد، بعد خصوصى. اما من برعكس بودم.» شهرت در تدريس زبان هم مؤثر است. گاهى شهرت خوب يك معلم مى تواند شاگردان بسيارى را به سويش جلب كند.
چطور معلم شدم «من در مؤسسه اى درس مى خواندم كه در آن مؤسسه از من و چند نفر ديگر خواستند كه به كلاس هاى آموزش معلمى برويم. ما هم اين كار را كرديم و همان جا تدريس را شروع كرديم. آن هم با يك كلاس. بعد كم كم كلاس هاى بيشترى گرفتم.» الآن بيست و شش سال سن دارد. از شانزده سالگى هم كم و بيش شروع كرده است به تدريس زبان. بعد از اينكه معلم مى شود هم به دانشگاه مى رود و در رشته ادبيات انگليسى فارغ التحصيل مى شود: «قبل از اينكه دانشگاه بروم فكر مى كردم نيازى به تحصيل دانشگاهى در رشته زبان ندارم. اما بعد ديدم كه در كارم خيلى تأثير مثبتى دارد.» او مى گويد كه برخى از دوستانش در دوره تحصيل زبان در مؤسسه دانشجوى رشته هايى به غير از زبان بودند و همين باعث شده كه آنها در كنار كار اصلى خود، بعد از ظهر ها براى آنكه زبان از يادشان نرود، به تدريس مشغول هستند: «شايد هم براى اينكه كمك خرجى داشته باشند.» خارج نبوده، اما زبان مى داند حميد تا به حال خارج از ايران زندگى نكرده است. اما توانسته خودش را در سطح قابل قبولى از سواد زبان نگه دارد. «من و همسرم با هم در كلاس زبان آشنا شديم و او در حال به پايان بردن دوره كارشناسى زبان خود است. ما در خانه گاهى با هم به زبان انگليسى صحبت مى كنيم.» «از صبح ساعت هشت تا ساعت ده شب زبان درس مى دهم و همين به من كمك كرده كه مدام در حال حرف زدن به انگليسى باشم.» «اهل فيلم هم هستم، كتاب مى خوانم، اخبار انگليسى تلويزيون گوش مى كنم. حتى شعر كه مى خوانم به انگليسى است.» لهجه نداريم حميد سعى مى كند به لهجه آمريكايى حرف بزند، اما در عين حال مى گويد زياد نمى شود در كشورى غير انگليس زبان بود و با لهجه محلى به انگليسى حرف زد. «اگر آدم تا پنج سالگى در انگليس يا آمريكا زندگى كند، مى تواند به لهجه آن كشور حرف زدن را ياد بگيرد. لهجه در همان سال هاى اوليه شكل مى گيرد.» و ادامه مى دهد: «ما اداى لهجه اى را در مى آوريم. گاهى هم خوب ادا در مى آوريم و ملت باورشان مى شود. گاهى هم بدون لهجه حرف مى زنيم.» او معلمى داشته كه به او توصيه خوبى داشته است: «معلمم مى گفت نبايد با لهجه در كلاس حرف زد براى اينكه شاگردان مرعوب مى شوند.» اگر خيلى بخواهيم با لهجه حرف بزنيم براى يك بومى خنده دار خواهيم بود: «اولين بار كه براى يك آمريكايى ترجمه شفاهى مى كردم، يك روز نه او حرف مرا فهميد، نه من حرف او را. تا اينكه به حرف زدن همديگر عادت كرديم.» به عقيده حميد راحت ترين لهجه در ميان لهجه هاى زبان انگليسى، لهجه آمريكايى است. بعد از آن لهجه بريتانيايى ها است و بعدش لهجه استراليايى ها و اسكاتلندى ها. بايد بپرى، شك نكن «درس دادن به كودك ها كار سختى است. بايد براى اينكه به آنها كلمه Dance را ياد دهى، برقصى. يا براى كلمه Jump بايد بپرى و شك نكنى.» با بچه ها بايد مثل بچه ها باشى: «اگر به يك دختر بچه بگويى كه دوستش ندارى سر كلاس گريه مى كند. به پسربچه هم اگر يك برچسب اتومبيل بدهى، عاشقت مى شود.» «يك بار به يك دختربچه گفتم چرا درس هايت را نخواند ه اى، زد زير گريه و جلسه بعد با مادرش آمد. خيلى سعى مى كنم كه از اين مشكل ها برايم پيش نيايد اما كلاس بچه ها اين ايرادها را هم دارد. با اين همه گاهى دلم براى كلاس بچه ها تنگ مى شود.» اما براى بزرگسالان لازم نيست اين كارها را انجام دهيد: «با آنها كه از ۱۶ سال بيشتر سن دارند، بايد شوخى كنى و متلكى به آنها بگويى. يا سربه سرشان بگذارى.» پنج جلسه اول در يك روز حميد براى اينكه شاگردانش را در جلسه اول به سوى خود جذب كند، در جلسه اول درس نمى دهد: «اگر جلسه اول را براى خودمان نكنيم، تا آخر سال به مشكل بر مى خوريم. در اين جلسه بيشتر با هم خودمانى مى شويم.» اگر معلم با بچه ها خودمانى شود، براحتى ايراداتشان را از او مى پرسند. حميد روش ديگرى هم براى خودمانى شدن با بچه هاى كلاس دارد: «من همه را به اسم كوچك صدا مى كنم. تا حالا كسى هم از اين اتفاق ناراضى نبوده است. يك بار هم اتفاق جالبى افتاد، من همه را به اسم كوچك صدا كردم، به غير از خانمى كه سن بالايى داشت. آن خانم اعتراض كرد كه چرا با اسم كوچك صدايش نمى زنم. من مى خواستم به او احترام بگذارم، اما مثل اينكه زياد از اين كار خوشش نيامده بود.» يكى ديگر از فوايد درس ندادن در جلسه اول (كه شگرد كار حميد است) اين است كه مى تواند با حرف هاى خودمانى سطح زبان بچه ها را بسنجد: «در ضمن بچه ها با صدا و لهجه و سرعت حرف زدن من هم آشنا مى شوند.» همين هفته گذشته، حميد در مؤسسه اى در ورامين كلاس هايى را شروع كرده است. پنج جلسه اول در يك روز داشته و تا توانسته در آن يك روز شاگردانش را با خودش همراه كرده است. حالا فكر مى كنيد اين آدمى كه اين قدر به خوش اخلاقى و حال و هواى خوب در كلاس اعتقاد دارد، آيا معلم ترسناكى هم هست: «آره. بيشتر شاگردهاى دختر از من مى ترسند. دارند جواب مى دهند اما به ميزشان كه نزديك مى شوم، زبانشان به لكنت مى افتد. پسرها هم از من مى ترسند اما همان دو جلسه اول. بعدش ديگر نمى ترسند. من اصلاً خوش برخورد نيستم، در خيابان هم هيچ كس با من حرف نمى زند.» معلم خوب چه شكلى است بيشتر معلم هاى زبان ريش و سبيل ندارند: «آنهايى هم كه دارند زياد موفق نيستند. نمى دانم چرا، اما معلم ها را با اين شكل و شمايل بيشتر مى پسندند.» «شاگردها دوست دارند كه معلم تنوع داشته باشد. من حتى سعى مى كنم كه مدل لباس پوشيدنم را هم هر چندوقت يك بار عوض كنم. مى خواهم شبيه آنها بشوم تا من را قبول كنند.» «يك همكارى ما داشتيم كه من زياد هم از نزديك او را نمى شناختمش. اولين جلسه اى كه براى تدريس رفته بود، گفته بود كه اسمش مايكل است. همين به او كمك كرده بود كه همه بشناسندش و البته تنوع خوبى هم در ذهن دانش آموزها ايجاد كرده بود.» نه تنها در سر و شكل ظاهرى، در معلومات عمومى هم دانش آموزان دوست دارند كه معلمشان كسى مثل آنها باشد: «من زياد فيلم مى بينم و خيلى هم فيلم دارم. براى دانش آموزانم از فيلم ها حرف مى زنم و گاهى هم فيلم هايم را براى آنها مى آورم. خيلى وقت ها هم فيلم هايم را پس نمى آورند. من هم از آنها فيلم مى گيرم و خيلى وقت ها به آنها پس نمى دهم.» «يك وقت هايى هم نصيحتشان مى كنم. براى اينكه به همه احساس مسؤوليت مى كنم. به شاگردها ياد آورى مى كنم چقدر پول براى اين كلاس ها مى دهند تا بيشتر درس بخوانند و از اين پول استفاده كنند.» چه كسى، چرا زبان مى خواند دانش آموزانى كه در سن و سال كم زبان مى خوانند، عموماً به توصيه مادر و پدرشان به كلاس مى آيند. ۱۶ ساله ها دنبال اين هستند كه بتوانند حرف بزنند و گرامر مدرسه شان را تقويت كنند. اما «بيست ساله ها دنبال مهاجرت هستند كه بيشتر دانش آموزان از اين قشر هستند.» اين را هم اضافه مى كند كه امروز نمى توان زبان انگليسى ندانست: «من شاگردى داشتم كه فقط براى خواندن خبرها به زبان انگليسى كلاس مى آمد.» بيشتر زبان آموزان در تابستان به كلاس مى روند و در فصل هاى ديگر سال تعداد زبان آموزان كاسته مى شود: «اگر معلم، شاگرد را خوب جذب كند، ترم بعد هم مى آيد. اما اگر نه، به همان ترم تابستانى اكتفا مى كند.» اذيت بكنند، اذيت مى كنم «اگر شاگردانم اذيتم كنند، من هم اذيتشان مى كنم.» اين جمله از معلمى است كه خودش در دوران دبيرستان كمترين كارش گچى كردن معلم ها بوده است. «من چون خودم اين كاره بودم، بلدم تلافى كنم.» (اين بخش كه الآن مى خواهم بنويسم به صفحه بغلى ها بر مى خورد. خدا به خير كند) حميد از عقايد فمينيست ها خوشش نمى آيد. يك بار به شوخى در كلاس گفته كه «زنان اشتباه خلقت هستند.» اين حرف را كه گفته دخترى از ته كلاس جوابش را داده كه «حتماًزنش ظرف ها را مى دهد او بشويد، براى همين اين حرف ها را مى زند تا دلش خوش باشد.» حميد هم جواب داده كه اصلاً ظرف نمى شويد. اما «راستش را بخواهيد يك وقت هايى اين كار را انجام مى دهم.» همين شوخى ها و حرف ها به او كمك مى كند كه لغاتى جديد را به دانش آموزش ياد دهد: «همه اينها براى تفريح كردن در كلاس است كه كلاس خشك نباشد.»
|
|
|
|
|
هفته هفت روزه
شما چند وقت است مرده ايد!
|
|
|
اعتراض كنيم يا نكنيم، فرقى نمى كند، هوا گرم است وحتى قصد ندارد ولرم شود! پس بهتر است كلاً بى خيالش شويم و بگذاريم هر كارى دلش مى خواهد بكند. من فقط محض نمونه بعضى كارهايى را كه گرما در عرض يك هفته گذشته انجام داده برايتان مى نويسم: ۱- سقوط ۴۰۰ گوسفند تركيه اى به دره، به طورى كه يكى از گوسفندان به صورت كاملاً ناخودآگاه يا خودآگاه (اين را خيلى مطمئن نيستم، دامپزشكان اظهارنظركنند بهتر است!) خودش را به دره پرتاب مى كند (احتمالاً در دوران بره گى ژيمناستيك كار مى كرده! و يا علوفه اش از انواع علوفه روان گردان بوده!) و سيصد و نود و نه گوسفند ديگر نيز به دليل همدردى با گوسفند مذكور خودشان را به ته دره مى اندازند تا ثابت كنند «بنى گوسفند اعضاى يك پيكرند» كه در آفرينش ز يك گوهرند» ۲- يك خانم مراغه اى در اين روزهاى گرم تابستان تصميم مى گيرد يك سر برود ثبت احوال احتمالاً براى يك كارى (آدم الكى كه راه نمى افتد برود آنجا، چون نه در آنجا فيلم نمايش مى دهند و نه دار و درخت دارد كه هوايش خوب باشد) خلاصه مأمور ثبت احوال تا شناسنامه اين خانم را مى بيند، مى گويد: «خانم شما چند وقت است كه مرده ايد!» من بيشتر از اين نمى خواهم از تأثيرات گرما برايتان بنويسم. چون تا همين الآنش متوجه وخامت اوضاع شده ايد. پس بهتر است به موضوعات ديگر بپردازيم: بعضى دوستان در انبوه نامه ها و ميل هايى كه به سوى نگارنده اين مطالب روانه مى دارند! (من خداوكيلى خيلى به خودم فشار آوردم تا اين جمله سر تا پا ادبياتى مخصوصاً با آن فعل مكش مرگ مايش را بنويسم!) تذكر داده اند چرا فكر مى كنم سر جلسه كنكور سانديس مى دهند. اولاً كه من و فكر؟! ثانياً خب سانديسشان تمام شده، به من چه؟ ثالثاً همينه كه هست! در ضمن باز هم در اين انبوه نامه ها و ميل ها آمده كه چرا من در مورد غلط هاى موجود در سؤالات رياضى و فيزيك كنكورى ها چيزى ننوشته ام كه بايد در جواب بگويم اينجانب بعد از تحقيق و تفحص به اين نتيجه رسيدم، در آورندگان سؤالات كنكور (اين يك اصطلاح جديد است كه از طرف اينجانب به فرهنگستان ادب پارسى پيشنهاد مى شود!) از اين كار هدف و مقصودى داشته اند و آن هدف اين بوده كه ميزان هوش و استعداد داوطلبان را در جا بسنجند! بنابراين شماهايى كه متوجه اين غلط ها شده ايد در آزمون هوش برنده شده ايد، جايزه تان اين است كه من بعد از اين به عنوان دستگاه غلط ياب در بسيارى جاها استخدام مى شويد! ليد اين هفته يك كم طولانى شد. ببخشيد. پس اين شما و اين هم مشروح اخبار: باش تا صبح دولتت بدمد! شما درست در همين هفته كه روزنامه ها را باز كرده ايد (ببخشيد آن قوطى است كه بازش مى كنند، روزنامه را معمولاً ورق مى زنند) و احتمالاً مى خواهيد بخوانيد، در جريان باشيد كه نتايج آزمون استخدام ادوارى يا همان «باش تا صبح دولتت بدمد»، اعلام مى شود. مى دانم كه منتظريد اسمتان را توى ليست بلندبالا پيدا كنيد. اما از من به شما نصيحت كه عمراً خودتان را ناراحت نكنيد چون قضيه آن جور كه ما تهش را درآورده ايم به همين كشكى ها هم نيست. در واقع ما كسانى را مى شناسيم كه آزمون نداده اند اما الآن براى خودشان يك پا كاره اى هستند. مدرك قبولى در اين امتحان هم درست مثل آب نبات چوبى اى است كه مى دهند دست بچه تا نق نق نكند وگرنه عزيزان دستى كه مو ندارد شما چه اصرارى براى بافتن گيسوان آن داريد؟ آخرين اصلاحات! همينطور كه روزنامه ها را ورق مى زنيم به خبرى مى رسيدم كه قبلاً البته در موردش نوشته بوديم ولى همين كه مى بينيم مطالبى كه مى نويسيم اين چنين تأثير به سزايى در به كارگيرى نوع ادبيات و نحوه سخنرانى مسؤولان دارد در پوست خود نمى گنجيم و مطمئن مى شويم پولى كه مى گيريم حلال است. يادتان مى آيد چندى پيش خبرى داشتيم مبنى بر اينكه عمراً از دانش آموزان مدارس شهريه اخذ شود؟ حالا بعد از گذشت چندين و چند ماه از آن روز برايتان بگويم كه يكى از روزنامه ها تيتر زده: «تكليف ممنوعيت اخذ شهريه در مدارس مشخص نيست»! نه ديگر! خداوكيلى حال مى كنيد ما چه تأثيرى بر صداقت ديگران گذاشته ايم؟ متوجه تفاوت خبر اول و دوم هستيد كه؟ من از اينكه توانسته ام در اين مدت كوتاه اصلاحات فراوانى در ادبيات روزمره مسؤولان به وجود بياورم احساس خودخاتمى بينى مى كنم. بگذاريد در اين روزهاى آخر، آخرين اصلاحاتم را هم انجام دهم و با دلى آسوده شما را ترك كنم. ببينيد دوستان در جمله «تكليف ممنوعيت... مشخص نيست»، معنى اصلى فعل نيست به «قرينه مثل روز روشن است» پنهان مانده و همه شما الآن مى دانيد كه اين «نيست» يعنى عمراً مشخص شود. بنابراين به والدين خود توصيه كنيد وقتى مى روند مدرسه پول همراه خودشان ببرند لازم مى شود. تأثيرات قلم! و من همينطور دارم در روزنامه ها نتايج اين مدت قلم زدنم را مى بينم به چه ماهى! چرا كه اگر شما در جريان باشيد مى دانيد كه من خيلى خودم را چيز كردم كه چرا چند وقتى است كه كشتى (همانى كه با هم مى گيرند!) ما روى دور ولو شدن روى تشك است و دلاورمردان اين عرصه حماسه هاى آنچنانى مى آفرينند. خب، من الآن خيلى خوشحالم كه بالاخره تيم ملى آزاد و فرنگى جوانان ما در مسابقات جهانى ليتوانى نايب قهرمان شد و تقريباً با دست پر برگشت و من مطمئنم اگر يك كم ديگر تلاش كنم تيم ملى كشتى بزرگسالان هم توى رو در بايستى قرار مى گيرند و به نام و نشان گذشته باز مى گردند. از هيجانات كاذب بپرهيزيد! «وام دانشجويى با كارمزد پايين به دانشجويان تعلق مى گيرد!» خبر خوشحال كننده اى است. مى دانم الآن كه داريد اين خبر را مى خوانيد در زيرزمينتان عروسى به پا شده است. اما دوستان من حوصله ندارم هر هفته معنى فعل ها را برايتان بنويسم. به شما توصيه مى كنم مقدارى ادبياتتان را خوب كنيد تا دچار هيجانات كاذب نشويد. در ضمن من بر خود لازم مى دانم در مورد زمان افعال هم برايتان نكاتى چند شفاف سازى كنم. تعلق مى گيرد از جنس زمان آينده بعيد است. اين نوع زمان معمولاً با زمان مضارع اشتباه گرفته مى شود و در نتيجه اين اشتباهات بسيارى قرض بالا مى آورند و راهى زندان مى شوند. كاملاً بى ربط ببينيد اين خبرى كه الآن مى خواهم برايتان بنويسم هيچ ربطى به جوان و اين حرف ها ندارد فقط يك كمى بامزه است. گفتم توى اين گرما يك كمى بخنديد بد نيست به شرط اينكه قول بدهيد شؤونات را رعايت كنيد! «دستگيرى بمب گذاران كارخانه شكلات سازى در تبريز» از اين خبر نتايج بسيارى گرفته مى شود كه البته من ترجيح مى دهم نگيرم ولى بايد روانشناسان دست به كار شوند و تحقيق كنند آيا: ۱- بمب گذار در كودكى دچار بحران شكلات بوده؟ ۲- بمب گذار در كودكى بسته شكلات حاوى بمب را باز كرده؟ ۳- بمب گذار دچار بيمارى قند يا آكنه صورت است؟ ۴- بمب گذار داستان هانسل و گرتل را خوانده و درصدد انتقام برآمده؟
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
شما كه غريبه نيستيد
هوشنگ مرادى كرمانى، نويسنده محبوب خيلى از ما جوانان است. تعداد زيادى از ما حتى با داستان هاى او بزرگ شده ايم. بچه هاى قاليبافخانه، مشت بر پوست، خمره، چكمه و ... شايد از همه مهم تر قصه هاى مجيد. كارگردان هاى سينما مى گويند خوبى داستان هاى مرادى كرمانى اين است كه قابليت به تصوير درآمدن دارد. براى همين قصه هاى مجيد او به يك مجموعه طولانى (به كارگردانى كيومرث پوراحمد) و مهمان مامان به فيلمى جذاب و ديدنى (به كارگردانى داريوش مهرجويى) تبديل شد. پيشنهاد اين هفته ما براى شما، خواندن آخرين اثر او «شما كه غريبه نيستيد» است. كتاب، داستان زندگى واقعى نويسنده است.داستانى كه با سطر به سطر آن همراه مى شويد، خوشحال مى شويد، هيجان زده، ناراحت و غمگين مى شويد و در نهايت با سرچشمه داستان هاى اين نويسنده محبوب آشنا مى شويد. «شما كه غريبه نيستيد» را انتشارات معين منتشر كرده است و طرح روى جلد آن، اثرى است از اردشير رستمى، طراح و گرافيست معروف اين روزها. كتاب را بخوانيد، با آن بخنديد، گريه كنيد و از خط به خط آن لذت ببريد.
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
در دل كوه هاى سونگ شان در ايالت دنگ فنگ چين معبدى وجود دارد كه به شائولين مشهور است. اين معبد بودايى ۱۵۰۰ سال پيش بنا شده و درخت هايى به قدمت يك هزاره دارد. چندى پيش يكى از خبرنگاران مجله تايم خود را به اين معبد باستانى رساند و عكس هايى از زندگى برهمنان درون آن تهيه كرد. معبد شائولين هنوز به خاطر فرهنگ منحصر به فرد خود و حفظ سنت هاى ناب، زبانزد همگان است، اما هيچ كدام اينها باعث نشده كه برهمنان از زندگى هيجان انگيز مدرن عقب بمانند. آنها در كنار تمرين هاى ووشو و مديتيشن، اجازه دارند در اينترنت بگردند و حتى بازى هاى كامپيوترى كنند. برهمنان معبد شائولين اجازه رانندگى هم دارند و بعضى شان اتومبيل هاى شخصى خود را بيرون معبد پارك كرده اند.
|
|
|
|