يكشنبه ۲۶ تير ۱۳۸۴ -
Sun, Jul 17, 2005
تاريخ
۳۱۹۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
رويدادهاى مهم تاريخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
نقش حوادث فلسطين در كودتاى مصر
گروه پژوهشهاى تاريخى
زيرنظر : محسن ميرزايى
220107.jpg
دنباله كودتاى مصر
توطئه صهيونيزم جهانى و دولت انگلستان بعد از جنگ جهانى اول و كوچ دادن يهوديان از سراسر جهان به سرزمين فلسطين و خريد املاك و زمين هاى اعراب فلسطين به قيمت هاى زياد به قصد بيرون راندن آنها از سرزمين آبا و اجدادى خويش، فاجعه فلسطين را به وجود آورد.
در گزارش هاى پيشين خوانديد كه با فروپاشى امپراتور عثمانى، قيموميت سرزمين هاى ماوراى اردن و فلسطين و بين النهرين از سوى «جامعه ملل»به دولت انگلستان داده شد و چون در ۱۵ ماه مه سال ۱۹۴۸ (۲۵ ارديبهشت ۱۳۲۷) دوره اين قيموميت به پايان مى رسيد، دولت هاى طرفدار صهيونيست ها تا مى توانستند نيروهاى نظامى يهوديان را تقويت كردند .لذا به محض بيرون رفتن نيروهاى نظامى انگلستان از سرزمين فلسطين يهوديان صهيونيست با پشتيبانى اكثريت دولت هاى عضو سازمان ملل از جمله اتحاد جماهير شوروى دست به كار شده اعراب را از سرزمين هايى كه به ناحق در اختيار يهوديان قرار گرفته بود بيرون كردند و در نتيجه ۷۰ درصد كل جمعيت ۲ ميليونى مسلمانان فلسطين بر اثر حملات كماندوهاى يهودى از سرزمين خود آواره شدند.
دولت هاى عربى نيز بى كار ننشسته نيروهايى براى پس گرفتن سرزمين هاى از دست رفته به فلسطين فرستادند ومصر پيشاپيش ساير دولت هاى عرب وارد جنگ شد.
روز ۱۲ ماه مه ۱۹۴۸ (۲۲ ارديبهشت ۱۳۲۷) سروان جمال عبدالناصر به همراه «زكريا محى الدين» و «عبدالحكيم عامر» به وسيله قطار عازم غزه شدند.
جمال عبدالناصر بعدها خاطرات آن روزها را درخاطرات خود اين چنين بيان مى كند:
«سربازان ما كه سلاح مرتبى ندارند در روز روشن بر عليه دشمنى كه موضع گرفته است و به وسيله آتشبار توپخانه پشتيبانى مى شود مى جنگند. وقتى كه يك صف از سربازان بر زمين مى افتند عده ديگرى جاى آنها را مى گيرند و شجاعانه به استقبال مرگ مى روند.»
عبدالناصر در اين جنگ زخمى وبسترى گرديد و پس از بهبود دوباره به جبهه بازگشت. در آن هنگام يك سوم قواى مصر در فلسطين به دام افتاده بودند اما با وجود اخطارهاى جديد دشمن تا اعلام آتش بس، شجاعانه جنگيدند و چون عبدالناصر در اين جنگ تا لحظه آخر در مقام فرماندهى افراد خود جنگيده بود به عنوان يك قهرمان جنگ مورد تشويق قرار گرفت.
تشكيل كميته «افسران آزاد»
ناصر و ياران او همين كه از صحراى سينا به مصر بازگشتند در قاهره به گفت وگو نشستند و در همان زمان كميته مخفى «افسران آزاد» تشكيل گرديد.
در آن ايام فضاى سياسى مصر به خاطر يك رشته سوء قصدهاى سياسى كه به جمعيت «اخوان المسلمين» نسبت داده مى شد به سختى متشنج بود و عكس العمل خشونت بار پليس مخفى فاروق بر اين تشنج بحران  آفرين دامن مى زد.
در اين هنگام همان طور كه پيش از اين اشاره شد «انورالسادات» متوارى بودو در جمع افسران اصلاح طلب كه در سال هاى بعد «افسران آزاد» ناميده شدند حضور نداشت.
پيش از اين به دلايل عدم حضور «انور السادات» اشاره شد و چون روايت «آنتونى ناتينگ» در كتاب «رهبران قرن بيستم» حاوى اطلاعات مهمى در اين زمينه است خلاصه آن را از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم.
«آنتونى ناتينگ» مى نويسد:
«در سه سال اول جنگ جهانى دوم يك ژنرال مصرى به نام «عزيز المصرى» با هدف جلب افسران جوان ارتش به طرفدارى از آلمان تبليغ مى كرد، البته اين كار او به خاطر محبتش به آلمان ها نبود بلكه ناشى از اين طرز تفكر بود كه «فقط قلدرى مثل هيتلر مى تواند انگليس را از مصر بيرون كند» و افكار عمومى هم پشتيبان او بود زيرا اكثر ميهن پرستان مصرى از اعضاى جمعيت اخوان المسلمين گرفته تا دانشگاهيان در خيابان هاى قاهره فرياد مى زدند:
«زنده باد هيتلر- ما همه سربازان رومل هستيم»
«ژنرال عزيز المصرى» ادعا مى كرد كه آلمان ها قول داده اند كه اگر در جنگ پيروز شوند ، استقلال مصر را به رسميت خواهند شناخت.
«فيلد مارشال رومل» فرمانده كل نيروهاى «محور» كه از فعاليت هاى اين ژنرال مصرى باخبر بود از ستاد فرماندهى خود در ليبى براى او پيغام فرستاد وپيشنهاد كرد كه عزيز المصرى به ستاد او ملحق شود و در يك پيام راديويى از افراد ارتش مصر بخواهد كه عليه نيروهاى متفقين دست به عمليات خرابكارى بزنند. ژنرال عزيز المصرى به پيشنهاد مارشال رومل پاسخ مثبت داد اما دستگاه جاسوسى انگلستان از اين ماجرا باخبر شد و درست در همان هنگام كه عزيز المصرى مى خواست سوار هواپيما شده به ليبى پرواز كند دستگير و زندانى شد.
در اين هنگام افسر جوانى به نام «انورالسادات» نيز در ارتش مصر به طرفدارى از آلمان ها تبليغات و فعاليت مى كرد.
در سال هاى اوليه جنگ جهانى دوم «انورالسادات» وظيفه سازمان بخشيدن يك كميته مخفى طرفدارى آلمان را در ارتش مصر برعهده گرفت و او بود كه تماس اوليه بين ژنرال عزيز المصرى و فيلد مارشال رومل را فراهم كرد.
اما او نيز مانند ژنرال مافوق خود بدفرجام بود زيرا متفقين او را دستگير و در اردوگاهى تحت نظر نگاه داشتند. «انورالسادات» پس از دو سال بازداشت در آن اردوگاه از بازداشتگاه خود فرار كرد و براى آن كه شناخته نشود در لباس مكانيك و گاراژدار متوارى بود. وى تا پايان جنگ نتوانست بار ديگر به ارتش مصر بپيوندد.
بدين ترتيب وقتى كه ناصر در سال ۱۹۴۲ از سودان مراجعت كرد خلأ رهبرى در ميان افسران اصلاح طلب ارتش آشكارا مشهود بود.
او در اين هنگام مربى دانشجويان دانشكده افسرى بود و با استفاده از موقعيت شغلى خويش توانست با افسران جوان و همفكر خود نزديك تر شود و خلأ رهبرى را كه بعد از ژنرال عزيز المصرى و انورالسادات به وجود آمده بود پركند. اين تماس هاى مخفى رفته رفته به صورت يك نهضت انقلابى درآمد كه هدف آن سرنگون ساختن فاروق و دارو دسته او بود.
سازمان اطلاعاتى ارتش و دربار مصر كه جسته گريخته از اين فعاليت ها باخبر مى شد، با توسعه ترورهاى سياسى نسبت به نوعى ارتباط ميان افسران ناراضى و جمعيت اخوان المسلمين مشكوك شد و ناصر را به نخست وزيرى احضار كردند.
در اين ديدار «ابراهيم عبدالهادى پاشا» نخست وزير وقت، ناصر را صراحتاً به رهبرى سازمان مخفى ارتش و ارتباط با جمعيت اخوان المسلمين متهم نمود و از ناصر پرسيد با «محمود لبيب» كه از اعضاى فعال اخوان المسلمين است چه رابطه اى دارد؟
ناصر در پاسخ اتهامات نخست وزير اظهار داشت: «من درسال ۱۹۴۸ تا ۱۹۴۹ در جبهه جنگ بودم و نمى توانستم رهبر سازمان مخفى ارتش باشم اما «محمود لبيب» را مى شناسم و با او در جبهه جنگ فلسطين آشنا شدم.»
نخست وزير پرسيد: چه كسى تو را با او آشنا كرد؟
ناصر پاسخ داد: سروان «انور السياهى».
نخست وزير نشانى محل اقامت سروان مزبور را خواست و ناصر با لبخند پاسخ داد: در جبهه جنگ شهيد شده است.
در پايان اين گفت وگو نخست وزير ناصر را تهديد كرد و او با كمال خونسردى اتهامات را رد كرد و چون عليه او مدركى وجود نداشت آزاد شد و پى كار خود رفت.
ناصر و رياست اجرايى «افسران آزاد»
جمال عبدالناصر در سال ۱۹۵۰ رسماً به سمت رياست تشكيلات اجرايى افسران آزاد انتخاب شد.
نخستين اعلاميه «افسران آزاد» در ماه نوامبر ۱۹۴۹ پخش شد.
اين يك اعلاميه دست نويس بود زيرا «افسران آزاد» هنوز ماشين تحرير و چاپ در اختيار نداشتند. سرآغاز نخستين اعلاميه «افسران آزاد» اين چنين بود:
«ما افسران آزاد گمان مى كنيم كه جنگ فلسطين بايد درس خوبى به سياستمداران مصرى داده باشد و بايد به اين نكته پى برده باشند كه ارتش ما نياز مبرم به اصلاحات اساسى دارد. ارتش به جاى اين كه فقط براى مراسم رژه و پذيرايى مشق كند بايد تعليم ببيند و مسلح باشد.»
تعدادى از اين شبنامه توسط افراد مختلف به درون خانه افسران انداخته شد و تعدادى نيز با پست ارسال گرديد.
يكى از اين شبنامه ها نيز به دست ملك فارق رسيد و شاه مصر را به شدت خشمگين كرد.
اما افسران آزاد با دقت و احتياط تمام با هم تماس مى گرفتند و ناصر با نام مستعار «زغلول» شناخته مى شد و عوامل نفوذ آنها در همه جا حتى در كاخ هاى سلطنتى ،در پست هاى مختلف آماده اجراى فرامين كميته اجرايى افسران آزاد بودند.
سرلشگر محمد نجيب و «افسران آزاد»
«پيتر منسفيلد» مى نويسد:
«ناصر به خوبى پيش بينى مى كرد كه هنگام براندازى رژيم سلطنتى مصر، افسران جوان نياز به صاحب منصبى خوشنام و عالى رتبه دارند كه در رأس اين جنبش قرار گيرد و به نهضت « افسران آزاد» در داخل و خارج از كشور وزن و اعتبار بخشد. در غير اين صورت اين حركت انقلابى از نظر مردم جهان طغيان گروه كوچكى از افسران جوان جاه طللب تلقى مى شد.
به زودى «افسران آزاد» شخصيت دلخواه خود را در وجود ژنرال پنجاه ساله خوشنامى يافتند كه «سرلشگر محمد نجيب» نام داشت.
سرلشگر محمد نجيب در جنگ فلسطين شجاعت زيادى از خود نشان داده و به شدت زخمى شده بود. اتفاقاً يكى از افسران گروه «افسران آزاد» به نام عبدالحكيم عامر از زيردستان نجيب واز اعضاى ستاد او بود، وى خود را به ژنرال نجيب نزديكتر كرد و در بهار سال ۱۳۴۹كه سرلشگر نجيب در بيمارستان بسترى بود بارها به ديدار او رفت.
220137.jpg
سرلشگر نجيب پس از بهبود، فرمانده دانشكده افسرى شد. عبدالحكيم عامر در آن جا نيز هميشه به ديدار سرلشگر نجيب مى رفت. عبدالحكيم يك روز كه به ديدار سرلشگر نجيب مى رفت، سرهنگ عبدالناصر را هم به همراه خود برد و منظور ناصر و عامر اين بود كه سرلشگر نجيب را براى رهبرى جنبش خود، به خوبى بيازمايند.
سرلشگر نجيب به اين نكته پى برد اما به روى خود نياورد. وى بعدها كه بركنار وخانه نشين شد در خاطرات خود با اشاره به اين ديدار چنين نوشت:
«.... بسيار عجيب به نظر مى رسيد كه افسرارشدى توسط دونفر افسران جزء كه زير دستش بودند، هر چند در نهايت احترام، آزمايش شود اما، من بدم نيامد زيرا به اين نتيجه رسيده بودم كه تنها كليد نجات مصر در دست افسران جزء مصرى است.»
پس از آن ناصر و عبدالحكيم عامر چندين بار در خانه ژنرال نجيب به ديدار او رفتند و سرانجام در تمام موارد اساسى با او به توافق رسيدند.
ژنرال نجيب به گروه افسران آزاد پيوست و در ژانويه سال۱۹۵۲ رسماً به رياست گروه برگزيده شد. از آنجا كه او بسيار مشهور بود و ممكن بود از سوى پليس شناسايى شود. از اين رو محض احتياط هيچ گاه او را در جلسات سازمان مخفى شركت نمى دادند. در حقيقت او كارى به نقشه ها و طرحهاى ايجاد طغيان در ارتش نداشت و هنگامى كه زمان انقلاب فرا رسيد، تنها ۵نفر از ۹نفر عضو كميته اجرايى گروه افسران آزاد را ديده بود.
نجيب بعدها پى برد كه جمال عبدالناصر ترجيح مى داد افسر ارشد ديگرى در رأس گروه افسران آزاد قرار گيرد، او «ژنرال صديق» را در نظر داشت كه از نجيب نيز معروف تر بود ولى ژنرال صديق از بيم از دست دادن موقعيتش، پيشنهاد ناصر را نپذيرفته بود.
ژنرال نجيب در ماه اوت۱۹۴۹ از سوى فرمانده كل ارتش به سمت فرماندهى نيروهاى پيشتاز منصوب گرديد. او سه هزار سرباز زير فرمان داشت كه بيشتر آنها اهل سودان بودند و به وسيله افسران مصرى اداره مى شدند. نجيب از اينكه ترفيع درجه نگرفته بود، دلگير بود. همچنان كه خود او اشاره مى كند بى شك بهتر آن بود كه تا سال۱۹۵۰ نه به درجه سرلشگرى ارتقا يابد و نه به رياست ستاد كل منصوب گردد. زيرا: «در اين صورت، مى بايست برخلاف ميل باطنى اش از فاروق دفاع كند.»
فاروق از نفوذ ژنرال نجيب در ارتش بيمناك بود و هنگامى كه در ژانويه۱۹۵۲ فهميد ژنرال نجيب به رياست هيأت مديره سازمان افسران انتخاب شده است، به شدت خشمگين شد. افسران آزاد قدرت خود را در ارتش نشان داده بودند و اينك آشكارا با كاخ عابدين سرجنگ داشتند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |