يكشنبه ۲۶ تير ۱۳۸۴ -
Sun, Jul 17, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۱۹۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
دشوارى هاى سنجشگرى در ساحت دين
معماى جاودانه «معيار ديندارى»
220110.jpg
مصطفى ملكيان
چارلز موريس - از جامعه شناسان و روانشناسان دين - در كتاب مهم خود با عنوان «راههاى زندگى» (Paths of Life) تنوع اديان جهان را برحسب تقسيم بندى پيشگفته توضيح مى دهد.
به گفته او در برخى اديان عمل درونى اهميت فراوان و احساسات و عواطف ارزش بسيار نازلى دارند. مصداق اين نوع اديان، دين بودا است.
در برخى ديگر از اديان احساسات و عواطف ارزش بسيار بالايى دارند اما عمل بيرونى ارزش بسيار كمى دارند. اين اديان را اصطلاحاً اديان ديونوسوسى گفته اند.
برخى ديگر از اديان به عمل بيرونى ارزش فراوان مى دهند اما به عمل درونى ارزش اندكى مى دهند. بسيارى از اديان نوظهور در غرب اين گونه اند و لذا برخى گفته اند علم وسرمايه دارى جديد نوعى دين است. اين دسته از اديان را هم اصطلاحاً اديان پرومتئوسى گفته اند.
پاره اى از اديان هم هستند كه در آنها عمل بيرونى ارزش بالايى دارد اما احساسات، عواطف ارزش پايين دارد. نمونه اين اديان آيين كنفوسيوس است.
موريس معتقداست كه مسيحيت كنونى (كه مسيحيت پولسى است نه مسيحيت عيسوى) از اين دسته است. پاره اى ديگر از اديان هم هستند كه درآنها عمل درونى ارزش بسيار بالا دارد و عمل بيرونى ارزش بسياركمى دارد. باز به گمان موريس، خود مسيح مبلغ چنين دينى بود. در برخى از اديان هم احساسات و عواطف ارزش بالايى دارد و امور و اعمال درونى ارزش پايينى دارد. موريس گفته است كه پيام اصلى اسلام اينگونه است. نوع ديگرى از اديان هم وجوددارد كه در آنها عمل درونى با عمل بيرونى و با احساسات و عواطف متعادل شده است. چارلز موريس معتقداست كه همه شاخه هاى آيين هندو و نيز آيين دائو اينگونه است.
اين فقط يكى از انواع سنخ شناسى و نوع شناسى اديان است. اگر دقت كرده باشيد دراين سنخ شناسى، ساحت باورها اصلاً ملحوظ نشده است چرا كه موريس معتقداست اساساً در اديان، باورها، هيچ نقشى بازى نمى كند.
دركنار سنخ شناسى چارلز موريس از اديان، نينيان اسمارت سنخ شناسى ديگرى دارد. او معتقداست كه دراديان سه ساحت قابل تفكيك است: باورها - اعمال بيرونى اخلاقى - اعمال بيرونى مناسكى و شعائرى.
اسمارت عقيده دارد كه بايد اديان را برحسب ميزان تعلق خاطرشان به يكى از اين ساحات، تقسيم بندى كرد.
افزون بر اين، تيپولوژى هاى ديگرى هم از اديان وجوددارد كه بايد به آنها هم توجه كرد.
با اين همه نكته مهم آن است كه درچنين تقسيم بندى هايى معيار تحقيق را بايد اديان آنگونه كه در ابتدا بوده اند قرارداد نه اديان درمقام تحقق.
چرا كه در مقام عمل و تحقق اديان با يكديگر امتزاج پيدامى كنند و لذا اين تقسيم بندى ها تيپ هاى ايده آل دين شناسى هستند.
خلاصه سخن اينكه در مقام تعيين سنجه هاى ديندارى بايد علاوه بر تعريف دين، به تنوع اديان هم نظر داشت و چون تنوع اديان برحسب تيپولوژى هاى فراوان امكانپذير است، دشوارى هايى پيش روست كه كار تعيين سنجه هاى ديندارى را به غايت مشكل مى كند.
۳. انواع ديندارى
مشكل سوم، تنوع ديندارى هاست. گذشته از آنكه خود اديان متنوع اند، ديندارى ها هم متنوع است. طبيعى است كه دين چيزى غير از ديندارى است و لذا تفكيك اين دو بسيار حياتى است. دليل تنوع ديندارى ها در درجه اول آن است كه انسان هايى كه به يكى از اديان متدين مى شوند سنخ روانشناسى ويژه اى دارند و لذا به اتكاى سنخ روانشناسى هاى خاص آنها، طبيعتاً سنخ ديندارى شان هم متفاوت مى شود.
كسانى را درنظر بگيريد كه نه قصد فريب خود را دارند نه قصد فريب ديگرى را. نه درپى تحريف دين اند و نه درپى بدعت درآن دين. با اين همه اين افراد گواينكه به يك دين واحد تدين دارند اما به خاطر سنخ روانشناسى ويژه هريك، نوع ديندارى شان متفاوت است.
به اين اعتبار، سنخ هاى روانشناسى درتعيين نوع ديندارى افراد بسيار دخيل و مهم است.
در باب تيپولوژى روانشناختى متدينان آثار و پژوهش هاى متعددى صورت گرفته است كه از آن ميان من مايلم به پژوهش خانم مرى ميدا اشاره كنم كه آثار او على الخصوص در دهه هاى ۷۰ و ۸۰ ميلادى بسيارمحل رجوع بود. البته دراين زمينه مى توان به تيپولوژى هاى يونگ، فرويد، ويليام جيمز هم اشاره كرد. مرى ميدا در يك تقسيم بندى كلى سنخ هاى روانشناختى آدميان را بر دو قسم مى داند: الف. انسان هاى فعال يا كنشگر ب. انسانهاى منفعل يا كنش پذير. هريك از اين دو قسم هم به دو نوع درون گرا و برون گرا تقسيم مى شود.
بنابراين درمجموع چهار سنخ روانشناسى قابل اشاره است. به گمان خانم ميدا كسانى كه كنشگر و برونگرا هستند در مقام روى آوردن به يك دين، تبديل به متدينان انقلابى مى شوند به اين معنا كه به واسطه اعتقادات دينى خود قصد دارند نظم جهان را تغيير دهند. كسانى كه كنش پذير و برونگرا هستند اساساً به تغيير ساختار اجتماعى نظر ندارند. بلكه درپى عشق و شفقت نسبت به تك تك افراد انسانى هستند.
ايشان درپى آن هستند كه به هر ترتيبى شده از درد و رنج تك تك آدميان بكاهند. كسانى كه كنش پذير و درونگرا هستند عمدتاً به دنبال عبادت و مراقبه در دين هستند و معمولاً اهل رياضت و خلوت هستند و بيشتر به خود مى پردازند تا به ديگرى و ديگران، كسانى هم كه كنشگر و درون گرا هستند معمولاً درپى سركوب احساسات و تقويت اراده شخصى هستند تا از اين طريق به يك نوع شهود برسند و باطن عالم را دريابند. اين تقسيمات درمورد متدينان به همه اديان صادق است و اختصاصى به يك دين خاص ندارد.
به هرروى همه سخن اين است كه آدميان به تبع سنخ روانشناسانه اى كه دارند نوع تدينشان هم متفاوت است. اولين عامل يا دليل تنوع ديندارى ها، همين تنوع سنخ روانشناسى هاى آدميان است.
اما دومين عامل يا دليل تنوع ديندارى ها آنجاست كه ما اين پرسش را در اندازيم كه آيا تلقى افراد از ديندارى يك تلقى روانشناختى است يا تلقى جامعه شناختى.
آيا ديندارى از جنس مفاهيم روانشناختى نظير شادبودن، غمگين بودن، سخاوتمندبودن، بخيل بودن و... است يا ازجنس مفاهيم جامعه شناسانه است.
به عبارت ديگر آيا دين، كارى است مربوط به افراد يا مربوط به نهادها؟ امرى فردى است يا نهادين؟
والتر كلارك كه از بزرگترين روانشناسان روزگار ماست معتقد است كه دينداران از اين جهت تنوع ديندارى دارند كه براى برخى از آنها دين، امرى شخصى است و براى برخى ديگر امرى موروثى.
تفكيك ديگرى كه وجوددارد از آن ناك است. او تفكيك ديندارى ها را از آن بابت مى داند كه برخى دينداران به دينى مى چسبند و برخى ديگر از دينى كنده مى شوند.
بسيارى از آدميان از نوع اول و قليلى از نوع دوم هستند. به هر روى يكى ديگر از موارد تفكيك ديندارى هم همين است.
آبراهام مزلو تفكيك ديگرى عرضه داشت. او معتقدبود دين روحانيان يك دين است و دين پيامبران و عارفان و صاحبان تجربيات اوج (Peak experiences) يك دين ديگر است. به گمان او دين روحانيان عمدتاً كاركردهاى اجتماعى دارد اما دين پيامبران، عارفان و صاحبان تجربيات اوج كاملاً شخصى است.
جان ديويى تفكيك ديگرى دارد و مى گويد بايد ميان متدينان و كسانى كه فقط رعايت دين را مى كنند تمايز قائل شد. كسانى كه فقط دين را رعايت مى كنند يك تلقى اجتماعى از دين دارند اما كسانى كه متدين اند تلقى فردى از دين دارند.
فرويد ميان دين اقتدارگرايانه و دين انسان گرايانه تفكيك قائل شد. دسته اول، منبع دين را امرى بيرونى مى دانند و اوامر و نواهى او را مى پذيرند اما دسته دوم دين را جوشيده از درون و نداى وجدان مى دانند.
ويليام جيمز هم دركتاب معروف انواع حالات دينى بين كسانى كه تجربه شخصى از دين دارند و كسانى كه تابع فضاى دينى بيرون هستند تمايز قائل مى شود.
همه اين شقوق شش گانه به اين مسأله اصلى برمى گردد كه دين را مسأله اى روانشناختى بدانيم يا جامعه شناختى.
ديندارى ها از يك حيث ديگر هم قابل تفكيك است. علاوه بر حيث اول (سنخ هاى روانشناسى) و حيث دوم (روانشناسانه بودن يا جامعه شناسانه بودن دين) جهت و حيث سومى هم در تنوع دينداريها مهم است.
اين حيث سوم اين است كه آيا دين، «كردن» كار يا كارهاى خاص است يا «كوشش» براى كردن كار يا كارهاى خاص؟ اين مسأله هم بسيار مهم است. آيا دين يك «كردن» (Doing) است يا يك «سعى» (Trying) ؟ اين مطلب بسيار مهمى است. اين تفكيك مهم خصوصاً در يكى دو دهه اخير در عرصه روانشناسى دينى اهميت فراوان يافته است اما البته ريشه و اصل آن به كركه گور باز مى گردد. او مى گفت ما به جاى آنكه در پى اثبات حقانيت دين مسيح باشيم بايد اثبات كنيم كه مسيحى هستيم . به نظر او چه سودى دارد كه مسيحيت حق باشد اما من از آن بهره اى نداشته باشم. وقتى اين سؤال را پيش كشيد بلافاصله اين مسأله برايش مطرح شد كه چه كسى مسيحى است؟ او در جواب گفت آيا كسى مسيحى است كه همچون مسيح زندگى مى كند يا كسى كه تلاش مى كند همچون مسيح زندگى كند. آيا مهم اين است كه من با مسيح موافقت داشته باشم (چه با كوشش چه بى كوشش) يا اين مهم است كه من كوشش داشته باشم براى موافقت با مسيح (چه موفق بشوم چه موفق نشوم)؟ از اين لحاظ و از اين حيث هم نوع دينداريها متنوع مى شود.
حيث چهارم اين است كه آيا بايد به ديندارى سلبى توجه كنيم يا به ديندارى ايجابى؟ اجازه بدهيد با مثالى اين موضوع را روشن كنم. تصور كنيد انسانى را كه از آغاز عمر تا پايان عمر به وجود خدا باور دارد اما براى اين باور هيچ تلاش و كوششى هم به خرج نداده است. در كنار اين فرد، كسى را تصور كنيد كه در تمام عمر معتقد بوده است خداوند وجود ندارد اما دائماًدر اين خصوص در حال مطالعه و بررسى بوده است. چنين انسانى يك ديندار سلبى است چرا كه به پيام دين در تمام عمر بها داده است و به عبارت ديگر پيام دين براى او جدى بوده است ولو اينكه به نتيجه نرسيده است. اين تفكيك را اول بار سيمون وى فيلسوف و عارف فرانسوى در نيمه اول قرن بيستم ، صراحتاً ذكر كرد.
او معتقد بود كه متدينين اصلى جهان، متدينين سلبى هستند نه متدينين ايجابى.
كسى كه در تمام عمر به وجودخدا اعتقاد داشته است اما حتى يك بار هم درخصوص اين اعتقاد، تأمل جدى نكرده است كمتر ديندار است تا كسى كه در همه عمر به خدا اعتقاد ندارد اما همواره مسأله خدا برايش مهم و تعيين كننده بوده است. سيمون وى توضيح مى داد كه تدين فى الواقع يعنى توجه (Attention) به خدا ولو اينكه اين توجه الزاماً به قبول هم منجر نشود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |